<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن مذهبی مهدی یاران  - همه انجمن ها]]></title>
		<link>http://mahdiyaran.com/</link>
		<description><![CDATA[انجمن مذهبی مهدی یاران  - http://mahdiyaran.com]]></description>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 10:50:04 +0200</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[تغییرات کلی در سیستم انجمن]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-504.html</link>
			<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 11:46:41 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-504.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
با سلام و تبریک ماه مبارک رمضان و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما مهدی یاران عزیز <br />
<br />
به اطلاع میرساند که به زودی انجمن مذهبی مهدی یاران با شکلی جدید و به عنوان سایت و نه <br />
<br />
انجمن شروع به فعالیت خواهد کرد.<br />
<br />
علت اون هم عدم همکاری دوستان در ارسال پست و تنهایی بنده در اداره اینجا هست.<br />
<br />
انشاءالله با طراحی سایت و هماهنگی های لازم اطلاعیه های جدید صادر خواهد شد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
با سلام و تبریک ماه مبارک رمضان و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما مهدی یاران عزیز <br />
<br />
به اطلاع میرساند که به زودی انجمن مذهبی مهدی یاران با شکلی جدید و به عنوان سایت و نه <br />
<br />
انجمن شروع به فعالیت خواهد کرد.<br />
<br />
علت اون هم عدم همکاری دوستان در ارسال پست و تنهایی بنده در اداره اینجا هست.<br />
<br />
انشاءالله با طراحی سایت و هماهنگی های لازم اطلاعیه های جدید صادر خواهد شد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[انجمن گفتگوی خورشید خاوری]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-503.html</link>
			<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 16:38:56 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-503.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">به نام خدای مهربان<br />
<br />
سلام و درود<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.khorshidekhavari.com" target="_blank">http://www.khorshidekhavari.com</a></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">به نام خدای مهربان<br />
<br />
سلام و درود<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.khorshidekhavari.com" target="_blank">http://www.khorshidekhavari.com</a></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گفتمان کشف الیقین]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-502.html</link>
			<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 12:00:49 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-502.html</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://forum.msadra.ir/index.php" target="_blank">http://forum.msadra.ir/index.php</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://forum.msadra.ir/index.php" target="_blank">http://forum.msadra.ir/index.php</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[cd the arrival (ظهور)]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-501.html</link>
			<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 17:28:25 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-501.html</guid>
			<description><![CDATA[چه کسی سی دی ظهور رو که موسسه موعود ترجمه و منتشر کرده دیده؟نظرتون چیه؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چه کسی سی دی ظهور رو که موسسه موعود ترجمه و منتشر کرده دیده؟نظرتون چیه؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگینامه سالک الی الله عارف باالله جناب شیخ جعفرمجتهدی(رض)]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-500.html</link>
			<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 20:02:18 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-500.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم رب المهدي (عج)   .<br />
 <br />
   <br />
  ولادت<br />
جناب شیخ جعفر مجتهدی در اول بهمن ماه 1303 هـ.ش در خانواده‌ای متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشودند.<br />
خانواده‌ای كه از نظر نجابت و اصالت جزء خانواده‌های مشهور آن سامان به شمار می‌آمد.<br />
 <br />
<br />
والدین<br />
پدر ایشان جناب حاج میرزا یوسف از دلباختگان آستان ولایتمدار قبله العشاق ، حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) بودند، تا جایی كه مكرر قافله سالاری زائرین كربلای معلی را  از تبریز به عهده می‌گرفته و خرج زوار تهی‌دست دل شكسته را خود عهده‌دار می‌شدند و در طول مسیر حراست این قافله با دو شیر تربیت شده بود كه در ابتدا و انتهای آن حركت می‌كردند و زوار امام حسین (علیه‌السلام) را سلامت به مقصد می‌رساندند.<br />
<br />
ایشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج میرزا یوسف، تحت كفالت و سرپرستی مادر بزرگوارشان، آن بانوی علویه قرار گرفتند.<br />
از همان اوان خردسالی به خاطر فطرت پاک و زلالی که داشتند بارها در عالم رویا مورد عنایات حضرت صدیقه طاهره و سایر حضرات معصومین (علیهم السلام ) قرار می گیرند .<br />
<br />
<br />
تحول <br />
ایشان می فرمودند :<br />
<br />
 از همان سنین نوجوانی علاقه عجیبی به تزکیه نفس داشتم و شروع به تهذیب نفس و خودسازی و تقویت اراده نمودم و در قبرستان متروكه شهر تبریز كه یكی از قبرستانهای بسیار مخوف ایران به شمار می‌رود و رعب و وحشت عجیبی بعد از استیلای شب به خود می‌گیرد، قبری حفر نموده و در آن شب را تا صبح به ذکر حضرت باری می پرداختم چون بسیار دوست داشتم به بینوایان و مستمندان كمك كرده و زندگی آنها را از فقر و تنگدستی نجات بخشم، سعی و تلاش بسیاری می‌نمودم تا معمای لاینحل كیمیا به دست من حل گردد، لذا قسمتی از سرمایه پدری را در این راه صرف نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم، اما چون این كوشش من همراه با توسلات شدید بود، یك روز ناگهان هاتف غیبی به من ندا در داد:<br />
<br />
جعفر؛ كیمیا، محبت ما اهل بیت عصمت و طهارت است، اگر کیمیای واقعی می خواهی بسم الله این راه و این شما .<br />
با شنیدن آن ندای غیبی هدف و مسیر زندگیم بكلی دگرگون شده و بر آن شدم تا به جای تسخیر جن و انس و ملك و اكتساب كیمیا به دنبال حقیقت همیشه جاوید و پاینده، یعنی محبت و دوستی ائمه اطهار (علیهم‌السلام) بروم. <br />
<br />
 <br />
هجرت به عراق <br />
ایشان می فرمودند :<br />
<br />
بی‌قراری عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بی‌تاب و حیران اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) شدم كه لحظه‌ای نمی‌توانستم در منزل و شهر خود باقی بمانم ، لذا صبح روز بعد پشت پایی به همه چیز زده و بعد از خداحافظی با حالتی آشفته و پای برهنه از تبریز به قصد كربلای معلی حركت كرده و از مرز خسروی وارد خاك عراق شدم.<br />
در اولین ایستگاه بازرسی، مأموران حكومتی عراق به خاطر نداشتن جواز ورود، مرا به عنوان جاسوس دستگیر و به زندان انداختند.<br />
چندین ماه در زندان بودم و در آن جا شور و حالی كه نسبت به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) داشتم را ادامه داده ودائماً در حال توسل بودم و استخلاص خود را از حضرت امیر و آقا امام حسین (علیهما السلام) تقاضا می‌كردم البته از همان روز اول تا آخر ، دائماً و در تمام حالات نظر آقا حضرت اباالفضل العباس (علیه‌السلام) بر من بود كم‌كم در اثر آن توسلات و ریاضتهای اجباری كه در زندان بر من وارد می‌شد، روحم صفای خاصی به خود گرفت، بطوری كه رؤیاهای صادقی می‌دیدم و فوراً به وقوع می‌پیوست كه باعث قوت روح و امیدواری در من می‌گشت.<br />
<br />
<br />
<br />
اقامت در نجف <br />
ایشان در مورد اقامتشان در نجف می فرمودند :<br />
<br />
شبی در خواب خدمت حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مشرف شدم، ایشان فرمودند:<br />
<br />
 جعفر؛ فردا  بی‌گناهی تو ثابت گشته و آزاد خواهی شد، بایدبه نجف اشرف بیایی و با دست مباركشان به محلی اشاره كرده و فرمودند: در این محل و نزد این پیرمرد كفاش به پینه‌دوزی می‌پردازی از دستمزدی که می گیری قسمتی را هزینه خود ساز و مابقی را در پایان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در میان معتکفان تقسیم کن .<br />
صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد كرده و اجازه ورود به خاك عراق را دادند و بدین ترتیب راهی نجف اشرف شدم و در همان محلی كه حضرت اشاره فرموده بودند؛ نزد آن پیرمرد پاره دوز شروع به كار نمودم تا تمام انّیت‌ها و آرزوهای نفسانی كه ناشی از خود فراموشی و تجملات زندگی بود از بین برود،<br />
<br />
بعد از گذشته حدود یك سال اقامت در نجف روزی نامه‌ای از طرف برادرم كه در تبریز بود توسط شخصی به دستم رسید كه در آن نوشته شده ‌بود از زمانی كه شما به نجف رفته‌اید اموال شما (كه عبارت بود از چندین باب مغازه در بهترین نقطه شهر تبریز و مستغلات دیگری كه از پدرم به ارث رسیده‌بود) در دست مستأجران می‌باشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداری می‌نمایند و می‌گویند: بایداز طرف شخص مالك وكالت داشته باشید تا حق الإجاره را به شما تحویل دهیم.<br />
با توجه به اینكه شما دور از وطن می‌باشید و نیاز به پول دارید وكالتی برای من بفرستید تا مال الاجاره‌ها را جمع نموده و برایتان بفرستم.<br />
<br />
در این هنگام متوجه شدم كه مورد امتحال بزرگی قرار گرفته‌ام؛ متحیر ماندم كه چه كنم؟ آیا با این اندك نانی كه از پینه‌دوزی به دست می‌آورم ارتزاق كنم یا مجدداً به زندگی مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعی هم بلامانع و حلال بود برگردم؟<br />
با خود در جنگ و ستیز بودم و شیطان مرا وسوسه می‌كرد، تا اینكه تصمیم خود را گرفته و در پشت همان نامه برای برادرم نوشتم: عنایات حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفیض ایشان بهره‌مند می‌باشم و ایشان هزینه زندگیم را كفایت كرده‌اند.<br />
كسانی كه در تبریز مستأجر من می‌باشند، اگر توان مالی داشتند در محل استیجاری به سر نمی‌بردند. لذا به موجب همین دست خط وكالت دارید تمام املاك متعلق به من را به نام مستأجران و در تملك ایشان درآورید و خدای من هم بزرگ است.<br />
<br />
و بدین ترتیب در یك لحظه تمام ثروت و دارائی خود را بخشیدم، چرا كه اعتقاد بر این داشتم كه حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور كه در این مدت چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی پذیرایی شایانی از من نموده‌اند در آینده هم همین گونه رفتار خواهند كرد.<br />
 <br />
<br />
<br />
امتحان بزرگ ...<br />
یك روز كه به حرم مطهر حضرت امیر (علیه‌السلام) مشرف شده و در حین زیارت و توسل بودم، صدای حضرت مولا را شنیدم كه فرمودند:<br />
<br />
شیخ جعفر، همین الان به مسجد سهله برو، چند نفر در آنجا می‌باشند كه باید از آنها دستگیری نمایی.<br />
بنابر فرمایش حضرت فوراً به مسجد سهله رفتم، در مسجد بسته و ماشین بنز مدرنی آنجا بود، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند، وقتی وارد آنجا شدم، دیدم سه نفر جوان با لباسهای فاخر و مجلل در فراق حضرت بقیه الله می‌گریند و بر روی خاكها می‌غلتند، و یك نفر آنها هم از شدت گریه بی‌حال بر زمین افتاده است.<br />
نزدشان رفتم و آنها را دلداری داده و آرام نمودم، سپس همگی از مسجد خارج شدیم و آنها سوار ماشین شدند.<br />
در این هنگام متوجه شدم كه من هم باید همراه با آنها بروم، لذا سوار ماشین شده و همراهشان رفتم، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتی از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند، و این در شرایطی بود كه شش دختر جوان و بسیار زیبا در آنجا بودند.<br />
<br />
آنها پیوسته از من تقاضا می‌كردند كه آنها را به عقد خود درآورم و پی در پی به انحاء مختلف و گوناگون در این امر اصرار می‌ورزیدند، با حضور این دختران جوان چنان غافلگیر شده بودم که برای لحظاتی خود را فراموش کردم ولی خیلی زود به خود آمدم و بر خویش نهیب زدم که:<br />
<br />
 جعفر ! به چه می اندیشی مبادا شرم حضور از ادامه راه بازت دارد ؟ و با سکوت معنی دار خود این لعبتان را دلخوش داری !؟ و بعد  یاد آوردم که مردان خدا به هنگام رویارویی با این چنین صحنه های تکان دهنده ای از چه شیوه هایی استفاده می کردند . <br />
لذا با عزمی جزم دست رد بر سینه خواسته های آنان زده و امتناع ‌نمودم اما روزی چند بار می‌مردم و زنده می‌شدم تا اینكه پس از گذشت شش ماه از این ریاضت بسیار سخت و مجاهده عظیم و دشوار آن جوانها آمدند و متوجه شدند كه در این مدت هیچ گونه خطایی از من سر نزده و در این امتحان بزرگ موفق شده‌ام!!<br />
آنگاه مرا با كمال احترام به نجف برگرداندند.<br />
 <br />
<br />
اعتکاف در مسجد سهله <br />
در اینجا سلوک آقای مجتهدی وارد مرحله حساسی می شود و به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون می گردند ، ایشان در این مورد می فرمودند : <br />
<br />
در نجف به دستور حضرت مولا علی (علیه‌السلام) راهی مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتكف گردیدم و به جز تجدید وضو و تطهیر از مسجد خارج نمی‌شدم.<br />
در پایان این مدت از طرف حضرت امیر (علیه‌السلام) و آقا امام زمان (روحی فداه) عنایت زیادی به من شد.<br />
حاج كاظم سهلاوی یكی از خدام مسجد سهله می‌باشند تعریف كردند:<br />
در مدتی كه آقای مجتهدی در مسجد سهله معتكف بودند، با هیچ كس صحبت نمی‌كردند و دائم مشغول ذكر و فكر و توسل و گریه بودند، هیچ گاه تسبیح از دستشان جدا نمی‌شد و حالشان مثل حال شخص متحضر و كسی كه هر لحظه در حال جان دادن است بود.<br />
شبها را نمی‌خوابیدند و اگر كسی هم وارد حجره ایشان می‌شد بیش از پنج دقیقه با او نمی‌نشسته و از حجره بیرون می‌آمدند، اكثر اوقات در حال بكاء بودند و از خوف و حب خدا می‌گریستند.<br />
آقای مجتهدی بعد از تمام شدن این مدت نزد ما آمده و فرمودند: <br />
<br />
من دیگر از طرف حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) مرخص شده و می‌توانم اینجا را ترك كنم، آنچه بایستی از ناحیه ایشان به من برسد مرحمت شد.<br />
 <br />
<br />
ملاقات با حاج ملا آقا جان زنجانی <br />
در همين ایام ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ می‌دهد:<br />
<br />
مرحوم حاج ملاآقاجان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شمار می‌رفته است و بطوری شیفته و منتظر آن حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشك می‌ریخته كه جای اشك بر صورت وی نمایان بوده‌است و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) تا حد جنون پیش می‌رود بطوری كه به شیخ محمود مجنون ملقب می‌گردد.<br />
<br />
سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت (علیه‌السلام) و خدمت به خلق بوده‌است.<br />
ایشان مدتها در قم منزل حاج میرزا تقی زرگری كه او هم از اهل الله بوده و از اوتاد بشمار می‌رفته ساكن بوده‌اند.<br />
مرحوم حاج ملا آقاجان روزی به دوستان خود می‌گویند مأمور شده‌ام به عتبات عراق بروم و این آخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عده‌ای از ملازین خود راهی عتبات می‌شوند.<br />
بعد از زیارت ائمه (علیهم ‌السلام) و جریانات عجیبی كه در این مدت برای ایشان رخ می‌دهد، به همراهان می‌گویند: باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم.<br />
دوستان همراه ایشان می‌گویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد كه جای نسبتاً خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بی‌تابانه به این طرف آن طرف نظر می‌كردند و می‌فرمودند:<br />
<br />
منتظر جوانی هستم كه باید با او ملاقات كنم.<br />
مرحوم قریشی كه یكی از همراهان بوده‌اند می‌گفتند:<br />
در همین لحظات ناگهان درب یكی از حجره‌های مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی كه آفتابه‌ای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حركت كرد.<br />
مرحوم حاج ملا‌  آفاجان به محض اینكه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند:<br />
<br />
گمشده‌ام را پیدا كردم، این همان كسی است كه در سیر ، او را به من نشان داده‌اند.<br />
از ایشان پرسیدیم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد كه اینگونه شما را جذب كرده و بی‌تاب او هستید؟!<br />
فرمودند: او شخصی است كه در این جوانی هم گوش باطنش می‌شنود و هم چشم باطنش می‌بیند! ملاحظه كنید؛ و فوراً به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری كه ما چند نفر هم كه نزدیكشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان آذری فرمودند: (گل بورا گراخ بالام جان  : بیا اینجا پسر جان ! تا تو را ببینم )<br />
در این هنگام آن جوان كه آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حركت كرد، هنگامی كه به ما رسید خدمت حاج ملا آقاجان سلام كرده و سپس گفت با من كاری داشتید؟ امر بفرمایید، <br />
آنگاه جناب حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان فرمودند: ما را تنها بگذارید كه من باید با ایشان خلوت داشته باشم.<br />
و بدین گونه حدود مدت یك هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقای مجتهدی بودند....<br />
<br />
کسانی که توفیق زیارت این دو مرد خدا را داشته اند بر یک نکته اتفاق نظر دارند که مشی سلوکی این دو بزرگوار در توسل به اهل بیت ( ع ) خلاصه می شد و مسیر سلوک خود را با پای محبت و بال عشق طی می کردند و در انتظار صدور حواله های غیبی می نشستند تا به کسانی که استحقاق دریافت آنها را دارند بسپارند ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
توفیق زیارت محبوب <br />
جناب مجتهدی پس از دیدار سرنوشت ساز خود با آن اعجوبه عرفان ، عازم نجف شده و در سایه عنایت حضرت مولی الموحدین علی ( ع ) به ادامه سیر معنوی می پردازند .<br />
پس از کسب اجازه از محضر آن حضرت با پای پیاده و قلبی شعله ور از عشق آتشین مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین ( ع ) به زیارت محبوب خود می شتابند و با طمانینه ای که مولا علی ( ع ) در دل و جان این عاشق بیقرار مستقر می سازند تاب زیارت تربت سید الشهدا را پیدا می کنند و به مدت هفت سال در یکی از حجره های فوقانی صحن مطهر آقا ابا عبدالله رو به ایوان طلا سکونت می کنند و روزها نیز در بازار بین الحرمین در محله قیصریه اخباری ها به شغل کفاشی سرگرم می شوند و هر روز به زیارت دو طفلان حضرت مسلم (علیهم ‌السلام) مشرف می‌شده‌اند.<br />
<br />
از قول ایشان نقل شده : <br />
<br />
در ایامی كه در كربلای معلی ساكن بودم هر روز صبح قبل از اینكه به محل كار خود بروم، كنار رود فرات رفته و به آب نگاه می‌كردم و به یاد عطش و مصائبی كه در روز عاشورا بر امام حسین (علیه‌السلام) و اولاد و اصحابشان وارد شده بود می‌گریستم ، سپس به حرم مطهر مشرف می‌شدم و بعد از زیارت به صحن مبارك ‌رفته و در آنجا مشغول توسل و گریه می‌شدم، آنگاه به محل كار خود می‌رفتم.<br />
<br />
آیت الله شیخ جواد كربلایی در این رابطه نقل كردند: <br />
<br />
زمانی كه ما در كربلا مشرف بودیم مشاهده می‌كردیم آقای مجتهدی هر روز صبح بعد از زیارت به صحن مطهر می‌آمد  و با صدای بسیار جذاب و دلربا مشغول به توسل می‌شدند به طوری كه تمام افراد مسخر ایشان گشته و به دورشان جمع می‌شدند و وجود ایشان حرم می‌شد.<br />
همچنین فرمودند: در بین عرفایی كه آنها را مشاهده كرده‌ام، مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ جواد انصاری همدانی، در جلسات توسلی كه حضور داشتند، گرمایی به جلسه می‌دادند و با وجود ایشان جلسه توسل گرمتر می‌شد، اما هنگامی كه آقای مجتهدی در جلسه توسلی حضور داشتند. جلسه را به آتش می‌كشیدند و همگی را دگرگون می‌ساختند.<br />
ایراد آقای مجتهدی بر اكثر عرفا این بود كه توسلشان به ذوات مقدمس اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم ‌السلام) كم است. <br />
<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 « یك روز كه در حال تشرف به حرم مطهر حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودم در بین راه شخصی كه عالم به علم كیمیا بود به من برخورد نمود و آن را به من داد، همینكه كیمیا را از او تحویل گرفتم حالم منقلب گشته و به شدت شروع به گریه نمودم به طوری كه طاقت نیاورده و سراسیمه به طرف رود فرات رفتم كیمیا را در آب انداختم.<br />
بعد از آن رو به سوی گنبد مطهر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نموده و عرض كردم؛ سیدی و مولای، كیمیا درد مرا دوا نمی‌كند، جعفر كیمیای محبت شما اهل بیت (علیهم‌السلام) را می‌خواهد و در حالی كه به شدت گریه می‌كردم به حرم مطهر مشرف شدم.<br />
بعد از این واقعه حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) محبتهای زیادی به من نمودند و این واقعه نیز یكی از امتحانات بزرگی بود كه در طول سلوك برایم اتفاق افتاد. »<br />
<br />
بازگشت به ایران <br />
آقای مجتهدی پس از چندین سال اقامت در كربلای معلی مجدداً به نجف اشرف مراجعت می‌كنند اما پس ازمدتی اقامت در نجف اشرف، عبدالكریم قاسم بر ضد ملك فیصل، پادشاه عراق كودتا كرده و قتل و غارت شدیدی در عراق رخ می‌دهد، ایشان كه از این اوضاع بسیار ناراحت بوده و رنج می‌بردند از حضرت امیر (علیه‌السلام) اجازه مراجعت به ایران را می‌گیرند.<br />
و پاسخ می شنوند : <br />
<br />
پس از رفتن تو نوبت بازگشت تمام ایرانیان مقیم عراق نيز فرا خواهد رسید و باید با پای پیاده اين مسیر را طی کنی .<br />
 <br />
ايشان می فرمودند : <br />
<br />
 بدین ترتیب پیاده از نجف اشرف به سوی كاظمین حركت كردم و پس از بیست و چهار ساعت به كاظمین رسیدم. بسیار خسته شده بودم، به حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) عرض كردم؛<br />
 آقا جان خسته شده‌ام، محبت كنید و ماشینی برایم بفرستید، هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناگهان یك ماشین از ماشینهای حكومتی به من رسید و مأموران حكومتی به علت نداشتن گذرنامه مرا دستگیر كرده و همراه خود بردند، بنده هم از حضرت تشكر كردم كه برایم ماشین فرستادند، تا اینكه مرا به زندان كاظمین بردند.<br />
بعد از ورود به زندان متوجه شدم كه زندانی است بسیار شلوغ كه در آن دست و پای زندانیان را هم با زنجیرهای بسیار سنگین و قطوری بسته بودند و وضع بسیار اسف‌باری داشت، غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت و به یاد حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و زندان هارون الرشید (علیه اللعنه) افتادم و شدیداً متوسل به آن حضرت شده و به ایشان عرض كردم: آقا جان! این زنجیرها فقط در خور طاقت شماست واینها چنین طاقتی ندارند عنایتی بفرمایید.<br />
حضرت هم لطف كرده و عنایت فرمودند:<br />
<br />
 تا فردا همه اهل زندان آزاد می شوند .<br />
بنده هم به زندانیان گفتم: آقا موسی بن جعفر (علیه‌السلام) محبت فرموده و فردا صبح همگی آزاد خواهیدشد. همچنین در بین زندانیان یك نفر اشتباهاً دستگیر شده بود و قرار بود فردا اعدام گردد، و لذا بسیار بی‌تابی می‌كرد، با گفتن این مطلب بعضی از زندانیان شروع به خندیدن و مسخره كردن نموده و گفتند: این شخص هنوز به زندان نیامده دیوانه شده‌است كه این حرفها را می‌زند.<br />
<br />
به هر ترتیب شب سپری شد، صبح روز بعد از طرف عبدالكریم قاسم به خاطر جشن پیروزی دركودتایش تمام زندانیان و حتی جوانی هم كه قرار بود اعدام گردد آزاد شدند.<br />
<br />
سرانجام آقای مجتهدی بعد از ورود به ایران و  چند روز اقامت در كرمانشاه به تهران می‌روند. با سکونت زودگذر ایشان در کرمانشاه ، ایلام و تبريز ، سلوک ایشان وارد مرحله جدیدی می شود .<br />
آقای مجتهدی پیوسته در پی انجام اوامر حضرات معصومین (علیهم‌السلام) از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار هجرت می‌كردند و بسیاری از اوقات را در بیابانها به عبادت، توسل و چله نشینی مشغول بودند.<br />
 <br />
<br />
خانه بدوشی <br />
ایشان می‌فرمودند: <br />
<br />
زمانی كه به دستور حضرت مولا قریب به بیست سال در بیابانها به سر می‌بردم ،  به دستور حضرات ائمه (علیهم‌السلام) شانزده مرتبه با پای پیاده به مشهد مقدس مشرف شده‌ام.<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 زمانی كه در بیابانها ساكن بودم، هنگام توسل كلمه شریفه (یاحسین) را با انگشت روی خاك می‌نوشتم و آنقدر می‌گریستم تا اینكه كلمه یا حسین كه بر روی خاك نوشته بودم تبدیل به گل می‌شد و محو می‌گشت، مجدداً آن نام مقدس را روی گلها می‌نوشتم و به حدی گریه می‌كردم كه بی‌تاب گشته و از هوش می‌رفتم.<br />
ایشان فرمودند: یك روز عاشورا كه در بیابان بودم بسیار منقلب گشتم در این هنگام خطاب به آسمان كرده و گفتم؛<br />
آسمان خجالت نكشیدی ناظر كشته شدن حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودی؟! سپس خطاب به زمین نموده و گفتم؛ ای زمین خجالت نكشیدی كه حسین فاطمه (علیهما السلام) را بر روی تو سر بریدند؟! و متصل یك خطاب به آسمان و یك خطاب به زمین می‌كردم كه ناگهان ندایی آمد. جعفر از اینجا دور شو.<br />
وقتی از آن مكان فاصله گرفتم، آسمان درهم ریخت و صاعقه‌ای آتشبار به قطعه زمینی كه به آن خطاب می‌نمودم اصابت كرد و آنجا را شكافت.<br />
<br />
اقامت ، بیماری و ماموریت جدید <br />
آقای مجتهدی سرانجام پس از بیست سال خانه بدوشی به امر ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به قم مشرف می‌شوند و در منزل وقفی بسیار محقر و ساده‌ای ساكن می‌گردند كه مدتی هم حاج فخر تهرانی در یكی از اتاقهای آن خانه ساكن می‌شوند.<br />
ایشان حتی در قم هم كه مأمور به اقامت می‌شوند از خود خانه‌ای نداشتند و عمری را خانه بدوش و آواره سپری نموده و در این رابطه می‌فرمودند:<br />
<br />
سالها گریه كردیم تا خودمان را از ما گرفتند.<br />
آقای مجتهدی می‌گفتند:<br />
<br />
 حضرت فرموده‌اند كه دیگر شما را از سفر معاف كرده‌ایم و باید هجده سال روی تخت بنشینید.<br />
ایشان هم طبق دستور حضرت در این مدت در لباس بیماری به سر می‌بردند ولی همچون قبل به انجام دستورات و فرمایشات حضرات معصومین (علیهم‌السلام) مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصی كه توفیق همنشینی با ایشان نصیبشان شده بود واگذار می‌كردند. اگر چه در بعضی مواقع، ایشان با نیروی معنوی از لباس بیماری خارج شده و دستورات حضرت را شخصاً اجرا می‌نمودند.<br />
گاهی از اوقات ناگهان بدون هیچ مقدمه‌ای حال آقای مجتهدی دگرگون می‌شد و می‌فرمودند:<br />
<br />
 باید به بیمارستان برویم تا عده‌ای از دوستان حضرت كه در آنجا بستری هستند مرخص شوند.<br />
ایشان به بیمارستان می‌رفتند و بیماری اشخاص را به خود می‌گرفتند تا آنها سالم شوند و مرخص گردند.<br />
ایشان در طول حیات طیبه خویش بیش از پنجاه و سه مرتبه به اتاق عمل رفتند و هر بار بدون اینكه ایشان را بیهوش كنند تحت عمل جراحی قرار می‌گرفتند.<br />
<br />
آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری در این رابطه گفتند:<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 هر گاه مرا به اتاق عمل می‌بردند و پزشكان بیهوشی می‌خواستند مرا بیهوش كنند اجازه نمی دادم و سه مرتبه ذكر شریف نادعلی را می‌خواندم و خود را بیهوش می‌كردم.<br />
آقای مجتهدی در سالهای آخر عمر شریف و پربركتشان از قم به مشهد مقدس عزیمت كرده و در جوار ملكوتی حضرت رضا (علیه‌السلام) ساكن می‌گردند.<br />
ایشان هنگام عزیمت به شخصی از دوستان می‌فرمایند:<br />
<br />
 آقای حسنی؛ شاهد باشید من هیچ چیز از خود ندارم و خدا می‌داند كه این پیراهن تنم هم عاریه‌ای است و همه چیزم را بخشیده‌ام.<br />
بارها دیده می‌شد كه آقای مجتهدی تمام زندگیشان را یكمرتبه می‌بخشیدند و با فقرا تقسیم می‌نمودند به حدی كه كف خانه را هم جارو می‌كردند و خود مدتها بر روی یك تكه گونی زندگی می‌كرده و این امر به دفعات در زندگی این مرد الهی اتفاق افتاد و این نبود مگر سخاوت و ابیت طبع و قطع دلبستگیهای مادی.<br />
<br />
 <br />
<br />
وفات<br />
آقای مجتهدی پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامن الحجج (علیه‌السلام) در تاریخ ششم ماه مبارك رمضان 1416 هـ . ق مطابق با 6/11/1374 هـ . ش هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع و روح ملكوتیشان عروج می‌نماید.<br />
<br />
ایشان سه ماه قبل از فوت به چند نفر از دوستانشان كه با ایشان حشر و نشر داشتند می‌فرمایند: <br />
<br />
خدا برای آخرین سلاله آل محمد (علیه‌السلام)، حضرت مهدی (علیه‌السلام) یك قربانی خواسته و از ما قبول نموده كه قربانی ایشان شویم، و گلوی ما در این راه پاره می‌شود.<br />
آقای حاج فتحعلی می‌گفتند:<br />
هنگامی كه آقا این مطلب را فرمودند، بی اختیار این مطلب در ذهنم خطور كرد كه آقا وصیتی نكرده‌اند!<br />
به مجردی كه این فكر از خاطرم گذشت آقا فرمودند: <br />
<br />
آقا جان غلام وصیتی ندارد و همچون دفعات قبل اشاره می‌فرمودند كه ما غلام حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) هستیم.<br />
باز بدون اختیار این مطلب به ذهنم رسید؛ پس آقا را در كجا دفن كنیم؟ كه مجدداً آقا رو به من كرده و گفتند:<br />
<br />
حضرت رضا (علیه‌السلام) فرموده‌اند: الحمدالله تو فقیر خودمان هستی، و ما خود، تو را كفایت می‌كنیم، پایین پای خودمان منزل توست.<br />
و مرا در گوشه صحن مطهر، پایین پای مبارك حضرت دفن می‌نمایند.<br />
<br />
چند روز بعد از سپری شدن این مجلس مصادف بود با روز شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و آقا به همین مناسبت در منزلی كه به سر می‌بردند، مجلس سوگواری بر قرار می‌نمایند و در حین مراسم به شدت تمام گریه می‌كنند، این حالت تا بعد از اتمام مراسم ادامه می‌یابد.<br />
<br />
به طوری كه حالشان به حدی دگرگون می‌شود كه ایشان را به بیمارستان صاحب الزمان (علیه‌السلام) می‌برند و بعد از چند روز به بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) منتقل كرده و در اتاق (آی، سی، یو) بستری می‌كنند.<br />
<br />
ایشان به مدت چهل روز در حالت كما (بیهوشی) به سر می‌بردند اما در خلال این مدت به صورت عجیبی حالات ظاهریشان تغییر می‌كرده و با اینكه بسیاری از اعضای رییسیه ایشان از كار افتاده بوده، یكمرتبه با یك حركت به حال عادی بر می‌گشته و مطلبی می‌فرمودند و مجدداً‌ اعضاء از كار می‌افتاده است.<br />
<br />
دكتر هاشمیان، رییس بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) وخادم كشیك هشتم حضرت رضا (علیه‌السلام) و آقای دكتر لطیفی نقل می‌كردند:<br />
<br />
به قدری آقای مجتهدی در اثر تزكیه روح، قوی بودند كه بخش روحی ایشان بر بخش جسمشان اشراف كامل داشت، بطوری كه بارها مشاهده می‌كردیم ایشان به صورت اختیاری بیمار شده و باز به اراده خویش بهبود می‌یافتند.<br />
هنگامی كه ایشان دركما به سر می‌بردند چهار علائم حتمی و حیاتی مغز، قلب، كلیه و ریه‌ها یكی پس از دیگری از كار می‌افتاد اما لحظه‌ای بعد یكمرتبه تمام اعضا شروع به كار می‌كرد و ایشان مطلبی می‌فرمودند و مجدداً حالشان وخیم می‌گشت.<br />
طبق گفته همراهان ایشان، یكی از مطالبی كه در حین كما فرمودند این بود كه:<br />
<br />
عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست.<br />
و پس از آن مجدداً در حالت كما فرو رفته و حالشان بسیار وخیم می‌گردد، به حدی كه دیگر قادر به تنفس نبودند.<br />
هیأت پزشكی معالج ایشان می‌گویند: آقا در شرایطی به سر می‌برند كه ریه از كار افتاده و به جهت تنفس دادن ایشان راهی جز اینكه گلویشان را بریده واز آنجا دستگاه مخصوص تنفس را وارد ریه‌ها كنیم نیست.<br />
<br />
آقای قرآن نویس كه همراه آقا بوده‌اند نقل می‌كردند:<br />
وقتی این پیشنهاد از طرف پزشكان داده شد می‌خواستم بگویم خیر، اما یكمرتبه و بی‌اختیار گفتم بله و اجازه دادم!<br />
به محض اینكه رضایت به این كار بر زبانم جاری شد، هر چه می‌خواستم ممانعت كنم، اختیار از من سلب شده بود و نمی‌توانستم حرفی بزنم!!<br />
بعد از آن به مجردی كه هیأت پزشكی با تیغ مخصوص گلوی مبارك آقا را بریدند. نور عجیب سبزرنگی اتاق را فرا گرفت و همزمان با آن، دستگاه مونیتور صوت ممتدی كشیده و سرانجام روح ملكوتی ایشان عروج نمود.<br />
<br />
و این در حالی بود كه تمام محاسن آقا به خون گلویشان آغشته شده بود و در اینجا معنای كلام ایشان كه فرموده بودند:<br />
عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست،  تحقق یافت و محاسن ایشان مانند ارباب و مولایشان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه‌السلام) به خون گلویشان خضاب گشت...<br />
<br />
آنگاه پیكر مطهر آقا را از بیمارستان به منزل حاج آقا رضا قرآن نویس منتقل كرده و جهت غسل دادن مهیا می‌كنند، اما كسی جرأت نمی‌كند ایشان را غسل دهد تا اینكه یكی از دوستان آقا كه شخص بسیار بزرگوار و اهل دل می‌باشند، گلوی آقای را كه در بیمارستان بریده شده بود شستشو می‌دهند ولی دیگر نمی‌توانند ادامه دهند و بی‌اختیار دست از شستشو می‌كشند، تا اینكه طبق پیشگویی خود آقا، جناب آقای چایچی كه به جهت فوت ایشان از قزوین به مشهد آمده بودند از راه می‌رسند و ایشان را غسل می‌دهند.<br />
<br />
آقای چایچی در این رابطه می‌گفتند:<br />
روزی یكی از دوستان از طرف آقای مجتهدی پیامی برای من آورد كه سریعاً به قم بیایید، با شما كاری فوری دارم، بنده هم فوراً از قزوین به قم رفته و خدمت ایشان رسیدم، یكمرتبه به دلم افتاد كه آقا را به حمام ببرم، به ایشان عرض كردم آقاجان مایلید شما را به حمام ببرم؟ فرمودند: بله آقاجان؛<br />
هنگامی كه ایشان را به حمام بردم و در حال شستن بودم، فرمودند: <br />
<br />
آقای چایچی قربانت گردم، یك روزی هم می‌آید كه شما ما را می‌شویید، خیلی خوب بشویید آقا جان؛ مثل همین امروز، كسی نمی‌تواند ما را بشوید.<br />
عرض كردم این حرفها چیست؟ جانم بقربان شما، و بالاخره آن روز گذشت و من مجدداً به قزوین مراجعت نمودم، تا اینكه چند سال بعد خبر رسید كه آقای مجتهدی دار فانی را وداع كرده‌اند.<br />
 <br />
<br />
با سختی خود را به مشهد رساندم، هنگامی كه به منزل آقای قرآن نویس رفتم، دیدم همه دوستان جمع هستند ولی كسی جرأت نكرده است پیكر آقا را بشوید. همینكه چشمم به پیكر ایشان افتاد گفتم: قربانت گردم آقا جان كه چندین سال قبل، خوب امروز را می‌دیدید، سپس مشغول به شستشو و غسل دادن بدن ایشان شدم .<br />
سپس پیكر شریف ایشان در میان سیل اشك و آه انبوهی از مردم عزادار و قافله‌ای از سوز و گداز دوستان اهل دل و مشایعت روحانیت معظم به سوی حرم مطهر حضرت رضا (علیه‌السلام) تشییع شد و پس از برگزاری مراسم ویژه‌ای، كه هنگام فوت خدام حضرت انجام می‌گیرد، حجت الإسلام حاج سیدحمزه موسوی بر پیكر ایشان نماز گزاردند و سرانجام در فضای روح پرور و در جوار ملكوتی حرم مطهر، پایین پای ارباب و مولایش در صحن نو (آزادی – قبل از کفشداری 9 ) حجره بیست و چهار به خاك سپرده شد كه این رزق كریم بر ارباب نعیم گوارا باد.<br />
 <br />
<br />
هم اكنون نیز مزار شریف آن بهشتی سیرت مورد زیارت مردم، علماء و اهل دل می‌باشد و مشتاقان طریق معرفت از روح بلند آن ملكوتی روان استمداد جسته و طلب توشه راه می‌نمایند.<br />
<br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
پاداش نماز میت بر پیکر آقای مجتهدی <br />
جناب  حاج باقر طلاییان تعریف كردند:<br />
 چند روز بعد از رحلت آقای مجتهدی در عالم رؤیا مشاهده نمودم حجت الإسلام آقای حاج سیدحمزه موسوی كه نماز میت بر پیكر مطهر آقای مجتهدی خواندند، در یكی از غرفه‌های صحن مطهر رضوی نزدیك به غرفه‌ای كه آقای مجتهدی در آن مدفون می‌باشند نشسته‌اند، نزد ایشان رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از ایشان سؤال كردم، شما در اینجا چه می‌كنید؟!<br />
<br />
ایشان فرمودند: بنده مسئول كل حرم مطهر شده‌ام.<br />
پرسیدم چگونه و زیر نظر چه كسی؟!<br />
فرمودند: به خاطر نمازی كه بر بدن آقای مجتهدی خواندم، آقا واسطه‌شده و این منصب را از حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) برایم گرفتند و هم اكنون با وساطت آقای مجتهدی زیر نظر مستقیم خود حضرت رضا (علیه‌السلام) در حال خدمت می‌باشم.<br />
 <br />
<br />
<br />
<br />
اشراف بعد از فوت<br />
از جمله مراسمی كه بعد از رحلت آقای مجتهدی برگزار شد مراسم شب هفت ایشان بود كه در مسجد محمدیه قم برگزار گردید. كه بسیار مجلس استثنایی و غير قابل توصیفی بود و آن مجلس اصلاً به مراسم فاتحه شبیه نبود بلكه یك جلسه توسل پر شور و حال و عجیب بود كه اشراف روح آقای مجتهدی در آن كاملاً مشهود بود و كسانی كه در آن جلسه حضور داشتند معترف  به این مطلب بودند. و همچنین خادم مسجد محمدیه اظهار داشت كه در سی سال اخیر چنین مجلسی در این مسجد بی سابقه بوده است.<br />
<br />
در آن شب واعظ شهیر جناب حجـت الإسلام  حاج شیخ مرتضی اعتمادیان جهت منبر دعوت شده بودند و بیش از یك ساعت و نیم سخنرانی و توسل پرشور و حال ایشان طول كشید.<br />
<br />
ایشان نقل كردند:<br />
<br />
 مدتی بعد از این مراسم دیدم درب منزل را می زنند ، وقتی درب را باز كردم، دیدم دو نفر ناشناسند، از من پرسیدند: آقای اعتمادیان شما هستید؟<br />
 گفتم: بله، مجدداً پرسیدند: شما در مراسم شب هفت آقای مجتهدی منبر رفته‌اید؟ گفتم: بله.<br />
<br />
در این موقع یكی از آنها پاكتی پول به من داد، سؤال كردم: جریان چیست؟<br />
 همان آقایی كه پاكت را به من داده بود، گفت:<br />
بنده ساكن تهران هستم و تعریف آقای مجتهدی را خیلی شنیده بودم و بسیار آرزو داشتم كه ایشان را زیارت كنم، اما موفق نشدم تا اینكه خبر رحلت ایشان را شنیده و قلبم بسیار جریحه‌دار شد و از اینكه موفق نشده بودم ایشان را ببینم بشدت خود را سرزنش می‌كردم، پس از گذشت هفتمین شب ارتحال ایشان، در عالم رؤیا خدمت آقا رسیدم و ایشان مطالبی به من فرمودند، از جمله در حالی كه به شخصی اشاره می‌كردند، فرمودند:<br />
<br />
 « ایشان در مجلس ما منبر رفته‌اند و كسی از ایشان تشكر نكرده ‌است. شما از ایشان تشكر كنید. »<br />
<br />
بنده در خواب مبلغ بیست هزار تومان به شما دادم، بعد از آن خواب به مدت یك هفته به دنبال آن بودم كه چه كسی در مراسم شب هفت آقای مجتهدی منبر رفته است، تا اینكه نام شما را فهمیدم و هم اكنون موفق شدم شما را پیدا كنم.<br />
آقای اعتمادیان می‌گفتند: شخص همراه به عنوان تبرك مبلغ ده هزار تومان از پولی كه در دستم بود را گرفته و خود مبلغ صد هزار تومان به من داد كه جمعاً مبلغ صد و ده هزار تومان شد.<br />
<br />
اینجا بود كه از این واقعه بسیار متأثر گشته و انگشت حیرت به دهان گرفتم كه بعد از وفات هم تا چه حد روح بلند آقای مجتهدی حاضر و ناظر است كه از جزئی‌ترین امور آگاهی دارند و به سادگی از آن نمی‌گذرند!!<br />
 <br />
<br />
نورالله مرقده، عطرالله مضجعه، و أعلی الله مقامه الشریف<hr />
خصوصیات اخلاقی سالک الی الله عارف بالله جناب شیخ جعفرمجتهدی(رض) <br />
 احاطه مردان الهی به تمام علوم<br />
از حكیم فرزانه آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری نقل شد كه:<br />
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت كوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.<br />
با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز! این چه سؤالی است كه از ایشان می‌پرسی؟! ایشان كه فلسفه نخوانده‌اند.<br />
جناب  جعفر آقا كه سر به زیر نشسته بودند بعد از كمی تأمل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل كردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم كردند كه گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری كه باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.<br />
آقای كشمیری می‌فرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.<br />
<br />
<br />
<br />
همین خانه را اجاره می‌كنیم!<br />
استاد مجاهدی نقل کردند :<br />
در آغاز ورود  آقای مجتهدی به قم، چندی در منزل مرحوم سید ضیاء الدین حسنی طباطبایی اقامت داشتند و در قسمت جنوبی خانه، اتاق مستقلی وجود داشت كه ایشان در آن مستقر بودند و رفت و آمد اشخاص نیز از دری صورت می‌گرفت كه مستقیماً به حیاط خانه باز می‌شد و مزاحمتی به همراه نداشت.<br />
<br />
روزی اظهار تمایل فرموده بودند كه باید خانه‌ای را اجاره كنیم و مدتی هم در آنجا ساكن شویم.<br />
دوستان ایشان از جمله اینجانب در صدد پیدا كردن خانه‌ای مناسب بودیم و هر از گاه كه مورد مطلوبی پیدا می‌شد مراتب را به اطلاع ایشان می‌رساندیم و زمانی كه از محل و مشخصات خانه برای ایشان توضیح می‌دادیم، می‌فرمودند:<br />
<br />
خیر آقا جان! ما از این خانه سهمی نداریم!<br />
چندین خانه در طول یك ماه جستجو برای محل سكونت ایشان شناسایی شد، ولی هیچكدام مورد قبول شان قرار نگرفت. تا این كه روزی به اتفاق مرحوم مصطفوی در كوچه حرم نما، خانه‌ای را دیدیم كه ظاهراً مناسب به نظر نمی‌رسید. ساختمانی نسبتاً قدیمی داشت. در طبقه همكف دارای دو اتاق تو در توی كوچك بود با آشپزخانه‌ای بسیار كوچك در زیر پله‌هایی كه به طبقه دوم می‌رفت و مشكل اساسی‌تر آن وجود مستأجر پیره زنی بود كه در طبقه فوقانی زندگی می‌كرد و به طوری كه همسایه‌ها می‌گفتند با جادو و جنبل سر و كار داشت!<br />
<br />
وقتی كه بعد از ظهر آن روز به خدمت حضرت آقای مجتهدی شرفیاب شدیم و جریان خانه را بازگو كردیم و گفتیم برای سكونت مناسب به نظر نمی‌رسد، فرمودند:<br />
<br />
اتفاقاً همین خانه را در سیر به ما نشان داده‌اند!<br />
گفتم:<br />
علاوه بر این كه خانه بسیار گرفته و كوچكی است، پیره زنی هم در طبقه فوقانی آن سكونت دارد و می‌گویند ...<br />
ایشان اجازه ندادند كه من جمله را تمام كنم، و فرمودند:<br />
<br />
زمان آن رسیده است كه تكلیف این پیره زن  یكسره شود!<br />
هنگامی كه به اتفاق ایشان به آن خانه رفتیم، نزدیك غروب بود و خانه ده‌ها بار از آن كه ما صبح دیده بودیم، دلگیرتر به نظر می‌رسید!<br />
عرض كردم:<br />
ملاحظه می‌فرمایید چقدر دلگیر است!<br />
فرمودند:<br />
<br />
انشاءالله به بركت توسلاتی كه دوستان در اینجا خواهند داشت، فضای آن عوض می‌شود و نورانیت خود را پیدا می‌كند.<br />
پس از تمیز كردن خانه و تهیه وسایل مورد نیاز، ایشان در آن خانه مستقر شدند و من هر روز صبح پیش از رفتن به سر كلاس به خدمت ایشان می‌رسیدم.<br />
یكی از روزها كه برای تهیه صبحانه خدمت ایشان رسیدم، چشم‌های ایشان به رنگ خون در آمده بود و نشان می‌داد كه دیشب تا دیر وقت بیدار بوده‌اند و استراحت نكرده‌اند.<br />
پرسیدم:<br />
مثل این كه استراحت نداشته‌اید؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
مگر این پیرزن فرتوت گذاشت!<br />
گفتم:<br />
آیا دیشب مزاحمتی ایجاد كرده‌است؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
در تسخیر دستی بسیار قوی دارد و مأمورانی قوی پنجه! نیمه‌های شب بود كه مأموران خود را به سراغم فرستاد، من با گفتن «یا علی» آنها را فراری دادم! مجدداً پیره زن با تسلی دادن، آنها را به اتاق من فرستاد و من هم با گفتن یك «یاعلی» آنها را متواری كردم. چندین بار این صحنه تكرار شد تا این كه مقارن اذان صبح دست از كار كشید و تسلیم شد!<br />
آقاجان! او فكر می‌كرد كه قدرت او را كسی ندارد و كسی نمی‌تواند با مأموران او روبه‌رو شود! ولی دیشب به اشتباه خود پی برد و فهمید كه باید مسیر خود را عوض كند و دست از این كارها بردارد!<br />
<br />
سیره واقعی یک سالک الی الله <br />
استاد مجاهدی حکایت جالبی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کنند :<br />
هنگامی كه حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمكران و كوه خضر (= در نزدیكی‌های روستای جمكران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاكم بود و ایشان می فرمودند:<br />
<br />
 مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی كه مسجد مقدس جمكران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می‌نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می‌دارد<br />
برزمینی كه نشان كف پای تو بود              سال‌ها سجده صاحبنظران خواهدبود<br />
<br />
كوه خضر نیز از اماكن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت می‌كردند و به دعا و توسل می‌پرداختند. آن سال تصمیم گرفته‌بودند كه اربعینی را در كوه خضر سپری كنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارك رمضان به كوه خضر رفتند و در اتاقی كه در آنجا بود ساكن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع كردند.<br />
<br />
بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارك رمضان فرا رسید و جناب آقای مجتهدی فرموده بودند كه در آخرین روز ماه مبارك مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.<br />
حجت الاسلام غروی از علاقه‌مندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسكونی ایشان درخیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود كه آمدند.<br />
<br />
ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار كمی كه مصرف كرده بودند و نیز به علت شب زنده ‌داری‌ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تكیده شده ‌بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می‌رسید.<br />
<br />
پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی كه در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین كه آن را باز كردند تا دست و روی خود را خشك كنند، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حال شان به خاطر مورچه‌ای بود كه در داخل دستمال دیده بودند!<br />
 دستمال را آهسته جمع كرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند:<br />
<br />
 « من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور كرده‌ام و آوارگی او را نمی‌توانم تحمل كنم! باید بروم! قبض او مرا آزار می‌دهد! »<br />
دوستان هر چه اصرار كردند كه شما خسته‌اید و تازه از راه رسیده‌اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا كوه خضر همراهی كنیم، نپذیرفتند و فرمودند:<br />
<br />
«  تاوان این غفلت، پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن است! » <br />
حضرت آقای مجتهدی پیاده به كوه خضر رفتند و در جایی كه بیتوته می‌كردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.<br />
<br />
<br />
<br />
رعایت ادب و پذیرایی از مهمان <br />
استاد مجاهدی نقل می کنند :<br />
مرحوم حاج غلامحسین كریمی زرگر در شهر قم اقامت داشت و از شاگردان معلم بزرگ عرفان و اخلاق مرحوم حاج میرزا جواد ملكی تبریزی بود پس از اقامت جناب آقای مجتهدی در قم، ایشان نیز در زمره دوستان یكدل و یكرنگ ایشان درآمد .<br />
یك روز مرحوم حاج مرشد، حضرت آقای مجتهدی و تنی چند از دوستان ایشان را به صرف ناهار دعوت كرده ‌بودند همین كه سفره پهن شد، حضرت آقای مجتهدی در حالی كه از حاج مرشد عذرخواهی می‌كردند برخاستند فرمودند:<br />
<br />
از تبریز میهمان رسیده‌است! باید بروم!<br />
یكی از خصوصیات بارز حضرت آقای مجتهدی، ادب زاید الوصف ایشان بود و سعی می‌كردند با  همه رفتاری مؤدبانه داشته باشند و به اصول اخلاقی به شدت پای بند بودند، ولی هنگامی كه به قول خودشان «حواله» می‌رسید وضع فرق می‌كرد. بلافاصله برمی‌خاستند و به دنبال انجام مأموریتی كه داشتند، می‌رفتند و اگر میهمان كسی بودند از او عذرخواهی می‌كردند.<br />
<br />
آن روز به هنگام صرف ناهار، همین اتفاق افتاد و من هم با كسب اجازه به همراه ایشان از خانه بیرون آمدم.<br />
در آن هنگام، حضرت آقای مجتهدی در ایام تابستان در منزل مرحوم آقای صدرایی اقامت داشتند و صاحبخانه به هنگام مسافرت كلید خانه را در اختیار ایشان گذاشته بود.<br />
در اثنای راه از حضرت آقای مجتهدی پرسیدم:<br />
به كجا تشریف می‌برید؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
به منزل آقای صدرایی! و بعد افزودند كه زوج جوانی از بستگان آقای صدرایی از تبریز به قم آمده‌اند و هم اكنون دارند دق‌الباب می‌كنند! خدا را خوش نمی‌آید كه در این گرمای تابستان ناامیدانه بازگردند!<br />
منزل آقای صدرایی در انتهای كوچه حجتیه دركوچه حرم قرار داشت. وقتی كه به آنجا رسیدیم، زن و مرد جوانی در حالی كه كیف و ساكی به دست داشتند پشت در ایستاده بودند و انتظار می‌كشیدند!<br />
حضرت آقای مجتهدی به آن دوش خوش آمد گفتند و در نهایت عطوفت و مهربانی در خانه را گشودند و سرگرم پذیرایی از آنان شدند و مصرانه از آن دو خواستند كه در غیاب آقای صدرایی و تا هنگامی كه در قم هستند در همان منزل اقامت كنند!<br />
 <br />
<br />
<br />
ای كاش آقای مجتهدی به منزل ما می‌آمدند<br />
آقای حاج سید جلال رییس السادات نقل كردند:<br />
در ایامی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد به سر می‌بردند، دچار مشكلات متعددی شده بودم و خیلی مشتاق بودم آقا یكمرتبه به منزل ما بیایند.<br />
یك روز در بین راه در این فكر بودم و با خود می‌گفتم: آقایی كه به منزل بزرگان و رؤسا نمی‌روند، آیا منزل ما را قبول می‌كنند؟<br />
در این افكار بودم كه ناگهان با آقای مجتهدی برخورد نمودم. ایشان فرمودند:<br />
<br />
 آقا سید جلال! شما می‌دانید كه من جایی ندارم و هر كجا كه حضرت رضا (علیه‌السلام) امر كنند می‌روم.<br />
عرض كردم بله آقا جان.<br />
سپس فرمودند: <br />
<br />
به حضرت عرض كردم سیدی و مولای باغ رضوان شلوغ شده و من جای خلوتی می‌خواهم. حضرت عنایت كرده و فرمودند: به منزل حاج سیدجلال برو كه منزل او، منزل ماست، حال شما اجازه می‌فرمایید به منزلتان بیایم؟<br />
من كه ذوق زده شده بودم و سر از پا نمی‌شناختم، عرض كردم این منتهای آرزوی من است كه شما به منزل ما تشریف بیاورید!<br />
آنگاه به ایشان عرض كردم من دوچرخه را به دست می‌گیرم. و با هم پیاده به منزل می‌رویم، ایشان فرمودند:<br />
<br />
خیر آقاجان، شما بروید من هم خواهم آمد.<br />
عرض كردم: آخر شما كه نمی‌دانید منزل ما كجاست!<br />
فرمودند: <br />
<br />
همان آقایی كه امر می‌كنند به فلان خانه برو راه آن را هم نشان می‌دهند.<br />
به هرترتیب خدا حافظی كردم و سوار دوچرخه شده و با سرعت به طرف منزل براه افتادم تا خبر تشریف فرمایی ایشان را به خانواده برسانم، وقتی به خانه رسیدم با كمال تعجب دیدم آقای مجتهدی پشت درب خانه منتظرم ایستاده‌اند!!<br />
<br />
به ایشان عرض كردم با چه وسیله‌ای آمدید كه زودتر از من به اینجا رسیدید؟!<br />
آقا تبسمی كرده و فرمودند: <br />
<br />
بله آقاجان، به لطف حضرت رضا (علیه‌السلام) به اینجا آمدم، آنگاه عرض كردم: بفرمایید داخل. فرمودند: خیر آقاجان شما باید به بی‌بی‌های داخل منزل خبر دهید و از آنها اجازه بگیرید، بعد ما داخل می‌شویم...<br />
 <br />
<br />
<br />
تاكسی هم حواله‌ایست<br />
جناب آقای میرزا هاشم‌زاده شاعر مخلص اهل بیت(علیهم‌السلام) از قول یکی از دوستان معتمد تعریف كردند:<br />
روزی با‌ آقای مجتهدی در مشهد مقدس منتظر تاكسی بودیم. كمی بع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم رب المهدي (عج)   .<br />
 <br />
   <br />
  ولادت<br />
جناب شیخ جعفر مجتهدی در اول بهمن ماه 1303 هـ.ش در خانواده‌ای متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشودند.<br />
خانواده‌ای كه از نظر نجابت و اصالت جزء خانواده‌های مشهور آن سامان به شمار می‌آمد.<br />
 <br />
<br />
والدین<br />
پدر ایشان جناب حاج میرزا یوسف از دلباختگان آستان ولایتمدار قبله العشاق ، حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) بودند، تا جایی كه مكرر قافله سالاری زائرین كربلای معلی را  از تبریز به عهده می‌گرفته و خرج زوار تهی‌دست دل شكسته را خود عهده‌دار می‌شدند و در طول مسیر حراست این قافله با دو شیر تربیت شده بود كه در ابتدا و انتهای آن حركت می‌كردند و زوار امام حسین (علیه‌السلام) را سلامت به مقصد می‌رساندند.<br />
<br />
ایشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج میرزا یوسف، تحت كفالت و سرپرستی مادر بزرگوارشان، آن بانوی علویه قرار گرفتند.<br />
از همان اوان خردسالی به خاطر فطرت پاک و زلالی که داشتند بارها در عالم رویا مورد عنایات حضرت صدیقه طاهره و سایر حضرات معصومین (علیهم السلام ) قرار می گیرند .<br />
<br />
<br />
تحول <br />
ایشان می فرمودند :<br />
<br />
 از همان سنین نوجوانی علاقه عجیبی به تزکیه نفس داشتم و شروع به تهذیب نفس و خودسازی و تقویت اراده نمودم و در قبرستان متروكه شهر تبریز كه یكی از قبرستانهای بسیار مخوف ایران به شمار می‌رود و رعب و وحشت عجیبی بعد از استیلای شب به خود می‌گیرد، قبری حفر نموده و در آن شب را تا صبح به ذکر حضرت باری می پرداختم چون بسیار دوست داشتم به بینوایان و مستمندان كمك كرده و زندگی آنها را از فقر و تنگدستی نجات بخشم، سعی و تلاش بسیاری می‌نمودم تا معمای لاینحل كیمیا به دست من حل گردد، لذا قسمتی از سرمایه پدری را در این راه صرف نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم، اما چون این كوشش من همراه با توسلات شدید بود، یك روز ناگهان هاتف غیبی به من ندا در داد:<br />
<br />
جعفر؛ كیمیا، محبت ما اهل بیت عصمت و طهارت است، اگر کیمیای واقعی می خواهی بسم الله این راه و این شما .<br />
با شنیدن آن ندای غیبی هدف و مسیر زندگیم بكلی دگرگون شده و بر آن شدم تا به جای تسخیر جن و انس و ملك و اكتساب كیمیا به دنبال حقیقت همیشه جاوید و پاینده، یعنی محبت و دوستی ائمه اطهار (علیهم‌السلام) بروم. <br />
<br />
 <br />
هجرت به عراق <br />
ایشان می فرمودند :<br />
<br />
بی‌قراری عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بی‌تاب و حیران اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) شدم كه لحظه‌ای نمی‌توانستم در منزل و شهر خود باقی بمانم ، لذا صبح روز بعد پشت پایی به همه چیز زده و بعد از خداحافظی با حالتی آشفته و پای برهنه از تبریز به قصد كربلای معلی حركت كرده و از مرز خسروی وارد خاك عراق شدم.<br />
در اولین ایستگاه بازرسی، مأموران حكومتی عراق به خاطر نداشتن جواز ورود، مرا به عنوان جاسوس دستگیر و به زندان انداختند.<br />
چندین ماه در زندان بودم و در آن جا شور و حالی كه نسبت به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) داشتم را ادامه داده ودائماً در حال توسل بودم و استخلاص خود را از حضرت امیر و آقا امام حسین (علیهما السلام) تقاضا می‌كردم البته از همان روز اول تا آخر ، دائماً و در تمام حالات نظر آقا حضرت اباالفضل العباس (علیه‌السلام) بر من بود كم‌كم در اثر آن توسلات و ریاضتهای اجباری كه در زندان بر من وارد می‌شد، روحم صفای خاصی به خود گرفت، بطوری كه رؤیاهای صادقی می‌دیدم و فوراً به وقوع می‌پیوست كه باعث قوت روح و امیدواری در من می‌گشت.<br />
<br />
<br />
<br />
اقامت در نجف <br />
ایشان در مورد اقامتشان در نجف می فرمودند :<br />
<br />
شبی در خواب خدمت حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مشرف شدم، ایشان فرمودند:<br />
<br />
 جعفر؛ فردا  بی‌گناهی تو ثابت گشته و آزاد خواهی شد، بایدبه نجف اشرف بیایی و با دست مباركشان به محلی اشاره كرده و فرمودند: در این محل و نزد این پیرمرد كفاش به پینه‌دوزی می‌پردازی از دستمزدی که می گیری قسمتی را هزینه خود ساز و مابقی را در پایان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در میان معتکفان تقسیم کن .<br />
صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد كرده و اجازه ورود به خاك عراق را دادند و بدین ترتیب راهی نجف اشرف شدم و در همان محلی كه حضرت اشاره فرموده بودند؛ نزد آن پیرمرد پاره دوز شروع به كار نمودم تا تمام انّیت‌ها و آرزوهای نفسانی كه ناشی از خود فراموشی و تجملات زندگی بود از بین برود،<br />
<br />
بعد از گذشته حدود یك سال اقامت در نجف روزی نامه‌ای از طرف برادرم كه در تبریز بود توسط شخصی به دستم رسید كه در آن نوشته شده ‌بود از زمانی كه شما به نجف رفته‌اید اموال شما (كه عبارت بود از چندین باب مغازه در بهترین نقطه شهر تبریز و مستغلات دیگری كه از پدرم به ارث رسیده‌بود) در دست مستأجران می‌باشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداری می‌نمایند و می‌گویند: بایداز طرف شخص مالك وكالت داشته باشید تا حق الإجاره را به شما تحویل دهیم.<br />
با توجه به اینكه شما دور از وطن می‌باشید و نیاز به پول دارید وكالتی برای من بفرستید تا مال الاجاره‌ها را جمع نموده و برایتان بفرستم.<br />
<br />
در این هنگام متوجه شدم كه مورد امتحال بزرگی قرار گرفته‌ام؛ متحیر ماندم كه چه كنم؟ آیا با این اندك نانی كه از پینه‌دوزی به دست می‌آورم ارتزاق كنم یا مجدداً به زندگی مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعی هم بلامانع و حلال بود برگردم؟<br />
با خود در جنگ و ستیز بودم و شیطان مرا وسوسه می‌كرد، تا اینكه تصمیم خود را گرفته و در پشت همان نامه برای برادرم نوشتم: عنایات حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفیض ایشان بهره‌مند می‌باشم و ایشان هزینه زندگیم را كفایت كرده‌اند.<br />
كسانی كه در تبریز مستأجر من می‌باشند، اگر توان مالی داشتند در محل استیجاری به سر نمی‌بردند. لذا به موجب همین دست خط وكالت دارید تمام املاك متعلق به من را به نام مستأجران و در تملك ایشان درآورید و خدای من هم بزرگ است.<br />
<br />
و بدین ترتیب در یك لحظه تمام ثروت و دارائی خود را بخشیدم، چرا كه اعتقاد بر این داشتم كه حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور كه در این مدت چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی پذیرایی شایانی از من نموده‌اند در آینده هم همین گونه رفتار خواهند كرد.<br />
 <br />
<br />
<br />
امتحان بزرگ ...<br />
یك روز كه به حرم مطهر حضرت امیر (علیه‌السلام) مشرف شده و در حین زیارت و توسل بودم، صدای حضرت مولا را شنیدم كه فرمودند:<br />
<br />
شیخ جعفر، همین الان به مسجد سهله برو، چند نفر در آنجا می‌باشند كه باید از آنها دستگیری نمایی.<br />
بنابر فرمایش حضرت فوراً به مسجد سهله رفتم، در مسجد بسته و ماشین بنز مدرنی آنجا بود، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند، وقتی وارد آنجا شدم، دیدم سه نفر جوان با لباسهای فاخر و مجلل در فراق حضرت بقیه الله می‌گریند و بر روی خاكها می‌غلتند، و یك نفر آنها هم از شدت گریه بی‌حال بر زمین افتاده است.<br />
نزدشان رفتم و آنها را دلداری داده و آرام نمودم، سپس همگی از مسجد خارج شدیم و آنها سوار ماشین شدند.<br />
در این هنگام متوجه شدم كه من هم باید همراه با آنها بروم، لذا سوار ماشین شده و همراهشان رفتم، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتی از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند، و این در شرایطی بود كه شش دختر جوان و بسیار زیبا در آنجا بودند.<br />
<br />
آنها پیوسته از من تقاضا می‌كردند كه آنها را به عقد خود درآورم و پی در پی به انحاء مختلف و گوناگون در این امر اصرار می‌ورزیدند، با حضور این دختران جوان چنان غافلگیر شده بودم که برای لحظاتی خود را فراموش کردم ولی خیلی زود به خود آمدم و بر خویش نهیب زدم که:<br />
<br />
 جعفر ! به چه می اندیشی مبادا شرم حضور از ادامه راه بازت دارد ؟ و با سکوت معنی دار خود این لعبتان را دلخوش داری !؟ و بعد  یاد آوردم که مردان خدا به هنگام رویارویی با این چنین صحنه های تکان دهنده ای از چه شیوه هایی استفاده می کردند . <br />
لذا با عزمی جزم دست رد بر سینه خواسته های آنان زده و امتناع ‌نمودم اما روزی چند بار می‌مردم و زنده می‌شدم تا اینكه پس از گذشت شش ماه از این ریاضت بسیار سخت و مجاهده عظیم و دشوار آن جوانها آمدند و متوجه شدند كه در این مدت هیچ گونه خطایی از من سر نزده و در این امتحان بزرگ موفق شده‌ام!!<br />
آنگاه مرا با كمال احترام به نجف برگرداندند.<br />
 <br />
<br />
اعتکاف در مسجد سهله <br />
در اینجا سلوک آقای مجتهدی وارد مرحله حساسی می شود و به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون می گردند ، ایشان در این مورد می فرمودند : <br />
<br />
در نجف به دستور حضرت مولا علی (علیه‌السلام) راهی مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتكف گردیدم و به جز تجدید وضو و تطهیر از مسجد خارج نمی‌شدم.<br />
در پایان این مدت از طرف حضرت امیر (علیه‌السلام) و آقا امام زمان (روحی فداه) عنایت زیادی به من شد.<br />
حاج كاظم سهلاوی یكی از خدام مسجد سهله می‌باشند تعریف كردند:<br />
در مدتی كه آقای مجتهدی در مسجد سهله معتكف بودند، با هیچ كس صحبت نمی‌كردند و دائم مشغول ذكر و فكر و توسل و گریه بودند، هیچ گاه تسبیح از دستشان جدا نمی‌شد و حالشان مثل حال شخص متحضر و كسی كه هر لحظه در حال جان دادن است بود.<br />
شبها را نمی‌خوابیدند و اگر كسی هم وارد حجره ایشان می‌شد بیش از پنج دقیقه با او نمی‌نشسته و از حجره بیرون می‌آمدند، اكثر اوقات در حال بكاء بودند و از خوف و حب خدا می‌گریستند.<br />
آقای مجتهدی بعد از تمام شدن این مدت نزد ما آمده و فرمودند: <br />
<br />
من دیگر از طرف حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) مرخص شده و می‌توانم اینجا را ترك كنم، آنچه بایستی از ناحیه ایشان به من برسد مرحمت شد.<br />
 <br />
<br />
ملاقات با حاج ملا آقا جان زنجانی <br />
در همين ایام ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ می‌دهد:<br />
<br />
مرحوم حاج ملاآقاجان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شمار می‌رفته است و بطوری شیفته و منتظر آن حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشك می‌ریخته كه جای اشك بر صورت وی نمایان بوده‌است و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) تا حد جنون پیش می‌رود بطوری كه به شیخ محمود مجنون ملقب می‌گردد.<br />
<br />
سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت (علیه‌السلام) و خدمت به خلق بوده‌است.<br />
ایشان مدتها در قم منزل حاج میرزا تقی زرگری كه او هم از اهل الله بوده و از اوتاد بشمار می‌رفته ساكن بوده‌اند.<br />
مرحوم حاج ملا آقاجان روزی به دوستان خود می‌گویند مأمور شده‌ام به عتبات عراق بروم و این آخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عده‌ای از ملازین خود راهی عتبات می‌شوند.<br />
بعد از زیارت ائمه (علیهم ‌السلام) و جریانات عجیبی كه در این مدت برای ایشان رخ می‌دهد، به همراهان می‌گویند: باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم.<br />
دوستان همراه ایشان می‌گویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد كه جای نسبتاً خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بی‌تابانه به این طرف آن طرف نظر می‌كردند و می‌فرمودند:<br />
<br />
منتظر جوانی هستم كه باید با او ملاقات كنم.<br />
مرحوم قریشی كه یكی از همراهان بوده‌اند می‌گفتند:<br />
در همین لحظات ناگهان درب یكی از حجره‌های مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی كه آفتابه‌ای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حركت كرد.<br />
مرحوم حاج ملا‌  آفاجان به محض اینكه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند:<br />
<br />
گمشده‌ام را پیدا كردم، این همان كسی است كه در سیر ، او را به من نشان داده‌اند.<br />
از ایشان پرسیدیم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد كه اینگونه شما را جذب كرده و بی‌تاب او هستید؟!<br />
فرمودند: او شخصی است كه در این جوانی هم گوش باطنش می‌شنود و هم چشم باطنش می‌بیند! ملاحظه كنید؛ و فوراً به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری كه ما چند نفر هم كه نزدیكشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان آذری فرمودند: (گل بورا گراخ بالام جان  : بیا اینجا پسر جان ! تا تو را ببینم )<br />
در این هنگام آن جوان كه آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حركت كرد، هنگامی كه به ما رسید خدمت حاج ملا آقاجان سلام كرده و سپس گفت با من كاری داشتید؟ امر بفرمایید، <br />
آنگاه جناب حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان فرمودند: ما را تنها بگذارید كه من باید با ایشان خلوت داشته باشم.<br />
و بدین گونه حدود مدت یك هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقای مجتهدی بودند....<br />
<br />
کسانی که توفیق زیارت این دو مرد خدا را داشته اند بر یک نکته اتفاق نظر دارند که مشی سلوکی این دو بزرگوار در توسل به اهل بیت ( ع ) خلاصه می شد و مسیر سلوک خود را با پای محبت و بال عشق طی می کردند و در انتظار صدور حواله های غیبی می نشستند تا به کسانی که استحقاق دریافت آنها را دارند بسپارند ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
توفیق زیارت محبوب <br />
جناب مجتهدی پس از دیدار سرنوشت ساز خود با آن اعجوبه عرفان ، عازم نجف شده و در سایه عنایت حضرت مولی الموحدین علی ( ع ) به ادامه سیر معنوی می پردازند .<br />
پس از کسب اجازه از محضر آن حضرت با پای پیاده و قلبی شعله ور از عشق آتشین مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین ( ع ) به زیارت محبوب خود می شتابند و با طمانینه ای که مولا علی ( ع ) در دل و جان این عاشق بیقرار مستقر می سازند تاب زیارت تربت سید الشهدا را پیدا می کنند و به مدت هفت سال در یکی از حجره های فوقانی صحن مطهر آقا ابا عبدالله رو به ایوان طلا سکونت می کنند و روزها نیز در بازار بین الحرمین در محله قیصریه اخباری ها به شغل کفاشی سرگرم می شوند و هر روز به زیارت دو طفلان حضرت مسلم (علیهم ‌السلام) مشرف می‌شده‌اند.<br />
<br />
از قول ایشان نقل شده : <br />
<br />
در ایامی كه در كربلای معلی ساكن بودم هر روز صبح قبل از اینكه به محل كار خود بروم، كنار رود فرات رفته و به آب نگاه می‌كردم و به یاد عطش و مصائبی كه در روز عاشورا بر امام حسین (علیه‌السلام) و اولاد و اصحابشان وارد شده بود می‌گریستم ، سپس به حرم مطهر مشرف می‌شدم و بعد از زیارت به صحن مبارك ‌رفته و در آنجا مشغول توسل و گریه می‌شدم، آنگاه به محل كار خود می‌رفتم.<br />
<br />
آیت الله شیخ جواد كربلایی در این رابطه نقل كردند: <br />
<br />
زمانی كه ما در كربلا مشرف بودیم مشاهده می‌كردیم آقای مجتهدی هر روز صبح بعد از زیارت به صحن مطهر می‌آمد  و با صدای بسیار جذاب و دلربا مشغول به توسل می‌شدند به طوری كه تمام افراد مسخر ایشان گشته و به دورشان جمع می‌شدند و وجود ایشان حرم می‌شد.<br />
همچنین فرمودند: در بین عرفایی كه آنها را مشاهده كرده‌ام، مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ جواد انصاری همدانی، در جلسات توسلی كه حضور داشتند، گرمایی به جلسه می‌دادند و با وجود ایشان جلسه توسل گرمتر می‌شد، اما هنگامی كه آقای مجتهدی در جلسه توسلی حضور داشتند. جلسه را به آتش می‌كشیدند و همگی را دگرگون می‌ساختند.<br />
ایراد آقای مجتهدی بر اكثر عرفا این بود كه توسلشان به ذوات مقدمس اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم ‌السلام) كم است. <br />
<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 « یك روز كه در حال تشرف به حرم مطهر حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودم در بین راه شخصی كه عالم به علم كیمیا بود به من برخورد نمود و آن را به من داد، همینكه كیمیا را از او تحویل گرفتم حالم منقلب گشته و به شدت شروع به گریه نمودم به طوری كه طاقت نیاورده و سراسیمه به طرف رود فرات رفتم كیمیا را در آب انداختم.<br />
بعد از آن رو به سوی گنبد مطهر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نموده و عرض كردم؛ سیدی و مولای، كیمیا درد مرا دوا نمی‌كند، جعفر كیمیای محبت شما اهل بیت (علیهم‌السلام) را می‌خواهد و در حالی كه به شدت گریه می‌كردم به حرم مطهر مشرف شدم.<br />
بعد از این واقعه حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) محبتهای زیادی به من نمودند و این واقعه نیز یكی از امتحانات بزرگی بود كه در طول سلوك برایم اتفاق افتاد. »<br />
<br />
بازگشت به ایران <br />
آقای مجتهدی پس از چندین سال اقامت در كربلای معلی مجدداً به نجف اشرف مراجعت می‌كنند اما پس ازمدتی اقامت در نجف اشرف، عبدالكریم قاسم بر ضد ملك فیصل، پادشاه عراق كودتا كرده و قتل و غارت شدیدی در عراق رخ می‌دهد، ایشان كه از این اوضاع بسیار ناراحت بوده و رنج می‌بردند از حضرت امیر (علیه‌السلام) اجازه مراجعت به ایران را می‌گیرند.<br />
و پاسخ می شنوند : <br />
<br />
پس از رفتن تو نوبت بازگشت تمام ایرانیان مقیم عراق نيز فرا خواهد رسید و باید با پای پیاده اين مسیر را طی کنی .<br />
 <br />
ايشان می فرمودند : <br />
<br />
 بدین ترتیب پیاده از نجف اشرف به سوی كاظمین حركت كردم و پس از بیست و چهار ساعت به كاظمین رسیدم. بسیار خسته شده بودم، به حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) عرض كردم؛<br />
 آقا جان خسته شده‌ام، محبت كنید و ماشینی برایم بفرستید، هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناگهان یك ماشین از ماشینهای حكومتی به من رسید و مأموران حكومتی به علت نداشتن گذرنامه مرا دستگیر كرده و همراه خود بردند، بنده هم از حضرت تشكر كردم كه برایم ماشین فرستادند، تا اینكه مرا به زندان كاظمین بردند.<br />
بعد از ورود به زندان متوجه شدم كه زندانی است بسیار شلوغ كه در آن دست و پای زندانیان را هم با زنجیرهای بسیار سنگین و قطوری بسته بودند و وضع بسیار اسف‌باری داشت، غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت و به یاد حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و زندان هارون الرشید (علیه اللعنه) افتادم و شدیداً متوسل به آن حضرت شده و به ایشان عرض كردم: آقا جان! این زنجیرها فقط در خور طاقت شماست واینها چنین طاقتی ندارند عنایتی بفرمایید.<br />
حضرت هم لطف كرده و عنایت فرمودند:<br />
<br />
 تا فردا همه اهل زندان آزاد می شوند .<br />
بنده هم به زندانیان گفتم: آقا موسی بن جعفر (علیه‌السلام) محبت فرموده و فردا صبح همگی آزاد خواهیدشد. همچنین در بین زندانیان یك نفر اشتباهاً دستگیر شده بود و قرار بود فردا اعدام گردد، و لذا بسیار بی‌تابی می‌كرد، با گفتن این مطلب بعضی از زندانیان شروع به خندیدن و مسخره كردن نموده و گفتند: این شخص هنوز به زندان نیامده دیوانه شده‌است كه این حرفها را می‌زند.<br />
<br />
به هر ترتیب شب سپری شد، صبح روز بعد از طرف عبدالكریم قاسم به خاطر جشن پیروزی دركودتایش تمام زندانیان و حتی جوانی هم كه قرار بود اعدام گردد آزاد شدند.<br />
<br />
سرانجام آقای مجتهدی بعد از ورود به ایران و  چند روز اقامت در كرمانشاه به تهران می‌روند. با سکونت زودگذر ایشان در کرمانشاه ، ایلام و تبريز ، سلوک ایشان وارد مرحله جدیدی می شود .<br />
آقای مجتهدی پیوسته در پی انجام اوامر حضرات معصومین (علیهم‌السلام) از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار هجرت می‌كردند و بسیاری از اوقات را در بیابانها به عبادت، توسل و چله نشینی مشغول بودند.<br />
 <br />
<br />
خانه بدوشی <br />
ایشان می‌فرمودند: <br />
<br />
زمانی كه به دستور حضرت مولا قریب به بیست سال در بیابانها به سر می‌بردم ،  به دستور حضرات ائمه (علیهم‌السلام) شانزده مرتبه با پای پیاده به مشهد مقدس مشرف شده‌ام.<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 زمانی كه در بیابانها ساكن بودم، هنگام توسل كلمه شریفه (یاحسین) را با انگشت روی خاك می‌نوشتم و آنقدر می‌گریستم تا اینكه كلمه یا حسین كه بر روی خاك نوشته بودم تبدیل به گل می‌شد و محو می‌گشت، مجدداً آن نام مقدس را روی گلها می‌نوشتم و به حدی گریه می‌كردم كه بی‌تاب گشته و از هوش می‌رفتم.<br />
ایشان فرمودند: یك روز عاشورا كه در بیابان بودم بسیار منقلب گشتم در این هنگام خطاب به آسمان كرده و گفتم؛<br />
آسمان خجالت نكشیدی ناظر كشته شدن حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودی؟! سپس خطاب به زمین نموده و گفتم؛ ای زمین خجالت نكشیدی كه حسین فاطمه (علیهما السلام) را بر روی تو سر بریدند؟! و متصل یك خطاب به آسمان و یك خطاب به زمین می‌كردم كه ناگهان ندایی آمد. جعفر از اینجا دور شو.<br />
وقتی از آن مكان فاصله گرفتم، آسمان درهم ریخت و صاعقه‌ای آتشبار به قطعه زمینی كه به آن خطاب می‌نمودم اصابت كرد و آنجا را شكافت.<br />
<br />
اقامت ، بیماری و ماموریت جدید <br />
آقای مجتهدی سرانجام پس از بیست سال خانه بدوشی به امر ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به قم مشرف می‌شوند و در منزل وقفی بسیار محقر و ساده‌ای ساكن می‌گردند كه مدتی هم حاج فخر تهرانی در یكی از اتاقهای آن خانه ساكن می‌شوند.<br />
ایشان حتی در قم هم كه مأمور به اقامت می‌شوند از خود خانه‌ای نداشتند و عمری را خانه بدوش و آواره سپری نموده و در این رابطه می‌فرمودند:<br />
<br />
سالها گریه كردیم تا خودمان را از ما گرفتند.<br />
آقای مجتهدی می‌گفتند:<br />
<br />
 حضرت فرموده‌اند كه دیگر شما را از سفر معاف كرده‌ایم و باید هجده سال روی تخت بنشینید.<br />
ایشان هم طبق دستور حضرت در این مدت در لباس بیماری به سر می‌بردند ولی همچون قبل به انجام دستورات و فرمایشات حضرات معصومین (علیهم‌السلام) مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصی كه توفیق همنشینی با ایشان نصیبشان شده بود واگذار می‌كردند. اگر چه در بعضی مواقع، ایشان با نیروی معنوی از لباس بیماری خارج شده و دستورات حضرت را شخصاً اجرا می‌نمودند.<br />
گاهی از اوقات ناگهان بدون هیچ مقدمه‌ای حال آقای مجتهدی دگرگون می‌شد و می‌فرمودند:<br />
<br />
 باید به بیمارستان برویم تا عده‌ای از دوستان حضرت كه در آنجا بستری هستند مرخص شوند.<br />
ایشان به بیمارستان می‌رفتند و بیماری اشخاص را به خود می‌گرفتند تا آنها سالم شوند و مرخص گردند.<br />
ایشان در طول حیات طیبه خویش بیش از پنجاه و سه مرتبه به اتاق عمل رفتند و هر بار بدون اینكه ایشان را بیهوش كنند تحت عمل جراحی قرار می‌گرفتند.<br />
<br />
آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری در این رابطه گفتند:<br />
آقای مجتهدی می‌فرمودند:<br />
<br />
 هر گاه مرا به اتاق عمل می‌بردند و پزشكان بیهوشی می‌خواستند مرا بیهوش كنند اجازه نمی دادم و سه مرتبه ذكر شریف نادعلی را می‌خواندم و خود را بیهوش می‌كردم.<br />
آقای مجتهدی در سالهای آخر عمر شریف و پربركتشان از قم به مشهد مقدس عزیمت كرده و در جوار ملكوتی حضرت رضا (علیه‌السلام) ساكن می‌گردند.<br />
ایشان هنگام عزیمت به شخصی از دوستان می‌فرمایند:<br />
<br />
 آقای حسنی؛ شاهد باشید من هیچ چیز از خود ندارم و خدا می‌داند كه این پیراهن تنم هم عاریه‌ای است و همه چیزم را بخشیده‌ام.<br />
بارها دیده می‌شد كه آقای مجتهدی تمام زندگیشان را یكمرتبه می‌بخشیدند و با فقرا تقسیم می‌نمودند به حدی كه كف خانه را هم جارو می‌كردند و خود مدتها بر روی یك تكه گونی زندگی می‌كرده و این امر به دفعات در زندگی این مرد الهی اتفاق افتاد و این نبود مگر سخاوت و ابیت طبع و قطع دلبستگیهای مادی.<br />
<br />
 <br />
<br />
وفات<br />
آقای مجتهدی پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامن الحجج (علیه‌السلام) در تاریخ ششم ماه مبارك رمضان 1416 هـ . ق مطابق با 6/11/1374 هـ . ش هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع و روح ملكوتیشان عروج می‌نماید.<br />
<br />
ایشان سه ماه قبل از فوت به چند نفر از دوستانشان كه با ایشان حشر و نشر داشتند می‌فرمایند: <br />
<br />
خدا برای آخرین سلاله آل محمد (علیه‌السلام)، حضرت مهدی (علیه‌السلام) یك قربانی خواسته و از ما قبول نموده كه قربانی ایشان شویم، و گلوی ما در این راه پاره می‌شود.<br />
آقای حاج فتحعلی می‌گفتند:<br />
هنگامی كه آقا این مطلب را فرمودند، بی اختیار این مطلب در ذهنم خطور كرد كه آقا وصیتی نكرده‌اند!<br />
به مجردی كه این فكر از خاطرم گذشت آقا فرمودند: <br />
<br />
آقا جان غلام وصیتی ندارد و همچون دفعات قبل اشاره می‌فرمودند كه ما غلام حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) هستیم.<br />
باز بدون اختیار این مطلب به ذهنم رسید؛ پس آقا را در كجا دفن كنیم؟ كه مجدداً آقا رو به من كرده و گفتند:<br />
<br />
حضرت رضا (علیه‌السلام) فرموده‌اند: الحمدالله تو فقیر خودمان هستی، و ما خود، تو را كفایت می‌كنیم، پایین پای خودمان منزل توست.<br />
و مرا در گوشه صحن مطهر، پایین پای مبارك حضرت دفن می‌نمایند.<br />
<br />
چند روز بعد از سپری شدن این مجلس مصادف بود با روز شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و آقا به همین مناسبت در منزلی كه به سر می‌بردند، مجلس سوگواری بر قرار می‌نمایند و در حین مراسم به شدت تمام گریه می‌كنند، این حالت تا بعد از اتمام مراسم ادامه می‌یابد.<br />
<br />
به طوری كه حالشان به حدی دگرگون می‌شود كه ایشان را به بیمارستان صاحب الزمان (علیه‌السلام) می‌برند و بعد از چند روز به بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) منتقل كرده و در اتاق (آی، سی، یو) بستری می‌كنند.<br />
<br />
ایشان به مدت چهل روز در حالت كما (بیهوشی) به سر می‌بردند اما در خلال این مدت به صورت عجیبی حالات ظاهریشان تغییر می‌كرده و با اینكه بسیاری از اعضای رییسیه ایشان از كار افتاده بوده، یكمرتبه با یك حركت به حال عادی بر می‌گشته و مطلبی می‌فرمودند و مجدداً‌ اعضاء از كار می‌افتاده است.<br />
<br />
دكتر هاشمیان، رییس بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) وخادم كشیك هشتم حضرت رضا (علیه‌السلام) و آقای دكتر لطیفی نقل می‌كردند:<br />
<br />
به قدری آقای مجتهدی در اثر تزكیه روح، قوی بودند كه بخش روحی ایشان بر بخش جسمشان اشراف كامل داشت، بطوری كه بارها مشاهده می‌كردیم ایشان به صورت اختیاری بیمار شده و باز به اراده خویش بهبود می‌یافتند.<br />
هنگامی كه ایشان دركما به سر می‌بردند چهار علائم حتمی و حیاتی مغز، قلب، كلیه و ریه‌ها یكی پس از دیگری از كار می‌افتاد اما لحظه‌ای بعد یكمرتبه تمام اعضا شروع به كار می‌كرد و ایشان مطلبی می‌فرمودند و مجدداً حالشان وخیم می‌گشت.<br />
طبق گفته همراهان ایشان، یكی از مطالبی كه در حین كما فرمودند این بود كه:<br />
<br />
عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست.<br />
و پس از آن مجدداً در حالت كما فرو رفته و حالشان بسیار وخیم می‌گردد، به حدی كه دیگر قادر به تنفس نبودند.<br />
هیأت پزشكی معالج ایشان می‌گویند: آقا در شرایطی به سر می‌برند كه ریه از كار افتاده و به جهت تنفس دادن ایشان راهی جز اینكه گلویشان را بریده واز آنجا دستگاه مخصوص تنفس را وارد ریه‌ها كنیم نیست.<br />
<br />
آقای قرآن نویس كه همراه آقا بوده‌اند نقل می‌كردند:<br />
وقتی این پیشنهاد از طرف پزشكان داده شد می‌خواستم بگویم خیر، اما یكمرتبه و بی‌اختیار گفتم بله و اجازه دادم!<br />
به محض اینكه رضایت به این كار بر زبانم جاری شد، هر چه می‌خواستم ممانعت كنم، اختیار از من سلب شده بود و نمی‌توانستم حرفی بزنم!!<br />
بعد از آن به مجردی كه هیأت پزشكی با تیغ مخصوص گلوی مبارك آقا را بریدند. نور عجیب سبزرنگی اتاق را فرا گرفت و همزمان با آن، دستگاه مونیتور صوت ممتدی كشیده و سرانجام روح ملكوتی ایشان عروج نمود.<br />
<br />
و این در حالی بود كه تمام محاسن آقا به خون گلویشان آغشته شده بود و در اینجا معنای كلام ایشان كه فرموده بودند:<br />
عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست،  تحقق یافت و محاسن ایشان مانند ارباب و مولایشان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه‌السلام) به خون گلویشان خضاب گشت...<br />
<br />
آنگاه پیكر مطهر آقا را از بیمارستان به منزل حاج آقا رضا قرآن نویس منتقل كرده و جهت غسل دادن مهیا می‌كنند، اما كسی جرأت نمی‌كند ایشان را غسل دهد تا اینكه یكی از دوستان آقا كه شخص بسیار بزرگوار و اهل دل می‌باشند، گلوی آقای را كه در بیمارستان بریده شده بود شستشو می‌دهند ولی دیگر نمی‌توانند ادامه دهند و بی‌اختیار دست از شستشو می‌كشند، تا اینكه طبق پیشگویی خود آقا، جناب آقای چایچی كه به جهت فوت ایشان از قزوین به مشهد آمده بودند از راه می‌رسند و ایشان را غسل می‌دهند.<br />
<br />
آقای چایچی در این رابطه می‌گفتند:<br />
روزی یكی از دوستان از طرف آقای مجتهدی پیامی برای من آورد كه سریعاً به قم بیایید، با شما كاری فوری دارم، بنده هم فوراً از قزوین به قم رفته و خدمت ایشان رسیدم، یكمرتبه به دلم افتاد كه آقا را به حمام ببرم، به ایشان عرض كردم آقاجان مایلید شما را به حمام ببرم؟ فرمودند: بله آقاجان؛<br />
هنگامی كه ایشان را به حمام بردم و در حال شستن بودم، فرمودند: <br />
<br />
آقای چایچی قربانت گردم، یك روزی هم می‌آید كه شما ما را می‌شویید، خیلی خوب بشویید آقا جان؛ مثل همین امروز، كسی نمی‌تواند ما را بشوید.<br />
عرض كردم این حرفها چیست؟ جانم بقربان شما، و بالاخره آن روز گذشت و من مجدداً به قزوین مراجعت نمودم، تا اینكه چند سال بعد خبر رسید كه آقای مجتهدی دار فانی را وداع كرده‌اند.<br />
 <br />
<br />
با سختی خود را به مشهد رساندم، هنگامی كه به منزل آقای قرآن نویس رفتم، دیدم همه دوستان جمع هستند ولی كسی جرأت نكرده است پیكر آقا را بشوید. همینكه چشمم به پیكر ایشان افتاد گفتم: قربانت گردم آقا جان كه چندین سال قبل، خوب امروز را می‌دیدید، سپس مشغول به شستشو و غسل دادن بدن ایشان شدم .<br />
سپس پیكر شریف ایشان در میان سیل اشك و آه انبوهی از مردم عزادار و قافله‌ای از سوز و گداز دوستان اهل دل و مشایعت روحانیت معظم به سوی حرم مطهر حضرت رضا (علیه‌السلام) تشییع شد و پس از برگزاری مراسم ویژه‌ای، كه هنگام فوت خدام حضرت انجام می‌گیرد، حجت الإسلام حاج سیدحمزه موسوی بر پیكر ایشان نماز گزاردند و سرانجام در فضای روح پرور و در جوار ملكوتی حرم مطهر، پایین پای ارباب و مولایش در صحن نو (آزادی – قبل از کفشداری 9 ) حجره بیست و چهار به خاك سپرده شد كه این رزق كریم بر ارباب نعیم گوارا باد.<br />
 <br />
<br />
هم اكنون نیز مزار شریف آن بهشتی سیرت مورد زیارت مردم، علماء و اهل دل می‌باشد و مشتاقان طریق معرفت از روح بلند آن ملكوتی روان استمداد جسته و طلب توشه راه می‌نمایند.<br />
<br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
پاداش نماز میت بر پیکر آقای مجتهدی <br />
جناب  حاج باقر طلاییان تعریف كردند:<br />
 چند روز بعد از رحلت آقای مجتهدی در عالم رؤیا مشاهده نمودم حجت الإسلام آقای حاج سیدحمزه موسوی كه نماز میت بر پیكر مطهر آقای مجتهدی خواندند، در یكی از غرفه‌های صحن مطهر رضوی نزدیك به غرفه‌ای كه آقای مجتهدی در آن مدفون می‌باشند نشسته‌اند، نزد ایشان رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از ایشان سؤال كردم، شما در اینجا چه می‌كنید؟!<br />
<br />
ایشان فرمودند: بنده مسئول كل حرم مطهر شده‌ام.<br />
پرسیدم چگونه و زیر نظر چه كسی؟!<br />
فرمودند: به خاطر نمازی كه بر بدن آقای مجتهدی خواندم، آقا واسطه‌شده و این منصب را از حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) برایم گرفتند و هم اكنون با وساطت آقای مجتهدی زیر نظر مستقیم خود حضرت رضا (علیه‌السلام) در حال خدمت می‌باشم.<br />
 <br />
<br />
<br />
<br />
اشراف بعد از فوت<br />
از جمله مراسمی كه بعد از رحلت آقای مجتهدی برگزار شد مراسم شب هفت ایشان بود كه در مسجد محمدیه قم برگزار گردید. كه بسیار مجلس استثنایی و غير قابل توصیفی بود و آن مجلس اصلاً به مراسم فاتحه شبیه نبود بلكه یك جلسه توسل پر شور و حال و عجیب بود كه اشراف روح آقای مجتهدی در آن كاملاً مشهود بود و كسانی كه در آن جلسه حضور داشتند معترف  به این مطلب بودند. و همچنین خادم مسجد محمدیه اظهار داشت كه در سی سال اخیر چنین مجلسی در این مسجد بی سابقه بوده است.<br />
<br />
در آن شب واعظ شهیر جناب حجـت الإسلام  حاج شیخ مرتضی اعتمادیان جهت منبر دعوت شده بودند و بیش از یك ساعت و نیم سخنرانی و توسل پرشور و حال ایشان طول كشید.<br />
<br />
ایشان نقل كردند:<br />
<br />
 مدتی بعد از این مراسم دیدم درب منزل را می زنند ، وقتی درب را باز كردم، دیدم دو نفر ناشناسند، از من پرسیدند: آقای اعتمادیان شما هستید؟<br />
 گفتم: بله، مجدداً پرسیدند: شما در مراسم شب هفت آقای مجتهدی منبر رفته‌اید؟ گفتم: بله.<br />
<br />
در این موقع یكی از آنها پاكتی پول به من داد، سؤال كردم: جریان چیست؟<br />
 همان آقایی كه پاكت را به من داده بود، گفت:<br />
بنده ساكن تهران هستم و تعریف آقای مجتهدی را خیلی شنیده بودم و بسیار آرزو داشتم كه ایشان را زیارت كنم، اما موفق نشدم تا اینكه خبر رحلت ایشان را شنیده و قلبم بسیار جریحه‌دار شد و از اینكه موفق نشده بودم ایشان را ببینم بشدت خود را سرزنش می‌كردم، پس از گذشت هفتمین شب ارتحال ایشان، در عالم رؤیا خدمت آقا رسیدم و ایشان مطالبی به من فرمودند، از جمله در حالی كه به شخصی اشاره می‌كردند، فرمودند:<br />
<br />
 « ایشان در مجلس ما منبر رفته‌اند و كسی از ایشان تشكر نكرده ‌است. شما از ایشان تشكر كنید. »<br />
<br />
بنده در خواب مبلغ بیست هزار تومان به شما دادم، بعد از آن خواب به مدت یك هفته به دنبال آن بودم كه چه كسی در مراسم شب هفت آقای مجتهدی منبر رفته است، تا اینكه نام شما را فهمیدم و هم اكنون موفق شدم شما را پیدا كنم.<br />
آقای اعتمادیان می‌گفتند: شخص همراه به عنوان تبرك مبلغ ده هزار تومان از پولی كه در دستم بود را گرفته و خود مبلغ صد هزار تومان به من داد كه جمعاً مبلغ صد و ده هزار تومان شد.<br />
<br />
اینجا بود كه از این واقعه بسیار متأثر گشته و انگشت حیرت به دهان گرفتم كه بعد از وفات هم تا چه حد روح بلند آقای مجتهدی حاضر و ناظر است كه از جزئی‌ترین امور آگاهی دارند و به سادگی از آن نمی‌گذرند!!<br />
 <br />
<br />
نورالله مرقده، عطرالله مضجعه، و أعلی الله مقامه الشریف<hr />
خصوصیات اخلاقی سالک الی الله عارف بالله جناب شیخ جعفرمجتهدی(رض) <br />
 احاطه مردان الهی به تمام علوم<br />
از حكیم فرزانه آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری نقل شد كه:<br />
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت كوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.<br />
با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز! این چه سؤالی است كه از ایشان می‌پرسی؟! ایشان كه فلسفه نخوانده‌اند.<br />
جناب  جعفر آقا كه سر به زیر نشسته بودند بعد از كمی تأمل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل كردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم كردند كه گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری كه باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.<br />
آقای كشمیری می‌فرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.<br />
<br />
<br />
<br />
همین خانه را اجاره می‌كنیم!<br />
استاد مجاهدی نقل کردند :<br />
در آغاز ورود  آقای مجتهدی به قم، چندی در منزل مرحوم سید ضیاء الدین حسنی طباطبایی اقامت داشتند و در قسمت جنوبی خانه، اتاق مستقلی وجود داشت كه ایشان در آن مستقر بودند و رفت و آمد اشخاص نیز از دری صورت می‌گرفت كه مستقیماً به حیاط خانه باز می‌شد و مزاحمتی به همراه نداشت.<br />
<br />
روزی اظهار تمایل فرموده بودند كه باید خانه‌ای را اجاره كنیم و مدتی هم در آنجا ساكن شویم.<br />
دوستان ایشان از جمله اینجانب در صدد پیدا كردن خانه‌ای مناسب بودیم و هر از گاه كه مورد مطلوبی پیدا می‌شد مراتب را به اطلاع ایشان می‌رساندیم و زمانی كه از محل و مشخصات خانه برای ایشان توضیح می‌دادیم، می‌فرمودند:<br />
<br />
خیر آقا جان! ما از این خانه سهمی نداریم!<br />
چندین خانه در طول یك ماه جستجو برای محل سكونت ایشان شناسایی شد، ولی هیچكدام مورد قبول شان قرار نگرفت. تا این كه روزی به اتفاق مرحوم مصطفوی در كوچه حرم نما، خانه‌ای را دیدیم كه ظاهراً مناسب به نظر نمی‌رسید. ساختمانی نسبتاً قدیمی داشت. در طبقه همكف دارای دو اتاق تو در توی كوچك بود با آشپزخانه‌ای بسیار كوچك در زیر پله‌هایی كه به طبقه دوم می‌رفت و مشكل اساسی‌تر آن وجود مستأجر پیره زنی بود كه در طبقه فوقانی زندگی می‌كرد و به طوری كه همسایه‌ها می‌گفتند با جادو و جنبل سر و كار داشت!<br />
<br />
وقتی كه بعد از ظهر آن روز به خدمت حضرت آقای مجتهدی شرفیاب شدیم و جریان خانه را بازگو كردیم و گفتیم برای سكونت مناسب به نظر نمی‌رسد، فرمودند:<br />
<br />
اتفاقاً همین خانه را در سیر به ما نشان داده‌اند!<br />
گفتم:<br />
علاوه بر این كه خانه بسیار گرفته و كوچكی است، پیره زنی هم در طبقه فوقانی آن سكونت دارد و می‌گویند ...<br />
ایشان اجازه ندادند كه من جمله را تمام كنم، و فرمودند:<br />
<br />
زمان آن رسیده است كه تكلیف این پیره زن  یكسره شود!<br />
هنگامی كه به اتفاق ایشان به آن خانه رفتیم، نزدیك غروب بود و خانه ده‌ها بار از آن كه ما صبح دیده بودیم، دلگیرتر به نظر می‌رسید!<br />
عرض كردم:<br />
ملاحظه می‌فرمایید چقدر دلگیر است!<br />
فرمودند:<br />
<br />
انشاءالله به بركت توسلاتی كه دوستان در اینجا خواهند داشت، فضای آن عوض می‌شود و نورانیت خود را پیدا می‌كند.<br />
پس از تمیز كردن خانه و تهیه وسایل مورد نیاز، ایشان در آن خانه مستقر شدند و من هر روز صبح پیش از رفتن به سر كلاس به خدمت ایشان می‌رسیدم.<br />
یكی از روزها كه برای تهیه صبحانه خدمت ایشان رسیدم، چشم‌های ایشان به رنگ خون در آمده بود و نشان می‌داد كه دیشب تا دیر وقت بیدار بوده‌اند و استراحت نكرده‌اند.<br />
پرسیدم:<br />
مثل این كه استراحت نداشته‌اید؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
مگر این پیرزن فرتوت گذاشت!<br />
گفتم:<br />
آیا دیشب مزاحمتی ایجاد كرده‌است؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
در تسخیر دستی بسیار قوی دارد و مأمورانی قوی پنجه! نیمه‌های شب بود كه مأموران خود را به سراغم فرستاد، من با گفتن «یا علی» آنها را فراری دادم! مجدداً پیره زن با تسلی دادن، آنها را به اتاق من فرستاد و من هم با گفتن یك «یاعلی» آنها را متواری كردم. چندین بار این صحنه تكرار شد تا این كه مقارن اذان صبح دست از كار كشید و تسلیم شد!<br />
آقاجان! او فكر می‌كرد كه قدرت او را كسی ندارد و كسی نمی‌تواند با مأموران او روبه‌رو شود! ولی دیشب به اشتباه خود پی برد و فهمید كه باید مسیر خود را عوض كند و دست از این كارها بردارد!<br />
<br />
سیره واقعی یک سالک الی الله <br />
استاد مجاهدی حکایت جالبی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کنند :<br />
هنگامی كه حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمكران و كوه خضر (= در نزدیكی‌های روستای جمكران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاكم بود و ایشان می فرمودند:<br />
<br />
 مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی كه مسجد مقدس جمكران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می‌نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می‌دارد<br />
برزمینی كه نشان كف پای تو بود              سال‌ها سجده صاحبنظران خواهدبود<br />
<br />
كوه خضر نیز از اماكن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت می‌كردند و به دعا و توسل می‌پرداختند. آن سال تصمیم گرفته‌بودند كه اربعینی را در كوه خضر سپری كنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارك رمضان به كوه خضر رفتند و در اتاقی كه در آنجا بود ساكن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع كردند.<br />
<br />
بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارك رمضان فرا رسید و جناب آقای مجتهدی فرموده بودند كه در آخرین روز ماه مبارك مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.<br />
حجت الاسلام غروی از علاقه‌مندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسكونی ایشان درخیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود كه آمدند.<br />
<br />
ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار كمی كه مصرف كرده بودند و نیز به علت شب زنده ‌داری‌ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تكیده شده ‌بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می‌رسید.<br />
<br />
پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی كه در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین كه آن را باز كردند تا دست و روی خود را خشك كنند، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حال شان به خاطر مورچه‌ای بود كه در داخل دستمال دیده بودند!<br />
 دستمال را آهسته جمع كرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند:<br />
<br />
 « من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور كرده‌ام و آوارگی او را نمی‌توانم تحمل كنم! باید بروم! قبض او مرا آزار می‌دهد! »<br />
دوستان هر چه اصرار كردند كه شما خسته‌اید و تازه از راه رسیده‌اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا كوه خضر همراهی كنیم، نپذیرفتند و فرمودند:<br />
<br />
«  تاوان این غفلت، پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن است! » <br />
حضرت آقای مجتهدی پیاده به كوه خضر رفتند و در جایی كه بیتوته می‌كردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.<br />
<br />
<br />
<br />
رعایت ادب و پذیرایی از مهمان <br />
استاد مجاهدی نقل می کنند :<br />
مرحوم حاج غلامحسین كریمی زرگر در شهر قم اقامت داشت و از شاگردان معلم بزرگ عرفان و اخلاق مرحوم حاج میرزا جواد ملكی تبریزی بود پس از اقامت جناب آقای مجتهدی در قم، ایشان نیز در زمره دوستان یكدل و یكرنگ ایشان درآمد .<br />
یك روز مرحوم حاج مرشد، حضرت آقای مجتهدی و تنی چند از دوستان ایشان را به صرف ناهار دعوت كرده ‌بودند همین كه سفره پهن شد، حضرت آقای مجتهدی در حالی كه از حاج مرشد عذرخواهی می‌كردند برخاستند فرمودند:<br />
<br />
از تبریز میهمان رسیده‌است! باید بروم!<br />
یكی از خصوصیات بارز حضرت آقای مجتهدی، ادب زاید الوصف ایشان بود و سعی می‌كردند با  همه رفتاری مؤدبانه داشته باشند و به اصول اخلاقی به شدت پای بند بودند، ولی هنگامی كه به قول خودشان «حواله» می‌رسید وضع فرق می‌كرد. بلافاصله برمی‌خاستند و به دنبال انجام مأموریتی كه داشتند، می‌رفتند و اگر میهمان كسی بودند از او عذرخواهی می‌كردند.<br />
<br />
آن روز به هنگام صرف ناهار، همین اتفاق افتاد و من هم با كسب اجازه به همراه ایشان از خانه بیرون آمدم.<br />
در آن هنگام، حضرت آقای مجتهدی در ایام تابستان در منزل مرحوم آقای صدرایی اقامت داشتند و صاحبخانه به هنگام مسافرت كلید خانه را در اختیار ایشان گذاشته بود.<br />
در اثنای راه از حضرت آقای مجتهدی پرسیدم:<br />
به كجا تشریف می‌برید؟<br />
فرمودند:<br />
<br />
به منزل آقای صدرایی! و بعد افزودند كه زوج جوانی از بستگان آقای صدرایی از تبریز به قم آمده‌اند و هم اكنون دارند دق‌الباب می‌كنند! خدا را خوش نمی‌آید كه در این گرمای تابستان ناامیدانه بازگردند!<br />
منزل آقای صدرایی در انتهای كوچه حجتیه دركوچه حرم قرار داشت. وقتی كه به آنجا رسیدیم، زن و مرد جوانی در حالی كه كیف و ساكی به دست داشتند پشت در ایستاده بودند و انتظار می‌كشیدند!<br />
حضرت آقای مجتهدی به آن دوش خوش آمد گفتند و در نهایت عطوفت و مهربانی در خانه را گشودند و سرگرم پذیرایی از آنان شدند و مصرانه از آن دو خواستند كه در غیاب آقای صدرایی و تا هنگامی كه در قم هستند در همان منزل اقامت كنند!<br />
 <br />
<br />
<br />
ای كاش آقای مجتهدی به منزل ما می‌آمدند<br />
آقای حاج سید جلال رییس السادات نقل كردند:<br />
در ایامی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد به سر می‌بردند، دچار مشكلات متعددی شده بودم و خیلی مشتاق بودم آقا یكمرتبه به منزل ما بیایند.<br />
یك روز در بین راه در این فكر بودم و با خود می‌گفتم: آقایی كه به منزل بزرگان و رؤسا نمی‌روند، آیا منزل ما را قبول می‌كنند؟<br />
در این افكار بودم كه ناگهان با آقای مجتهدی برخورد نمودم. ایشان فرمودند:<br />
<br />
 آقا سید جلال! شما می‌دانید كه من جایی ندارم و هر كجا كه حضرت رضا (علیه‌السلام) امر كنند می‌روم.<br />
عرض كردم بله آقا جان.<br />
سپس فرمودند: <br />
<br />
به حضرت عرض كردم سیدی و مولای باغ رضوان شلوغ شده و من جای خلوتی می‌خواهم. حضرت عنایت كرده و فرمودند: به منزل حاج سیدجلال برو كه منزل او، منزل ماست، حال شما اجازه می‌فرمایید به منزلتان بیایم؟<br />
من كه ذوق زده شده بودم و سر از پا نمی‌شناختم، عرض كردم این منتهای آرزوی من است كه شما به منزل ما تشریف بیاورید!<br />
آنگاه به ایشان عرض كردم من دوچرخه را به دست می‌گیرم. و با هم پیاده به منزل می‌رویم، ایشان فرمودند:<br />
<br />
خیر آقاجان، شما بروید من هم خواهم آمد.<br />
عرض كردم: آخر شما كه نمی‌دانید منزل ما كجاست!<br />
فرمودند: <br />
<br />
همان آقایی كه امر می‌كنند به فلان خانه برو راه آن را هم نشان می‌دهند.<br />
به هرترتیب خدا حافظی كردم و سوار دوچرخه شده و با سرعت به طرف منزل براه افتادم تا خبر تشریف فرمایی ایشان را به خانواده برسانم، وقتی به خانه رسیدم با كمال تعجب دیدم آقای مجتهدی پشت درب خانه منتظرم ایستاده‌اند!!<br />
<br />
به ایشان عرض كردم با چه وسیله‌ای آمدید كه زودتر از من به اینجا رسیدید؟!<br />
آقا تبسمی كرده و فرمودند: <br />
<br />
بله آقاجان، به لطف حضرت رضا (علیه‌السلام) به اینجا آمدم، آنگاه عرض كردم: بفرمایید داخل. فرمودند: خیر آقاجان شما باید به بی‌بی‌های داخل منزل خبر دهید و از آنها اجازه بگیرید، بعد ما داخل می‌شویم...<br />
 <br />
<br />
<br />
تاكسی هم حواله‌ایست<br />
جناب آقای میرزا هاشم‌زاده شاعر مخلص اهل بیت(علیهم‌السلام) از قول یکی از دوستان معتمد تعریف كردند:<br />
روزی با‌ آقای مجتهدی در مشهد مقدس منتظر تاكسی بودیم. كمی بع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گفتگويي با خدا]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-499.html</link>
			<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 19:46:28 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-499.html</guid>
			<description><![CDATA[بسمه تعالي  .                                                                                                گفتگويي با خدا بر گرفته از سايت ادعيه و اذكار<br />
<br />
<br />
گفتم: خسته‌ام     <br />
<br />
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله     <br />
<br />
        .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.<br />
<br />
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! <br />
<br />
گفت: فاذکرونی اذکرکم     <br />
<br />
         .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ <br />
<br />
    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا<br />
<br />
       .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ <br />
<br />
   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله<br />
<br />
       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!<br />
<br />
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم     <br />
<br />
         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   <br />
<br />
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     <br />
<br />
        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: دلم گرفته   <br />
<br />
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     <br />
<br />
       .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   <br />
<br />
گفت: ان الله یحب المتوکلین     <br />
<br />
      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: خیلی چاکریم!   <br />
<br />
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را  خوب جمع کن! یادت باشد که:<br />
<br />
      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره<br />
<br />
     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛<br />
<br />
     گفت: فانی قریب<br />
<br />
         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم<br />
<br />
     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال <br />
<br />
          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! <br />
<br />
      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم<br />
<br />
           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی<br />
<br />
     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه<br />
<br />
         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     <br />
<br />
     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده<br />
<br />
        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: دیگر روی توبه ندارم <br />
<br />
     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب     <br />
<br />
         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ <br />
<br />
       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا<br />
<br />
            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ <br />
<br />
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله       <br />
<br />
           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ...  توبه می‌کنم<br />
<br />
      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین<br />
<br />
         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     <br />
<br />
     گفت: الیس الله بکاف عبده<br />
<br />
          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ <br />
<br />
      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما<br />
<br />
         .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد <br />
<br />
     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   <br />
<br />
         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: غیر از تو کسی را ندارم <br />
<br />
      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید<br />
<br />
         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم : ...<br />
<br />
      گفت : ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسمه تعالي  .                                                                                                گفتگويي با خدا بر گرفته از سايت ادعيه و اذكار<br />
<br />
<br />
گفتم: خسته‌ام     <br />
<br />
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله     <br />
<br />
        .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.<br />
<br />
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! <br />
<br />
گفت: فاذکرونی اذکرکم     <br />
<br />
         .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ <br />
<br />
    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا<br />
<br />
       .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ <br />
<br />
   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله<br />
<br />
       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!<br />
<br />
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم     <br />
<br />
         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   <br />
<br />
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     <br />
<br />
        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: دلم گرفته   <br />
<br />
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     <br />
<br />
       .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   <br />
<br />
گفت: ان الله یحب المتوکلین     <br />
<br />
      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: خیلی چاکریم!   <br />
<br />
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را  خوب جمع کن! یادت باشد که:<br />
<br />
      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره<br />
<br />
     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛<br />
<br />
     گفت: فانی قریب<br />
<br />
         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم<br />
<br />
     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال <br />
<br />
          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! <br />
<br />
      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم<br />
<br />
           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی<br />
<br />
     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه<br />
<br />
         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     <br />
<br />
     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده<br />
<br />
        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: دیگر روی توبه ندارم <br />
<br />
     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب     <br />
<br />
         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ <br />
<br />
       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا<br />
<br />
            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ <br />
<br />
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله       <br />
<br />
           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ...  توبه می‌کنم<br />
<br />
      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین<br />
<br />
         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     <br />
<br />
     گفت: الیس الله بکاف عبده<br />
<br />
          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ <br />
<br />
      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما<br />
<br />
         .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد <br />
<br />
     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   <br />
<br />
         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم: غیر از تو کسی را ندارم <br />
<br />
      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید<br />
<br />
         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتم : ...<br />
<br />
      گفت : ...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات ماورایی شما دوستان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-498.html</link>
			<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 08:57:13 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-498.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #0000CD;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: medium;">به نام حضرت حق<br />
سلام و درود<br />
<br />
دوستان محترم لطفا خاطرات ماورایی خود را عرض کنند و اگر این خاطره از کسی دیگر است لطفا شخصی باشد که خود ایشان را می شناسند نه اینکه صرف در کتابی خوانده باشند<br />
<br />
بنده حدود 11 ساله بودم که دزد خانه ی ما را زد<br />
پدربزرگم یک دوستی داشتند که سید بودند یک شب ایشان را به خانه ی ما اوردند و ایشان خواستند از طریق اینه بینی دزد یا دزدان را به ما معرفی کنند<br />
اینه اوردیم گفتند در اینه تمرکز کنید و ایشان پشت هم همینجور دعا میخواندند یادم نمیاید چه دعایی بود اما همینجور پشت هم می خواندند نمیدانم چجوری حفظ کرده بودند و عجیب حافظه ای داشتند و می گفتند که یک اقا و خانم جن در اینه پدیدار می شوند (و با لبخند هم می گفتند دو تا اقا و خانم محترم و ... )و از ان دو ، سوال کنید و ان ها صحنه ی دزدی را در اینه به شما نشان می دهند<br />
ابتدا پدر یا مادرم تمرکز کرد اما هیچ ندید و نفر دوم هم که پدر یا مادرم بود نیز چیزی ندید<br />
من به مادرم گفتم من میخوام ببینم به ان سید گفتند ایشان چند لحظه مکث کردند و از ایشان پرسیدیم چه می کنید گفتند باید از جنیان بپرسم و انها در گوشش صحبت می کردند<br />
و بعد از مدتی کوتاه گفتند که به من گفتند که تو (منظور بنده) میتوانی ببینی اما برای تو بهتر است که اینه بینی نکنی چون ممکن است بترسی و بعد اذیت شوی<br />
خب نذاشتن من ببینم هرچی اصرار هم کردم نشد و رفتم در گوشه ای نشستم<br />
یکی از اقواممان را که حدود یکسالی از من بزرگ بود و دختر هم بود را اوردیم<br />
او در اینه تمرکز کرد و و ان اقا پشت هم دعا می خواند و فامیلمان توانست نقطه ای سفید را ببیند که در اینه اینور و انور می رود اما نمیتوانست چیزی بیشتر ببیند ان سید می گفت ان نقطه جن هست که بعد از مدتی بزرگ و بزرگتر می شود و بطور کامل در اینه پدیدار می شود اما فامیلمان نمیتوانست بیشتر از یک نقطه ببیند<br />
من که از همان اول کنجکاو بودم کم کم و با زیرکی خودم را از گوشه نزدیک کردم بطوریکه بتوانم از فاصله ای که دارم اینه را ببینم<br />
بلافاصله بعد از نظاره در اینه بدون تمرکز نقطه ی سفید را دیدم که اینور و انور می رفت و بعد شدن دو تا نقطه که طبق گفته ی ان سید همان اقا و خانم جن بودند اما مجبور بودم صورتم را برگردانم تا خانواده ام متوجه نشوند که من دارم میبینم و بخاطر همین نمیتوانستم تمرکز کنم زیرا برای نمایان شدن کاملشون نیاز به تمرکز بود و من میخواستم تا تمرکز کنم متوجه میشدن و مجبور میشدم رویم را برگردانم که حداقل نگویند برو تو اتاق بالاخره هیچ یک نتوانستند ببینند و به من هم اجازه ندادند<br />
این تجربه ی نصف و نیمه ی بنده از اینه بینی بود<br />
یادم میاید که ان سید میگفت که از اجنه ی خوب یا مسلمان نمیپرسم زیرا حقیقت را نمی گویند و باید از اجنه ی غیر ان پرسید در اینه بینی که پاسخ راست را بگویند نمیدانم علت ان چیست سنم ان زمان هم کم بود اگر سن الانم را داشتم اون سید را به همین راحتی ول نمیکردم انقدر ازش اطلاعات میگرفتم تا کتابی بی نظیر درباره ی اجنه بنویسم<br />
دوستان عرض کنم خدمتتون که سراغ اینه بینی و رمال و امثال انها نروید<br />
اون موقع هم خانواده ی بنده دنبال ان چیزها نبودند و الان هم نیستند فقط چون دوست پدربزرگم بود ، پدربزرگم ایشان را اوردند و خانواده ام نیز قبول کردند ایشان بیاید<br />
فقط عرض کردم برای اطلاعات در حد عمومی<br />
در پناه حضرت حقبه نام حضرت حق<br />
</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #0000CD;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: medium;">به نام حضرت حق<br />
سلام و درود<br />
<br />
دوستان محترم لطفا خاطرات ماورایی خود را عرض کنند و اگر این خاطره از کسی دیگر است لطفا شخصی باشد که خود ایشان را می شناسند نه اینکه صرف در کتابی خوانده باشند<br />
<br />
بنده حدود 11 ساله بودم که دزد خانه ی ما را زد<br />
پدربزرگم یک دوستی داشتند که سید بودند یک شب ایشان را به خانه ی ما اوردند و ایشان خواستند از طریق اینه بینی دزد یا دزدان را به ما معرفی کنند<br />
اینه اوردیم گفتند در اینه تمرکز کنید و ایشان پشت هم همینجور دعا میخواندند یادم نمیاید چه دعایی بود اما همینجور پشت هم می خواندند نمیدانم چجوری حفظ کرده بودند و عجیب حافظه ای داشتند و می گفتند که یک اقا و خانم جن در اینه پدیدار می شوند (و با لبخند هم می گفتند دو تا اقا و خانم محترم و ... )و از ان دو ، سوال کنید و ان ها صحنه ی دزدی را در اینه به شما نشان می دهند<br />
ابتدا پدر یا مادرم تمرکز کرد اما هیچ ندید و نفر دوم هم که پدر یا مادرم بود نیز چیزی ندید<br />
من به مادرم گفتم من میخوام ببینم به ان سید گفتند ایشان چند لحظه مکث کردند و از ایشان پرسیدیم چه می کنید گفتند باید از جنیان بپرسم و انها در گوشش صحبت می کردند<br />
و بعد از مدتی کوتاه گفتند که به من گفتند که تو (منظور بنده) میتوانی ببینی اما برای تو بهتر است که اینه بینی نکنی چون ممکن است بترسی و بعد اذیت شوی<br />
خب نذاشتن من ببینم هرچی اصرار هم کردم نشد و رفتم در گوشه ای نشستم<br />
یکی از اقواممان را که حدود یکسالی از من بزرگ بود و دختر هم بود را اوردیم<br />
او در اینه تمرکز کرد و و ان اقا پشت هم دعا می خواند و فامیلمان توانست نقطه ای سفید را ببیند که در اینه اینور و انور می رود اما نمیتوانست چیزی بیشتر ببیند ان سید می گفت ان نقطه جن هست که بعد از مدتی بزرگ و بزرگتر می شود و بطور کامل در اینه پدیدار می شود اما فامیلمان نمیتوانست بیشتر از یک نقطه ببیند<br />
من که از همان اول کنجکاو بودم کم کم و با زیرکی خودم را از گوشه نزدیک کردم بطوریکه بتوانم از فاصله ای که دارم اینه را ببینم<br />
بلافاصله بعد از نظاره در اینه بدون تمرکز نقطه ی سفید را دیدم که اینور و انور می رفت و بعد شدن دو تا نقطه که طبق گفته ی ان سید همان اقا و خانم جن بودند اما مجبور بودم صورتم را برگردانم تا خانواده ام متوجه نشوند که من دارم میبینم و بخاطر همین نمیتوانستم تمرکز کنم زیرا برای نمایان شدن کاملشون نیاز به تمرکز بود و من میخواستم تا تمرکز کنم متوجه میشدن و مجبور میشدم رویم را برگردانم که حداقل نگویند برو تو اتاق بالاخره هیچ یک نتوانستند ببینند و به من هم اجازه ندادند<br />
این تجربه ی نصف و نیمه ی بنده از اینه بینی بود<br />
یادم میاید که ان سید میگفت که از اجنه ی خوب یا مسلمان نمیپرسم زیرا حقیقت را نمی گویند و باید از اجنه ی غیر ان پرسید در اینه بینی که پاسخ راست را بگویند نمیدانم علت ان چیست سنم ان زمان هم کم بود اگر سن الانم را داشتم اون سید را به همین راحتی ول نمیکردم انقدر ازش اطلاعات میگرفتم تا کتابی بی نظیر درباره ی اجنه بنویسم<br />
دوستان عرض کنم خدمتتون که سراغ اینه بینی و رمال و امثال انها نروید<br />
اون موقع هم خانواده ی بنده دنبال ان چیزها نبودند و الان هم نیستند فقط چون دوست پدربزرگم بود ، پدربزرگم ایشان را اوردند و خانواده ام نیز قبول کردند ایشان بیاید<br />
فقط عرض کردم برای اطلاعات در حد عمومی<br />
در پناه حضرت حقبه نام حضرت حق<br />
</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چرا به هنگام شنيدن نام قائم (عج) برمي‌خيزيم؟]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-497.html</link>
			<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 23:42:11 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-497.html</guid>
			<description><![CDATA[بسمه تعالي<br />
هنگامى كه «دعبل خزاعى» اشعار خود را در محضر امام هشتم عليه السلام خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوه‏مند آن حضرت ياد كرد، امام رضا عليه السلام از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد.(1) از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام «قائم» لازم است برخيزيم؟ فرمود: <br />
<br />
براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند، نگاه محبت‏آميز مى‏كند. از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد.(2) <br />
<br />
<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها: <br />
1. التسترى، قاموس الرجال، ح 4، ص 290. <br />
<br />
2. منتخب الاثر، ص 506.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسمه تعالي<br />
هنگامى كه «دعبل خزاعى» اشعار خود را در محضر امام هشتم عليه السلام خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوه‏مند آن حضرت ياد كرد، امام رضا عليه السلام از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد.(1) از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام «قائم» لازم است برخيزيم؟ فرمود: <br />
<br />
براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند، نگاه محبت‏آميز مى‏كند. از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد.(2) <br />
<br />
<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها: <br />
1. التسترى، قاموس الرجال، ح 4، ص 290. <br />
<br />
2. منتخب الاثر، ص 506.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پاسخ امام زمان(عج) به شکاکین به وجود آن حضرت]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-496.html</link>
			<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 23:37:22 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-496.html</guid>
			<description><![CDATA[به نام خدا .این نامه حضرت ولی عصر(عج) است خطاب به کسانی است که در وجود حضرت شک کرده بودند و شیخ ابی عمر عامری جواب حضرت را برای اینان آوردند: <br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحیم <br />
خدا ما و شما را از فتنه ها عافیت دهد و به ما و شما روح یقین را هدیه دهد. خدا ما را در پناه خودش قراردهد، شما را هم ازعاقبت بد در پناه خودش قراردهد. <br />
<br />
به من خبررسیده که شک کردید جماعتی از شما در دین، پس غمناک شدیم از شما که این (شک شما) بین ما و شما پرده انداخت (غصّه ما) برای شماست نه برای خودمان، به درستی که خدا با ماست پس هیچ نیازی ما به غیر خدا نداریم، حق همیشه با ماست پس به وحشت نمی اندازد ما راهر کس که بنشیند و ما صنعت دست خداییم؛ ومخلوقات، صنعت دست ما. <br />
<br />
ای گروه چه شده است شما را تردد شما در شک است و در حیرت برگردانده شدید، آیا این آیه قرآن را نشنیدید که خداوند عزّوجل می فرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید رسول و اولی الامر از ایشان را» <br />
<br />
آیا ندانستید آن آثاری که به شما رسیده، آن چه که بوده و ایجاد شده از ائمه گذشته و باقی مانده شماست؟ آیا ندیدید که خدای سبحان چگونه برای شما پناهگاه هایی قرار داده است که شما در آن پناهگاه ها به آرامش برسید؟ آیا ندیدید که خداوند برایتان چه عَلَم هایی را قرار داده است که شما به واسطه آن هدایت شوید؟ <br />
<br />
از حضرت آدم این پرچم بوده تا امامی که گذشت (امام حسن عسگری(ع)). هر زمان علمی ناپدید می شود، علم دیگری پدید می آید. وقتی خدا ستاره قبلی را گرفت، شما گمان بی جا کردید که خدا دینش را باطل کرد. وسیله بین خود و مخلوق را برید. این چنین نیست که شما گمان می کنید نه هیچ وقت بوده و نه خواهد بود، تا زمان قیامت، و امر خدا ظاهر می شود در حالی که مردم کراهت دارند. <br />
<br />
و پدرم با سعادت کامل بر روش پدرانش گذشت، گام به گام جای آن ها قدم گذاشت، وصیت او و علم او در بین ما هست و کسی که جانشین او باشد و کسی که بنشیند جای او هم در بین ما هست. هیچ کس با ما دعوا نمی کند (در مورد موضوع جانشینی) مگر کسی که ظالم و گناه کار باشد. <br />
<br />
اگر فرمان خدا که هیچ گاه مغلوب نمی شود نبود، حتماً از موقعیت ما چیزی بر شما ظاهر می شد که عقل هایتان سرگردان شود و شکهایتان از بین برود، ولی هر چه خدا بخواهد می شود . <br />
<br />
پس تقوا داشته باشید و تسلیم ما شوید. امر شما بر ما وارد می شود، پس بر ماست صادر کردن (پاسخگویی به شما)، و اراده نکنید بر پرده برداری از چیزی که پرده افتاده بر شما (منظور خود حضرت هستند که در پس پرده غیبت به سر می برند) میل نکنید از طرف راست و برنگردید به چپ. <br />
<br />
من خیرخواهی شما را کردم و خدا شاهد بر من و شماست. اگر نبود نزد ما که دوست داشتیم صلاح شما و رحمت بر شما و دوست داشتیم دلسوزی بر شما را، ما از مورد خطاب قراردادن شما مشغول به کار دیگری می شدیم. <br />
<br />
خدا ما و شما را حفظ کند از قرار گرفتن در مهلکه ها و مرض ها و آفت ها به رحمت خودش، به درستی که خدا قادر بر هر چیزی است و خدا هم برای ما و هم برای شما سرپرست و حافظ است و سلام بر همه اوصیاء و اولیاء و مؤمنین "و رحمة الله و برکاته و صلی الله علی محمد النبی و سلم تسلیما" <br />
<br />
مکیال المکارم <br />
<br />
<br />
<br />
منبع خبر: موعود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام خدا .این نامه حضرت ولی عصر(عج) است خطاب به کسانی است که در وجود حضرت شک کرده بودند و شیخ ابی عمر عامری جواب حضرت را برای اینان آوردند: <br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحیم <br />
خدا ما و شما را از فتنه ها عافیت دهد و به ما و شما روح یقین را هدیه دهد. خدا ما را در پناه خودش قراردهد، شما را هم ازعاقبت بد در پناه خودش قراردهد. <br />
<br />
به من خبررسیده که شک کردید جماعتی از شما در دین، پس غمناک شدیم از شما که این (شک شما) بین ما و شما پرده انداخت (غصّه ما) برای شماست نه برای خودمان، به درستی که خدا با ماست پس هیچ نیازی ما به غیر خدا نداریم، حق همیشه با ماست پس به وحشت نمی اندازد ما راهر کس که بنشیند و ما صنعت دست خداییم؛ ومخلوقات، صنعت دست ما. <br />
<br />
ای گروه چه شده است شما را تردد شما در شک است و در حیرت برگردانده شدید، آیا این آیه قرآن را نشنیدید که خداوند عزّوجل می فرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید رسول و اولی الامر از ایشان را» <br />
<br />
آیا ندانستید آن آثاری که به شما رسیده، آن چه که بوده و ایجاد شده از ائمه گذشته و باقی مانده شماست؟ آیا ندیدید که خدای سبحان چگونه برای شما پناهگاه هایی قرار داده است که شما در آن پناهگاه ها به آرامش برسید؟ آیا ندیدید که خداوند برایتان چه عَلَم هایی را قرار داده است که شما به واسطه آن هدایت شوید؟ <br />
<br />
از حضرت آدم این پرچم بوده تا امامی که گذشت (امام حسن عسگری(ع)). هر زمان علمی ناپدید می شود، علم دیگری پدید می آید. وقتی خدا ستاره قبلی را گرفت، شما گمان بی جا کردید که خدا دینش را باطل کرد. وسیله بین خود و مخلوق را برید. این چنین نیست که شما گمان می کنید نه هیچ وقت بوده و نه خواهد بود، تا زمان قیامت، و امر خدا ظاهر می شود در حالی که مردم کراهت دارند. <br />
<br />
و پدرم با سعادت کامل بر روش پدرانش گذشت، گام به گام جای آن ها قدم گذاشت، وصیت او و علم او در بین ما هست و کسی که جانشین او باشد و کسی که بنشیند جای او هم در بین ما هست. هیچ کس با ما دعوا نمی کند (در مورد موضوع جانشینی) مگر کسی که ظالم و گناه کار باشد. <br />
<br />
اگر فرمان خدا که هیچ گاه مغلوب نمی شود نبود، حتماً از موقعیت ما چیزی بر شما ظاهر می شد که عقل هایتان سرگردان شود و شکهایتان از بین برود، ولی هر چه خدا بخواهد می شود . <br />
<br />
پس تقوا داشته باشید و تسلیم ما شوید. امر شما بر ما وارد می شود، پس بر ماست صادر کردن (پاسخگویی به شما)، و اراده نکنید بر پرده برداری از چیزی که پرده افتاده بر شما (منظور خود حضرت هستند که در پس پرده غیبت به سر می برند) میل نکنید از طرف راست و برنگردید به چپ. <br />
<br />
من خیرخواهی شما را کردم و خدا شاهد بر من و شماست. اگر نبود نزد ما که دوست داشتیم صلاح شما و رحمت بر شما و دوست داشتیم دلسوزی بر شما را، ما از مورد خطاب قراردادن شما مشغول به کار دیگری می شدیم. <br />
<br />
خدا ما و شما را حفظ کند از قرار گرفتن در مهلکه ها و مرض ها و آفت ها به رحمت خودش، به درستی که خدا قادر بر هر چیزی است و خدا هم برای ما و هم برای شما سرپرست و حافظ است و سلام بر همه اوصیاء و اولیاء و مؤمنین "و رحمة الله و برکاته و صلی الله علی محمد النبی و سلم تسلیما" <br />
<br />
مکیال المکارم <br />
<br />
<br />
<br />
منبع خبر: موعود]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هزار سبد گل برای تو]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-495.html</link>
			<pubDate>Thu, 08 Jul 2010 19:44:39 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-495.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;">سرود جدید و بسیار زیبا از گروه هنری نور به مناسبت عید مبعث به نام <span style="font-weight: bold;">هزار سبد گل برای تو</span> <img src="http://mahdiyaran.com/images/smilies/blush.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Blush" title="Blush" /><br />
<img src="http://noorteam3.persiangig.com/cover%202.png" border="0" alt="[تصویر: cover%202.png&#93;" /><br />
<br />
<br />
غار حرائه يا كه بهشته            كه مياد از آسمون فرشته<br />
از روز اول ولايتش رو           خدا به ملك دلها نوشته<br />
موسم رحمته          عيد  نبو ته<br />
إقرأ  باسم ربك  محمد ذكر لباي جبر ئيله<br />
حالا شده خورشيد دوعالم ماه دلاراي قبيله<br />
<br />
...............................<br />
<br />
لینک دانلود با کیفیت‌های مختلف:<br />
<br />
<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد قالب بندی شده:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://noorteam4.persiangig.com/eyd%20mabas</code></div></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">هزار سبد گل برای تو</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خواننده و تنظیم کننده:</span> سید محمد معین شیرازی<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شعر: </span>یوسف رحیمی<br />
<br />
اثری از <span style="font-weight: bold;">گروه هنری نور</span><br />
<br />
<br />
دوستان لطفا با نظر‌هاتون به من کمک کنید! <img src="http://mahdiyaran.com/images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;">سرود جدید و بسیار زیبا از گروه هنری نور به مناسبت عید مبعث به نام <span style="font-weight: bold;">هزار سبد گل برای تو</span> <img src="http://mahdiyaran.com/images/smilies/blush.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Blush" title="Blush" /><br />
<img src="http://noorteam3.persiangig.com/cover%202.png" border="0" alt="[تصویر: cover%202.png]" /><br />
<br />
<br />
غار حرائه يا كه بهشته            كه مياد از آسمون فرشته<br />
از روز اول ولايتش رو           خدا به ملك دلها نوشته<br />
موسم رحمته          عيد  نبو ته<br />
إقرأ  باسم ربك  محمد ذكر لباي جبر ئيله<br />
حالا شده خورشيد دوعالم ماه دلاراي قبيله<br />
<br />
...............................<br />
<br />
لینک دانلود با کیفیت‌های مختلف:<br />
<br />
<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد قالب بندی شده:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://noorteam4.persiangig.com/eyd%20mabas</code></div></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">هزار سبد گل برای تو</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خواننده و تنظیم کننده:</span> سید محمد معین شیرازی<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شعر: </span>یوسف رحیمی<br />
<br />
اثری از <span style="font-weight: bold;">گروه هنری نور</span><br />
<br />
<br />
دوستان لطفا با نظر‌هاتون به من کمک کنید! <img src="http://mahdiyaran.com/images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فیلم تاثیر گذار نیلی ترین رخسار + پخش آنلاین]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-494.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:55:36 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-494.html</guid>
			<description><![CDATA[فیلم تاثیر گذار نیلی ترین رخسار به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) <br />
<img src="http://www.yasinmedia.com/fa/plugins/content/multithumb/thumbs/b.190.0.16777215.0.stories.ya-fatemeh-as.jpg" border="0" alt="[تصویر: b.190.0.16777215.0.stories.ya-fatemeh-as.jpg&#93;" /><br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v89_n/Nilitarin_Rokhsar/index.html" target="_blank">پخش آنلاین فیلم نیلی ترین رخسار</a><br />
جهت تماشای فیلم می بایست فلش پلیر بر روی سیستم شما نصب باشد<br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v89/Nilitarin_Rokhsar_wmv/Nilitarin_Rokhsar_wmv.wmv" target="_blank">دانلود این فیلم با کیفیت معمولی (حجم: 70 مگابایت)</a><br />
<br />
جهت دانلود روی لینک کلیک راست کرده و بر روی گزینه Save Target as یا Save Link as کلیک نمایید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[فیلم تاثیر گذار نیلی ترین رخسار به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) <br />
<img src="http://www.yasinmedia.com/fa/plugins/content/multithumb/thumbs/b.190.0.16777215.0.stories.ya-fatemeh-as.jpg" border="0" alt="[تصویر: b.190.0.16777215.0.stories.ya-fatemeh-as.jpg]" /><br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v89_n/Nilitarin_Rokhsar/index.html" target="_blank">پخش آنلاین فیلم نیلی ترین رخسار</a><br />
جهت تماشای فیلم می بایست فلش پلیر بر روی سیستم شما نصب باشد<br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v89/Nilitarin_Rokhsar_wmv/Nilitarin_Rokhsar_wmv.wmv" target="_blank">دانلود این فیلم با کیفیت معمولی (حجم: 70 مگابایت)</a><br />
<br />
جهت دانلود روی لینک کلیک راست کرده و بر روی گزینه Save Target as یا Save Link as کلیک نمایید]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شعر مهدوی]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-493.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:53:27 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-493.html</guid>
			<description><![CDATA[اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
فضای این دل دیوانه، گرفته بوی گل نرگس<br />
<br />
دلم نشسته چو پروانه، در آرزوی گل نرگس<br />
<br />
سزد ز غصه بمیرم من، ز درد و غربت و تنهایی<br />
<br />
همیشه ذکر فرج دارم، ولی چرا تو نمی آیی؟<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
منم که زشت و سیه چهره، تو در نهایت زیبایی<br />
<br />
منم فقیر ِ فقیرانم ، تو در نهایت دارایی<br />
<br />
چه می شود بشود روزی، سراغ خیمه ی سبزِ تو<br />
<br />
که روزیم بشود روزی، طعام ِ خیمه ی  سبز ِ تو<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
دوباره پای گنهکارم، به بزم عشق تو واگشته<br />
<br />
سرم به زیر و شکسته دل، دو دیده پر ز حیا گشته<br />
<br />
ز قطره قطره ی اشک ِ من، ببین که بوی تو می آید<br />
<br />
دو دست خسته و لرزانم، به سمت و سوی تو می آید<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح(عج)<br />
<br />
زبان گرفته دلم امشب ،ز غصه های دل زارم<br />
<br />
دلم گرفته و قلبی پر،ز خاطرات خوشم دارم<br />
<br />
تو بدترین گناهان را،به عمر کوته من دیدی<br />
<br />
به بهترین محبت ها،مرا همیشه تو سنجیدی<br />
<br />
تو لقمه لقمه به دست خود،به بنده نان و نمک دادی<br />
<br />
به قوت نمک و نانت ،گنه نموده ام و شادی<br />
<br />
خدا خدای گنه کاران،گدا گدای سیه چهره<br />
<br />
ببین که پادشه خوبان،نشسته دور همین سفره<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح (عج)<br />
<br />
نسیم خوش نفس و پاکی،گرفته حال و هوایم را<br />
<br />
ز خاطرم نرود حال و ،هوای جبهه و یا زهرا<br />
<br />
دوباره میکده را بستند،به پشت در زده ام زانو<br />
<br />
به درد هجر پرستوها،به جز جنون نبود دارو<br />
<br />
شلمچه رفتم و حالا در،میان شهر گنه هستم<br />
<br />
دو کوهه بودم و غرق تو،ولی دوباره چنین پستم<br />
<br />
امان که دست و دلم گردد،دوباره مجرم و آلوده<br />
<br />
خدا کند که گل نرگس،دهد به من دل آسوده<br />
<br />
همیشه چشم امید من،به دست مادر تو زهراست<br />
<br />
گمان کنم که به روز حشر،شفیع نوکر تو زهراست<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح (عج)<br />
<br />
تو را قسم به کبودی ها،به صورتی که بود حاکی<br />
<br />
تو را به مقنعه خونی،به چادری که شده خاکی<br />
<br />
تو را به قاری قرآنی،که روی نیزه فغان دارد<br />
<br />
تو را به روزه پیشانی،که سنگ کوفه نشان دارد<br />
<br />
مدد نما و عنایت کن،به خاطر دو لب عطشان<br />
<br />
حفاظتم بنما دیگر،زجرم و معصیت و عصیان<br />
<br />
حدیث نوکریم این است،که ذکر روز و شب زهراست<br />
<br />
یکی دمشق و یکی دیگر،محرم و شب عاشوراست<br />
<br />
 <br />
<br />
برگرفته از وبلاگ هیئت موسی بن جعفر علیه السلام]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
فضای این دل دیوانه، گرفته بوی گل نرگس<br />
<br />
دلم نشسته چو پروانه، در آرزوی گل نرگس<br />
<br />
سزد ز غصه بمیرم من، ز درد و غربت و تنهایی<br />
<br />
همیشه ذکر فرج دارم، ولی چرا تو نمی آیی؟<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
منم که زشت و سیه چهره، تو در نهایت زیبایی<br />
<br />
منم فقیر ِ فقیرانم ، تو در نهایت دارایی<br />
<br />
چه می شود بشود روزی، سراغ خیمه ی سبزِ تو<br />
<br />
که روزیم بشود روزی، طعام ِ خیمه ی  سبز ِ تو<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)<br />
<br />
دوباره پای گنهکارم، به بزم عشق تو واگشته<br />
<br />
سرم به زیر و شکسته دل، دو دیده پر ز حیا گشته<br />
<br />
ز قطره قطره ی اشک ِ من، ببین که بوی تو می آید<br />
<br />
دو دست خسته و لرزانم، به سمت و سوی تو می آید<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح(عج)<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح(عج)<br />
<br />
زبان گرفته دلم امشب ،ز غصه های دل زارم<br />
<br />
دلم گرفته و قلبی پر،ز خاطرات خوشم دارم<br />
<br />
تو بدترین گناهان را،به عمر کوته من دیدی<br />
<br />
به بهترین محبت ها،مرا همیشه تو سنجیدی<br />
<br />
تو لقمه لقمه به دست خود،به بنده نان و نمک دادی<br />
<br />
به قوت نمک و نانت ،گنه نموده ام و شادی<br />
<br />
خدا خدای گنه کاران،گدا گدای سیه چهره<br />
<br />
ببین که پادشه خوبان،نشسته دور همین سفره<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح (عج)<br />
<br />
نسیم خوش نفس و پاکی،گرفته حال و هوایم را<br />
<br />
ز خاطرم نرود حال و ،هوای جبهه و یا زهرا<br />
<br />
دوباره میکده را بستند،به پشت در زده ام زانو<br />
<br />
به درد هجر پرستوها،به جز جنون نبود دارو<br />
<br />
شلمچه رفتم و حالا در،میان شهر گنه هستم<br />
<br />
دو کوهه بودم و غرق تو،ولی دوباره چنین پستم<br />
<br />
امان که دست و دلم گردد،دوباره مجرم و آلوده<br />
<br />
خدا کند که گل نرگس،دهد به من دل آسوده<br />
<br />
همیشه چشم امید من،به دست مادر تو زهراست<br />
<br />
گمان کنم که به روز حشر،شفیع نوکر تو زهراست<br />
<br />
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یا اباصالح (عج)<br />
<br />
تو را قسم به کبودی ها،به صورتی که بود حاکی<br />
<br />
تو را به مقنعه خونی،به چادری که شده خاکی<br />
<br />
تو را به قاری قرآنی،که روی نیزه فغان دارد<br />
<br />
تو را به روزه پیشانی،که سنگ کوفه نشان دارد<br />
<br />
مدد نما و عنایت کن،به خاطر دو لب عطشان<br />
<br />
حفاظتم بنما دیگر،زجرم و معصیت و عصیان<br />
<br />
حدیث نوکریم این است،که ذکر روز و شب زهراست<br />
<br />
یکی دمشق و یکی دیگر،محرم و شب عاشوراست<br />
<br />
 <br />
<br />
برگرفته از وبلاگ هیئت موسی بن جعفر علیه السلام]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-492.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:52:31 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-492.html</guid>
			<description><![CDATA[اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟<br />
<br />
وي وصي آل حيدر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
مصحف زهراست نزدت، تيغ‏حيدر همچنين<br />
<br />
وارث بابا و مادر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
چشم اميد تمام انبياء و اولياء<br />
<br />
بر ظهور تست آخر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
هستي از هست‏تو هستي‏يافت اي هست‏خدا<br />
<br />
وي همه هست پيمبر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
ديدگان اشكبار شيعيان مي‏خواندت<br />
<br />
كاي به عالم ميرو رهبر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
هر سحر گويد مؤذن با نواي تازه‏اي<br />
<br />
مجري احكام داور كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف<br />
<br />
سامرا، گويند يكسر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات<br />
<br />
منجي دلهاي مضطر كي تو مي‏آيي ز در؟<br />
<br />
شاعر؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟<br />
<br />
وي وصي آل حيدر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
مصحف زهراست نزدت، تيغ‏حيدر همچنين<br />
<br />
وارث بابا و مادر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
چشم اميد تمام انبياء و اولياء<br />
<br />
بر ظهور تست آخر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
هستي از هست‏تو هستي‏يافت اي هست‏خدا<br />
<br />
وي همه هست پيمبر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
ديدگان اشكبار شيعيان مي‏خواندت<br />
<br />
كاي به عالم ميرو رهبر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
هر سحر گويد مؤذن با نواي تازه‏اي<br />
<br />
مجري احكام داور كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف<br />
<br />
سامرا، گويند يكسر كي تو مي‏آيي ز در<br />
<br />
روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات<br />
<br />
منجي دلهاي مضطر كي تو مي‏آيي ز در؟<br />
<br />
شاعر؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تروريسم سياسي]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-491.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:45:12 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-491.html</guid>
			<description><![CDATA[تروريسم سياسي در تاريخ معاصر ايران از اواسط دهة 1840م. با بابي‌گري آغاز شد و چنان با بابي‌گري پيوند خورد كه در دوران متأخر قاجار نام «بابي» و «تروريست» مترادف بود. مي‌دانيم كه بابي‌ها ترور اميركبير را طراحي كردند و در 28 شوال 1268 ق. به ترور نافرجام ناصرالدين شاه دست زدند كه به دستگيري گروهي از ايشان انجاميد. از آن پس اين شيوه در ايران تدام يافت و به ويژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت.<br />
<br />
فعاليت‌هاي تروريستي دوران انقلاب مشروطه و پس ازآن با نام سردار محيي (عبدالحسين خان معزالسلطان)، احسان‌الله خان دوستدار، اسدالله خان ابوالفتح‌زاده، ابراهيم خان منشي‌زاده و محمّد نظر خان مشكات‌الممالك در پيوند است. درباره سردار محيي و احسان‌الله خان در بحث نهضت جنگل سخن خواهم گفت. ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك عضو فرقة بهائي بودند. 1 ابوالحسن علوي، پدربزرگ علوي، مي‌نويسد: «[ابوالفتح‌زاده&#93; در حدود سال 1328 سفر كوتاهي به اروپا كرد و بعد از مراجعت در 1329، كه مسيو مرنارد بلژيكي رئيس خزانه‌داري شد، او مأمور ماليات ساوجبلاغ و شهريار گرديد و بعد از مدت كمي به واسطة بدرفتاري با رعايا معزول شد و در همين موقع بود كه معلوم شد كه او جزو بهائي‌ها شده است و شب و روز براي پيشرفت آن دسته كار مي‌كند».2<br />
<br />
اين سه نفر با حيدر عمو اوغلي، تروريست معروف قفقازي، رابطه وهمكاري نزديك داشتند.3 به نظر من، ديدگاه كساني كه حيدر عمو اوغلي را به عنوان رهبر تروريسم دوران مشروطه معرفي كره‌اند به كلي نادرست است. به عكس، حيدر عمو اوغلي در زير نظر ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده و مشكات‌الممالك و با هدايت و دستور كار ايشان كار مي‌كرد.4<br />
<br />
فعاليّت‌هاي مخفي اسدالله خان ابوالفتح‌زاده (سرتيپ فوج قزاق) و ابراهيم خان منشي‌زاده (سرتيپ فوج قزاق) و محمّد نظرخان مشكات‌الممالك از سال1323 ق.<br />
<br />
و با عضويت در انجمن مخفي معروف به «بين الطلوعين» آغاز شد كه جلسات آن در خانة ابراهيم حكيمي(حكيم الملك)، نخست وزير بعدي دوران پهلوي، برگزار مي‌شد و بسياري از اعضاي آن بابي ازلي و چندتن نيز بهائي بودند.5 اين همان نكته‌اي است كه آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازنداراني بسيار دير(پنج سال بعد) متوجه شدند و مازنداراني در نامة 29 جمادي‌الثاني 1328 ق. به حاجي محمّدعلي بادامچي به آن اشاره كرد.6<br />
<br />
عضويت در اين انجمن و فعاليّت‌هاي بعدي ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك (بهائي) و ازلي‌هاي عضو انجمن فوق را بايد بخشي از عملكرد شبكة توطئه‌گر وابسته به اردشير ريپورتر ارزيابي كرد و به اين دليل حضور اعضاي دو فرقه متعارض ازلي وبهائي در كميتة فوق قابل توضيح است.7 بايد اضافه كنم كه اعضاي اين انجمن، اعم از ازلي و بهائي، پس از تأسيس سازمان ماسوني لژ بيداري ايران (1907) در پيرامون آن مجتمع شدند. براي مثال، مشكات‌الممالك صندوق‌دار لژ بيداري ايران بود.8<br />
<br />
از ذيقعده 1323 ق. اين فعاليّت با عضويت اسدالله‌خان ابوالفتح‌زاده و برادرش سيف‌‌الله خان و ابراهيم خان منشي‌‌زاده در«انجمن مخفي دوم» تداوم يافت.9 در اين انجمن سيد محمّدصادق طباطبايي (پسر آيت‌الله سيدمحمّد طباطبايي)، ناظم‌الاسلام كرماني و آقا سيد قريش (از اعضاي بيت سيدمحمّد طباطبايي)10 و شيخ مهدي11 (پسر آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري) عضويت داشتند. در همين زمان گرايش‌هاي تروريستي برخي از اعضاي اين انجمن كاملاً مشهود بود. براي مثال، در يكي از جلسات انجمن مسئلة قتل آيت‌الله سيد عبدالله بهبهاني مطرح شد كه با مخالفت سيد محمّدصادق طباطبايي مواجه گرديد.12 اندكي بعد، ارباب جمشيد جمشيديان (دوست صميمي و محرم اردشير ريپورتر) به عضويت اين انجمن درآمد.13<br />
<br />
گروه تروريستي فوق، سرانجام، شكل نهايي خود را يافت و به عمليات آشوبگرانه و تفرقه افكنانه‌اي چون ترور نافرجام شيخ فضل‌الله نوري (16 ذيحجة 1326 ق.)<br />
دست زد.<br />
<br />
عامل اين ترور، كريم دواتگر بود كه دستگير شد. افراد ديگري نيز در اين مورد دستگير شدند. يكي از ايشان ميرزامحمّد نجات خراساني، عضو فرقه بهائي بودكه به ارتباط با سفارت انگليس و به عنوان شخصيتي فاسد شهرت داشت.14 نجات عضو كميتة بين‌الطلوعين بوده.15 به گفتة تقي زاده، اسمارت، نماينده سفارت انگليس، در جلسات بازجويي از محمّد نجات شركت مي‌كرد و مواظب بود كه «نتوانند به ميرزا محمّد زور بگويند».16 به گزارش 15 ژانويه سر جرج باركلي به سر ادواردگري، وزير خارجة انگليس، در جريان اين بازجويي‌ها كريم دواتگر تلويحاً حسين قلي‌خان نواب، برادر عباس قلي‌خان كارمند سفارت انگليس را به ترور مربوط كرد.17 حسين قلي‌خان نواب نيز از نزديكان و محارم اردشير ريپورتر، رئيس شبكه اطلاعاتي حكومت هند بريتانيا در ايران بود.18<br />
<br />
ابوالفتح زاده و برادرانش و ساير اعضاي گروه تروريستي و آشوبگر فوق، از جمله كريم دواتگر، سپس در روستاي قلهك، كه در آن زمان در ملكيت سفارت انگليس بود و دولت ايران بر آن نظارت نداشت، مستقر شدند. در اوّل جمادي‌الثاني 1327 ق.<br />
<br />
ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده، همراه با زين‌العابدين خان مستعان‌الملك19 گروه تروريستي جديدي موسوم به كميتة جهانگير تشکیل دادند. ابوالفتح‌زاده، مستعان‌الملك و ميرزا محمّد نجات از جمله اعضاي «محكمة انقلابي» بودند كه حكم اعدام شيخ فضل‌الله نوري را صادر كردند.20 دادستان اين محكمه شيخ ابراهيم زنجاني بود كه تحت تأثير ميرزا محمّدخان غفاري كاشي (وزير همايون) عضو فرقه بهائي قرار داشت.21<br />
<br />
در رجب 1328ق. حادثه قتل سيّد عبدالله بهبهاني رخ داد كه عاملان آن، وابستگان شبكة تروريستي ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده بودند. يكي از ضاربان بهبهاني فردي به نام حسين لَـله بود كه بعدها با ابوالفتح زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك در كميتة مجازات همكاري كرد. پس از اين واقعه، ابوالفتح‌زاده به اروپا گريخت، امّا مدتي بعد به ايران بازگشت و به عنوان متصدي گردآوري ماليات منطقة ساوجبلاغ و شهريار منصوب و اندكي بعد معزول شد. چنان‌كه گفتيم ابوالحسن علوي اين عزل را نتيجة تبليغات بهائي‌گري ابوالفتح‌زاده مي‌داند.<br />
<br />
كميته مجازات<br />
در اوايل شهريور 1295 ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك عمليات خود را در قالب گروه جديدي به نام كميتة مجازات آغاز كردند و به چند فقره قتل، همراه با انتشار اعلاميه‌هايي دست زدند كه بازتاب اجتماعي و سياسي فراوان داشت. این اقدام فضايي از رعب و وحشت در تهران پديد آورد و تأثيرات سياسي عميق بر جاي نهاد. عمليات كميته مجازات را بايد بخشي از سناريوي بغرنجي ارزيابي كرد كه تقريباً چهار سال بعد به كودتاي رضاخان و سيد ضياءالدين طباطبايي (3 اسفند 1299) و سرانجام به سقوط حكومت قاجار و استقرار ديكتاتوري پهلوي انجاميد.<br />
ق<br />
تل‌هاي فوق نزديك پنج ماه به طول انجاميد و عده‌اي از جمله سيد محسن مجتهد (فرزند محمّدباقر صدرالعلما و داماد سيد عبدالله بهبهاني) كشته شدند. سيد محسن مجتهد در اين زمان نفوذ فرواواني در تهران و سراسر ايران به دست آورده بود.22 قتل او به دست احسان‌الله خان دوستدار، حسين لَـله و حاجي علي صورت گرفت و آنان قبل از شروع عمليات، مقداري عرق مصرف كرده بودند.23 يكي ديگر از قربانيان اين كميته ميرزا عبدالحميدخان متين السلطنه ثقفي، مدير روزنامة عصر جديد، بود كه در روزنامة مظفري بوشهر (شماره‌هاي 67 و 68، مورخ شعبان 1322 ق.) مقاله‌اي تند بر ضد اردشير ريپورتر منتشر كرده بود.24 هستة مركزي كميتة مجازات ابوالفتح زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك بودند و ابوالفتح‌زاده رئيس كميتة محسوب مي‌شد. بنابراين، مي‌توانيم كميته مجازات را، كه سران آن به بهائي گري شهرت كامل داشتند،25 يك شبكة تروريستي بهائي بخوانيم. مدتي بعد، اعضاي كميته شناسايي و چندتن از ايشان دستگير شدند. ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده در 26 ذيقعده 1336 ق. به شكلي مرموز در سمنان به قتل رسيدند و احسان‌الله خان دوستدار به قفقاز گريخت. مشكات‌الممالك پس از مدت كوتاهي آزاد شد.<br />
<br />
پس از دستگيري اعضاي كميته مجازات، احمدخان صفا، مسئول پروندة فوق در نظميه، به شكلي مرموز به قتل رسيد. در اين زمان، گروهي به نام كميتة سيمرغ طيّ اطلاعيه‌اي خطاب به رئيس الوزرا قتل صفا را ناشي از مماشاتي دانست كه دولت در قبال بهائيان در پيش گرفته است. گروه فوق مدعي بود كه در تنظيم پرونده تنها نام ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده كه بر خلاف ميل مسئولان دولت تصادفاً به تله افتاده‌اند، ذكر شده و مشاركت ساير بهائيان مسكوت مانده است. در اين اعلاميه چنين مي‌خوانيم: «احسان‌الله خان، قاتل منتخب‌الدوله، و احمدآقاي روحي و ميرزا ضياءالله كه عضو عمدة كميتة تروريست بودند، هر كدام در محلي مشغول عيش و نوش مي‌باشند كه بر تمام حول و اسرار اطلاع داريم. نخواهيم گذاشت كه كميته و وزراء از طايفة بهائي تشكيل شود زيرا كه اينها شروع به وزيركشي هم خواهند كرد تا اينكه ديگر كسي زير بار وزارت نرود و ميدان را براي خود مصفّا نمايند. اين رشته سر دراز دارد».26<br />
<br />
در زمان دستگيري اعضاي كميتة مجازات، فرقه بهائي در دستگاه نظميه از چنان نفوذي برخوردار بود كه بتواند پرونده را به شيوة دلخواه خود فيصله دهد. نفوذ بهائيان در نظميه از زمان رياست كنت دو مونت فورت بر نظمية تهران آغاز شد. عبدالرحيم ضرابي (بهائي كاشاني) معاون او و كلانتر تهران بود و به اين دليل به عبدالرحيم خان كلانتر شهرت داشت. عبدالرحيم ضرابي با مانكجي‌ها تريا، رئيس شبكة اطلاعاتي بريتانيا در ايران، مرتبط بود و كتاب «تاريخ كاشان» را به سفارش مانكجي نوشت. از اين كتاب سه نسخة خطي وجود داشت كه در اختيار مانكجي، هنري ليونل چرچيل (كارمند سفارت بريتانيا) و جلال‌الدوله (پسر ظلّ‌السلطان و حاكم كاشان) بود.27 عبدالرحيم خان ضرابي از اعضاي خاندان سپهر و از خويشاوندان مورخ‌الدوله سپهر است و پدر عليقلي خان نبيل‌الدوله بهائي معروف كه از دوستان عباس افندي و سال‌ها كاردار سفارت ايران در ايالات متحدة آمريكا بود. عليقلي خان ضرابي (نبيل‌الدوله) نيز در جواني در سفارت انگليس در تهران كار مي‌كرد. وي در آمريكا يكي از ماسون‌هاي بلندپايه شد و در طريقت اسكاتي كهن به درجه سي‌و سوم (عالي‌ترين درجة ماسوني) رسيد.28<br />
<br />
برخي از مورخان كوشيده‌اند گردانندگان و دست‌اندركاران كميتة مجازات را انقلابيوني صادق و خشمگين جلوه دهند كه از نابساماني پس از انقلاب مشروطه و تحقق نيافتن آرمان‌هاي خود سرخورده شدند و به تروريسم روي آوردند.29<br />
<br />
اين تحليل، كه در سريال تلويزيوني پربينندة «هزار دستان» ـ ساختة علي حاتمي ـ انعكاس يافته، به كلي نادرست است. بررسي دقيق زندگي‌نامة گردانندگان كميتة مجازات، چهره‌اي به كلي ناسالم و وابسته به كانون‌هاي استعماري از ايشان به دست مي‌دهد و كارگزاران ايشان نيز گروهي اوباش و آدمكُش حرفه‌اي، چون كريم دواتگر، بودند. برخي نويسندگان، عمليات كميته مجازات را اعتراض انقلابي در مخالفت با قرارداد 1919 و دولت وثوق‌الدوله خوانده‌اند که اين ادعا نيز به كلي بي‌پايه است. كميته مجازات در زمان اوّلين دولت وثوق‌الدوله در سال 1295 تشكيل شد و تنها پنج ماه ( تا پاييز 1296) فعاليت كرد. بنابراين عملكرد آن ربطي به قرارداد 1919 نداشت.<br />
<br />
يكي از سه پسر ميرزا ابراهيم خان منشي‌زاده، به نام داوود منشي‌زاده، در سال‌هاي پس از شهريور 1320 به تأسيس گروه فاشيستي «سومكا» دست زد. اين گروه با نظاميان عالي رتبه و ابسته به سازمان اطلاعاتي انگليس، به رهبري سرلشكر حسن ارفع، رابطة تنگاتنگ داشت و اقدامات آن بخشي از عمليات شبكه فوق به شمار مي‌رفت.30<br />
<br />
<br />
عبدالله شهبازی<br />
ماهنامه موعود شماره 98]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[تروريسم سياسي در تاريخ معاصر ايران از اواسط دهة 1840م. با بابي‌گري آغاز شد و چنان با بابي‌گري پيوند خورد كه در دوران متأخر قاجار نام «بابي» و «تروريست» مترادف بود. مي‌دانيم كه بابي‌ها ترور اميركبير را طراحي كردند و در 28 شوال 1268 ق. به ترور نافرجام ناصرالدين شاه دست زدند كه به دستگيري گروهي از ايشان انجاميد. از آن پس اين شيوه در ايران تدام يافت و به ويژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت.<br />
<br />
فعاليت‌هاي تروريستي دوران انقلاب مشروطه و پس ازآن با نام سردار محيي (عبدالحسين خان معزالسلطان)، احسان‌الله خان دوستدار، اسدالله خان ابوالفتح‌زاده، ابراهيم خان منشي‌زاده و محمّد نظر خان مشكات‌الممالك در پيوند است. درباره سردار محيي و احسان‌الله خان در بحث نهضت جنگل سخن خواهم گفت. ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك عضو فرقة بهائي بودند. 1 ابوالحسن علوي، پدربزرگ علوي، مي‌نويسد: «[ابوالفتح‌زاده] در حدود سال 1328 سفر كوتاهي به اروپا كرد و بعد از مراجعت در 1329، كه مسيو مرنارد بلژيكي رئيس خزانه‌داري شد، او مأمور ماليات ساوجبلاغ و شهريار گرديد و بعد از مدت كمي به واسطة بدرفتاري با رعايا معزول شد و در همين موقع بود كه معلوم شد كه او جزو بهائي‌ها شده است و شب و روز براي پيشرفت آن دسته كار مي‌كند».2<br />
<br />
اين سه نفر با حيدر عمو اوغلي، تروريست معروف قفقازي، رابطه وهمكاري نزديك داشتند.3 به نظر من، ديدگاه كساني كه حيدر عمو اوغلي را به عنوان رهبر تروريسم دوران مشروطه معرفي كره‌اند به كلي نادرست است. به عكس، حيدر عمو اوغلي در زير نظر ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده و مشكات‌الممالك و با هدايت و دستور كار ايشان كار مي‌كرد.4<br />
<br />
فعاليّت‌هاي مخفي اسدالله خان ابوالفتح‌زاده (سرتيپ فوج قزاق) و ابراهيم خان منشي‌زاده (سرتيپ فوج قزاق) و محمّد نظرخان مشكات‌الممالك از سال1323 ق.<br />
<br />
و با عضويت در انجمن مخفي معروف به «بين الطلوعين» آغاز شد كه جلسات آن در خانة ابراهيم حكيمي(حكيم الملك)، نخست وزير بعدي دوران پهلوي، برگزار مي‌شد و بسياري از اعضاي آن بابي ازلي و چندتن نيز بهائي بودند.5 اين همان نكته‌اي است كه آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازنداراني بسيار دير(پنج سال بعد) متوجه شدند و مازنداراني در نامة 29 جمادي‌الثاني 1328 ق. به حاجي محمّدعلي بادامچي به آن اشاره كرد.6<br />
<br />
عضويت در اين انجمن و فعاليّت‌هاي بعدي ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك (بهائي) و ازلي‌هاي عضو انجمن فوق را بايد بخشي از عملكرد شبكة توطئه‌گر وابسته به اردشير ريپورتر ارزيابي كرد و به اين دليل حضور اعضاي دو فرقه متعارض ازلي وبهائي در كميتة فوق قابل توضيح است.7 بايد اضافه كنم كه اعضاي اين انجمن، اعم از ازلي و بهائي، پس از تأسيس سازمان ماسوني لژ بيداري ايران (1907) در پيرامون آن مجتمع شدند. براي مثال، مشكات‌الممالك صندوق‌دار لژ بيداري ايران بود.8<br />
<br />
از ذيقعده 1323 ق. اين فعاليّت با عضويت اسدالله‌خان ابوالفتح‌زاده و برادرش سيف‌‌الله خان و ابراهيم خان منشي‌‌زاده در«انجمن مخفي دوم» تداوم يافت.9 در اين انجمن سيد محمّدصادق طباطبايي (پسر آيت‌الله سيدمحمّد طباطبايي)، ناظم‌الاسلام كرماني و آقا سيد قريش (از اعضاي بيت سيدمحمّد طباطبايي)10 و شيخ مهدي11 (پسر آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري) عضويت داشتند. در همين زمان گرايش‌هاي تروريستي برخي از اعضاي اين انجمن كاملاً مشهود بود. براي مثال، در يكي از جلسات انجمن مسئلة قتل آيت‌الله سيد عبدالله بهبهاني مطرح شد كه با مخالفت سيد محمّدصادق طباطبايي مواجه گرديد.12 اندكي بعد، ارباب جمشيد جمشيديان (دوست صميمي و محرم اردشير ريپورتر) به عضويت اين انجمن درآمد.13<br />
<br />
گروه تروريستي فوق، سرانجام، شكل نهايي خود را يافت و به عمليات آشوبگرانه و تفرقه افكنانه‌اي چون ترور نافرجام شيخ فضل‌الله نوري (16 ذيحجة 1326 ق.)<br />
دست زد.<br />
<br />
عامل اين ترور، كريم دواتگر بود كه دستگير شد. افراد ديگري نيز در اين مورد دستگير شدند. يكي از ايشان ميرزامحمّد نجات خراساني، عضو فرقه بهائي بودكه به ارتباط با سفارت انگليس و به عنوان شخصيتي فاسد شهرت داشت.14 نجات عضو كميتة بين‌الطلوعين بوده.15 به گفتة تقي زاده، اسمارت، نماينده سفارت انگليس، در جلسات بازجويي از محمّد نجات شركت مي‌كرد و مواظب بود كه «نتوانند به ميرزا محمّد زور بگويند».16 به گزارش 15 ژانويه سر جرج باركلي به سر ادواردگري، وزير خارجة انگليس، در جريان اين بازجويي‌ها كريم دواتگر تلويحاً حسين قلي‌خان نواب، برادر عباس قلي‌خان كارمند سفارت انگليس را به ترور مربوط كرد.17 حسين قلي‌خان نواب نيز از نزديكان و محارم اردشير ريپورتر، رئيس شبكه اطلاعاتي حكومت هند بريتانيا در ايران بود.18<br />
<br />
ابوالفتح زاده و برادرانش و ساير اعضاي گروه تروريستي و آشوبگر فوق، از جمله كريم دواتگر، سپس در روستاي قلهك، كه در آن زمان در ملكيت سفارت انگليس بود و دولت ايران بر آن نظارت نداشت، مستقر شدند. در اوّل جمادي‌الثاني 1327 ق.<br />
<br />
ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده، همراه با زين‌العابدين خان مستعان‌الملك19 گروه تروريستي جديدي موسوم به كميتة جهانگير تشکیل دادند. ابوالفتح‌زاده، مستعان‌الملك و ميرزا محمّد نجات از جمله اعضاي «محكمة انقلابي» بودند كه حكم اعدام شيخ فضل‌الله نوري را صادر كردند.20 دادستان اين محكمه شيخ ابراهيم زنجاني بود كه تحت تأثير ميرزا محمّدخان غفاري كاشي (وزير همايون) عضو فرقه بهائي قرار داشت.21<br />
<br />
در رجب 1328ق. حادثه قتل سيّد عبدالله بهبهاني رخ داد كه عاملان آن، وابستگان شبكة تروريستي ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده بودند. يكي از ضاربان بهبهاني فردي به نام حسين لَـله بود كه بعدها با ابوالفتح زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك در كميتة مجازات همكاري كرد. پس از اين واقعه، ابوالفتح‌زاده به اروپا گريخت، امّا مدتي بعد به ايران بازگشت و به عنوان متصدي گردآوري ماليات منطقة ساوجبلاغ و شهريار منصوب و اندكي بعد معزول شد. چنان‌كه گفتيم ابوالحسن علوي اين عزل را نتيجة تبليغات بهائي‌گري ابوالفتح‌زاده مي‌داند.<br />
<br />
كميته مجازات<br />
در اوايل شهريور 1295 ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك عمليات خود را در قالب گروه جديدي به نام كميتة مجازات آغاز كردند و به چند فقره قتل، همراه با انتشار اعلاميه‌هايي دست زدند كه بازتاب اجتماعي و سياسي فراوان داشت. این اقدام فضايي از رعب و وحشت در تهران پديد آورد و تأثيرات سياسي عميق بر جاي نهاد. عمليات كميته مجازات را بايد بخشي از سناريوي بغرنجي ارزيابي كرد كه تقريباً چهار سال بعد به كودتاي رضاخان و سيد ضياءالدين طباطبايي (3 اسفند 1299) و سرانجام به سقوط حكومت قاجار و استقرار ديكتاتوري پهلوي انجاميد.<br />
ق<br />
تل‌هاي فوق نزديك پنج ماه به طول انجاميد و عده‌اي از جمله سيد محسن مجتهد (فرزند محمّدباقر صدرالعلما و داماد سيد عبدالله بهبهاني) كشته شدند. سيد محسن مجتهد در اين زمان نفوذ فرواواني در تهران و سراسر ايران به دست آورده بود.22 قتل او به دست احسان‌الله خان دوستدار، حسين لَـله و حاجي علي صورت گرفت و آنان قبل از شروع عمليات، مقداري عرق مصرف كرده بودند.23 يكي ديگر از قربانيان اين كميته ميرزا عبدالحميدخان متين السلطنه ثقفي، مدير روزنامة عصر جديد، بود كه در روزنامة مظفري بوشهر (شماره‌هاي 67 و 68، مورخ شعبان 1322 ق.) مقاله‌اي تند بر ضد اردشير ريپورتر منتشر كرده بود.24 هستة مركزي كميتة مجازات ابوالفتح زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك بودند و ابوالفتح‌زاده رئيس كميتة محسوب مي‌شد. بنابراين، مي‌توانيم كميته مجازات را، كه سران آن به بهائي گري شهرت كامل داشتند،25 يك شبكة تروريستي بهائي بخوانيم. مدتي بعد، اعضاي كميته شناسايي و چندتن از ايشان دستگير شدند. ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده در 26 ذيقعده 1336 ق. به شكلي مرموز در سمنان به قتل رسيدند و احسان‌الله خان دوستدار به قفقاز گريخت. مشكات‌الممالك پس از مدت كوتاهي آزاد شد.<br />
<br />
پس از دستگيري اعضاي كميته مجازات، احمدخان صفا، مسئول پروندة فوق در نظميه، به شكلي مرموز به قتل رسيد. در اين زمان، گروهي به نام كميتة سيمرغ طيّ اطلاعيه‌اي خطاب به رئيس الوزرا قتل صفا را ناشي از مماشاتي دانست كه دولت در قبال بهائيان در پيش گرفته است. گروه فوق مدعي بود كه در تنظيم پرونده تنها نام ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده كه بر خلاف ميل مسئولان دولت تصادفاً به تله افتاده‌اند، ذكر شده و مشاركت ساير بهائيان مسكوت مانده است. در اين اعلاميه چنين مي‌خوانيم: «احسان‌الله خان، قاتل منتخب‌الدوله، و احمدآقاي روحي و ميرزا ضياءالله كه عضو عمدة كميتة تروريست بودند، هر كدام در محلي مشغول عيش و نوش مي‌باشند كه بر تمام حول و اسرار اطلاع داريم. نخواهيم گذاشت كه كميته و وزراء از طايفة بهائي تشكيل شود زيرا كه اينها شروع به وزيركشي هم خواهند كرد تا اينكه ديگر كسي زير بار وزارت نرود و ميدان را براي خود مصفّا نمايند. اين رشته سر دراز دارد».26<br />
<br />
در زمان دستگيري اعضاي كميتة مجازات، فرقه بهائي در دستگاه نظميه از چنان نفوذي برخوردار بود كه بتواند پرونده را به شيوة دلخواه خود فيصله دهد. نفوذ بهائيان در نظميه از زمان رياست كنت دو مونت فورت بر نظمية تهران آغاز شد. عبدالرحيم ضرابي (بهائي كاشاني) معاون او و كلانتر تهران بود و به اين دليل به عبدالرحيم خان كلانتر شهرت داشت. عبدالرحيم ضرابي با مانكجي‌ها تريا، رئيس شبكة اطلاعاتي بريتانيا در ايران، مرتبط بود و كتاب «تاريخ كاشان» را به سفارش مانكجي نوشت. از اين كتاب سه نسخة خطي وجود داشت كه در اختيار مانكجي، هنري ليونل چرچيل (كارمند سفارت بريتانيا) و جلال‌الدوله (پسر ظلّ‌السلطان و حاكم كاشان) بود.27 عبدالرحيم خان ضرابي از اعضاي خاندان سپهر و از خويشاوندان مورخ‌الدوله سپهر است و پدر عليقلي خان نبيل‌الدوله بهائي معروف كه از دوستان عباس افندي و سال‌ها كاردار سفارت ايران در ايالات متحدة آمريكا بود. عليقلي خان ضرابي (نبيل‌الدوله) نيز در جواني در سفارت انگليس در تهران كار مي‌كرد. وي در آمريكا يكي از ماسون‌هاي بلندپايه شد و در طريقت اسكاتي كهن به درجه سي‌و سوم (عالي‌ترين درجة ماسوني) رسيد.28<br />
<br />
برخي از مورخان كوشيده‌اند گردانندگان و دست‌اندركاران كميتة مجازات را انقلابيوني صادق و خشمگين جلوه دهند كه از نابساماني پس از انقلاب مشروطه و تحقق نيافتن آرمان‌هاي خود سرخورده شدند و به تروريسم روي آوردند.29<br />
<br />
اين تحليل، كه در سريال تلويزيوني پربينندة «هزار دستان» ـ ساختة علي حاتمي ـ انعكاس يافته، به كلي نادرست است. بررسي دقيق زندگي‌نامة گردانندگان كميتة مجازات، چهره‌اي به كلي ناسالم و وابسته به كانون‌هاي استعماري از ايشان به دست مي‌دهد و كارگزاران ايشان نيز گروهي اوباش و آدمكُش حرفه‌اي، چون كريم دواتگر، بودند. برخي نويسندگان، عمليات كميته مجازات را اعتراض انقلابي در مخالفت با قرارداد 1919 و دولت وثوق‌الدوله خوانده‌اند که اين ادعا نيز به كلي بي‌پايه است. كميته مجازات در زمان اوّلين دولت وثوق‌الدوله در سال 1295 تشكيل شد و تنها پنج ماه ( تا پاييز 1296) فعاليت كرد. بنابراين عملكرد آن ربطي به قرارداد 1919 نداشت.<br />
<br />
يكي از سه پسر ميرزا ابراهيم خان منشي‌زاده، به نام داوود منشي‌زاده، در سال‌هاي پس از شهريور 1320 به تأسيس گروه فاشيستي «سومكا» دست زد. اين گروه با نظاميان عالي رتبه و ابسته به سازمان اطلاعاتي انگليس، به رهبري سرلشكر حسن ارفع، رابطة تنگاتنگ داشت و اقدامات آن بخشي از عمليات شبكه فوق به شمار مي‌رفت.30<br />
<br />
<br />
عبدالله شهبازی<br />
ماهنامه موعود شماره 98]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مدعيان دروغین در مصر و يمن]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-490.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:44:32 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-490.html</guid>
			<description><![CDATA[در سال 2003م.  شايعه‌اي در ميان مردم مصر رواج يافت و مانند آتش كه در گياه خشك مي‌افتد، در همه جا فراگير شد. اين شايعه از آنجا رواج يافت كه «شيخ محمود الحنفي» از شيوخ «الازهر» و تعبيركنندة خواب، در برنامة تلويزيوني زندة خواب و رؤيا؛ كانال سه تلويزيون مصر، در پاسخ به درخواست زنی برای تعبیر خواب، اعلام نمود که مهدی(ع) متولد شده است. زن اين طور شروع كرد:<br />
 <br />
<br />
<br />
    * شايعه تولد مهدي(عج) در مصر(2003 م)<br />
<br />
در سال 2003م.  شايعه‌اي در ميان مردم مصر رواج يافت و مانند آتش كه در گياه خشك مي‌افتد، در همه جا فراگير شد. اين شايعه از آنجا رواج يافت كه «شيخ محمود الحنفي» از شيوخ «الازهر» و تعبيركنندة خواب، در برنامة تلويزيوني زندة خواب و رؤيا؛ كانال سه تلويزيون مصر، در پاسخ به درخواست زنی برای تعبیر خواب، اعلام نمود که مهدی(ع) متولد شده است. زن اين طور شروع كرد:<br />
<br />
«در خواب ديدم كه ماه از آسمان بر من فرود آمد و من آن ماه را همانند يك کودک شير مي‌دادم» پس از شنیدن این سخن، ناگهان چهرة محمود الحنفي تغيير كرد. شیخ از آن زن خواست تا وضو بگيرد و سوگند ياد كند كه دقيقاً اين خواب را ديده است. زن سوگند ياد نمود و شيخ بارها از او خواست تا خواب خود را تكرار نماید و سوگند ياد كند. پس از اصرار زن، محمود الحنفي شروع به تعبير خواب كرد و بیان داشت كه اين خواب، نشان مي‌دهد، مهدي منتظر(عج) متولّد شده است. وي در ادامه گفت: «مهدي موعود در شبي كه آن زن اين خواب را ديده، متولّد شده است».<br />
<br />
اين‌چنين و به همين سادگي، شايعة تولّد مهدي موعود در ميان مردم مصر منتشر شد. هركس نظر و عقيدة خاصّ و متفاوتی در این مورد داشت. اين مسئله بر سر زبان‌ها افتاد و بحث روز شد، به ويژه اينكه برخي مي‌گفتند الحنفي تأكيد كرده، مهدي موعود(عج) در مصر متولد شده است.<br />
<br />
امّا الحنفي در مصاحبه‌ای با مجله «الاهرام العربي» مسئلة تولد مهدي موعود در مصر را منكر شد و گفت اگر اين مطلب صحّت دارد، نوار ضبط شدة برنامه را بياورند. هنگامي كه از وي سؤال شد: چه كسي در پشت پرده اين شايعه است، در پاسخ گفت: بي‌گمان اشخاص مغرضي وجود دارند كه اين دروغ را منتشر كرده و به مردم گفته‌اند كه مهدي(عج) براي دفاع از آنها به زودي مي‌آيد و اين براي سست كردن همّت و عزم مردم براي انجام كارهاي درست و بزرگ است. امّا اين خبر كاملاً دروغ و نادرست است.1<br />
<br />
اين، اوّلين شايعه نبوده و آخرين هم نخواهد بود. چندي قبل، در فلسطين اشغالي شنيده شد كه سه جوان فلسطيني گفتند، صداي درختي را شنيده‌اند كه فرياد مي‌زده، يك يهودي پشت آن پنهان شده است.<br />
روزنامه عربي «آفاق» نيز در خبري آن را منتشر ساخت.2<br />
<br />
مدعي مهدويت در مصر(2004م)<br />
الف ـ يك نانواي مدّعي: دادستاني قاهره، روز يكشنبه 21/3/2004 م. تحقيقات خود را در مورد يك نانوا در اسكندريه آغاز كرد. دادگاه اين فرد را به دليل نقل خواب‌هاي آشفته و عجيب و ادعاهاي نادرست، بازداشت كرد. وي در آغاز گمان مي‌كرد كه از مژده‌دهندگان بهشت است، امّا سپس ادعاهاي خود را تا آنجا افزود كه اعلام كرد، مهدي منتظر(عج) است. او سپس به قاهره مي‌رود تا با شيخ الازهر ديدار كند و خود را به او بشناساند. فرد مذكور «اشرف عبدالحميد حسنين» نام دارد و 36 ساله است.<br />
<br />
اشرف عبدالحميد مي‌گويد، در خواب ديده كه بشارت‌دهندة بهشت و همان مهدي موعود(عج) است. وی دائماً هذیان و سخنان نامربوط به زبان مي‌راند. مقام‌هاي امنيتي مصر، گزارشي از عبدالمنعم کمال زنقلی، مديركل دفتر محمد طنطاوي ـ شيخ الازهر ـ دريافت كردند كه در آن آمده بود: «شخصي به دفتر طنطاوي مراجعه كرده و خواهان ديدار وي شده است. وي ادعا مي‌كند كه مهدي منتظر است و براي اثبات ادعايش خواهان بحث و مذاكره با طنطاوي است».3<br />
<br />
ب ـ جوان مدّعي: روز يكشنبه 2/5/2004 پس از نماز عشا در مسجد الازهر، فردي نسبتاً جوان به دكتر علي جمعه حمله كرد و پيش از آنكه محافظان جمعه بتوانند خود را به او برسانند، چند ضربه مشت به وي وارد ساخت.<br />
<br />
اين شخص، امير عبدالعظيم 30 ساله بود كه براي اقامه نماز عشا به امامت دكتر علي جمعه وارد مسجد شده بود. پس از نماز، علي جمعه به ایراد سخنانی پرداخت که در اواخر درس، ناگهان اين جوان به او حمله كرد و با مشت ضرباتي به او وارد ساخت و همچنان كه او را مي‌زد، مي‌گفت: «من مهدي منتظر هستم و تو به عنوان مفتي مصر، وظيفه‌ات را به جا نياورده‌اي». وی سپس سخناني نامفهوم را بر زبان راند تا آنكه محافظان علي جمعه وارد كار شدند و او را تحويل پليس دادند. پس از بازجويي، مشخص شد اين جوان، اهل شهر «المحلـ［ الكبري» در استان الغربيـ［ بوده كه در آن وقت براي كار، در قاهره سكونت داشته است. پس از اتمام بازجويي، متهم به دادگاه «الدرب الاحمر» انتقال داده شد تا سلامت عقلي و رواني او مورد بررسي قرار گيرد و نقاط مبهم اين حادثه عجيب نيز روشن شود.4<br />
<br />
<br />
مدعي مهدويّت در يمن(2004 م)<br />
الف ـ محمود المفلحي: در ده سال گذشته، برخي از بيماران رواني يمني، مدّعي شده‌اند مهدي منتظر(عج) هستند، امّا بيشتر آنها مشهور نشده‌اند، زيرا كارهاي خارق‌العاده يا متمايزي نداشته‌اند. يكي از اين نمونه‌ها، «محمود المفلحي» 40 ساله است.<br />
<br />
المفلحي در منطقه «قَدَس» روستاي حلیقان شهر تعز به دنيا آمد. دوران ابتدايي تحصيلاتش را در روستاي خود به پايان برد و در دبيرستان در رشتة مكانيك مشغول به تحصيل شد. وي هميشه در دوران تحصيلش شاگرد اوّل بود.<br />
<br />
وي در امتحان ديپلم سراسری یمن در دهة هشتاد، رتبه دوم را كسب كرد و همين باعث شد كاري در دانشكده مهندسي دانشگاه صنعاء بيابد. پس از آن، با اخذ بورس تحصيلي رشته مكانيك دانشگاه حلب (سوريه)، همراه با همسر و پسرش به سوريه رفت. المفلحی در درس بسيار كوشا بوده، هميشه از هم‌كلاسي‌هايش گوي سبقت را مي‌ربود. او پس از اعلام نتايج امتحانات دانشگاه متوجه شد در یک درس مردود شده است. اعتراض او در مورد نمرة اين درس به جايي نمي‌رسد، زندگي او دگرگون و به شخص ديگري تبدیل مي‌شود. وي ادعا مي‌كند مهدي موعود است تا شايد او را به همراه همسرش به يمن بفرستند.<br />
<br />
مجله «اليمامـ［» عربستان سعودي مصاحبه‌اي با او ترتیب داده،5 تمام متن گفت‌و‌گو با او را چاپ مي‌كند. پاسخ‌هاي او به سؤالات خبرنگار اين مجلّه، حاكي از ابتلا به بيماري رواني است. مصاحبه‌كننده اين مجله، طاهر حيدر از كشور يمن بود. طاهر مصاحبه را این‌گونه شروع مي‌كند:<br />
 <br />
 لطفاً خودتان را معرفي كنيد.<br />
<br />
  نام من، محمودبن عبدالله المفلحي المهدي المنتظر است. محمود بن يسر (نام مادرش يسر است) و پدرم عبدالله بن فاطمه. من همان نشانه بزرگ هستم. من، محمد، محمود و احمدم. من تمام پيامبرانم، من آدم پسر حوا و سرور حوا هستم. من پسر ملكه سبا و سرور او هستم، من همان مهجور و رها و ترك شده در ميان قوم و خويش خود هستم، من همان كسي هستم كه مسلمانان را پس از آنكه به مذاهب و طوايف و گرايش‌هاي مختلف تقسيم شده‌اند، متحّد مي‌كنم. من همان ياري دهنده هستم، من «حم» من «طسم» من «الم» هستم ...!؟<br />
<br />
  آن‌گونه كه مي‌گويند مهدي منتظر هم‌نام پيامبر است؟<br />
  محمود و محمّد يكي هستند. نام پدر من هم عبدالله است و نام مادرم يسر. نام پدر بزرگم المفلحي برابر با همان«المطلب» است.<br />
<br />
  چه وقت متوجه شدي كه تو مهدي منتظر هستي؟<br />
  از زماني كه جهان اطراف خود را شناختم، امّا تا زماني كه خداوند به من دستور نداد، حقيقت خود را به مردم فاش نگفتم. هنگامي كه درماه آگوست سال1999 در سوريه بودم، تمام كتاب‌هاي آسماني را حفظ كردم. خداوند یک شب مرا به قَدَس برد و مرا در يك لحظه به سدرة المنتهي عروج داد.<br />
<br />
  آيا فرشته‌اي نزد تو آمد و اين خبر را به تو داد و تو سوار«براق» شدي؟<br />
  من از جاي خود تكان نخوردم، بلكه روحم به معراج رفت. اين نه خواب بود نه رؤيا، بلكه يك امر ربّاني و آشكار بود.<br />
<br />
  اين لباس‌ها و شمشير را از كجا آورده‌اي؟<br />
  همة اينها در همان يك لحظه به من داده شد. ناگهان خود را اين‌گونه و به اين شكل يافتم، در حالي كه در دستم اين عصا و اين شمشير بود... و همه چيز تحت فرمان اوست.<br />
<br />
  مي‌تواني بگويي اين شمشير از آن كيست؟<br />
  اين شمشير محمدبن عبدالله است.<br />
<br />
  هنگامي كه با اين شكل و با اين لباس‌ها در دانشگاه و در ميان هم كلاسي‌هايت ظاهر شدي، آنها چه عكس‌العملي نشان دادند؟<br />
  برخي از آنها سخنان مرا تصديق كردند و برخي مرا مسخره و ريشخند. پس از آن من بازداشت شدم و از من بازجويي و تحقيق همراه شد و همراه با همسر و پسرم به يمن بازگردانده شدم.<br />
<br />
  تو مي‌گويي امّي و بي‌سواد هستي، امّا ما مي‌دانيم كه تو در دانشگاه درس خوانده‌اي؟<br />
  من در علوم غيبي اُمّي هستم نه در علوم دنيوي و ظاهري.<br />
<br />
  گفته مي‌شود كه مهدي منتظر در مكّه يا مدينه ظهور مي‌كند، نه در يمن يا سوريه؟<br />
  مكه تنها آنجايي نيست كه كعبه در آن قرار دارد، بلكه تمام سرزمين‌هاي اطراف آن نيز مانند يمن و شام، مكه به حساب مي‌آيند و من پس از آنكه نشانه‌هاي بزرگ قيامت پديدار شود، به مدينه و جوار كعبه خواهم رفت.<br />
<br />
  بسياري ادّعا مي‌كنند كه آنها مهدي منتظر هستند و دلیلی براي اثبات ادّعاهاي خود ندارند. تو چه دليل و نشانه‌اي براي اثبات ادعایت داري؟<br />
  هنگامي كه من در سوريه ظهور كردم، خورشيد گرفتگي شد. هنگامي كه از قَدَس خارج شدم، كوه دو نيمه شد و آتش از مقابل و پشت سر من پديدار شد. من پيشاني گشاده دارم و دندان‌هاي پيشين من با فاصله هستند، متوسّط‌القامه هستم و موهاي بلند دارم، رنگ‌ام عَربي و جسم من بني اسرائيلي است. (یعنی هيكل درشت و ستبری دارم). دو خال دارم، شمشير و عصا دارم، نه حكومت مي‌خواهم و نه مقام و خون‌ريزي نمی‌کنم.<br />
<br />
  آيا پيرواني هم داري؟<br />
  همه مرا مي‌شناسند و به من ايمان دارند و تمام كتاب‌هاي آسماني هم مژده ظهور مرا داده‌اند: قرآن، انجيل و تورات.<br />
<br />
  امّا تورات تحريف شده است؟<br />
  متن تورات تحريف نشده، بلكه تفسيرهاي آن دچار تحريف شده است.<br />
<br />
  تو از كجا مي‌داني تورات تحريف نشده، در حالي كه خداوند خود يادآور شده كه تورات تحريف شده؟<br />
  زياد سؤال نكن...همان‌گونه كه گفتم تو اكنون در حضور خليفه و جانشين خداوند بر زمين هستي، من تمام پيامبرانم و اين سخنان از من نيست. من از خود سخن نمي‌گويم.<br />
<br />
  تو چگونه همة پيامبران هستي در حالي كه همه آنها از دنيا رفته‌اند جز حضرت عيسي كه به آسمان رفته است؟<br />
  جسم آنها مرده است، امّا روح همه آنها به محمّد انتقال يافته، سپس به من رسيده است.<br />
<br />
  تا اكنون چه كارهايي براي مردم انجام داده‌اي؟<br />
  اكنون من در جنگ و درگيري با تمام دجّالان و دروغ‌گويان و تمام دشمنانم هستم.<br />
<br />
  دشمنان تو چه كساني هستند؟<br />
  همان‌گونه كه دشمنان پيامبر(ص)، خويشان و نزديكان ايشان بودند، دشمنان من هم خويشان و نزديكانم هستند و آنها مرا از قَدَس بيرون كرده‌اند.<br />
<br />
  آيا مسيح دجّال ظهور كرده است؟<br />
  بله، او ظهور كرده است و پس از مشاهده من مرده است.<br />
<br />
  گفته شده او پس از آنكه مردم را به فساد مي‌كشاند كشته مي‌شود؟<br />
  آيا شما در خوابيد؟ مسلمانان با هم مي‌جنگند و كارهاي زشت و ناشايست در هر جا مشاهده مي‌شود، اينها همه كار او بوده و تنها من، او را شناختم و پي به ماهيت او بردم ... به همين دليل، او وقتي مرا ديد، ديدن من براي او كشنده بود.<br />
<br />
  نظرت راجع به بوش، شارون و صدّام و اسامه‌بن‌لادن چيست؟<br />
  همة آنها فرزندان من هستند و من مرشد و رهبر آنها هستم و من به زودي آنها را هدايت مي‌كنم.<br />
<br />
  تو حتي پدر يهوديان و مسيحيان نيز هستي؟<br />
  مسيحيت يا يهوديتي وجود ندارد تنها دين، دين اسلام است و دين اسلام، دين تمام پيامبران است.<br />
<br />
  تا آنجا كه ما مي‌دانيم، تو اكنون مشغول به كاري نيستي و يك دكّان اجاره كرده‌اي و در آن سكونت داري. اجاره بهاي آن و مخارج زندگي‌ات را از كجا مي‌آوري؟<br />
  روزي‌رسان خداوند است و تمام دنيا، ملك من و تحت ارادة من است و من حقوقي ماهيانه از دانشگاه صنعاء مي‌گيرم.<br />
<br />
  امّا مهدي موعود، قات6 نمي‌خورد و همانند تو سيگار نمي‌كشد؟<br />
  «قل انما إنّما بشرٌ مثلکم یوحی إلیّ أنّما إلهکم إلهٌ واحدٌ» من مي‌خورم و مي‌نوشم و هنگامي كه قات مي‌نوشم بوي خوش عطر از من منتشر مي‌شود و هنگامي كه سيگار مي‌كشم از دهانم دود سياهي خارج مي‌شود و اينها همه از نشانه‌هاي حق بودن من است.<br />
<br />
  چهار سال پيش مي‌خواستي وارد سفارت امريكا شوي، چرا؟<br />
  گروهي از مردم مرا محاصره كردند و مي‌خواستند مرا بكشند. وقتي توانستم از دست آنها فرار كنم، به سفارت آمريكا پناه بردم.<br />
<br />
<br />
 چرا به نيروهاي امنيتي يمن مراجعه نكردي و به آنها پناه نبردي؟<br />
 فرزندم! همان‌گونه كه قبلاً به شما گفتم، همه، فرزندان من هستند و همه فرمان‌بردار من. سفارت آمريكا، امن‌ترين جا براي من بود.<br />
<br />
<br />
  آيا در تنگنا قرار گرفته‌اي و تحت فشار هستي؟<br />
  پس از اينكه مردم از احوال من آگاه شدند و مرا شناختند، ديگر كسي جرأت نمي‌كند مرا اذيّت كند يا تحت فشار قرار دهد. زيرا آنها مي‌دانند با آزار و اذيّت من، دچار عذاب دنيوي و اخروي مي‌شوند».<br />
<br />
در نهایت مصاحبه، محمود المفلحی آيه «وماكنّا معذّبين» را خواند.<br />
<br />
ب ـ احمد الوايلي: يكي از اعضاي شوراي محلي «مديريـت حيدان» يمن خود را مهدي موعود خواند و اعلام كرد كه سيد حسين الحوثي مهدي موعود نيست. منابع «مديريـت حيدان» اشاره كردند اين مدّعي، احمد الوايلي نام دارد و پنجاه ساله است.<br />
<br />
اين منابع همچنين افزودند: «دستگاه‌هاي امنيتي براي حفظ جان اين شخص، او را بازداشت كرده‌اند و هم‌اكنون تحت بازجويي نيروهاي اين نهاد قرار دارد. شايان ذكر است كه اين منطقه، پيوسته ميدان جنگ و درگيري نيروهاي دولتي با پيروان «الحوثي» است كه حكومت، او را متهم به دعوي مهدويت و شورش ضدّ حكومت كرده است». گزارش‌هاي اين منابع، حاكي از آن است كه الوايلي از مردم اين منطقه خواسته است كه با او به عنوان مهدي موعود بيعت كنند. پس از اينكه نيروهاي امنيتي او را بازداشت كردند، تعداد قابل توجهي نشريه دربارة ترويج عقايدش در محلّ سكونتش يافتند.7<br />
<br />
مجتبي الساده<br />
مترجم: سيد شاهپور حسيني<br />
ماهنامه موعود شماره 98<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. مجله«الاهرام العربي» شماره 311، سال 123. شنبه 5 محرم 1424ه‍ . ق برابر با 8 مارس 2003 م.<br />
2. مجله «الاهرام العربي» شماره 273، سال 123. شنبه 4 ربيع‌الثاني 1423 ه‍ . ق، برابر با 15 ژوئن 2002م.<br />
3.روزنامه «الشرق الوسط»، دوشنبه 1/2/1425 ه‍ . ق، برابر با 22/3/2004.<br />
4. روزنامه « الشرق الوسط»، سه شنبه 9289. 14/3/1425ه‍. ق، برابر با 4/5/2004م.<br />
5. (شماره 1831، شنبه 23 رمضان 1425 ه‍ .ق برابر با 6 نوامبر 2004 م)<br />
6. قات، چاي عربستاني است.<br />
7.روزنامه«الشرق الوسط»، 10/7/2004 م.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در سال 2003م.  شايعه‌اي در ميان مردم مصر رواج يافت و مانند آتش كه در گياه خشك مي‌افتد، در همه جا فراگير شد. اين شايعه از آنجا رواج يافت كه «شيخ محمود الحنفي» از شيوخ «الازهر» و تعبيركنندة خواب، در برنامة تلويزيوني زندة خواب و رؤيا؛ كانال سه تلويزيون مصر، در پاسخ به درخواست زنی برای تعبیر خواب، اعلام نمود که مهدی(ع) متولد شده است. زن اين طور شروع كرد:<br />
 <br />
<br />
<br />
    * شايعه تولد مهدي(عج) در مصر(2003 م)<br />
<br />
در سال 2003م.  شايعه‌اي در ميان مردم مصر رواج يافت و مانند آتش كه در گياه خشك مي‌افتد، در همه جا فراگير شد. اين شايعه از آنجا رواج يافت كه «شيخ محمود الحنفي» از شيوخ «الازهر» و تعبيركنندة خواب، در برنامة تلويزيوني زندة خواب و رؤيا؛ كانال سه تلويزيون مصر، در پاسخ به درخواست زنی برای تعبیر خواب، اعلام نمود که مهدی(ع) متولد شده است. زن اين طور شروع كرد:<br />
<br />
«در خواب ديدم كه ماه از آسمان بر من فرود آمد و من آن ماه را همانند يك کودک شير مي‌دادم» پس از شنیدن این سخن، ناگهان چهرة محمود الحنفي تغيير كرد. شیخ از آن زن خواست تا وضو بگيرد و سوگند ياد كند كه دقيقاً اين خواب را ديده است. زن سوگند ياد نمود و شيخ بارها از او خواست تا خواب خود را تكرار نماید و سوگند ياد كند. پس از اصرار زن، محمود الحنفي شروع به تعبير خواب كرد و بیان داشت كه اين خواب، نشان مي‌دهد، مهدي منتظر(عج) متولّد شده است. وي در ادامه گفت: «مهدي موعود در شبي كه آن زن اين خواب را ديده، متولّد شده است».<br />
<br />
اين‌چنين و به همين سادگي، شايعة تولّد مهدي موعود در ميان مردم مصر منتشر شد. هركس نظر و عقيدة خاصّ و متفاوتی در این مورد داشت. اين مسئله بر سر زبان‌ها افتاد و بحث روز شد، به ويژه اينكه برخي مي‌گفتند الحنفي تأكيد كرده، مهدي موعود(عج) در مصر متولد شده است.<br />
<br />
امّا الحنفي در مصاحبه‌ای با مجله «الاهرام العربي» مسئلة تولد مهدي موعود در مصر را منكر شد و گفت اگر اين مطلب صحّت دارد، نوار ضبط شدة برنامه را بياورند. هنگامي كه از وي سؤال شد: چه كسي در پشت پرده اين شايعه است، در پاسخ گفت: بي‌گمان اشخاص مغرضي وجود دارند كه اين دروغ را منتشر كرده و به مردم گفته‌اند كه مهدي(عج) براي دفاع از آنها به زودي مي‌آيد و اين براي سست كردن همّت و عزم مردم براي انجام كارهاي درست و بزرگ است. امّا اين خبر كاملاً دروغ و نادرست است.1<br />
<br />
اين، اوّلين شايعه نبوده و آخرين هم نخواهد بود. چندي قبل، در فلسطين اشغالي شنيده شد كه سه جوان فلسطيني گفتند، صداي درختي را شنيده‌اند كه فرياد مي‌زده، يك يهودي پشت آن پنهان شده است.<br />
روزنامه عربي «آفاق» نيز در خبري آن را منتشر ساخت.2<br />
<br />
مدعي مهدويت در مصر(2004م)<br />
الف ـ يك نانواي مدّعي: دادستاني قاهره، روز يكشنبه 21/3/2004 م. تحقيقات خود را در مورد يك نانوا در اسكندريه آغاز كرد. دادگاه اين فرد را به دليل نقل خواب‌هاي آشفته و عجيب و ادعاهاي نادرست، بازداشت كرد. وي در آغاز گمان مي‌كرد كه از مژده‌دهندگان بهشت است، امّا سپس ادعاهاي خود را تا آنجا افزود كه اعلام كرد، مهدي منتظر(عج) است. او سپس به قاهره مي‌رود تا با شيخ الازهر ديدار كند و خود را به او بشناساند. فرد مذكور «اشرف عبدالحميد حسنين» نام دارد و 36 ساله است.<br />
<br />
اشرف عبدالحميد مي‌گويد، در خواب ديده كه بشارت‌دهندة بهشت و همان مهدي موعود(عج) است. وی دائماً هذیان و سخنان نامربوط به زبان مي‌راند. مقام‌هاي امنيتي مصر، گزارشي از عبدالمنعم کمال زنقلی، مديركل دفتر محمد طنطاوي ـ شيخ الازهر ـ دريافت كردند كه در آن آمده بود: «شخصي به دفتر طنطاوي مراجعه كرده و خواهان ديدار وي شده است. وي ادعا مي‌كند كه مهدي منتظر است و براي اثبات ادعايش خواهان بحث و مذاكره با طنطاوي است».3<br />
<br />
ب ـ جوان مدّعي: روز يكشنبه 2/5/2004 پس از نماز عشا در مسجد الازهر، فردي نسبتاً جوان به دكتر علي جمعه حمله كرد و پيش از آنكه محافظان جمعه بتوانند خود را به او برسانند، چند ضربه مشت به وي وارد ساخت.<br />
<br />
اين شخص، امير عبدالعظيم 30 ساله بود كه براي اقامه نماز عشا به امامت دكتر علي جمعه وارد مسجد شده بود. پس از نماز، علي جمعه به ایراد سخنانی پرداخت که در اواخر درس، ناگهان اين جوان به او حمله كرد و با مشت ضرباتي به او وارد ساخت و همچنان كه او را مي‌زد، مي‌گفت: «من مهدي منتظر هستم و تو به عنوان مفتي مصر، وظيفه‌ات را به جا نياورده‌اي». وی سپس سخناني نامفهوم را بر زبان راند تا آنكه محافظان علي جمعه وارد كار شدند و او را تحويل پليس دادند. پس از بازجويي، مشخص شد اين جوان، اهل شهر «المحلـ［ الكبري» در استان الغربيـ［ بوده كه در آن وقت براي كار، در قاهره سكونت داشته است. پس از اتمام بازجويي، متهم به دادگاه «الدرب الاحمر» انتقال داده شد تا سلامت عقلي و رواني او مورد بررسي قرار گيرد و نقاط مبهم اين حادثه عجيب نيز روشن شود.4<br />
<br />
<br />
مدعي مهدويّت در يمن(2004 م)<br />
الف ـ محمود المفلحي: در ده سال گذشته، برخي از بيماران رواني يمني، مدّعي شده‌اند مهدي منتظر(عج) هستند، امّا بيشتر آنها مشهور نشده‌اند، زيرا كارهاي خارق‌العاده يا متمايزي نداشته‌اند. يكي از اين نمونه‌ها، «محمود المفلحي» 40 ساله است.<br />
<br />
المفلحي در منطقه «قَدَس» روستاي حلیقان شهر تعز به دنيا آمد. دوران ابتدايي تحصيلاتش را در روستاي خود به پايان برد و در دبيرستان در رشتة مكانيك مشغول به تحصيل شد. وي هميشه در دوران تحصيلش شاگرد اوّل بود.<br />
<br />
وي در امتحان ديپلم سراسری یمن در دهة هشتاد، رتبه دوم را كسب كرد و همين باعث شد كاري در دانشكده مهندسي دانشگاه صنعاء بيابد. پس از آن، با اخذ بورس تحصيلي رشته مكانيك دانشگاه حلب (سوريه)، همراه با همسر و پسرش به سوريه رفت. المفلحی در درس بسيار كوشا بوده، هميشه از هم‌كلاسي‌هايش گوي سبقت را مي‌ربود. او پس از اعلام نتايج امتحانات دانشگاه متوجه شد در یک درس مردود شده است. اعتراض او در مورد نمرة اين درس به جايي نمي‌رسد، زندگي او دگرگون و به شخص ديگري تبدیل مي‌شود. وي ادعا مي‌كند مهدي موعود است تا شايد او را به همراه همسرش به يمن بفرستند.<br />
<br />
مجله «اليمامـ［» عربستان سعودي مصاحبه‌اي با او ترتیب داده،5 تمام متن گفت‌و‌گو با او را چاپ مي‌كند. پاسخ‌هاي او به سؤالات خبرنگار اين مجلّه، حاكي از ابتلا به بيماري رواني است. مصاحبه‌كننده اين مجله، طاهر حيدر از كشور يمن بود. طاهر مصاحبه را این‌گونه شروع مي‌كند:<br />
 <br />
 لطفاً خودتان را معرفي كنيد.<br />
<br />
  نام من، محمودبن عبدالله المفلحي المهدي المنتظر است. محمود بن يسر (نام مادرش يسر است) و پدرم عبدالله بن فاطمه. من همان نشانه بزرگ هستم. من، محمد، محمود و احمدم. من تمام پيامبرانم، من آدم پسر حوا و سرور حوا هستم. من پسر ملكه سبا و سرور او هستم، من همان مهجور و رها و ترك شده در ميان قوم و خويش خود هستم، من همان كسي هستم كه مسلمانان را پس از آنكه به مذاهب و طوايف و گرايش‌هاي مختلف تقسيم شده‌اند، متحّد مي‌كنم. من همان ياري دهنده هستم، من «حم» من «طسم» من «الم» هستم ...!؟<br />
<br />
  آن‌گونه كه مي‌گويند مهدي منتظر هم‌نام پيامبر است؟<br />
  محمود و محمّد يكي هستند. نام پدر من هم عبدالله است و نام مادرم يسر. نام پدر بزرگم المفلحي برابر با همان«المطلب» است.<br />
<br />
  چه وقت متوجه شدي كه تو مهدي منتظر هستي؟<br />
  از زماني كه جهان اطراف خود را شناختم، امّا تا زماني كه خداوند به من دستور نداد، حقيقت خود را به مردم فاش نگفتم. هنگامي كه درماه آگوست سال1999 در سوريه بودم، تمام كتاب‌هاي آسماني را حفظ كردم. خداوند یک شب مرا به قَدَس برد و مرا در يك لحظه به سدرة المنتهي عروج داد.<br />
<br />
  آيا فرشته‌اي نزد تو آمد و اين خبر را به تو داد و تو سوار«براق» شدي؟<br />
  من از جاي خود تكان نخوردم، بلكه روحم به معراج رفت. اين نه خواب بود نه رؤيا، بلكه يك امر ربّاني و آشكار بود.<br />
<br />
  اين لباس‌ها و شمشير را از كجا آورده‌اي؟<br />
  همة اينها در همان يك لحظه به من داده شد. ناگهان خود را اين‌گونه و به اين شكل يافتم، در حالي كه در دستم اين عصا و اين شمشير بود... و همه چيز تحت فرمان اوست.<br />
<br />
  مي‌تواني بگويي اين شمشير از آن كيست؟<br />
  اين شمشير محمدبن عبدالله است.<br />
<br />
  هنگامي كه با اين شكل و با اين لباس‌ها در دانشگاه و در ميان هم كلاسي‌هايت ظاهر شدي، آنها چه عكس‌العملي نشان دادند؟<br />
  برخي از آنها سخنان مرا تصديق كردند و برخي مرا مسخره و ريشخند. پس از آن من بازداشت شدم و از من بازجويي و تحقيق همراه شد و همراه با همسر و پسرم به يمن بازگردانده شدم.<br />
<br />
  تو مي‌گويي امّي و بي‌سواد هستي، امّا ما مي‌دانيم كه تو در دانشگاه درس خوانده‌اي؟<br />
  من در علوم غيبي اُمّي هستم نه در علوم دنيوي و ظاهري.<br />
<br />
  گفته مي‌شود كه مهدي منتظر در مكّه يا مدينه ظهور مي‌كند، نه در يمن يا سوريه؟<br />
  مكه تنها آنجايي نيست كه كعبه در آن قرار دارد، بلكه تمام سرزمين‌هاي اطراف آن نيز مانند يمن و شام، مكه به حساب مي‌آيند و من پس از آنكه نشانه‌هاي بزرگ قيامت پديدار شود، به مدينه و جوار كعبه خواهم رفت.<br />
<br />
  بسياري ادّعا مي‌كنند كه آنها مهدي منتظر هستند و دلیلی براي اثبات ادّعاهاي خود ندارند. تو چه دليل و نشانه‌اي براي اثبات ادعایت داري؟<br />
  هنگامي كه من در سوريه ظهور كردم، خورشيد گرفتگي شد. هنگامي كه از قَدَس خارج شدم، كوه دو نيمه شد و آتش از مقابل و پشت سر من پديدار شد. من پيشاني گشاده دارم و دندان‌هاي پيشين من با فاصله هستند، متوسّط‌القامه هستم و موهاي بلند دارم، رنگ‌ام عَربي و جسم من بني اسرائيلي است. (یعنی هيكل درشت و ستبری دارم). دو خال دارم، شمشير و عصا دارم، نه حكومت مي‌خواهم و نه مقام و خون‌ريزي نمی‌کنم.<br />
<br />
  آيا پيرواني هم داري؟<br />
  همه مرا مي‌شناسند و به من ايمان دارند و تمام كتاب‌هاي آسماني هم مژده ظهور مرا داده‌اند: قرآن، انجيل و تورات.<br />
<br />
  امّا تورات تحريف شده است؟<br />
  متن تورات تحريف نشده، بلكه تفسيرهاي آن دچار تحريف شده است.<br />
<br />
  تو از كجا مي‌داني تورات تحريف نشده، در حالي كه خداوند خود يادآور شده كه تورات تحريف شده؟<br />
  زياد سؤال نكن...همان‌گونه كه گفتم تو اكنون در حضور خليفه و جانشين خداوند بر زمين هستي، من تمام پيامبرانم و اين سخنان از من نيست. من از خود سخن نمي‌گويم.<br />
<br />
  تو چگونه همة پيامبران هستي در حالي كه همه آنها از دنيا رفته‌اند جز حضرت عيسي كه به آسمان رفته است؟<br />
  جسم آنها مرده است، امّا روح همه آنها به محمّد انتقال يافته، سپس به من رسيده است.<br />
<br />
  تا اكنون چه كارهايي براي مردم انجام داده‌اي؟<br />
  اكنون من در جنگ و درگيري با تمام دجّالان و دروغ‌گويان و تمام دشمنانم هستم.<br />
<br />
  دشمنان تو چه كساني هستند؟<br />
  همان‌گونه كه دشمنان پيامبر(ص)، خويشان و نزديكان ايشان بودند، دشمنان من هم خويشان و نزديكانم هستند و آنها مرا از قَدَس بيرون كرده‌اند.<br />
<br />
  آيا مسيح دجّال ظهور كرده است؟<br />
  بله، او ظهور كرده است و پس از مشاهده من مرده است.<br />
<br />
  گفته شده او پس از آنكه مردم را به فساد مي‌كشاند كشته مي‌شود؟<br />
  آيا شما در خوابيد؟ مسلمانان با هم مي‌جنگند و كارهاي زشت و ناشايست در هر جا مشاهده مي‌شود، اينها همه كار او بوده و تنها من، او را شناختم و پي به ماهيت او بردم ... به همين دليل، او وقتي مرا ديد، ديدن من براي او كشنده بود.<br />
<br />
  نظرت راجع به بوش، شارون و صدّام و اسامه‌بن‌لادن چيست؟<br />
  همة آنها فرزندان من هستند و من مرشد و رهبر آنها هستم و من به زودي آنها را هدايت مي‌كنم.<br />
<br />
  تو حتي پدر يهوديان و مسيحيان نيز هستي؟<br />
  مسيحيت يا يهوديتي وجود ندارد تنها دين، دين اسلام است و دين اسلام، دين تمام پيامبران است.<br />
<br />
  تا آنجا كه ما مي‌دانيم، تو اكنون مشغول به كاري نيستي و يك دكّان اجاره كرده‌اي و در آن سكونت داري. اجاره بهاي آن و مخارج زندگي‌ات را از كجا مي‌آوري؟<br />
  روزي‌رسان خداوند است و تمام دنيا، ملك من و تحت ارادة من است و من حقوقي ماهيانه از دانشگاه صنعاء مي‌گيرم.<br />
<br />
  امّا مهدي موعود، قات6 نمي‌خورد و همانند تو سيگار نمي‌كشد؟<br />
  «قل انما إنّما بشرٌ مثلکم یوحی إلیّ أنّما إلهکم إلهٌ واحدٌ» من مي‌خورم و مي‌نوشم و هنگامي كه قات مي‌نوشم بوي خوش عطر از من منتشر مي‌شود و هنگامي كه سيگار مي‌كشم از دهانم دود سياهي خارج مي‌شود و اينها همه از نشانه‌هاي حق بودن من است.<br />
<br />
  چهار سال پيش مي‌خواستي وارد سفارت امريكا شوي، چرا؟<br />
  گروهي از مردم مرا محاصره كردند و مي‌خواستند مرا بكشند. وقتي توانستم از دست آنها فرار كنم، به سفارت آمريكا پناه بردم.<br />
<br />
<br />
 چرا به نيروهاي امنيتي يمن مراجعه نكردي و به آنها پناه نبردي؟<br />
 فرزندم! همان‌گونه كه قبلاً به شما گفتم، همه، فرزندان من هستند و همه فرمان‌بردار من. سفارت آمريكا، امن‌ترين جا براي من بود.<br />
<br />
<br />
  آيا در تنگنا قرار گرفته‌اي و تحت فشار هستي؟<br />
  پس از اينكه مردم از احوال من آگاه شدند و مرا شناختند، ديگر كسي جرأت نمي‌كند مرا اذيّت كند يا تحت فشار قرار دهد. زيرا آنها مي‌دانند با آزار و اذيّت من، دچار عذاب دنيوي و اخروي مي‌شوند».<br />
<br />
در نهایت مصاحبه، محمود المفلحی آيه «وماكنّا معذّبين» را خواند.<br />
<br />
ب ـ احمد الوايلي: يكي از اعضاي شوراي محلي «مديريـت حيدان» يمن خود را مهدي موعود خواند و اعلام كرد كه سيد حسين الحوثي مهدي موعود نيست. منابع «مديريـت حيدان» اشاره كردند اين مدّعي، احمد الوايلي نام دارد و پنجاه ساله است.<br />
<br />
اين منابع همچنين افزودند: «دستگاه‌هاي امنيتي براي حفظ جان اين شخص، او را بازداشت كرده‌اند و هم‌اكنون تحت بازجويي نيروهاي اين نهاد قرار دارد. شايان ذكر است كه اين منطقه، پيوسته ميدان جنگ و درگيري نيروهاي دولتي با پيروان «الحوثي» است كه حكومت، او را متهم به دعوي مهدويت و شورش ضدّ حكومت كرده است». گزارش‌هاي اين منابع، حاكي از آن است كه الوايلي از مردم اين منطقه خواسته است كه با او به عنوان مهدي موعود بيعت كنند. پس از اينكه نيروهاي امنيتي او را بازداشت كردند، تعداد قابل توجهي نشريه دربارة ترويج عقايدش در محلّ سكونتش يافتند.7<br />
<br />
مجتبي الساده<br />
مترجم: سيد شاهپور حسيني<br />
ماهنامه موعود شماره 98<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. مجله«الاهرام العربي» شماره 311، سال 123. شنبه 5 محرم 1424ه‍ . ق برابر با 8 مارس 2003 م.<br />
2. مجله «الاهرام العربي» شماره 273، سال 123. شنبه 4 ربيع‌الثاني 1423 ه‍ . ق، برابر با 15 ژوئن 2002م.<br />
3.روزنامه «الشرق الوسط»، دوشنبه 1/2/1425 ه‍ . ق، برابر با 22/3/2004.<br />
4. روزنامه « الشرق الوسط»، سه شنبه 9289. 14/3/1425ه‍. ق، برابر با 4/5/2004م.<br />
5. (شماره 1831، شنبه 23 رمضان 1425 ه‍ .ق برابر با 6 نوامبر 2004 م)<br />
6. قات، چاي عربستاني است.<br />
7.روزنامه«الشرق الوسط»، 10/7/2004 م.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خيزش باور مهدوي در قرن بيست و يكم]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-489.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:42:56 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-489.html</guid>
			<description><![CDATA[مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشم‌گيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهره‏هاى مطرح در فرجام‏شناسى، به نظر مى‏رسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است.<br />
<br />
مقاله حاضر، ترجمه اي است از دائرة‌المعارف هزاره گرايي كه در سال 2001 ميلادي توسط انتشارات راتليج در امريكا و انگلستان به چاپ رسيده است.<br />
محور بحث مقاله حاضر عبارت است از فرجام شناسي تطبيقي ميان سه دين ابراهيمي بزرگ معاصر يعني يهوديت، مسيحيت و اسلام.<br />
<br />
البته تيموتي آر، فرنيش مؤلف مقاله، پس از مقايسه كلي فرجام شناسي اسلامي با فرجام شناسي در سنت يهود و مسيحيت، به تجزيه و تحليل مهدويت در اسلام مي پردازد و در قسمت نتيجه‌گيري مقاله، دلايل افزايش شديد توجه به مهدي عليه السلام و مهدويت را در جهان، بر مي‌شمارد و در ضمن به نقش بسيار حياتي پيروزي انقلاب اسلامي ايران در الگودهي به دكترين مهدويت در ميان ملت‌هاي جهان اشاره ميكند.<br />
<br />
تفكيك پيام‌هاى سياسى كل ايده مربوط به عصر‌طلايى در اسلام از ايده‏هاى فرجام شناختى امر بسيار دشوارى است. اميد به ظهور آينده‏اى بهتر، سرشت الاهيات و نيز آرمان‌هاى سياسى، اجتماعى را تشكيل مى‏دهد و وعدة ظهور دوران صلح و عدالت جهانى به راحتى از اين عصر به عصر آينده منتقل مى‏شود [و بار ديگر باز مى‏گردد&#93;. (حداد و اسميت 1981: 70)<br />
<br />
«فرجام‏شناسى» اسلامى، يا نظام عقيدتي در خصوص حوادثى كه به پايان جهان منتهى مى‏شود، به عقايد هر دو آيين يهوديت و مسيحيت شباهت دارد، اما در استفاده از اصطلاحات «millennialism»، «millenarianism»، يا «chiliasm» بايد به شرايطى قائل شد. هريك از اين اصطلاحات برگرفته از واژه هايى براى عدد هزار در لاتين «milleni» يا يونانى «chilioi» هستند و بر مفهوم به كار رفته در فصل بيستم از كتاب مكاشفة يوحناى قديس كه حكومت هزار‌سالة عيساى مسيح بر روى زمين را پيش‌بينى مى‏كند، دلالت دارند و نبايد در بافت اسلامى به كار روند، اما به لحاظ اميد به تشكيل جامعه‏اى آرمانى در آينده، مى‏توان از اين اصطلاحات براى بيان عقايد مسلمانان استفاده كرد. در واقع «صد ساله گرايى» اصطلاح دقيق‏ترى خواهد بود، زيرا سنت ظهور يك «مُجدد» در هر قرن طنين بيشترى در ميان مسلمانان دارد. از اصطلاح «مسيحا باورى» نبايد در بافت اسلامى استفاده كرد، زيرا بر خلاف يهوديان كه بسيارى از آنها هنوز منتظر«Mashiah» (واژه عبرى براى «تدهين شده» ) هستند كه حكومت اسرائيل را كه در تورات ذكر شده احيا خواهد كرد، و بر خلاف مسيحيان كه در انتظار بازگشت عيساى مسيح (christ واژه يونانى براى «messiah» است) به سر مى‏برند، در الاهيات اسلامى هيچ جايگاهى براى اين گونه ناجى وجود ندارد. در قرآن، براى عيساى پيامبر، گاه عنوان «المسيح» به كار مى‏رود كه هم خانوادة واژه «Messiah» است، اما فقط عنوانى محترمانه و عارى از هرگونه مفهوم الاهياتى است.<br />
<br />
از نظر مسلمانان، مهم‌ترين چهرة فرجام شناختى مسيح نيست، هر چند قرآن، احاديث و روايات منسوب به حضرت محمد(ص) ( 570ـ 632 .ميلادي) از بازگشت او سخن مى‏گويند بلكه مهدى، يعنى «هدايت شده»، محور اصلى آخر الزمان است. براى مسلمانان، بازگشت مسيح تنها يكى از علايم فرا رسيدن آخر‌الزمان است، نه نقطه اوج آن كه باور مسيحيان است. اعتقاد به عصر طلايى در ديدگاه اسلامى از يك لحاظ بيشتر به اعتقاد يهوديان شباهت دارد و آن اين¬كه مهدى و «Mashiah» موعود هر دو چهره‏هاى تاريخى خواهند بود كه وظايف خود را در زمان و مكان عادى تحقق خواهند بخشيد، بر خلاف مسيح كه در باور مسيحيان جايگاه دوم در تثليث به او اختصاص دارد و آغاز و انجام كتاب مكاشفة يوحناى قديس تلقى مى‏شود. نقطه اشتراك ديگر اعتقاد مسلمانان و يهوديان در عصر طلايى اين است كه هر دوى آنها هدف اصلى مهدى و «Mashiah» را صلح و عدالت همگانى مى‏دانند، نه رستگارى فردى.<br />
<br />
از سوى ديگر، عقايد مسلمانان در خصوص علايم مربوط به آخر‌الزمان و روز قيامت از بسيارى لحاظ به كليساهاى مسيحى شباهت دارد. كتاب مقدس مسلمانان و احاديث آنها علاوه بر بازگشت مسيح، از دجّال يعنى گمراه كننده يا ضد مسيح، دّباح يعنى ديو، و يأجوج و مأجوج سخن مى‏گويند كه همة آنها در كتاب مكاشفة يوحناى قديس، آخرين كتاب عهد جديد مسيحيان ذكر شده‏اند. پس معلوم مي شود كه فرجام شناسى در اسلام، هم به فرجام شناسى يهوديان و هم مسيحيان شباهت دارد. على‌الخصوص اعتقاد به مهدى(عج) در تاريخ 1400 ساله اسلام، باور بسيار محكمى بوده است. در موارد بسيارى، چهره‏هاى مذهبى مسلمانان ادعا كرده‏اند كه مهدى منتظر هستند. اقدام به تشكيل نهضت‌هاى انقلابى مخالف نموده‏اند، و به واسطة آن يك نظام سياسى را سرنگون نموده يا تشكيل داده اند. اين گونه نهضت‌ها حتى در صورت شكست، حاكى از قدرت مداوم مهدويت؛ يعنى نسخة اسلامى اعتقاد به عصرطلايى (millennialism) است. مانند نهضت سال 1979 در عربستان سعودى در كه طى آن فردى به نام محمد (فرزند عبداللّه قحطانى) ادعا كرد همان مهدى است و با رهبرى چند صد نفر از پيروان خود در تلاشى نافرجام اقدام به تصرف مسجد بزرگ مكه، مقدس‏ترين شهر مسلمانان نمود.<br />
<br />
    * مهدويت در تاريخ اسلام<br />
<br />
واژه «مهدى» از ريشه عربى «هَدى» به معناى «هدايت كردن به مسير راست» گرفته شده‌؛ پس مهدى يعنى «هدايت شده به راه راست». اگرچه نام مهدى در قرآن ذكر نشده، ظهور او در شمارى از احاديث شيعه و سنى پيش بينى شده است. (شيعه و سنى دو فرقه عمده در اسلام هستند؛ سني ها 85 درصد از مسلمانان را تشكيل مى‌دهند، حال آن كه شيعيان تنها در ايران و عراق كنونى در اكثريت قرار دارند. شكاف بين اين دو گروه حاصل عدم توافق سياسى در اين زمينه بود كه آيا يكى از اولاد محمد(ص) بايد رهبرى جامعة اسلامى را در دست بگيرد يا نه؟ پاسخ سني ها منفى و پاسخ شيعيان مثبت بود. طى قرن‌هاى گذشته، اين دو گروه به لحاظ خط مشى‏هاى الاهياتى خود، به ويژه در رابطه با اعتقاد به مهدى، بيشتر از هم فاصله گرفته‏اند.)<br />
<br />
برخى از مسلمانان بسيار محافظه كار به دليل آن¬كه نامى از مهدى در صفحات قرآن ذكر نشده و يا به دليل آن¬كه پيش بيني‌هاى مربوط به او در دو مورد از معتبرترين منابع حديث، يعنى مجموعة احاديث بخارى (متوفاى 820 .ميلادي) و مسلم (متوفاى 587 .ميلادي)، درج نشده، در خصوص اين ديدگاه اظهار ترديد مى‏كنند. اما جمع كثيرى از مسلمانان طى قرون متمادى به اين چهره فرجام شناختى معتقد بوده و هستند.<br />
<br />
به طور كلى، عقايد مربوط به مهدى كه مى‏توان از احاديث جمع آورى كرد، حاكى از آن است كه او از اهل بيت محمد(ع) است و هم‌نام او و از لحاظ ظاهر هم شبيه به او‌ست. او در هدايت مؤمنان برضد گروه بزرگ دجال و يأجوج و مأجوج هم پيمان مى‏شود و در حقيقت به نابودى اين ضد مسيح كمك خواهد كرد. پرستش صحيح خداوند را بار ديگر بنيان مى‏نهد و عدالت و برابرى را در ميان ساكنان زمين احيا مى‏كند، مانند مسيح كه بار ديگر به دنيا بازمي‌گردد، نهايتاً با مرگ طبيعى از دنيا مى‏رود و اندكى پيش از به صدا در آمدن صور اسرافيل و دوباره زنده كردن تمام انسان‌ها توسط خداوند در روز قيامت ، به خاك سپرده مى‏شود. شايد جوهر اعتقاد به مهدويت تمايل آرمان گرايانه براى اصلاح نابرابري‌هاى اجتماعى، اقتصادى بوده باشد، هرچند اميد به پايه ريزى مجدد پرستش و ديندارى حقيقى نيز تقريباً به همان اندازه مى‏تواند انگيزه محكمى باشد.<br />
<br />
با اين حال، شيعه و سنى نظام‌هاي عقيدتي نسبتاً متفاوتى را در خصوص مهدى ارائه كرده‏اند. سني ها ظهور او را بيشتر به بازگشت مجدد مسيح ارتباط داده‏اند و بر آن بوده‏اند كه نقش او را با نقش مجدّد، كه در برخى احاديث وعده داده شده هر قرن ظهور مى‏كند و ساختار جامعه اسلامى را تجديد مى‏كند، يكى بدانند. احاديث سنى از اين لحاظ كه مهدى از اهل‌بيت(ع) خواهد بود، با احاديث شيعه مطابقت دارند. اما نگرش شيعه داراى دو تفاوت عمده مى‏باشد:<br />
<br />
الف) مهدى امام غايب ناميده مى‏شود كه روزى باز مى‏گردد. (زيرا شيعيان اوليه معتقد بودند كه امام يا «رهبر» آنها غيبت كرده، يعنى «پنهان» شده است و [در واقع&#93; اكثريت سنى و «جانشين» نالايق آنها پس از پيامبر، يعنى خليفه، وى را به اين كار مجبور ساخته‏اند. اين غيبت، بودن در حالتى متعالى است كه امام در زمانى نامعلوم در آينده كه مسلمانان بيشترين نياز را به او خواهند داشت، از آن‌جا باز خواهد گشت)؛<br />
<br />
ب) مهدى امام غايب داراى نور خاصى خواهد بود كه مستقيماً از جانب خداوند دريافت مى‏كند.<br />
<br />
<br />
يكى ديگر از گروه‌هاى عمده اسلامى هم ديدگاه خود را به نگرش‌هاى موجود در خصوص مهدى افزوده‏اند. اين گروه، صوفي‌ها يا عرفاى مسلمان هستند كه عمدتاً عقايد مشتركى با شيعه و سنى دارند، اما برخى از فرقه‏هاى صوفى نهايتاً چنين تبليغ مى‏كنند كه هنگام ظهور مهدى فقط صوفي‌ها او را تأييد مى‏كنند و رهبران دينى غير صوفى او را نمى‏پذيرند.<br />
<br />
به طور كلى، هر سه گروه عمده مسلمان (سنى، شيعه و صوفى) در مورد اميد به ظهور چهره‏اى فرجام‌شناختى كه عدالت و ديندارى را بر روى زمين حاكم خواهد ساخت، اتفاق نظر دارند.<br />
<br />
<br />
    * نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت<br />
<br />
در طور تاريخ اسلام، تعداد زيادى از نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت بر پايه چنين عقايدى ظهور يافته، اما چهار مورد از اين نهضت‌ها به طور خاص موفقيت‏آميز بوده‏اند.<br />
<br />
عباسيان امپراتورى نوپاى اسلام را در سال057 .ميلادي تصاحب نمودند و به حكومت پرداختند. اكثر مورخان اين دوران را «عصر طلايى» تاريخ اسلام مى‏دانند (خليفه آنها هارون الرشيد بسيار ثروت‌مندتر و فرهيخته‏تر از حاكم معاصر خود شارلمان بود). بين سال‌هاى 574 و 057 .ميلادي، مبلغان عباسيان مدعى مقام مهدويت براى حاكمان خود شدند و براى تضعيف حكومت خاندان بنى‌اميه در دمشق به جلب حمايت شيعيان پرداختند، اما زمانى كه در بغداد بر مسند قدرت مستقر شدند، ادعاهاى خود در خصوص مهدويت و گرايش‌هاى شيعى خود را عمدتاً كنار گذاشتند. هرچند برخى از خلفاى آنها هم‌چنان لقب «المهدى» را به نام خود ضميمه مى‏كردند. هنگامى كه قدرت در اختيار عباسيان بود، مهدويت چيزى جز ظاهر سازى نبود. با از دست دادن قدرت خود تا سال 594 ميلادي، عباسيان تنها به صورت مقام تشريفاتى مذهبى باقى ماندند تا اين كه مغول ها سلسله آنها را در سال 8512ميلادي، در هم شكستند.<br />
<br />
بر خلاف به‌كارگيرى نسبتاً سطحى و ظاهرى از ايدئولوژى مهدويت توسط عباسيان، سه گروه عمده بعدى در تاريخ اسلام كه از مهدويت به عنوان ابزارى براى سلطه استفاده كردند (فاطميون، موحدون و مهديون سودان)، از عقايد فرجام شناختى در اداره حكومت‌هاى خود نيز بهره بردند و فقط در تأسيس حكومت از آن استفاده نكردند. نخستين نمونه از حكومتى كه به وضوح مبتنى بر مهدويت بود، حكومت فاطميون است. آنها يك خاندان شيعة اسماعيلى بودندكه از سال 969 تا 1171ميلادي، در مصر حكومت مى‏كردند (اسماعيلي‌ها شاخه‏اى از تشيع هستند كه معتقدند امام هفتم در غيبت به سر مى‏برد و لذا به «هفت‌امامى» هم معروف‌ند. بزرگ‌ترين شاخه تشيع در جهان امروز شيعيان ايران هستند كه به اماميه يا «دوازده‌امامى» معروف‌ند، زيرا معتقدند امام دوازدهم غايب است). بنيان گذار اسماعيليه، عبيداللّه، به پشتوانة اين¬كه به واسطه دختر پيامبر، فاطمه از سلاله پيامبر است در سال 910 ميلادي. ادعا كرد كه مهدى موعود است. مبلغان او حمايت سپاهيان بربر را به سوى او جلب كردند و تا سال 969 ميلادي بخش اعظم افريقاى شمالى و مصر را به تصرف خود در آوردند. فاطميون مهدويت را با نوعى كيهان‏شناسى باطنى كه برگرفته از عرفان¬گرايى و نو افلاطون‌گرايى بود، در هم آميختند. بر خلاف ساير گروه‌هاى شيعه، فاطميون از قدرت كافى براى اقدام جدى جهت تحقق هدف تصرف كل جهان اسلام برخوردار بودند. به اين منظور، آنها سپاه خود را علناً نه تنها برضد امپراتورى بيزانس و حكومت‌هاى صليبيون بلكه برضد خلافت عباسيان نيز به كار گرفتند، و در خفا از دوائن يعنى مبلغان اسماعيلى كه در صدد تضعيف عباسيان بودند، حمايت كردند. اما فاطميون نهايتاً شكست خوردند و در پى ضعيف شدن در اثر حملات صليبيون، توسط دوست پر و پا قرص ريچارد شيردل، صلاح الدين ايوبى يا همان «saladin» تاريخ اروپا، مغلوب شد.<br />
<br />
يكى ديگر از نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت كه در قرون وسطى در افريقاى شمالى رخ داد، اگرچه بيشتر نهضت سنى بود تا شيعه، نهضت موحدون بود كه در فاصلة سال‌هاى 1130 تا 1269ميلادي، بر مغرب، يعنى شمال غرب آفريقا و اسپانيا حكومت مى‏كردند. بنيان‌گذار آنها، ابن تُمَرت (متوفاى 1130) مدعى شد همان مهدى منتظر است كه اسلام راستين را كه به ادعاى وى مبتلا به حاكمان بى دين سابق يعنى المرابطون بوده، احيا مى‏كند. ابن تُمَرت اندكى پس از آغاز نهضت خويش در‌گذشت، و جانشين او، عبدالمؤمن، فتوحات او را به انجام رساند و حكومتى سنى مبتنى بر مهدويت تشكيل داد كه بيش از يك قرن ادامه داشت.<br />
<br />
پس از موحدون، موفق‏ترين نهضت مبتنى بر مهدويت نهضتى بود كه تقريباً همين اواخر رخ داده، و آن عبارت است از نهضت مهديون سودان در اواخر قرن نوزدهم. در قرن نوزدهم، جهان اسلام به طور كلى، و افريقاى اسلامى، به طور خاص، شاهد تعداد زيادى جهاد يا «جنگ مقدس» برضد حاكمان مسلمان ظاهراً بى دين و يا قدرت‌هاى استعمارگر بوده است. جهادى كه به رهبرى محمد احمد در محل سودان امروزى ـ كه در آن زمان بخشى از امپراتورى عثمانى و تحت حاكميت مصر بود ـ رخ داد، تنها جهادى بود كه بنيان‌گذار و رهبر آن ادعا كرد همان مهدى آخر الزمان است و صرفاً يك مجدّد نيست.<br />
<br />
نظر به اين كه اين نهضت در دوران نسبتاً جديد رخ داد، نسبت به ساير نهضتهاى موفق مبتنى بر مهدويت اطلاعات بسيار بيشترى از آن داريم. محمد احمد سنى صوفى بود و زمانى كه فقط بيست سال داشت، پيامبر و شيوخ معروف صوفى در رؤيا بر او ظاهر مى‏شدند و با او سخن مى‏گفتند. پس از آن كه علناً خود را مهدى ناميد و وظيفه خود را بيرون راندن ترك‌هاى كافر، مصريان كافر و انگليسي‌هاى كافر از سودان دانست، كليه مخالفان رژيم را متحد كرد و با تشكيل يك سپاه بين سال‌هاى 1881 و 5188ميلادي بخش اعظم سودان امروزى را به تصرف خود در آورد. محمد احمد پيش از وفات در سال 5188ميلادي كوشيد جامعة اسلامى اوليه را احيا نمايد. تمام فرقه‏هاى صوفى را منحل كرد، قانون اسلام را با خشونت اجرا كرد و دستور داد همگان او را مهدى بدانند. جانشين او عبداللهى تا سال 1898 ميلادي حكومت مى‏كرد تا اين¬كه ارتش بريتانيا به فرماندهى كيچنر ، در يكى از آخرين حملات خود براى تصرف افريقا، از مصر كه در اشغال بريتانيا بود، به سمت جنوب پيش رفت و به حكومت مهديه (حكومت مبتنى بر مهدويت سودان به اين نام معروف شده بود) خاتمه بخشيد. سودان تحت حاكميت مشترك انگلستان و مصر در‌آمد و هواداران مهدويت در قالب حزب امت تشكل يافتند كه امروزه اين حزب، مخالفان غيرقانونى حكومت خشن اخوان‌المسلمين، حسن الترابى در سودان هستند.<br />
 <br />
چند نهضت مهم ديگر در051 سال گذشته به عنوان نهضت اسلامى مبتنى بر مهدويت آغاز شدند، اما هم اكنون در قالب مذاهب مجزايى طبقه بندى شده‏اند:<br />
<br />
الف) بابيت در ايران و شاخه فرعى آنها بهايى؛<br />
ب) احمديه در هند.<br />
<br />
در دهه 1830 در ايران، فردى به نام على محمد ادعا كرد كه باب، دروازة رسيدن به امام غايب است. او دستگير و اعدام شد، اما يكى از پيروان او به نام بهاء اللّه (متوفاى1892) ادعا كرد كه نه تنها مهدى يا امام غايب بلكه پيامبر است. (طبق تعريف، كسى كه ادعاى پيامبرى كند، از مرز اسلام خارج شده، زيرا محمد(ص) خاتم النبيين تلقى مى‏شود.) بهاءاللّه به ترويج شريعتى نو و صلح طلب‏تر پرداخت 2 كه قوانين اسلامى را از دور خارج مى‏كرد. حاكمان ايران او را تبعيد كردند، و نهايتاً در آكره، واقع در فلسطين ساكن شد. امروزه بهائيت، يك دين محسوب مى‏شود1 و حدود شش ميليون طرفدار در سراسر جهان دارد.<br />
<br />
يكى ديگر از نهضت‌هاى مهدويت نو، نهضتى بود كه غلام احمد در منطقه قاديان واقع در پنجاب هند در دهه 1880 آغاز كرد. غلام احمد ادعا كرد كه مهدى و پيامبر است. اعضاى اين گروه در ميان غربي‌ها به احمديه و در ميان مسلمانان به قاديانى معروف‌ند و از قدرت فوقالعاده‏اى در آفريقا برخوردارند. زمانى كه نويسندگان مسلمان مى‏خواهند به خطرات ذاتى مهدويت تأكيد كنند، اغلب به اين گونه نهضت‌ها استناد مى‏كنند. ممكن است بهائيت و احمديه از ديدگاه يك مسلمان خطرناك باشد، اما هردوى آنها را مى‏توان نهضت‌هاى موفقى بر اساس مهدويت دانست، زيرا در حال حاضر هر يك صدها هزار، اگر نگوييم ميليون‌ها، طرفدار دارند.<br />
<br />
اما اين گونه ادعاهاى صريح مهدويت پيشرفت چندانى در ميان مسلمانان سنتى در قرن بيستم نداشته‏اند. پيش از اين، در مورد سرنوشت مهدى سوداني كه خود را مهدى خواند، سخن گفتيم و ديديم كه به دست كسانى كه به او اعتقاد نداشتند، به قتل رسيد. و زمانى كه در جريان انقلاب ايران نظريه هايى رواج يافت، مبنى بر اين كه آيت الله خمينى همان امام غايبى است كه ظهور كرده، خود امام خمينى هرگز علناً مدعى چنين عنوانى نشد. با وجود اين، به گواه تاريخ، اكنون كه جهان وارد يك قرن و هزاره جديد مى‏شود، مهدويت هم‌چنان به عنوان يك ايدئولوژى مخالف و به طور بالقوه قدرت‌مند در جهان اسلام به بقا خود ادامه مى‏دهد.<br />
<br />
    * نتيجه گيرى<br />
<br />
مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشم‌گيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهره‏هاى مطرح در فرجام‏شناسى، به نظر مى‏رسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است.<br />
<br />
اگرچه صحيح است كه قرن جديد، نه هزاره جديد، معمولاً اميدهايى فرجام شناختى را براى مسلمانان زنده مى‏كند، نمى‏توان انكار كرد كه توجه به مهدى و مهدويت طى دهه‏هاى اخير به شدت در جهان اسلام افزايش يافته است. به نظر مى‏رسد كه چندين دليل بر اين امر وجود دارد:<br />
 <br />
الف) اندوهى كه پس از شكست تلخ اعراب در جنگ شش روزه در سال 1967ميلادي جهان عرب را فراگرفته است (و تنها طى سال‌هاى اخير به تدريج در حال محو شدن است)؛<br />
<br />
ب) وقوع مجموعه حوادثى است كه عبارت‌ند از:<br />
<br />
1. ناكامى موجود كشورهاى عرب در مدرن كردن كشورشان و هم‌آهنگ ساختن استانداردهاى زندگى با سطح انتظارات؛<br />
2. ناكامى مداوم در دست يابى به اتحاد اعراب؛<br />
3. فروپاشى اتحاد شوروى و قطع حمايت آن از كشورهايى، نظير سوريه و ليبى؛<br />
4. متعاقباً وابستگى شرم آور به ايالات متحده كه بسيارى از مسلمانان اين كشور را وارث قدرت‌هاى استعمارگر بريتانيا و فرانسه مى‏دانند.<br />
<br />
اين عوامل در كنار هم باعث ايجاد نگراني و ناا‌ميدى وسيع اجتماعى در ميان حداقل بخش عرب جهان اسلام گرديده و اين باور عمومى وجود دارد كه نهضت‌هاى مبتنى بر اعتقاد به عصر طلايى در محيط يهودى، مسيحى و اسلامى اغلب در چنين دوره‏اى رخ مى‏دهند. ضمناً، انقلاب اسلامى ايران، در سال 1979 ـ 1980ميلادي نتايج بي¬شمارى در سراسر جهان اسلام داشته است. علي‌رغم اختلاف‌هاى سياسى، الاهياتى و ايدئولوژيكى بين تشيع و تسنن، تشكيل يك حكومت علناً حامي اسلام در تهران براى كسانى كه در آرزوى تشكيل حكومت اسلامى هستند، الگو و سر‌مشق دينى بوده است. نهايتاً، كاربرد جهانى تقويم مسيحى (حتى زمانى كه تحت پوشش «CE» به كار مى‏رود نه «AD») و اين حقيقت كه مسيحيت بزرگ‌ترين دين بر روى زمين است (با تقريباً 1/9 ميليارد طرفدار، در حالي¬كه پيروان اسلام حدود يك ميليارد نفرند)، كل كره زمين را تحت تأثير شور و حال فرجام شناختى قرار داده كه حتى اسلام نيز، علي‌رغم اين كه صريحاً فاقد خصلت هزاره‌گرايى است، در اين ميان مصون نمانده است.<br />
<br />
مهدويت، ايدئولوژى قدرت‌مندى در سراسر تاريخ اسلام بوده كه هم در سرنگونى حكومت‌هاى موجود و هم در تشكيل حكومت‌هاى جديد نقش داشته است و نمونه‏هاى فوق‌الذكر اين امر را اثبات مى‏كند. پس نبايد جاى تعجبى باشد كه چون «ايدئولوژي‌هاى بسيارى از نهضت‌هاى بنيادگراى اسلامى در قرن بيستم اغلب به مقدار قابل ملاحظه‏اى حاوى اعتقادات فرجام شناختى هستند... كاملاً روشن است كه اين اعتقادات، هم‌چنان در قرن بيست و يكم نيز نقش مهمى را در جهان اسلام ايفا خواهند نمود.»<br />
<br />
پس كاملاً مناسب است كه پيام فرجام شناختى گروه‌هايى مانند طالبان در افغانستان، اخوان‌المسلمين مصر و فلسطين، ارتش آزادي بخش كوزوو، و شورشيان مسلمان داغستان در برنامه تحقيقاتى مداوم پيرامون مهدويت قرار گيرند. اعتقاد به عصر‌طلايى مسيحيت پس از سال 2001 فروكش مى‏كند، اما سده اسلامى آينده از هم اكنون تا سال 2076 دوره‏اى 77 ساله را آغاز كرده است.<br />
مترجم: بهروز جندقي<br />
<br />
پي‌نوشت:<br />
1. بايد توجه كرد كه نويسنده مطابق خواست غرب و صهيونيزم بهائيت را به عنوان دين معرفي مي‌كند (موعود).<br />
2. اظهار نظر درباره صلح‌طلبي بهاءالله نيز برخاسته از گرايش آمريكائي نويسنده مي‌باشد. (موعود).]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشم‌گيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهره‏هاى مطرح در فرجام‏شناسى، به نظر مى‏رسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است.<br />
<br />
مقاله حاضر، ترجمه اي است از دائرة‌المعارف هزاره گرايي كه در سال 2001 ميلادي توسط انتشارات راتليج در امريكا و انگلستان به چاپ رسيده است.<br />
محور بحث مقاله حاضر عبارت است از فرجام شناسي تطبيقي ميان سه دين ابراهيمي بزرگ معاصر يعني يهوديت، مسيحيت و اسلام.<br />
<br />
البته تيموتي آر، فرنيش مؤلف مقاله، پس از مقايسه كلي فرجام شناسي اسلامي با فرجام شناسي در سنت يهود و مسيحيت، به تجزيه و تحليل مهدويت در اسلام مي پردازد و در قسمت نتيجه‌گيري مقاله، دلايل افزايش شديد توجه به مهدي عليه السلام و مهدويت را در جهان، بر مي‌شمارد و در ضمن به نقش بسيار حياتي پيروزي انقلاب اسلامي ايران در الگودهي به دكترين مهدويت در ميان ملت‌هاي جهان اشاره ميكند.<br />
<br />
تفكيك پيام‌هاى سياسى كل ايده مربوط به عصر‌طلايى در اسلام از ايده‏هاى فرجام شناختى امر بسيار دشوارى است. اميد به ظهور آينده‏اى بهتر، سرشت الاهيات و نيز آرمان‌هاى سياسى، اجتماعى را تشكيل مى‏دهد و وعدة ظهور دوران صلح و عدالت جهانى به راحتى از اين عصر به عصر آينده منتقل مى‏شود [و بار ديگر باز مى‏گردد]. (حداد و اسميت 1981: 70)<br />
<br />
«فرجام‏شناسى» اسلامى، يا نظام عقيدتي در خصوص حوادثى كه به پايان جهان منتهى مى‏شود، به عقايد هر دو آيين يهوديت و مسيحيت شباهت دارد، اما در استفاده از اصطلاحات «millennialism»، «millenarianism»، يا «chiliasm» بايد به شرايطى قائل شد. هريك از اين اصطلاحات برگرفته از واژه هايى براى عدد هزار در لاتين «milleni» يا يونانى «chilioi» هستند و بر مفهوم به كار رفته در فصل بيستم از كتاب مكاشفة يوحناى قديس كه حكومت هزار‌سالة عيساى مسيح بر روى زمين را پيش‌بينى مى‏كند، دلالت دارند و نبايد در بافت اسلامى به كار روند، اما به لحاظ اميد به تشكيل جامعه‏اى آرمانى در آينده، مى‏توان از اين اصطلاحات براى بيان عقايد مسلمانان استفاده كرد. در واقع «صد ساله گرايى» اصطلاح دقيق‏ترى خواهد بود، زيرا سنت ظهور يك «مُجدد» در هر قرن طنين بيشترى در ميان مسلمانان دارد. از اصطلاح «مسيحا باورى» نبايد در بافت اسلامى استفاده كرد، زيرا بر خلاف يهوديان كه بسيارى از آنها هنوز منتظر«Mashiah» (واژه عبرى براى «تدهين شده» ) هستند كه حكومت اسرائيل را كه در تورات ذكر شده احيا خواهد كرد، و بر خلاف مسيحيان كه در انتظار بازگشت عيساى مسيح (christ واژه يونانى براى «messiah» است) به سر مى‏برند، در الاهيات اسلامى هيچ جايگاهى براى اين گونه ناجى وجود ندارد. در قرآن، براى عيساى پيامبر، گاه عنوان «المسيح» به كار مى‏رود كه هم خانوادة واژه «Messiah» است، اما فقط عنوانى محترمانه و عارى از هرگونه مفهوم الاهياتى است.<br />
<br />
از نظر مسلمانان، مهم‌ترين چهرة فرجام شناختى مسيح نيست، هر چند قرآن، احاديث و روايات منسوب به حضرت محمد(ص) ( 570ـ 632 .ميلادي) از بازگشت او سخن مى‏گويند بلكه مهدى، يعنى «هدايت شده»، محور اصلى آخر الزمان است. براى مسلمانان، بازگشت مسيح تنها يكى از علايم فرا رسيدن آخر‌الزمان است، نه نقطه اوج آن كه باور مسيحيان است. اعتقاد به عصر طلايى در ديدگاه اسلامى از يك لحاظ بيشتر به اعتقاد يهوديان شباهت دارد و آن اين¬كه مهدى و «Mashiah» موعود هر دو چهره‏هاى تاريخى خواهند بود كه وظايف خود را در زمان و مكان عادى تحقق خواهند بخشيد، بر خلاف مسيح كه در باور مسيحيان جايگاه دوم در تثليث به او اختصاص دارد و آغاز و انجام كتاب مكاشفة يوحناى قديس تلقى مى‏شود. نقطه اشتراك ديگر اعتقاد مسلمانان و يهوديان در عصر طلايى اين است كه هر دوى آنها هدف اصلى مهدى و «Mashiah» را صلح و عدالت همگانى مى‏دانند، نه رستگارى فردى.<br />
<br />
از سوى ديگر، عقايد مسلمانان در خصوص علايم مربوط به آخر‌الزمان و روز قيامت از بسيارى لحاظ به كليساهاى مسيحى شباهت دارد. كتاب مقدس مسلمانان و احاديث آنها علاوه بر بازگشت مسيح، از دجّال يعنى گمراه كننده يا ضد مسيح، دّباح يعنى ديو، و يأجوج و مأجوج سخن مى‏گويند كه همة آنها در كتاب مكاشفة يوحناى قديس، آخرين كتاب عهد جديد مسيحيان ذكر شده‏اند. پس معلوم مي شود كه فرجام شناسى در اسلام، هم به فرجام شناسى يهوديان و هم مسيحيان شباهت دارد. على‌الخصوص اعتقاد به مهدى(عج) در تاريخ 1400 ساله اسلام، باور بسيار محكمى بوده است. در موارد بسيارى، چهره‏هاى مذهبى مسلمانان ادعا كرده‏اند كه مهدى منتظر هستند. اقدام به تشكيل نهضت‌هاى انقلابى مخالف نموده‏اند، و به واسطة آن يك نظام سياسى را سرنگون نموده يا تشكيل داده اند. اين گونه نهضت‌ها حتى در صورت شكست، حاكى از قدرت مداوم مهدويت؛ يعنى نسخة اسلامى اعتقاد به عصرطلايى (millennialism) است. مانند نهضت سال 1979 در عربستان سعودى در كه طى آن فردى به نام محمد (فرزند عبداللّه قحطانى) ادعا كرد همان مهدى است و با رهبرى چند صد نفر از پيروان خود در تلاشى نافرجام اقدام به تصرف مسجد بزرگ مكه، مقدس‏ترين شهر مسلمانان نمود.<br />
<br />
    * مهدويت در تاريخ اسلام<br />
<br />
واژه «مهدى» از ريشه عربى «هَدى» به معناى «هدايت كردن به مسير راست» گرفته شده‌؛ پس مهدى يعنى «هدايت شده به راه راست». اگرچه نام مهدى در قرآن ذكر نشده، ظهور او در شمارى از احاديث شيعه و سنى پيش بينى شده است. (شيعه و سنى دو فرقه عمده در اسلام هستند؛ سني ها 85 درصد از مسلمانان را تشكيل مى‌دهند، حال آن كه شيعيان تنها در ايران و عراق كنونى در اكثريت قرار دارند. شكاف بين اين دو گروه حاصل عدم توافق سياسى در اين زمينه بود كه آيا يكى از اولاد محمد(ص) بايد رهبرى جامعة اسلامى را در دست بگيرد يا نه؟ پاسخ سني ها منفى و پاسخ شيعيان مثبت بود. طى قرن‌هاى گذشته، اين دو گروه به لحاظ خط مشى‏هاى الاهياتى خود، به ويژه در رابطه با اعتقاد به مهدى، بيشتر از هم فاصله گرفته‏اند.)<br />
<br />
برخى از مسلمانان بسيار محافظه كار به دليل آن¬كه نامى از مهدى در صفحات قرآن ذكر نشده و يا به دليل آن¬كه پيش بيني‌هاى مربوط به او در دو مورد از معتبرترين منابع حديث، يعنى مجموعة احاديث بخارى (متوفاى 820 .ميلادي) و مسلم (متوفاى 587 .ميلادي)، درج نشده، در خصوص اين ديدگاه اظهار ترديد مى‏كنند. اما جمع كثيرى از مسلمانان طى قرون متمادى به اين چهره فرجام شناختى معتقد بوده و هستند.<br />
<br />
به طور كلى، عقايد مربوط به مهدى كه مى‏توان از احاديث جمع آورى كرد، حاكى از آن است كه او از اهل بيت محمد(ع) است و هم‌نام او و از لحاظ ظاهر هم شبيه به او‌ست. او در هدايت مؤمنان برضد گروه بزرگ دجال و يأجوج و مأجوج هم پيمان مى‏شود و در حقيقت به نابودى اين ضد مسيح كمك خواهد كرد. پرستش صحيح خداوند را بار ديگر بنيان مى‏نهد و عدالت و برابرى را در ميان ساكنان زمين احيا مى‏كند، مانند مسيح كه بار ديگر به دنيا بازمي‌گردد، نهايتاً با مرگ طبيعى از دنيا مى‏رود و اندكى پيش از به صدا در آمدن صور اسرافيل و دوباره زنده كردن تمام انسان‌ها توسط خداوند در روز قيامت ، به خاك سپرده مى‏شود. شايد جوهر اعتقاد به مهدويت تمايل آرمان گرايانه براى اصلاح نابرابري‌هاى اجتماعى، اقتصادى بوده باشد، هرچند اميد به پايه ريزى مجدد پرستش و ديندارى حقيقى نيز تقريباً به همان اندازه مى‏تواند انگيزه محكمى باشد.<br />
<br />
با اين حال، شيعه و سنى نظام‌هاي عقيدتي نسبتاً متفاوتى را در خصوص مهدى ارائه كرده‏اند. سني ها ظهور او را بيشتر به بازگشت مجدد مسيح ارتباط داده‏اند و بر آن بوده‏اند كه نقش او را با نقش مجدّد، كه در برخى احاديث وعده داده شده هر قرن ظهور مى‏كند و ساختار جامعه اسلامى را تجديد مى‏كند، يكى بدانند. احاديث سنى از اين لحاظ كه مهدى از اهل‌بيت(ع) خواهد بود، با احاديث شيعه مطابقت دارند. اما نگرش شيعه داراى دو تفاوت عمده مى‏باشد:<br />
<br />
الف) مهدى امام غايب ناميده مى‏شود كه روزى باز مى‏گردد. (زيرا شيعيان اوليه معتقد بودند كه امام يا «رهبر» آنها غيبت كرده، يعنى «پنهان» شده است و [در واقع] اكثريت سنى و «جانشين» نالايق آنها پس از پيامبر، يعنى خليفه، وى را به اين كار مجبور ساخته‏اند. اين غيبت، بودن در حالتى متعالى است كه امام در زمانى نامعلوم در آينده كه مسلمانان بيشترين نياز را به او خواهند داشت، از آن‌جا باز خواهد گشت)؛<br />
<br />
ب) مهدى امام غايب داراى نور خاصى خواهد بود كه مستقيماً از جانب خداوند دريافت مى‏كند.<br />
<br />
<br />
يكى ديگر از گروه‌هاى عمده اسلامى هم ديدگاه خود را به نگرش‌هاى موجود در خصوص مهدى افزوده‏اند. اين گروه، صوفي‌ها يا عرفاى مسلمان هستند كه عمدتاً عقايد مشتركى با شيعه و سنى دارند، اما برخى از فرقه‏هاى صوفى نهايتاً چنين تبليغ مى‏كنند كه هنگام ظهور مهدى فقط صوفي‌ها او را تأييد مى‏كنند و رهبران دينى غير صوفى او را نمى‏پذيرند.<br />
<br />
به طور كلى، هر سه گروه عمده مسلمان (سنى، شيعه و صوفى) در مورد اميد به ظهور چهره‏اى فرجام‌شناختى كه عدالت و ديندارى را بر روى زمين حاكم خواهد ساخت، اتفاق نظر دارند.<br />
<br />
<br />
    * نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت<br />
<br />
در طور تاريخ اسلام، تعداد زيادى از نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت بر پايه چنين عقايدى ظهور يافته، اما چهار مورد از اين نهضت‌ها به طور خاص موفقيت‏آميز بوده‏اند.<br />
<br />
عباسيان امپراتورى نوپاى اسلام را در سال057 .ميلادي تصاحب نمودند و به حكومت پرداختند. اكثر مورخان اين دوران را «عصر طلايى» تاريخ اسلام مى‏دانند (خليفه آنها هارون الرشيد بسيار ثروت‌مندتر و فرهيخته‏تر از حاكم معاصر خود شارلمان بود). بين سال‌هاى 574 و 057 .ميلادي، مبلغان عباسيان مدعى مقام مهدويت براى حاكمان خود شدند و براى تضعيف حكومت خاندان بنى‌اميه در دمشق به جلب حمايت شيعيان پرداختند، اما زمانى كه در بغداد بر مسند قدرت مستقر شدند، ادعاهاى خود در خصوص مهدويت و گرايش‌هاى شيعى خود را عمدتاً كنار گذاشتند. هرچند برخى از خلفاى آنها هم‌چنان لقب «المهدى» را به نام خود ضميمه مى‏كردند. هنگامى كه قدرت در اختيار عباسيان بود، مهدويت چيزى جز ظاهر سازى نبود. با از دست دادن قدرت خود تا سال 594 ميلادي، عباسيان تنها به صورت مقام تشريفاتى مذهبى باقى ماندند تا اين كه مغول ها سلسله آنها را در سال 8512ميلادي، در هم شكستند.<br />
<br />
بر خلاف به‌كارگيرى نسبتاً سطحى و ظاهرى از ايدئولوژى مهدويت توسط عباسيان، سه گروه عمده بعدى در تاريخ اسلام كه از مهدويت به عنوان ابزارى براى سلطه استفاده كردند (فاطميون، موحدون و مهديون سودان)، از عقايد فرجام شناختى در اداره حكومت‌هاى خود نيز بهره بردند و فقط در تأسيس حكومت از آن استفاده نكردند. نخستين نمونه از حكومتى كه به وضوح مبتنى بر مهدويت بود، حكومت فاطميون است. آنها يك خاندان شيعة اسماعيلى بودندكه از سال 969 تا 1171ميلادي، در مصر حكومت مى‏كردند (اسماعيلي‌ها شاخه‏اى از تشيع هستند كه معتقدند امام هفتم در غيبت به سر مى‏برد و لذا به «هفت‌امامى» هم معروف‌ند. بزرگ‌ترين شاخه تشيع در جهان امروز شيعيان ايران هستند كه به اماميه يا «دوازده‌امامى» معروف‌ند، زيرا معتقدند امام دوازدهم غايب است). بنيان گذار اسماعيليه، عبيداللّه، به پشتوانة اين¬كه به واسطه دختر پيامبر، فاطمه از سلاله پيامبر است در سال 910 ميلادي. ادعا كرد كه مهدى موعود است. مبلغان او حمايت سپاهيان بربر را به سوى او جلب كردند و تا سال 969 ميلادي بخش اعظم افريقاى شمالى و مصر را به تصرف خود در آوردند. فاطميون مهدويت را با نوعى كيهان‏شناسى باطنى كه برگرفته از عرفان¬گرايى و نو افلاطون‌گرايى بود، در هم آميختند. بر خلاف ساير گروه‌هاى شيعه، فاطميون از قدرت كافى براى اقدام جدى جهت تحقق هدف تصرف كل جهان اسلام برخوردار بودند. به اين منظور، آنها سپاه خود را علناً نه تنها برضد امپراتورى بيزانس و حكومت‌هاى صليبيون بلكه برضد خلافت عباسيان نيز به كار گرفتند، و در خفا از دوائن يعنى مبلغان اسماعيلى كه در صدد تضعيف عباسيان بودند، حمايت كردند. اما فاطميون نهايتاً شكست خوردند و در پى ضعيف شدن در اثر حملات صليبيون، توسط دوست پر و پا قرص ريچارد شيردل، صلاح الدين ايوبى يا همان «saladin» تاريخ اروپا، مغلوب شد.<br />
<br />
يكى ديگر از نهضت‌هاى مبتنى بر مهدويت كه در قرون وسطى در افريقاى شمالى رخ داد، اگرچه بيشتر نهضت سنى بود تا شيعه، نهضت موحدون بود كه در فاصلة سال‌هاى 1130 تا 1269ميلادي، بر مغرب، يعنى شمال غرب آفريقا و اسپانيا حكومت مى‏كردند. بنيان‌گذار آنها، ابن تُمَرت (متوفاى 1130) مدعى شد همان مهدى منتظر است كه اسلام راستين را كه به ادعاى وى مبتلا به حاكمان بى دين سابق يعنى المرابطون بوده، احيا مى‏كند. ابن تُمَرت اندكى پس از آغاز نهضت خويش در‌گذشت، و جانشين او، عبدالمؤمن، فتوحات او را به انجام رساند و حكومتى سنى مبتنى بر مهدويت تشكيل داد كه بيش از يك قرن ادامه داشت.<br />
<br />
پس از موحدون، موفق‏ترين نهضت مبتنى بر مهدويت نهضتى بود كه تقريباً همين اواخر رخ داده، و آن عبارت است از نهضت مهديون سودان در اواخر قرن نوزدهم. در قرن نوزدهم، جهان اسلام به طور كلى، و افريقاى اسلامى، به طور خاص، شاهد تعداد زيادى جهاد يا «جنگ مقدس» برضد حاكمان مسلمان ظاهراً بى دين و يا قدرت‌هاى استعمارگر بوده است. جهادى كه به رهبرى محمد احمد در محل سودان امروزى ـ كه در آن زمان بخشى از امپراتورى عثمانى و تحت حاكميت مصر بود ـ رخ داد، تنها جهادى بود كه بنيان‌گذار و رهبر آن ادعا كرد همان مهدى آخر الزمان است و صرفاً يك مجدّد نيست.<br />
<br />
نظر به اين كه اين نهضت در دوران نسبتاً جديد رخ داد، نسبت به ساير نهضتهاى موفق مبتنى بر مهدويت اطلاعات بسيار بيشترى از آن داريم. محمد احمد سنى صوفى بود و زمانى كه فقط بيست سال داشت، پيامبر و شيوخ معروف صوفى در رؤيا بر او ظاهر مى‏شدند و با او سخن مى‏گفتند. پس از آن كه علناً خود را مهدى ناميد و وظيفه خود را بيرون راندن ترك‌هاى كافر، مصريان كافر و انگليسي‌هاى كافر از سودان دانست، كليه مخالفان رژيم را متحد كرد و با تشكيل يك سپاه بين سال‌هاى 1881 و 5188ميلادي بخش اعظم سودان امروزى را به تصرف خود در آورد. محمد احمد پيش از وفات در سال 5188ميلادي كوشيد جامعة اسلامى اوليه را احيا نمايد. تمام فرقه‏هاى صوفى را منحل كرد، قانون اسلام را با خشونت اجرا كرد و دستور داد همگان او را مهدى بدانند. جانشين او عبداللهى تا سال 1898 ميلادي حكومت مى‏كرد تا اين¬كه ارتش بريتانيا به فرماندهى كيچنر ، در يكى از آخرين حملات خود براى تصرف افريقا، از مصر كه در اشغال بريتانيا بود، به سمت جنوب پيش رفت و به حكومت مهديه (حكومت مبتنى بر مهدويت سودان به اين نام معروف شده بود) خاتمه بخشيد. سودان تحت حاكميت مشترك انگلستان و مصر در‌آمد و هواداران مهدويت در قالب حزب امت تشكل يافتند كه امروزه اين حزب، مخالفان غيرقانونى حكومت خشن اخوان‌المسلمين، حسن الترابى در سودان هستند.<br />
 <br />
چند نهضت مهم ديگر در051 سال گذشته به عنوان نهضت اسلامى مبتنى بر مهدويت آغاز شدند، اما هم اكنون در قالب مذاهب مجزايى طبقه بندى شده‏اند:<br />
<br />
الف) بابيت در ايران و شاخه فرعى آنها بهايى؛<br />
ب) احمديه در هند.<br />
<br />
در دهه 1830 در ايران، فردى به نام على محمد ادعا كرد كه باب، دروازة رسيدن به امام غايب است. او دستگير و اعدام شد، اما يكى از پيروان او به نام بهاء اللّه (متوفاى1892) ادعا كرد كه نه تنها مهدى يا امام غايب بلكه پيامبر است. (طبق تعريف، كسى كه ادعاى پيامبرى كند، از مرز اسلام خارج شده، زيرا محمد(ص) خاتم النبيين تلقى مى‏شود.) بهاءاللّه به ترويج شريعتى نو و صلح طلب‏تر پرداخت 2 كه قوانين اسلامى را از دور خارج مى‏كرد. حاكمان ايران او را تبعيد كردند، و نهايتاً در آكره، واقع در فلسطين ساكن شد. امروزه بهائيت، يك دين محسوب مى‏شود1 و حدود شش ميليون طرفدار در سراسر جهان دارد.<br />
<br />
يكى ديگر از نهضت‌هاى مهدويت نو، نهضتى بود كه غلام احمد در منطقه قاديان واقع در پنجاب هند در دهه 1880 آغاز كرد. غلام احمد ادعا كرد كه مهدى و پيامبر است. اعضاى اين گروه در ميان غربي‌ها به احمديه و در ميان مسلمانان به قاديانى معروف‌ند و از قدرت فوقالعاده‏اى در آفريقا برخوردارند. زمانى كه نويسندگان مسلمان مى‏خواهند به خطرات ذاتى مهدويت تأكيد كنند، اغلب به اين گونه نهضت‌ها استناد مى‏كنند. ممكن است بهائيت و احمديه از ديدگاه يك مسلمان خطرناك باشد، اما هردوى آنها را مى‏توان نهضت‌هاى موفقى بر اساس مهدويت دانست، زيرا در حال حاضر هر يك صدها هزار، اگر نگوييم ميليون‌ها، طرفدار دارند.<br />
<br />
اما اين گونه ادعاهاى صريح مهدويت پيشرفت چندانى در ميان مسلمانان سنتى در قرن بيستم نداشته‏اند. پيش از اين، در مورد سرنوشت مهدى سوداني كه خود را مهدى خواند، سخن گفتيم و ديديم كه به دست كسانى كه به او اعتقاد نداشتند، به قتل رسيد. و زمانى كه در جريان انقلاب ايران نظريه هايى رواج يافت، مبنى بر اين كه آيت الله خمينى همان امام غايبى است كه ظهور كرده، خود امام خمينى هرگز علناً مدعى چنين عنوانى نشد. با وجود اين، به گواه تاريخ، اكنون كه جهان وارد يك قرن و هزاره جديد مى‏شود، مهدويت هم‌چنان به عنوان يك ايدئولوژى مخالف و به طور بالقوه قدرت‌مند در جهان اسلام به بقا خود ادامه مى‏دهد.<br />
<br />
    * نتيجه گيرى<br />
<br />
مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشم‌گيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهره‏هاى مطرح در فرجام‏شناسى، به نظر مى‏رسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است.<br />
<br />
اگرچه صحيح است كه قرن جديد، نه هزاره جديد، معمولاً اميدهايى فرجام شناختى را براى مسلمانان زنده مى‏كند، نمى‏توان انكار كرد كه توجه به مهدى و مهدويت طى دهه‏هاى اخير به شدت در جهان اسلام افزايش يافته است. به نظر مى‏رسد كه چندين دليل بر اين امر وجود دارد:<br />
 <br />
الف) اندوهى كه پس از شكست تلخ اعراب در جنگ شش روزه در سال 1967ميلادي جهان عرب را فراگرفته است (و تنها طى سال‌هاى اخير به تدريج در حال محو شدن است)؛<br />
<br />
ب) وقوع مجموعه حوادثى است كه عبارت‌ند از:<br />
<br />
1. ناكامى موجود كشورهاى عرب در مدرن كردن كشورشان و هم‌آهنگ ساختن استانداردهاى زندگى با سطح انتظارات؛<br />
2. ناكامى مداوم در دست يابى به اتحاد اعراب؛<br />
3. فروپاشى اتحاد شوروى و قطع حمايت آن از كشورهايى، نظير سوريه و ليبى؛<br />
4. متعاقباً وابستگى شرم آور به ايالات متحده كه بسيارى از مسلمانان اين كشور را وارث قدرت‌هاى استعمارگر بريتانيا و فرانسه مى‏دانند.<br />
<br />
اين عوامل در كنار هم باعث ايجاد نگراني و ناا‌ميدى وسيع اجتماعى در ميان حداقل بخش عرب جهان اسلام گرديده و اين باور عمومى وجود دارد كه نهضت‌هاى مبتنى بر اعتقاد به عصر طلايى در محيط يهودى، مسيحى و اسلامى اغلب در چنين دوره‏اى رخ مى‏دهند. ضمناً، انقلاب اسلامى ايران، در سال 1979 ـ 1980ميلادي نتايج بي¬شمارى در سراسر جهان اسلام داشته است. علي‌رغم اختلاف‌هاى سياسى، الاهياتى و ايدئولوژيكى بين تشيع و تسنن، تشكيل يك حكومت علناً حامي اسلام در تهران براى كسانى كه در آرزوى تشكيل حكومت اسلامى هستند، الگو و سر‌مشق دينى بوده است. نهايتاً، كاربرد جهانى تقويم مسيحى (حتى زمانى كه تحت پوشش «CE» به كار مى‏رود نه «AD») و اين حقيقت كه مسيحيت بزرگ‌ترين دين بر روى زمين است (با تقريباً 1/9 ميليارد طرفدار، در حالي¬كه پيروان اسلام حدود يك ميليارد نفرند)، كل كره زمين را تحت تأثير شور و حال فرجام شناختى قرار داده كه حتى اسلام نيز، علي‌رغم اين كه صريحاً فاقد خصلت هزاره‌گرايى است، در اين ميان مصون نمانده است.<br />
<br />
مهدويت، ايدئولوژى قدرت‌مندى در سراسر تاريخ اسلام بوده كه هم در سرنگونى حكومت‌هاى موجود و هم در تشكيل حكومت‌هاى جديد نقش داشته است و نمونه‏هاى فوق‌الذكر اين امر را اثبات مى‏كند. پس نبايد جاى تعجبى باشد كه چون «ايدئولوژي‌هاى بسيارى از نهضت‌هاى بنيادگراى اسلامى در قرن بيستم اغلب به مقدار قابل ملاحظه‏اى حاوى اعتقادات فرجام شناختى هستند... كاملاً روشن است كه اين اعتقادات، هم‌چنان در قرن بيست و يكم نيز نقش مهمى را در جهان اسلام ايفا خواهند نمود.»<br />
<br />
پس كاملاً مناسب است كه پيام فرجام شناختى گروه‌هايى مانند طالبان در افغانستان، اخوان‌المسلمين مصر و فلسطين، ارتش آزادي بخش كوزوو، و شورشيان مسلمان داغستان در برنامه تحقيقاتى مداوم پيرامون مهدويت قرار گيرند. اعتقاد به عصر‌طلايى مسيحيت پس از سال 2001 فروكش مى‏كند، اما سده اسلامى آينده از هم اكنون تا سال 2076 دوره‏اى 77 ساله را آغاز كرده است.<br />
مترجم: بهروز جندقي<br />
<br />
پي‌نوشت:<br />
1. بايد توجه كرد كه نويسنده مطابق خواست غرب و صهيونيزم بهائيت را به عنوان دين معرفي مي‌كند (موعود).<br />
2. اظهار نظر درباره صلح‌طلبي بهاءالله نيز برخاسته از گرايش آمريكائي نويسنده مي‌باشد. (موعود).]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نمازگشایش]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-488.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:41:52 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-488.html</guid>
			<description><![CDATA[باز نویسی: سهیلا صلاحی اصفهانی<br />
چه خوب شد كه ابوجعفر كليددار، تقاضاي مرا پذيرفت و درهاي روضه را بست. اينجا ـ حرم موسي بن جعفر(ع) ـ خلوت و سكوتش رنگي ديگر دارد.<br />
رنگ نزديكي و صميميت!<br />
انگار باد و باران هم نياز مرا به اين نزديكي مي‌دانند...<br />
بيرون، آن‌قدر هوا سرد است كه كسي نمي‌تواند از كوچه و صحن اطراف حرم بگذرد؛ و اين بهترين فرصت است براي من كه در اين تنهايي و وصل، دست به دعا بردارم و پروردگارم را بخوانم...<br />
خداي من! سخت پريشان و درمانده‌ام...<br />
تو مي‌داني دَين من به ابومنصور، آن‌چنان است كه نمي‌توانم از عهده‌اش برآيم، او در طلب من است و من از او گريزان.<br />
پروردگارا! هراسانم، مرا پناه ده... آبرويم را حفظ نما... اي غني‌ترين! نيازمنديم را درياب...<br />
اي بزرگ‌ترين! پستي‌ام را در برابر بنده‌ات مخواه...<br />
صداي پاي كه مي‌آيد؟! مگر ابوجعفر درها را قفل نكرده؟!<br />
...  چه آواز خوشي دارد اين جوان ـ كه نمي‌دانم از كجا وارد روضه شده است!<br />
سبحان‌الله، تاكنون زيبارويي، اين‌چنين نديده بودم!<br />
جامة سپيدش چشم‌نواز است و عمامه و ردايش برازندة وي!<br />
عجيب است!<br />
او بر يك يك انبياي اولوالعزم سلام داد، امامان پاك را درود فرستاد، امّا...<br />
پس چرا نامي از حجّت خدا نبرد؟‌<br />
يا فراموش كرده يا ايشان را نمي‌شناسد.<br />
خوشا به معرفت او، چه نمازي مي‌خواند!<br />
به سوي قبر امام محمّد تقي(ع) مي‌رود، بايد به دنبالش بروم...<br />
ايشان را نيز همان‌گونه زيارت كرد و دعا خواند و نماز به جاي آورد...<br />
دلم مي‌لرزد... او كيست؟<br />
پرسيد: يا اباالحسن بن ابي بغل، تو در كجايي از دعاي فرج؟<br />
گفتم: مولاي من! كدام دعا را مي‌فرماييد؟<br />
فرمود: دو ركعت نماز بگذار و بعد از آن بگو: «يا من اظهر الجميل و ستر القبيح، يا من لم يؤاخذ بالجريره و لم يهتك الستر، يا عظيم المنّ، يا كريم الصنع يا حسن التّجاوز يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالرحمة يا منتهي كلّ نجوي يا غاية كلّ شكوي يا عون كل مستعن يا مبتدء بالنعم استحقاقها»<br />
بعد از آن ده مرتبه بگو، يا ربّاه؛ بعد ده مرتبه: يا سيّداه؛ ده مرتبه: يا مولاه؛ ده مرتبه: يا غايتاه؛<br />
ده مرتبه: يا منتهي رغبتاه.<br />
بعد از آن بگو: «أسئلك بحقّ هذه الاسماء و بحقّ محمّد و آله الطّاهرين(ع) الّا ماكشفت كربي و نفست همّي و فرّجت معني و اصلحت حالي».<br />
پس هرگونه كه مي‌خواهي دعا كن و حاجت خود را بخواه. سپس سمت راست پيشاني خود را بر زمين بگذار و صد مرتبه بگو «ادركني» و بعد تا مي‌تواني ذكر «الغوث الغوث» را تكرار كن. آنگاه سر بردار كه خداوند به كرم و بزرگي خود إن‌شاءالله حاجت تو را برمي‌آورد.<br />
با استفاده از : صحیفة سجادیه نوشتة سید مرتضی مجتهدی سیستانی.<br />
<br />
<br />
ماهنامه موعود شماره 109]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[باز نویسی: سهیلا صلاحی اصفهانی<br />
چه خوب شد كه ابوجعفر كليددار، تقاضاي مرا پذيرفت و درهاي روضه را بست. اينجا ـ حرم موسي بن جعفر(ع) ـ خلوت و سكوتش رنگي ديگر دارد.<br />
رنگ نزديكي و صميميت!<br />
انگار باد و باران هم نياز مرا به اين نزديكي مي‌دانند...<br />
بيرون، آن‌قدر هوا سرد است كه كسي نمي‌تواند از كوچه و صحن اطراف حرم بگذرد؛ و اين بهترين فرصت است براي من كه در اين تنهايي و وصل، دست به دعا بردارم و پروردگارم را بخوانم...<br />
خداي من! سخت پريشان و درمانده‌ام...<br />
تو مي‌داني دَين من به ابومنصور، آن‌چنان است كه نمي‌توانم از عهده‌اش برآيم، او در طلب من است و من از او گريزان.<br />
پروردگارا! هراسانم، مرا پناه ده... آبرويم را حفظ نما... اي غني‌ترين! نيازمنديم را درياب...<br />
اي بزرگ‌ترين! پستي‌ام را در برابر بنده‌ات مخواه...<br />
صداي پاي كه مي‌آيد؟! مگر ابوجعفر درها را قفل نكرده؟!<br />
...  چه آواز خوشي دارد اين جوان ـ كه نمي‌دانم از كجا وارد روضه شده است!<br />
سبحان‌الله، تاكنون زيبارويي، اين‌چنين نديده بودم!<br />
جامة سپيدش چشم‌نواز است و عمامه و ردايش برازندة وي!<br />
عجيب است!<br />
او بر يك يك انبياي اولوالعزم سلام داد، امامان پاك را درود فرستاد، امّا...<br />
پس چرا نامي از حجّت خدا نبرد؟‌<br />
يا فراموش كرده يا ايشان را نمي‌شناسد.<br />
خوشا به معرفت او، چه نمازي مي‌خواند!<br />
به سوي قبر امام محمّد تقي(ع) مي‌رود، بايد به دنبالش بروم...<br />
ايشان را نيز همان‌گونه زيارت كرد و دعا خواند و نماز به جاي آورد...<br />
دلم مي‌لرزد... او كيست؟<br />
پرسيد: يا اباالحسن بن ابي بغل، تو در كجايي از دعاي فرج؟<br />
گفتم: مولاي من! كدام دعا را مي‌فرماييد؟<br />
فرمود: دو ركعت نماز بگذار و بعد از آن بگو: «يا من اظهر الجميل و ستر القبيح، يا من لم يؤاخذ بالجريره و لم يهتك الستر، يا عظيم المنّ، يا كريم الصنع يا حسن التّجاوز يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالرحمة يا منتهي كلّ نجوي يا غاية كلّ شكوي يا عون كل مستعن يا مبتدء بالنعم استحقاقها»<br />
بعد از آن ده مرتبه بگو، يا ربّاه؛ بعد ده مرتبه: يا سيّداه؛ ده مرتبه: يا مولاه؛ ده مرتبه: يا غايتاه؛<br />
ده مرتبه: يا منتهي رغبتاه.<br />
بعد از آن بگو: «أسئلك بحقّ هذه الاسماء و بحقّ محمّد و آله الطّاهرين(ع) الّا ماكشفت كربي و نفست همّي و فرّجت معني و اصلحت حالي».<br />
پس هرگونه كه مي‌خواهي دعا كن و حاجت خود را بخواه. سپس سمت راست پيشاني خود را بر زمين بگذار و صد مرتبه بگو «ادركني» و بعد تا مي‌تواني ذكر «الغوث الغوث» را تكرار كن. آنگاه سر بردار كه خداوند به كرم و بزرگي خود إن‌شاءالله حاجت تو را برمي‌آورد.<br />
با استفاده از : صحیفة سجادیه نوشتة سید مرتضی مجتهدی سیستانی.<br />
<br />
<br />
ماهنامه موعود شماره 109]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دلباختة آن جمال آسماني]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-487.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:41:21 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-487.html</guid>
			<description><![CDATA[بيان احوال و زندگاني آيت‌الله شيخ حسن صافي اصفهاني(ره)<br />
<br />
عبدالحسن بزرگمهرنيا<br />
<br />
<br />
عارف واصل، فقيه صاحب‌دل، سالك الي الله و شيدايي حضرت بقيّـةالله(ع)، مرحوم آيت‌الله حاج شيخ حسن صافي اصفهاني(ره) در سال 1298 در خطّة ولايتمدار اصفهان ـ خاستگاه جمعي از خوبان و عالمان ربّاني نظير علّامه مجلسي، آيت‌الله سيّد محمّدتقي اصفهاني (صاحب مكيال المكارم)، آيت‌الله ميرزا محمّدباقر فقيه ايماني و علّامه ميرجهاني و ديگر ستارگان سپهر سلوك الي الله ـ به دنيا آمد.<br />
پدرش مرحوم «حاج شيخ نصرالله» ملبّس به لباس روحانيت بود امّا به شغل و پيشة صحّافي كُتب مذهبي اشتغال داشت و در نجف اشرف نزد مرحوم علّامه اميني كار مي‌كرد و فراوان مورد علاقه و عنايت آن علّامه دوران و فاني در ولايت اميرمؤمنان(ع) بود.<br />
حاج نصرالله بنابر آنچه كه دربارة وي آمده، بسيار پرهيزكار و اهل ذكر و معرفت و كرامت بود. او پاي‌بندي فراواني به آداب و سنن ديني و اشتياق و ابتهاج زيادي به زيارات معصومين(ع) خصوصاً زيارتِ عاشورا داشت. چنانچه بعدها اين خصلت‌هاي زيبا در فرزند او نيز آشكار شد.<br />
اين بندة خوب خدا در سال 1344 شمسي در نجف اشرف درگذشت و به خاطر معنويت ممتازي كه داشت، پس از تشييع جنازة باشكوهي كه با انبوه و اندوه علما و فضلا و مراجع همراه بود؛ با اقامة نماز توسط مرجع اعلاي ديني حضرت آيت‌الله العظمي خويي در وادي‌السّلام در كنار مقبرة پيامبران خدا، حضرت هود و صالح(ع) به خاك سپرده شد.<br />
مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني(ره) تحصيلات ابتدايي خود را تا سوم دبيرستان در اصفهان گذراند. در دورة دبيرستان به خاطر هوش سرشار و مراتب ممتاز اخلاقي و كم‌حرفي و ادبِ فراوان به عنوان شاگردي شايسته، مورد اعتنا و احترام استادان و ديگر دوستان خود بود.<br />
در اين دوره بود كه به خاطر كشش‌هاي روحي و جاذبه‌هاي فطري و همچنين راهنمايي‌ها و ارشادات و تشويق و ترغيب‌هاي مردي كاردان و گوهرشناس كه خود از زاهدان زمان و ره‌شناسان راست‌كردار روزگار بود، وارد رشتة علوم ديني شد و شاگردي مكتب امام صادق(ع) و سربازي امام زمان(ع) را با جان و دل پذيرفت و گردن نهاد و گمشدة خود را در تفكّر در فضاي فقه آل محمّد يافت. آن بزرگواري كه اوّلين جرقّه‌هاي اين انتخاب مسئولانه را در هيزم وجود اين شاگرد شايسته به درستي تشخيص داد، «مرحوم حاج شيخ احمد حاجي نجف‌آبادي» بود.1 البته رها كردن تحصيلات دبيرستان و ورود به حوزة علميّة اصفهان براي فقيه بزرگوار ما به راحتي صورت نگرفت و به آساني به كف نيامد.<br />
او در راه رسيدن به آرمان آسماني خود هزينه‌اي هنگفت را تنها به خاطر سربازي حضرت وليّ‌عصر(ع) پرداخت كه داستان اين انتخاب سرنوشت‌ساز را به جهت نكته‌هاي آموزندة آن در اينجا مي‌آوريم.<br />
قبل از آوردن اصل داستان شايان يادآوري است كه مرحوم علّامه صافي، فردي فوق‌العاده كتوم و رازنگهدار بود و از نقل قضايا و قصّه‌هايي كه به نحوي براي او فضيلت يا كرامتي محسوب مي‌شد، به شدّت پرهيز مي‌كرد، امّا حكايت ذيل را به خاطر جنبه‌هاي آموزنده‌اي كه بر آن مترتّب بود، براي فرزندان خود نقل كرده و قبل از گفتن داستان، هدفش را از نقل آن اين‌گونه بيان نموده است: «من اين قصّه را فقط به خاطر جنبه‌هاي آموزنده‌اي كه دارد براي شما مي‌گويم:<br />
ـ اوّل آنكه انسان بايد در راه صحيحي كه انتخاب كرده است، مقاوم و پايدار باشد؛<br />
ـ دوم آنكه اگر در راه اطاعت پروردگار مشكلي براي انسان روي داد، بايد با دعا و توسّل به اهل بيت(ع) از آنان بخواهد كه او را كمك نمايند؛<br />
ـ و ديگر آنكه مي‌خواهم اهميّت و اثر فوق‌العادة زيارت عاشورا را براي شما بگويم».<br />
<br />
         ورود در وادي نور<br />
<br />
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد<br />
يا دل رسد به جانان، يا جان ز تن برآيد<br />
هنگامي كه در نوجواني تصميم به تحصيل علوم ديني گرفتم، با واكنش شديد پدر و مادر و ساير اقوام و خويشان روبه‌رو شدم. علّت اين مخالفت هم ترس از حكومت وقت و جوّ ضدّ ديني و فضاي نابه‌سامان ضدّ طلبگي در زمان رضاخان بود.<br />
خلاصه آنكه همة خويشان و بستگان ـ به خاطر اين انتخاب ـ با من متاركه كردند تا بدانجا كه مرا به منزل خود هم راه نمي‌دادند. از منزل پدر رانده و از همه جا مانده شده بودم و هيچ مستمرّي و مساعدتي از هيچ جا و هيچ كس دريافت نمي‌كردم. دائماً خويشان، گِردِ هم جمع شده و همراه پدر و مادر، براي انصراف من طرح و نقشه مي‌ريختند و افرادي را واسطه كرده، با تهديد و تطميع و خواهش و التماس از من مي‌خواستند كه از اين راه برگردم. غافل از آنكه من حتّي فكر بيرون آمدن<br />
از طلبگي را به ذهن خود نيز راه نمي‌دادم.<br />
به هر حال حجره‌اي در مدرسة نوريّة اصفهان گرفتم و مشغول به درس و بحث شدم. به خاطر فقر و ناداري پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها براي به دست آوردن قوت لايموتي به بيرون از شهر مي‌رفتم و با كارگري، پول ناچيزي به دست مي‌آوردم و با آن، هفته‌ها را با نان خالي و خشك و كپك زده و آب سپري مي‌كردم. همة ناملايمات روزگار در راه هدف مقدّس من، قابل تحمّل و پذيرفتني شده بود و نسبت به آنها بي‌اعتنا و شكيبا شده بودم؛ تنها چيزي كه مرا خيلي رنج مي‌داد و آزرده مي‌ساخت و نمي‌توانستم بار گناه آن را به دوش كشم، عدم رضايت پدرم بود. از ناراحتي او نگران بودم و زجر مي‌كشيدم و قرار نداشتم.<br />
براي جلب رضايت او، به هر دري زدم، امّا سودي نداشت؛ از معتمدين محل گرفته تا برخي از علماي اصفهان. امّا نه تنها او راضي نشد بلكه بر لجاجت و سرسختي‌اش افزود. براي رفع اين مشكل، راز و نيازها و گريه‌ها و سوزها داشتم. چه شب‌هايي را كه تا به صبح بيدار ماندم و به دعا و نماز مشغول شدم، شايد فرجي فرا رسد، امّا در ارادة پدر هيچ تأثيري نداشت. بيش از يك سال اين وضعيت به طول انجاميد و من بر سر دوراهي، سرگردان مانده بودم؛ يا ترك تحصيل و جلب رضايت پدر يا ادامة تحصيل و بي‌توجهي به رضايت او.<br />
<br />
        زيارت عاشورا<br />
<br />
شبي از شب‌هاي سرد زمستان، نزديك سحر بيدار شدم و نماز شبي خواندم و دوباره و چندباره رضايت پدر را از خداي متعال طلبيدم و عرضه داشتم: «خدايا! من راه تو را انتخاب كردم و در اين راه از همه چيز گذشتم. امّا از ناراحتي و نارضايتي پدرم نمي‌توانم بگذرم. تو راضي مشو كه من به اين جهت از دربار امام زمان(ع) دور شوم و عمري در بي‌راهه سرگردان بمانم».<br />
بعد از نماز با خاطري غمناك در آن حجرة نمور و نمناك، كفش‌هايم را زير سر نهادم و عبايم را زيرانداز و روانداز كردم و به خواب فرو رفتم. در خواب ديدم كه آسمان پر از ملائكه است و همه به تسبيح خداي متعال مشغول‌اند. ناگهان صدايي بلند شنيدم كه مي‌گفت: «زيارت عاشورا، زيارت عاشورا!» در اين وقت ديدم كه همة فرشتگان، كاغذي از نور به دست گرفته و يك صدا و هم‌نوا از روي كاغذ نور، زيارت عاشورا مي‌خوانند و من با خوشحالي از خواب پريدم. بلافاصله وضويي گرفتم و تا اذان صبح قدري قرآن خواندم. بعد از نماز، نيّت كردم كه تا چهل روز به قصد جلب رضايت پدر، زيارت عاشورا بخوانم و از همان روز شروع كردم. هر روزي كه مي‌گذشت منتظر نتيجة آن بودم، امّا متأسّفانه كوچك‌ترين نرمشي از ناحية پدر نسبت به خود احساس نمي‌كردم. روزها يكي پس از ديگري گذشت تا اينكه شب سي و نهم فرا رسيد، امّا باز نشانه‌اي از تغيير و تحوّل ديده نشد. براي آگاهي از نتيجه، يكي از طلبه‌ها را روز سي و نهم نزد پدر فرستادم امّا او نيز نااميدانه برگشت و گفت: «اوضاع، وخيم‌تر و مخالفت پدرت شديدتر شده است». عصر همان روز قاصدي از نزد پدر پيش من آمد و پيغام آورد كه پدرت مي‌گويد: «اگر دست از طلبگي برنداشتي تو را عاقّ مي‌كنم و ديگر فرزند من نيستي. بيا و از خدا بترس و به حرف من گوش بده!»<br />
با اين پيغام پدر، ضعف شديدي بر من عارض شد، به حدّي كه بدنم مي‌لرزيد. توان خود را از دست دادم و از درس و غذا و عبادت افتادم و خلاصه به آخر خط رسيدم.<br />
<br />
        آن شب قدر<br />
<br />
آن روز را نيز با دل‌شكستگي خاصّي سپري كردم تا شب چهلم فرا رسيد و در اين شب بود كه:<br />
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند<br />
واندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند<br />
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي<br />
آن شب قدر كه آن تازه براتم دادند<br />
آري، آن شب خواب ديدم كه همان منادي شب اوّل ـ كه مرا به زيارت عاشورا دعوت مي‌كرد ـ با همان آهنگ و صدا اين آيه را مي‌خواند: «يرفع الله الّذين ءامنوا منكم و الّذين اُوتوا العلم درجاتٍ؛ يعني خداوند درجات و مقامات كساني را كه ايمان آورده‌اند و به آنان علم و دانش داده شده است، بالا مي‌برد» و فرشتگان نيز هم‌نواي با او اين آيه را تكرار مي‌كنند. آنگاه از آسمان باران باريد و همان منادي شروع به تلاوت سورة نصر كرد: «بسم الله الرّحمن الرّحيم ٭ اذا جاء نصرالله و الفتح و...»<br />
از خواب برخاستم ديدم آسمان تازه شروع به باريدن كرده است. منتظر تحوّل عظيمي در زندگي خود بودم. وضويي گرفتم و نافلة شب را با تني تب‌دار و بدني بيمار خواندم. تنها اميد من به واپسين و چهلمين زيارت بود. آن را نيز با توجّه خواندم.<br />
تازه از زيارت، فارغ شده بودم كه ناگهان صداي مرحوم پدرم آقا نصرالله را از پشت در حجره شنيدم كه داشت سورة نصر را زمزمه مي‌كرد: «إذا جاء‌ نصرالله و الفتح» و به طرف حجرة من مي‌آمد. به آهستگي در حجره را باز كرد و در درگاه در با قيافه‌اي مهربانانه و با يك دنيا نرمي و نوازش نگاهي به من انداخت و گفت: «حسنم تويي؟!» گفتم: بله پدرجان! نگاهي ديگر به حال من و گوشه و كنار حجره كرد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و بغض گلويش را مي‌فشرد گفت:<br />
شب‌ها كجا مي‌خوابي؟<br />
گفتم: همين‌جا، روي حصير!<br />
گفت: زير سرت چه مي‌گذاري؟<br />
گفتم: كفش‌هايم را با يك بقچة‌ كوچك!<br />
گفت: با سرما چه مي‌كني؟<br />
گفتم: مي‌سازم.<br />
گفت: چه مي‌خوري؟<br />
گفتم: نان خشكي و آبي، گاهي هم مقداري سركه. الحمدالله ربّ العالمين، خدا روزي‌رسان است!<br />
در اين هنگام بود كه بغض پدر تركيد و شروع كرد به بلند بلند گريه كردن و مرا سخت در آغوش گرفت و سرم را به سينه چسبانده و هي گريه كرد و مي‌گفت: حسنم مرا ببخش!، من اشتباه كردم!<br />
نمي‌دانم كه چه شد كه او يك شبه متحوّل گرديد؟ خوابي ديده بودند يا توسّلي داشتند، من نمي‌دانم، امّا بي‌هيچ چيز نبود. مرحوم پدر بر نماز شب و زيارت عاشورا مداومت داشتند.<br />
بعد از كرامت زيارت عاشورا و عنايت سيّدالشّهداء(ع) وضع خوراك و پوشاك و از همه مهم‌تر وضعيّت روحي من خوب شد. آري اين زيارت عاشورا بود كه دل مردي اين‌چنين را كه هيچ كس نمي‌توانست در او نفوذ و تأثير كند، نسبت به من نرم و مهربان ساخت و معجزه‌آسا او را دگرگون كرد تا بدان حد كه از آن پس مانند شاگردي در برابر استاد، احترام مرا داشت.<br />
من با چشم خود ديدم كه اين زيارت، آهن را ذوب كرد و بزرگ‌ترين گره كور زندگي مرا ـ كه دست بشر از باز كردن آن عاجز مانده بود ـ باز كرد.<br />
منِ حقيرِ سراپا تقصير در اينجا به شما وصيّت مي‌كنم كه از زيارت عاشورا غفلت نكنيد. اين زيارت مانند يك «كليد طلايي» است كه اگر با اخلاص خوانده شود، هر درِ بسته‌اي را به روي شما باز مي‌كند و من در اين راه تجربه‌هاي زيادي دارم كه مجالِ گفتن آن نيست. شما هم به نسل‌هاي آينده اين مطلب را وصيّت كنيد كه [عمل به آن&#93; دنيا و آخرت را آباد مي‌كند.2<br />
آري علّامه صافي با اين عشق و ارادت به سلك روحانيت پيوست، امّا چيزي از اين آرامش روحي او نگذشته بود كه او را با جمعي ديگر از طلّاب به خدمت سربازي بردند. او كه از نوجواني نشان افتخار سربازي امام زمان(ع) را به سينه چسبانده بود، از اين فرصت و فضا در جهت خودسازي خود بهره‌برداري‌هاي فراواني كرد و سختي‌هاي سربازي ـ كه داستاني دراز دارد ـ پولاد وجود او را در بوتة حوادث آبديده كرد كه ارادة مردان حق، اين بازي‌ها را به چيزي نمي‌خرد.<br />
فقيه فرزانة ما پس از بازگشت از خدمت سربازي، با عزمي جزم به حوزة علمية اصفهان پيوست و در سال 1320 راهي حوزة علمية قم گرديد. در قم، خدمت آيت‌الله سيّد محمّدتقي خوانساري(ره) رسيد و اخلاق را از آن تنديس تقوا و مردِ خدا آموخت و مورد عنايت آن جناب واقع شد.<br />
درس تفسير را همراه استاد شهيد مطهري به صورت خصوصي نزد آيت‌الله احمد خوانساري فرا گرفت و در اينجاست كه به هجرتي سازنده، هدايت مي‌شود. او براي استفاده‌هاي علمي و معنوي و سلوكي و كسب مدارج بالاتر راهي نجف مي‌گردد كه اقامت او در آستان آسماني و بارگاه بلند اميرمؤمنان(ع) نزديك 30 سال به درازا مي‌انجامد و از بركت هم‌نشيني با آن مضجع شريف و كوثر ولايت به مراتب عالي علم و عرفان دست مي‌يابد.<br />
از استادان علمي او در نجف مي‌توان از حضرات آيات شيخ محمّد كاظم شيرازي، سيّد عبدالهادي شيرازي، سيّد محسن حكيم و سيّد ابوالقاسم خويي نام برد و از استادان اخلاقي او مي‌توان حضرات آيات سيّد محمدتقي خوانساري در قم و سيّد جمال‌الدّين گلپايگاني و سيّد عبدالهادي شيرازي در نجف را برشمرد.<br />
لازم به يادآوري است كه آن فقيه بزرگوار هيچ‌گونه استاد سلوكي خاصّي نداشته و تنها در محضر همين مردان حق، استفاده‌هاي اخلاقي و بهره‌هاي معنوي برده است. با تأمّل در زندگي و منش و مرام و سير و سلوك آن بزرگوار مي‌توان اصول عملي ايشان را در اين طريق، چهار محور زير دانست:<br />
1. عمل به دستورهاي شريعت مقدّس تا آخرين نفس،<br />
2. محبّت داشتن به خدا و اولياي او،<br />
3. توسّل به ذوات مقدّسة معصومان(ع)،<br />
4. تسليم مطلق و بي‌قيد و شرط در برابر معصومان(ع).3<br />
باري، اين عارف صاحب‌دل در سال 1350، پس از فوت مرحوم آيت‌الله طبيب‌زاده، بنا به دعوت علما و مردم اصفهان و فرمان استاد عالي‌قدرش مرحوم حضرت آيت‌الله العظمي خويي به اصفهان بازگشت و تدريس، تفسير، اخلاق و خطابه را آغاز كرد. با درگذشت حضرت آيت‌الله خادمي و حضرت آيت‌الله مهدوي، زعامت حوزة كهنسال آن سامان به ايشان واگذار گرديد و سفرة پربركت فقه و اصول و دروس خارج ايشان نيز گشوده شد.<br />
از حضرت آيت‌الله صافي اصفهاني آثاري چند در حوزه‌هاي فقه و اصول، اقتصاد اسلامي و اخلاق بر جاي مانده كه برخي از آنها به همّت فرزندان ايشان به چاپ رسيده است و در اينجا مجال پرداختن به آنها نيست. امّا در يكي از شماره‌هاي پيشين مجلة موعود شرح حال مختصري از ايشان به همراه گفتاري، تحت عنوان «از امام زمان(ع) چه بخواهيم؟» به قلم نگارنده به چاپ رسيده است.<br />
سرانجام روح پاك اين فقيه فرزانه، عارف واصل، استاد اخلاق و شيدايي امام زمان(ع) در نزديكي‌هاي صبح جمعه 7/7/1374 به ملكوت اعلي پيوست و با تشييعي بي‌نظير بنا به وصيّت آن مرحوم در كنار مقبرة علّامه مجلسي به خاك سپرده شد. رحمت خداوند بر او باد.<br />
در اينجا كرامتي را كه نسبت به آن فقيه بزرگوار در مسجد سهله روي داده است و نشان‌دهندة عنايت حضرات معصومان(ع) به وي مي‌باشد مي‌آوريم و سخن را با فرازهايي از وصيت‌نامة ولايي و چند دستورالعمل از آن سالك الي الله به پايان مي‌بريم.<br />
<br />
         مائدة آسماني<br />
<br />
زماني كه در نجف بودم، معمولاً شب‌هاي چهارشنبه به مسجد سهله مشرّف مي‌شدم. شب چهارشنبه‌اي ابتدا از نجف به مسجد كوفه رفتم و نماز و اعمال و آداب آن مسجد را به جا آوردم و ديرهنگام با پاي پياده از آنجا به طرف مسجد سهله به راه افتادم. راهي نسبتاً طولاني و همچنين بياباني ترسناك و تاريك و خطرآفرين بود. نمي‌دانم چرا آن شب، تاريكي و تنهايي و طولاني بودن راه اصلاً به خيال من خطور نكرد؟ باري به راه افتادم. وقتي كه به مسجد سهله رسيدم، آخرهاي شب بود. مسجد بسيار خلوت و من هم شديداً تشنه و گرسنه و خسته بودم به حدّي كه توان ايستادن نداشتم و ماهيچه‌هاي بدنم مي‌لرزيد.<br />
با كليددار مسجد ـ مرحوم سهلاوي ـ كه مردي بسيار متّقي و اهل دل بود، خيلي رفاقت داشتم و بسياري از شب‌هاي چهارشنبه را با او مي‌گذراندم.<br />
آن شب چون ديروقت بود و مي‌دانستم كه ايشان خوابيده‌اند، مزاحم او نشدم. لذا تنها براي رضاي خدا و براي اينكه مؤمني را براي چند لقمه غذا بيدار نكرده باشم، گرسنگي را تحمّل كردم و سراغ او نرفتم. با اينكه با آن مرحوم اصلاً رودربايستي نداشتم و اگر او را بيدار هم مي‌كردم ناراحت نمي‌شد بلكه شايد خوشحال هم مي‌شد. به هر حال وارد مسجد شدم و از آنجايي كه خيلي به اذان صبح نمانده بود، كنار ديوار با حالت ضعف و ناتواني به نماز ايستادم. دو ركعت نماز خواندم و پيشاني‌ام را به سجدة شكر نهادم. همين كه سر از سجده برداشتم، ديدم مردي عربي در حالي كه عرقچيني سفيد بر سر و شال سبزي بر كمر دارد نزد من آمد و مرا به نام صدا زد و يك سيني كه در آن يك بشقاب برنج و قيمه و جام آبي بسيار گوارا و سرد ـ امّا بدون يخ ـ بود به من داد و فرمود: «كُلْ»! (يعني بخور!)<br />
من عرض كردم: من أين هذا العشا؟ (يعني اين غذا از كجا آمده است؟)<br />
فرمود: «من عند الله، انّ الله يرزق من يشاء بغير حساب؛ از طرف خداوند. به درستي كه خداوند به هر كس كه بخواهد، بي‌حساب روزي مي‌دهد».<br />
و به دنبال آن فرمود: «أنت تعبان، جوعان، عطشان، كل و صلّ؛ تو خسته، گرسنه و تشنه‌اي، اين غذا را بخور و بعد نماز بخوان!».<br />
من به خاطر خستگي و تشنگي و گرسنگي [از همه چيز غافل شدم&#93;. از ايشان تشكّري كردم و مشغول خوردن غذا شدم. بر اثر غفلت، اصلاً نفهميدم او كه بود؟ از كدام طرف رفت؟ نام مرا از كجا مي‌دانست؟ از كجا فهميده بود كه من تشنه و گرسنه و خسته‌ام؟<br />
خلاصه آن غذا به قدري در كام من لذيذ و گوارا بود كه در تمام عمرم غذايي به اين گوارايي نخورده بودم. هنوز لذّت آن را زير زبانم احساس مي‌كنم. بعد از آن مائدة آسماني، طعم و مزة هر غذايي در دهانم تبديل به مزة همان غذاي دلپذير و غيرمنتظره مي‌شود و غالباً هنگام غذا خوردن حالت خاصّي در من ايجاد مي‌شود كه ناخودآگاه به سوي دعا و نماز و عبادت برانگيخته مي‌شوم.<br />
بعد از خوردن غذا با نيرو و نشاط فوق‌العاده‌اي به نماز ايستادم و از پيرامون خود غافل بودم. تازه بعد از نماز بود كه متوجه شدم كه اي داد! او كه بود و اين غذا از كجا آمده بود. آخر در آن تاريكي شب در مسجد سهله و اطراف آن مغازه‌اي نبود!مرحوم آيت‌الله صافي بعد از نقل اين عنايت ربّاني، از سرّ توفيق خود اين‌گونه رمزگشايي كرده و فرموده است: من فكر مي‌كنم كه اين رزق لذيذ، به خاطر اين بود كه مسلماني را براي «رضاي خدا» از خواب بيدار نكردم و براي آسايش و راحتي خود به مؤمني آزار نرساندم. عزيزان من! ببيينيد كه يك كار كوچك چه اثر بزرگ و خوبي را در پي داشت، امّا كار بايد براي خدا باشد. آن چيزي كه در اينجا خيلي مهم است: «كار براي خدا كردن» است. نيّت و هدف بايد خدايي باشد. من بندة گناهكار هرگز خودم را لايق چنين لطف و احساني نمي‌ديدم، ولي همين كه يك وجب به طرف خدا رفتم، او هم عنايت كرد و جلوه‌اي از مهرباني‌اش را براي من نمايان ساخت. حال شما تصور كنيد، اگر كسي تقواي مستمر داشته باشد و دائماً در فكر جلب رضاي پروردگارش باشد، آن وقت پروردگار با او چه معامله‌اي خواهد كرد؟!4<br />
<br />
          سوغات سفر<br />
<br />
در اينجا چند دستورالعمل از مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني به دوستان امام زمان(ع) كه سوغات سفر و سير الي الله آن بزرگوار است تقديم مي‌شود:<br />
1. فرستادن روزانه 110 صلوات: فاضل ارجمند جناب حجت‌الاسلام دكتر مرتضي آقاتهراني در كتاب «سوداي روي دوست» آورده است كه: حضرت استاد، ذكر صلواتي را به اين شكل توصيه كردند: «اللّهم صلّ علي محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم و فرجنا بهم» كه بسيار به جاست روزانه 110 صلوات به همين صورت به وجود مقدس حضرت وليّ‌عصر(ع) هديه و تقديم شود، بدان اميد كه به بركت اين صلوات، راهي به سوي وصال آن حضرت گشوده و گشاده گردد.5<br />
2. ذبح گوسفند به نيّت سلامتي امام عصر(ع): در روايات فراواني از اهل بيت(ع) آمده كه پرداخت صدقه رفع قضا و بلا مي‌كند. از اين رو ارادتمندان آن حضرت كه سلامتي آن وجود مقدّس، مهم‌ترين آرزو و آرمان آنان است، سزاوار است كه پيش و بيش از هر چيز و هر كس، براي سلامتي آن حضرت صدقه دهند. اگر چه ارادة الهي بر حفظ و بقاي آن آخرين ذخيرة الهي قرار گرفته و خداوند خود، آن عزيز را از هرگونه گزندي حفظ خواهد كرد؛ امّا پرداخت صدقه براي سلامتي آن جناب موجب جلب و جذب عنايات حضرت حق و حجّت حيّ نسبت به شخص صدقه دهنده<br />
خواهد شد. مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني در اين راستا اين‌گونه توصيه مي‌كردند: هر روز قدري صدقه براي سلامتي آقا كنار بگذاريد، وقتي پول آن قابل توجّه شد، گوسفندي را به نيّت سلامتي امام عصر(ع) ذبح كرده، ميان فقراي شيعه و متديّن به آقا تقسيم كنيد.6<br />
3. زيارت سيّدالشّهداء(ع): او كه خود تجربيات فراواني از اين زيارت و سرسپردگي به آستان<br />
امام حسين(ع) داشت و نمونه‌اي از آن در مطلع مقاله آمد، دراين‌باره چنين مي‌فرمودند: «يكي از مستحبّاتي كه در راه استكمال نفس خيلي مؤثر است، زيارت سيّدالشّهداء(ع) است. زيرا امام حسين(ع) «باب الحجّـ［» است؛ يعني اگر خواستي با امام زمان(ع) ارتباط برقرار كني، بايد از در حسين(ع) وارد شوي. زيارت آن حضرت خيلي مهم است. از دور هم كه شده سلامي بدهيم و عرض ارادتي بكنيم.<br />
گرچه دوريم به ياد تو سخن مي‌گوييم<br />
بُعد منزل نبود در سفر روحاني<br />
زيارت راه كمال را هموار مي‌كند. شبانه روزي نگذرد كه دست كم يك سلام به امام حسين(ع) ندهيم. من اين نكته را به عنوان يادگاري عرض مي‌كنم تا هر وقت يادتان آمد، برايم طلب آمرزش كنيد. امام حسين(ع) «باب الله» و «باب الحجّـ［» است و انسان بايد در طول شبانه‌روز، هر چند يك مرتبه و هر چند با يك سلام، آن حضرت را زيارت كند».7<br />
<br />
          وصيت‌نامة ولايي<br />
<br />
و اينك فرازهايي از وصيت‌نامة ولايي حضرت آيت‌الله صافي اصفهاني(ره): «خداوندا، گوشت و خون و استخوان من به وحدت و يگانگي و بي‌همتايي وجود تو شهادت مي‌دهد. [همچنين&#93; به پيغمبري خاتم‌الانبياء، حضرت سيّد الكونين و رسول الثقلين، محمّد مصطفي(ص) و به امامت جوهر اخلاص، امّ‌الكتاب و فصل الخطاب، باب اليقين و امام المتّقين، علي بن ابي‌طالب(ع) و يازده فرزند معصومش كه يكي پس از ديگري جانشينان بر حقّ پيغمبر اكرم(ص) مي‌باشند [خصوصاً&#93; دوازدهمين آنها، كوكب درّي آسمان امامت حضرت بقيّـ［الله الاعظم، حجّـ［ بن‌الحسن العسكري(ع) كه به امر و مشيّت پروردگار قادر متعال در پس پردة غيبت به سر مي‌برد، تا زماني كه ارادة حقّ متعال بر ظهورش تعلّق بگيرد و جهان را پر از عدل و داد كند. إن‌شاءالله تعاليخداوندا، تو را شاهد مي‌گيرم كه زندگي را با نام تو شروع كردم و ميل من اين بود كه در راه تو به سوي تو قدم بردارم. تو را شاهد مي‌گيرم كه وجودم از عشق و محبّت به تو و اولياي تو پايدار است. قلب من به ياد اربابم و صاحب اختيارم، حضرت صاحب‌الامر امام زمان(ع)<br />
زنده است و به محبّتش پاينده. به ولايتش مباهات مي‌كنم و دلباختة جمال زيباي آسماني حضرتش مي‌باشم.<br />
خداوندا، از تو مي‌خواهم با روحي سرشار از محبّت و ولايت خاندان نبوّت و امام زمان(ع) با حضرت ملك‌الموت ملاقات كنم و پروندة زندگي من با نام تو و ياد اولياي گرامي تو بسته شود و اين پرمايه‌ترين توشه‌اي است كه مي‌توان با آن، روزگار قبر و قيامت را به خوبي و خوشي سپري كرد و چراغ پرفروغي است كه در ظلمت قبر و ضيق (تنگناي) لحد و سؤال نكير و منكر، راه را بر ما آسان مي‌گرداند.<br />
اي خوشا آنان كه در فراق حضرتش سوختند و در انتظار وصالش آتش گرفتند و در خواب و خيالش خاموش شدند.<br />
خداوندا، از تو مي‌خواهم كه چنين سرنوشتي را به من عنايت فرمايي تا در حصن حصين تو و در جمع شهدا و صدّيقين و صالحين باشم و «حسن اولئك رفيقاً» كه نهايت آرزوي من رسيدن به مقام رفيع محبّت و همراز شدن با محبّين كوي حضرت محبوب است. اي كاش من نيز در حال و هواي محبّين بودم و در اين تب و تاب‌ها مي‌سوختم و در جمع ياران دلباخته زبانه مي‌كشيدم، خاكستر مي‌شدم و آنگاه با نفسي مطمئن نداي «يا أيّتها النّفس المطمئنّة...» را لبيك مي‌گفتم و براي هميشه خاموش مي‌شدم. اي فرزندان عزيزم و اي نور ديدگانم «محمّد» و «علي»، شما كه در زير لواي زيباي امام زمان(ع) زندگي مي‌كنيد و از خوان پربركت احسان حضرتش حيات مي‌گيريد، بدانيد كه حضرت بقيـ［الله الاعظم(ع) اين ناموس دهر و واسطة خالق و خلق، عزيزترين عزيزي است كه بايد يادش را در دل‌ها زنده كنيد. محبّتش را در قلبتان افزون كنيد. اعمال و رفتار شما بايد به گونه‌اي باشد كه حضرتش را شاد كنيد. مبادا كاري كنيد كه خداي ناكرده قلب نازنينش از شما دلگير شود. آنگاه است كه خدا را به غضب آورده‌ايد. از شما مي‌خواهم و [به شما&#93; سفارش مي‌كنم كه نهال محبّت به علي(ع) و اولاد معصومين‌اش، به خصوص امام زمان(ع) را در دل فرزندان خويش غرس كنيد و آنها را با ولاي اين خاندان تربيت كنيد تا خلف صالحي باشند و دعاگوي شما و باقيات الصالحات. همچنين به شما سفارش مي‌كنم كه علما و طلّاب را اكرام كنيد، زيرا اينها سربازان امام زمان(ع) هستند و اكرام آنها، اكرام امام زمان(ع) است.<br />
اي مبلّغين عزيز دين مبين و اي گويندگان محترم و اي مدّاحان گران‌‌قدر اهل بيت عصمت و طهارت(ع)، و اي صاحبان قلم و اي نويسندگان گرامي، به همة شما سفارش مي‌كنم كه از حضرت وليّ‌عصر، امام زمان(ع) غافل نشويد. روابط خود را با آن حضرت دوستانه و عاشقانه كنيد. نامش را زنده كنيد، عظمتش را بيان كنيد، لطف و كرم و جلال و بزرگي‌اش را گوشزد مردم كنيد، دل‌هاي مردم را به سوي او سوق دهيد، محبّت حضرتش را در قلب‌هاي مردم بكاريد. خودتان [اوّل&#93; با حضرت رفيق شويد [آنگاه&#93; مردم را به رفاقت با حضرت دعوت كنيد. اگر اين نام مبارك با محيط زندگي مردم آميخته شود بالتّبع (به دنبال آن) گناه از زندگي مردم، برداشته مي شود و جاي خود را به اعمال صالح و نيكوكاري به هم‌نوعان خود مي‌دهد. شايد كه بدين ‌وسيله زمينه‌ساز ظهور موفورالسّرور حضرتش باشيد.پروردگارا! كسي جز تو عالِم به اسرار نيست، تو را شاهد مي‌گيرم كه دلم مي‌خواست در زندگي رفتار من با مردم، به خصوص با طلّاب عزيز و علماي اعلام، جز با رضاي تو و خشنودي دل نازنين وليّ تو(ع) شائبه‌اي ديگر در كار نباشد. سعي من بر اين بوده آنچه را كه موجب خوشايند دل محبوب است، انجام دهم. مجالس درس و بحث و موعظه و كرسي درس و ايّاب و ذهاب، همه و همه، صورتي در زير داشت غير از آنچه همه در ظاهر مي‌ديدند (صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي) و آن اين بود كه دلم مي‌خواست سرسپردگي خالصانه‌اي داشته باشم بر درگاه والامقام آستان مقدّس حضرت بقيّـ［الله الاعظم ـ روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه ـ. من به اين سرسپردگي مباهات مي‌كنم و در واقع دلم مي‌خواست سگ سرگردان آستان مقدّسش باشم و در پي جلب رضايت صاحبم؛ كه جان عالميان به فداي يك لاخ موي اين صاحب عزيز و مهربان باد. دلم مي‌خواهد مؤمنين و مؤمنات، اين سگِ روسياه دربار امام زمان(ع) را از دعاي خير فراموش نكنند. در مجالس [ترحيم&#93; كه برگزار مي شود سعي كنيد عظمت، رأفت و عطوفت امام زمان(ع) را گوشزد مردم كنيد و دل‌هاي مردم را به سوي حضرتش سوق دهيد. ذكر مصائب اميرالمؤمنين(ع) و عصمت كبرا، فاطمـ［الزّهرا، اباعبدالله الحسين(ع) بشود تا از بركت اين اسماء متبركّه من هم فيض ببرم.<br />
فرزندان عزيزم، از مردم بخواهيد كه در تشييع جنازة من و بالاي سر قبر من، آنگاه كه مرا سرازير در قبر مي‌كنند و [همچنين&#93; موقعي كه خاك بر بدن من مي‌ريزند بر امام حسين(ع) گريه كنند و مصائب اباعبدالله(ع) را بخوانند تا اين اشك‌ها بر روي خاك قبر من ريخته شود و از بركات آن استفاده كنم. از همة آنها عاجزانه تقاضا دارم كه به محاسن سفيد من رحم كنند و از سر تقصيرات من درگذرند و مرا حلال كنند كه عفو و گذشت، خصلت برگزيدة ائمّة معصوم(ع) ما بوده است. من هم متقابلاً از همة كساني كه در مورد من حرفي زده‌اند و سوءظنّي داشته‌اند و خلافي گفته‌اند يا غيبت و تهمتي زده‌اند، بدون استثنا در مي‌گذرم و رضايت خداي متعال را در آن مي‌بينم كه من از آنها راضي باشم به اين اميد كه در قيامت مورد غفران و رحمت پروردگار عالم قرار گيرم.<br />
فرزندان عزيزم، دلم مي‌خواهد محلّ دفن من در مقبرة علّامة مجلسي(ره) باشد، جايي كه مؤمنين جمع‌اند و فضاي آن با تلاوت قرآن و نماز و دعا معطّر است... .8<br />
حسن صافي اصفهاني 5/12/1373<br />
<br />
<br />
ماهنامه موعود شماره 109<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. www. Safiesfahani.com.<br />
2. حبيب‌اللهي، محمود، سوخته دلي غريب، صص 35ـ58، يادنامة آيت‌الله صافي، نشر كوثر.<br />
3. صافي، شيخ حسن، اكسير اعظم در سير و سلوك، ص 5.<br />
4. سوخته دلي غريب، صص 61ـ69.<br />
5. آقاتهراني، مرتضي، سوداي روي دوست، ص 70.<br />
6. همان، صص 71ـ72.<br />
7. صافي، شيخ حسن، طلب يار، ص 63، نشر دارالصادق.<br />
8. اكسير اعظم، صص 98ـ105.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بيان احوال و زندگاني آيت‌الله شيخ حسن صافي اصفهاني(ره)<br />
<br />
عبدالحسن بزرگمهرنيا<br />
<br />
<br />
عارف واصل، فقيه صاحب‌دل، سالك الي الله و شيدايي حضرت بقيّـةالله(ع)، مرحوم آيت‌الله حاج شيخ حسن صافي اصفهاني(ره) در سال 1298 در خطّة ولايتمدار اصفهان ـ خاستگاه جمعي از خوبان و عالمان ربّاني نظير علّامه مجلسي، آيت‌الله سيّد محمّدتقي اصفهاني (صاحب مكيال المكارم)، آيت‌الله ميرزا محمّدباقر فقيه ايماني و علّامه ميرجهاني و ديگر ستارگان سپهر سلوك الي الله ـ به دنيا آمد.<br />
پدرش مرحوم «حاج شيخ نصرالله» ملبّس به لباس روحانيت بود امّا به شغل و پيشة صحّافي كُتب مذهبي اشتغال داشت و در نجف اشرف نزد مرحوم علّامه اميني كار مي‌كرد و فراوان مورد علاقه و عنايت آن علّامه دوران و فاني در ولايت اميرمؤمنان(ع) بود.<br />
حاج نصرالله بنابر آنچه كه دربارة وي آمده، بسيار پرهيزكار و اهل ذكر و معرفت و كرامت بود. او پاي‌بندي فراواني به آداب و سنن ديني و اشتياق و ابتهاج زيادي به زيارات معصومين(ع) خصوصاً زيارتِ عاشورا داشت. چنانچه بعدها اين خصلت‌هاي زيبا در فرزند او نيز آشكار شد.<br />
اين بندة خوب خدا در سال 1344 شمسي در نجف اشرف درگذشت و به خاطر معنويت ممتازي كه داشت، پس از تشييع جنازة باشكوهي كه با انبوه و اندوه علما و فضلا و مراجع همراه بود؛ با اقامة نماز توسط مرجع اعلاي ديني حضرت آيت‌الله العظمي خويي در وادي‌السّلام در كنار مقبرة پيامبران خدا، حضرت هود و صالح(ع) به خاك سپرده شد.<br />
مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني(ره) تحصيلات ابتدايي خود را تا سوم دبيرستان در اصفهان گذراند. در دورة دبيرستان به خاطر هوش سرشار و مراتب ممتاز اخلاقي و كم‌حرفي و ادبِ فراوان به عنوان شاگردي شايسته، مورد اعتنا و احترام استادان و ديگر دوستان خود بود.<br />
در اين دوره بود كه به خاطر كشش‌هاي روحي و جاذبه‌هاي فطري و همچنين راهنمايي‌ها و ارشادات و تشويق و ترغيب‌هاي مردي كاردان و گوهرشناس كه خود از زاهدان زمان و ره‌شناسان راست‌كردار روزگار بود، وارد رشتة علوم ديني شد و شاگردي مكتب امام صادق(ع) و سربازي امام زمان(ع) را با جان و دل پذيرفت و گردن نهاد و گمشدة خود را در تفكّر در فضاي فقه آل محمّد يافت. آن بزرگواري كه اوّلين جرقّه‌هاي اين انتخاب مسئولانه را در هيزم وجود اين شاگرد شايسته به درستي تشخيص داد، «مرحوم حاج شيخ احمد حاجي نجف‌آبادي» بود.1 البته رها كردن تحصيلات دبيرستان و ورود به حوزة علميّة اصفهان براي فقيه بزرگوار ما به راحتي صورت نگرفت و به آساني به كف نيامد.<br />
او در راه رسيدن به آرمان آسماني خود هزينه‌اي هنگفت را تنها به خاطر سربازي حضرت وليّ‌عصر(ع) پرداخت كه داستان اين انتخاب سرنوشت‌ساز را به جهت نكته‌هاي آموزندة آن در اينجا مي‌آوريم.<br />
قبل از آوردن اصل داستان شايان يادآوري است كه مرحوم علّامه صافي، فردي فوق‌العاده كتوم و رازنگهدار بود و از نقل قضايا و قصّه‌هايي كه به نحوي براي او فضيلت يا كرامتي محسوب مي‌شد، به شدّت پرهيز مي‌كرد، امّا حكايت ذيل را به خاطر جنبه‌هاي آموزنده‌اي كه بر آن مترتّب بود، براي فرزندان خود نقل كرده و قبل از گفتن داستان، هدفش را از نقل آن اين‌گونه بيان نموده است: «من اين قصّه را فقط به خاطر جنبه‌هاي آموزنده‌اي كه دارد براي شما مي‌گويم:<br />
ـ اوّل آنكه انسان بايد در راه صحيحي كه انتخاب كرده است، مقاوم و پايدار باشد؛<br />
ـ دوم آنكه اگر در راه اطاعت پروردگار مشكلي براي انسان روي داد، بايد با دعا و توسّل به اهل بيت(ع) از آنان بخواهد كه او را كمك نمايند؛<br />
ـ و ديگر آنكه مي‌خواهم اهميّت و اثر فوق‌العادة زيارت عاشورا را براي شما بگويم».<br />
<br />
         ورود در وادي نور<br />
<br />
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد<br />
يا دل رسد به جانان، يا جان ز تن برآيد<br />
هنگامي كه در نوجواني تصميم به تحصيل علوم ديني گرفتم، با واكنش شديد پدر و مادر و ساير اقوام و خويشان روبه‌رو شدم. علّت اين مخالفت هم ترس از حكومت وقت و جوّ ضدّ ديني و فضاي نابه‌سامان ضدّ طلبگي در زمان رضاخان بود.<br />
خلاصه آنكه همة خويشان و بستگان ـ به خاطر اين انتخاب ـ با من متاركه كردند تا بدانجا كه مرا به منزل خود هم راه نمي‌دادند. از منزل پدر رانده و از همه جا مانده شده بودم و هيچ مستمرّي و مساعدتي از هيچ جا و هيچ كس دريافت نمي‌كردم. دائماً خويشان، گِردِ هم جمع شده و همراه پدر و مادر، براي انصراف من طرح و نقشه مي‌ريختند و افرادي را واسطه كرده، با تهديد و تطميع و خواهش و التماس از من مي‌خواستند كه از اين راه برگردم. غافل از آنكه من حتّي فكر بيرون آمدن<br />
از طلبگي را به ذهن خود نيز راه نمي‌دادم.<br />
به هر حال حجره‌اي در مدرسة نوريّة اصفهان گرفتم و مشغول به درس و بحث شدم. به خاطر فقر و ناداري پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها براي به دست آوردن قوت لايموتي به بيرون از شهر مي‌رفتم و با كارگري، پول ناچيزي به دست مي‌آوردم و با آن، هفته‌ها را با نان خالي و خشك و كپك زده و آب سپري مي‌كردم. همة ناملايمات روزگار در راه هدف مقدّس من، قابل تحمّل و پذيرفتني شده بود و نسبت به آنها بي‌اعتنا و شكيبا شده بودم؛ تنها چيزي كه مرا خيلي رنج مي‌داد و آزرده مي‌ساخت و نمي‌توانستم بار گناه آن را به دوش كشم، عدم رضايت پدرم بود. از ناراحتي او نگران بودم و زجر مي‌كشيدم و قرار نداشتم.<br />
براي جلب رضايت او، به هر دري زدم، امّا سودي نداشت؛ از معتمدين محل گرفته تا برخي از علماي اصفهان. امّا نه تنها او راضي نشد بلكه بر لجاجت و سرسختي‌اش افزود. براي رفع اين مشكل، راز و نيازها و گريه‌ها و سوزها داشتم. چه شب‌هايي را كه تا به صبح بيدار ماندم و به دعا و نماز مشغول شدم، شايد فرجي فرا رسد، امّا در ارادة پدر هيچ تأثيري نداشت. بيش از يك سال اين وضعيت به طول انجاميد و من بر سر دوراهي، سرگردان مانده بودم؛ يا ترك تحصيل و جلب رضايت پدر يا ادامة تحصيل و بي‌توجهي به رضايت او.<br />
<br />
        زيارت عاشورا<br />
<br />
شبي از شب‌هاي سرد زمستان، نزديك سحر بيدار شدم و نماز شبي خواندم و دوباره و چندباره رضايت پدر را از خداي متعال طلبيدم و عرضه داشتم: «خدايا! من راه تو را انتخاب كردم و در اين راه از همه چيز گذشتم. امّا از ناراحتي و نارضايتي پدرم نمي‌توانم بگذرم. تو راضي مشو كه من به اين جهت از دربار امام زمان(ع) دور شوم و عمري در بي‌راهه سرگردان بمانم».<br />
بعد از نماز با خاطري غمناك در آن حجرة نمور و نمناك، كفش‌هايم را زير سر نهادم و عبايم را زيرانداز و روانداز كردم و به خواب فرو رفتم. در خواب ديدم كه آسمان پر از ملائكه است و همه به تسبيح خداي متعال مشغول‌اند. ناگهان صدايي بلند شنيدم كه مي‌گفت: «زيارت عاشورا، زيارت عاشورا!» در اين وقت ديدم كه همة فرشتگان، كاغذي از نور به دست گرفته و يك صدا و هم‌نوا از روي كاغذ نور، زيارت عاشورا مي‌خوانند و من با خوشحالي از خواب پريدم. بلافاصله وضويي گرفتم و تا اذان صبح قدري قرآن خواندم. بعد از نماز، نيّت كردم كه تا چهل روز به قصد جلب رضايت پدر، زيارت عاشورا بخوانم و از همان روز شروع كردم. هر روزي كه مي‌گذشت منتظر نتيجة آن بودم، امّا متأسّفانه كوچك‌ترين نرمشي از ناحية پدر نسبت به خود احساس نمي‌كردم. روزها يكي پس از ديگري گذشت تا اينكه شب سي و نهم فرا رسيد، امّا باز نشانه‌اي از تغيير و تحوّل ديده نشد. براي آگاهي از نتيجه، يكي از طلبه‌ها را روز سي و نهم نزد پدر فرستادم امّا او نيز نااميدانه برگشت و گفت: «اوضاع، وخيم‌تر و مخالفت پدرت شديدتر شده است». عصر همان روز قاصدي از نزد پدر پيش من آمد و پيغام آورد كه پدرت مي‌گويد: «اگر دست از طلبگي برنداشتي تو را عاقّ مي‌كنم و ديگر فرزند من نيستي. بيا و از خدا بترس و به حرف من گوش بده!»<br />
با اين پيغام پدر، ضعف شديدي بر من عارض شد، به حدّي كه بدنم مي‌لرزيد. توان خود را از دست دادم و از درس و غذا و عبادت افتادم و خلاصه به آخر خط رسيدم.<br />
<br />
        آن شب قدر<br />
<br />
آن روز را نيز با دل‌شكستگي خاصّي سپري كردم تا شب چهلم فرا رسيد و در اين شب بود كه:<br />
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند<br />
واندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند<br />
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي<br />
آن شب قدر كه آن تازه براتم دادند<br />
آري، آن شب خواب ديدم كه همان منادي شب اوّل ـ كه مرا به زيارت عاشورا دعوت مي‌كرد ـ با همان آهنگ و صدا اين آيه را مي‌خواند: «يرفع الله الّذين ءامنوا منكم و الّذين اُوتوا العلم درجاتٍ؛ يعني خداوند درجات و مقامات كساني را كه ايمان آورده‌اند و به آنان علم و دانش داده شده است، بالا مي‌برد» و فرشتگان نيز هم‌نواي با او اين آيه را تكرار مي‌كنند. آنگاه از آسمان باران باريد و همان منادي شروع به تلاوت سورة نصر كرد: «بسم الله الرّحمن الرّحيم ٭ اذا جاء نصرالله و الفتح و...»<br />
از خواب برخاستم ديدم آسمان تازه شروع به باريدن كرده است. منتظر تحوّل عظيمي در زندگي خود بودم. وضويي گرفتم و نافلة شب را با تني تب‌دار و بدني بيمار خواندم. تنها اميد من به واپسين و چهلمين زيارت بود. آن را نيز با توجّه خواندم.<br />
تازه از زيارت، فارغ شده بودم كه ناگهان صداي مرحوم پدرم آقا نصرالله را از پشت در حجره شنيدم كه داشت سورة نصر را زمزمه مي‌كرد: «إذا جاء‌ نصرالله و الفتح» و به طرف حجرة من مي‌آمد. به آهستگي در حجره را باز كرد و در درگاه در با قيافه‌اي مهربانانه و با يك دنيا نرمي و نوازش نگاهي به من انداخت و گفت: «حسنم تويي؟!» گفتم: بله پدرجان! نگاهي ديگر به حال من و گوشه و كنار حجره كرد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و بغض گلويش را مي‌فشرد گفت:<br />
شب‌ها كجا مي‌خوابي؟<br />
گفتم: همين‌جا، روي حصير!<br />
گفت: زير سرت چه مي‌گذاري؟<br />
گفتم: كفش‌هايم را با يك بقچة‌ كوچك!<br />
گفت: با سرما چه مي‌كني؟<br />
گفتم: مي‌سازم.<br />
گفت: چه مي‌خوري؟<br />
گفتم: نان خشكي و آبي، گاهي هم مقداري سركه. الحمدالله ربّ العالمين، خدا روزي‌رسان است!<br />
در اين هنگام بود كه بغض پدر تركيد و شروع كرد به بلند بلند گريه كردن و مرا سخت در آغوش گرفت و سرم را به سينه چسبانده و هي گريه كرد و مي‌گفت: حسنم مرا ببخش!، من اشتباه كردم!<br />
نمي‌دانم كه چه شد كه او يك شبه متحوّل گرديد؟ خوابي ديده بودند يا توسّلي داشتند، من نمي‌دانم، امّا بي‌هيچ چيز نبود. مرحوم پدر بر نماز شب و زيارت عاشورا مداومت داشتند.<br />
بعد از كرامت زيارت عاشورا و عنايت سيّدالشّهداء(ع) وضع خوراك و پوشاك و از همه مهم‌تر وضعيّت روحي من خوب شد. آري اين زيارت عاشورا بود كه دل مردي اين‌چنين را كه هيچ كس نمي‌توانست در او نفوذ و تأثير كند، نسبت به من نرم و مهربان ساخت و معجزه‌آسا او را دگرگون كرد تا بدان حد كه از آن پس مانند شاگردي در برابر استاد، احترام مرا داشت.<br />
من با چشم خود ديدم كه اين زيارت، آهن را ذوب كرد و بزرگ‌ترين گره كور زندگي مرا ـ كه دست بشر از باز كردن آن عاجز مانده بود ـ باز كرد.<br />
منِ حقيرِ سراپا تقصير در اينجا به شما وصيّت مي‌كنم كه از زيارت عاشورا غفلت نكنيد. اين زيارت مانند يك «كليد طلايي» است كه اگر با اخلاص خوانده شود، هر درِ بسته‌اي را به روي شما باز مي‌كند و من در اين راه تجربه‌هاي زيادي دارم كه مجالِ گفتن آن نيست. شما هم به نسل‌هاي آينده اين مطلب را وصيّت كنيد كه [عمل به آن] دنيا و آخرت را آباد مي‌كند.2<br />
آري علّامه صافي با اين عشق و ارادت به سلك روحانيت پيوست، امّا چيزي از اين آرامش روحي او نگذشته بود كه او را با جمعي ديگر از طلّاب به خدمت سربازي بردند. او كه از نوجواني نشان افتخار سربازي امام زمان(ع) را به سينه چسبانده بود، از اين فرصت و فضا در جهت خودسازي خود بهره‌برداري‌هاي فراواني كرد و سختي‌هاي سربازي ـ كه داستاني دراز دارد ـ پولاد وجود او را در بوتة حوادث آبديده كرد كه ارادة مردان حق، اين بازي‌ها را به چيزي نمي‌خرد.<br />
فقيه فرزانة ما پس از بازگشت از خدمت سربازي، با عزمي جزم به حوزة علمية اصفهان پيوست و در سال 1320 راهي حوزة علمية قم گرديد. در قم، خدمت آيت‌الله سيّد محمّدتقي خوانساري(ره) رسيد و اخلاق را از آن تنديس تقوا و مردِ خدا آموخت و مورد عنايت آن جناب واقع شد.<br />
درس تفسير را همراه استاد شهيد مطهري به صورت خصوصي نزد آيت‌الله احمد خوانساري فرا گرفت و در اينجاست كه به هجرتي سازنده، هدايت مي‌شود. او براي استفاده‌هاي علمي و معنوي و سلوكي و كسب مدارج بالاتر راهي نجف مي‌گردد كه اقامت او در آستان آسماني و بارگاه بلند اميرمؤمنان(ع) نزديك 30 سال به درازا مي‌انجامد و از بركت هم‌نشيني با آن مضجع شريف و كوثر ولايت به مراتب عالي علم و عرفان دست مي‌يابد.<br />
از استادان علمي او در نجف مي‌توان از حضرات آيات شيخ محمّد كاظم شيرازي، سيّد عبدالهادي شيرازي، سيّد محسن حكيم و سيّد ابوالقاسم خويي نام برد و از استادان اخلاقي او مي‌توان حضرات آيات سيّد محمدتقي خوانساري در قم و سيّد جمال‌الدّين گلپايگاني و سيّد عبدالهادي شيرازي در نجف را برشمرد.<br />
لازم به يادآوري است كه آن فقيه بزرگوار هيچ‌گونه استاد سلوكي خاصّي نداشته و تنها در محضر همين مردان حق، استفاده‌هاي اخلاقي و بهره‌هاي معنوي برده است. با تأمّل در زندگي و منش و مرام و سير و سلوك آن بزرگوار مي‌توان اصول عملي ايشان را در اين طريق، چهار محور زير دانست:<br />
1. عمل به دستورهاي شريعت مقدّس تا آخرين نفس،<br />
2. محبّت داشتن به خدا و اولياي او،<br />
3. توسّل به ذوات مقدّسة معصومان(ع)،<br />
4. تسليم مطلق و بي‌قيد و شرط در برابر معصومان(ع).3<br />
باري، اين عارف صاحب‌دل در سال 1350، پس از فوت مرحوم آيت‌الله طبيب‌زاده، بنا به دعوت علما و مردم اصفهان و فرمان استاد عالي‌قدرش مرحوم حضرت آيت‌الله العظمي خويي به اصفهان بازگشت و تدريس، تفسير، اخلاق و خطابه را آغاز كرد. با درگذشت حضرت آيت‌الله خادمي و حضرت آيت‌الله مهدوي، زعامت حوزة كهنسال آن سامان به ايشان واگذار گرديد و سفرة پربركت فقه و اصول و دروس خارج ايشان نيز گشوده شد.<br />
از حضرت آيت‌الله صافي اصفهاني آثاري چند در حوزه‌هاي فقه و اصول، اقتصاد اسلامي و اخلاق بر جاي مانده كه برخي از آنها به همّت فرزندان ايشان به چاپ رسيده است و در اينجا مجال پرداختن به آنها نيست. امّا در يكي از شماره‌هاي پيشين مجلة موعود شرح حال مختصري از ايشان به همراه گفتاري، تحت عنوان «از امام زمان(ع) چه بخواهيم؟» به قلم نگارنده به چاپ رسيده است.<br />
سرانجام روح پاك اين فقيه فرزانه، عارف واصل، استاد اخلاق و شيدايي امام زمان(ع) در نزديكي‌هاي صبح جمعه 7/7/1374 به ملكوت اعلي پيوست و با تشييعي بي‌نظير بنا به وصيّت آن مرحوم در كنار مقبرة علّامه مجلسي به خاك سپرده شد. رحمت خداوند بر او باد.<br />
در اينجا كرامتي را كه نسبت به آن فقيه بزرگوار در مسجد سهله روي داده است و نشان‌دهندة عنايت حضرات معصومان(ع) به وي مي‌باشد مي‌آوريم و سخن را با فرازهايي از وصيت‌نامة ولايي و چند دستورالعمل از آن سالك الي الله به پايان مي‌بريم.<br />
<br />
         مائدة آسماني<br />
<br />
زماني كه در نجف بودم، معمولاً شب‌هاي چهارشنبه به مسجد سهله مشرّف مي‌شدم. شب چهارشنبه‌اي ابتدا از نجف به مسجد كوفه رفتم و نماز و اعمال و آداب آن مسجد را به جا آوردم و ديرهنگام با پاي پياده از آنجا به طرف مسجد سهله به راه افتادم. راهي نسبتاً طولاني و همچنين بياباني ترسناك و تاريك و خطرآفرين بود. نمي‌دانم چرا آن شب، تاريكي و تنهايي و طولاني بودن راه اصلاً به خيال من خطور نكرد؟ باري به راه افتادم. وقتي كه به مسجد سهله رسيدم، آخرهاي شب بود. مسجد بسيار خلوت و من هم شديداً تشنه و گرسنه و خسته بودم به حدّي كه توان ايستادن نداشتم و ماهيچه‌هاي بدنم مي‌لرزيد.<br />
با كليددار مسجد ـ مرحوم سهلاوي ـ كه مردي بسيار متّقي و اهل دل بود، خيلي رفاقت داشتم و بسياري از شب‌هاي چهارشنبه را با او مي‌گذراندم.<br />
آن شب چون ديروقت بود و مي‌دانستم كه ايشان خوابيده‌اند، مزاحم او نشدم. لذا تنها براي رضاي خدا و براي اينكه مؤمني را براي چند لقمه غذا بيدار نكرده باشم، گرسنگي را تحمّل كردم و سراغ او نرفتم. با اينكه با آن مرحوم اصلاً رودربايستي نداشتم و اگر او را بيدار هم مي‌كردم ناراحت نمي‌شد بلكه شايد خوشحال هم مي‌شد. به هر حال وارد مسجد شدم و از آنجايي كه خيلي به اذان صبح نمانده بود، كنار ديوار با حالت ضعف و ناتواني به نماز ايستادم. دو ركعت نماز خواندم و پيشاني‌ام را به سجدة شكر نهادم. همين كه سر از سجده برداشتم، ديدم مردي عربي در حالي كه عرقچيني سفيد بر سر و شال سبزي بر كمر دارد نزد من آمد و مرا به نام صدا زد و يك سيني كه در آن يك بشقاب برنج و قيمه و جام آبي بسيار گوارا و سرد ـ امّا بدون يخ ـ بود به من داد و فرمود: «كُلْ»! (يعني بخور!)<br />
من عرض كردم: من أين هذا العشا؟ (يعني اين غذا از كجا آمده است؟)<br />
فرمود: «من عند الله، انّ الله يرزق من يشاء بغير حساب؛ از طرف خداوند. به درستي كه خداوند به هر كس كه بخواهد، بي‌حساب روزي مي‌دهد».<br />
و به دنبال آن فرمود: «أنت تعبان، جوعان، عطشان، كل و صلّ؛ تو خسته، گرسنه و تشنه‌اي، اين غذا را بخور و بعد نماز بخوان!».<br />
من به خاطر خستگي و تشنگي و گرسنگي [از همه چيز غافل شدم]. از ايشان تشكّري كردم و مشغول خوردن غذا شدم. بر اثر غفلت، اصلاً نفهميدم او كه بود؟ از كدام طرف رفت؟ نام مرا از كجا مي‌دانست؟ از كجا فهميده بود كه من تشنه و گرسنه و خسته‌ام؟<br />
خلاصه آن غذا به قدري در كام من لذيذ و گوارا بود كه در تمام عمرم غذايي به اين گوارايي نخورده بودم. هنوز لذّت آن را زير زبانم احساس مي‌كنم. بعد از آن مائدة آسماني، طعم و مزة هر غذايي در دهانم تبديل به مزة همان غذاي دلپذير و غيرمنتظره مي‌شود و غالباً هنگام غذا خوردن حالت خاصّي در من ايجاد مي‌شود كه ناخودآگاه به سوي دعا و نماز و عبادت برانگيخته مي‌شوم.<br />
بعد از خوردن غذا با نيرو و نشاط فوق‌العاده‌اي به نماز ايستادم و از پيرامون خود غافل بودم. تازه بعد از نماز بود كه متوجه شدم كه اي داد! او كه بود و اين غذا از كجا آمده بود. آخر در آن تاريكي شب در مسجد سهله و اطراف آن مغازه‌اي نبود!مرحوم آيت‌الله صافي بعد از نقل اين عنايت ربّاني، از سرّ توفيق خود اين‌گونه رمزگشايي كرده و فرموده است: من فكر مي‌كنم كه اين رزق لذيذ، به خاطر اين بود كه مسلماني را براي «رضاي خدا» از خواب بيدار نكردم و براي آسايش و راحتي خود به مؤمني آزار نرساندم. عزيزان من! ببيينيد كه يك كار كوچك چه اثر بزرگ و خوبي را در پي داشت، امّا كار بايد براي خدا باشد. آن چيزي كه در اينجا خيلي مهم است: «كار براي خدا كردن» است. نيّت و هدف بايد خدايي باشد. من بندة گناهكار هرگز خودم را لايق چنين لطف و احساني نمي‌ديدم، ولي همين كه يك وجب به طرف خدا رفتم، او هم عنايت كرد و جلوه‌اي از مهرباني‌اش را براي من نمايان ساخت. حال شما تصور كنيد، اگر كسي تقواي مستمر داشته باشد و دائماً در فكر جلب رضاي پروردگارش باشد، آن وقت پروردگار با او چه معامله‌اي خواهد كرد؟!4<br />
<br />
          سوغات سفر<br />
<br />
در اينجا چند دستورالعمل از مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني به دوستان امام زمان(ع) كه سوغات سفر و سير الي الله آن بزرگوار است تقديم مي‌شود:<br />
1. فرستادن روزانه 110 صلوات: فاضل ارجمند جناب حجت‌الاسلام دكتر مرتضي آقاتهراني در كتاب «سوداي روي دوست» آورده است كه: حضرت استاد، ذكر صلواتي را به اين شكل توصيه كردند: «اللّهم صلّ علي محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم و فرجنا بهم» كه بسيار به جاست روزانه 110 صلوات به همين صورت به وجود مقدس حضرت وليّ‌عصر(ع) هديه و تقديم شود، بدان اميد كه به بركت اين صلوات، راهي به سوي وصال آن حضرت گشوده و گشاده گردد.5<br />
2. ذبح گوسفند به نيّت سلامتي امام عصر(ع): در روايات فراواني از اهل بيت(ع) آمده كه پرداخت صدقه رفع قضا و بلا مي‌كند. از اين رو ارادتمندان آن حضرت كه سلامتي آن وجود مقدّس، مهم‌ترين آرزو و آرمان آنان است، سزاوار است كه پيش و بيش از هر چيز و هر كس، براي سلامتي آن حضرت صدقه دهند. اگر چه ارادة الهي بر حفظ و بقاي آن آخرين ذخيرة الهي قرار گرفته و خداوند خود، آن عزيز را از هرگونه گزندي حفظ خواهد كرد؛ امّا پرداخت صدقه براي سلامتي آن جناب موجب جلب و جذب عنايات حضرت حق و حجّت حيّ نسبت به شخص صدقه دهنده<br />
خواهد شد. مرحوم آيت‌الله صافي اصفهاني در اين راستا اين‌گونه توصيه مي‌كردند: هر روز قدري صدقه براي سلامتي آقا كنار بگذاريد، وقتي پول آن قابل توجّه شد، گوسفندي را به نيّت سلامتي امام عصر(ع) ذبح كرده، ميان فقراي شيعه و متديّن به آقا تقسيم كنيد.6<br />
3. زيارت سيّدالشّهداء(ع): او كه خود تجربيات فراواني از اين زيارت و سرسپردگي به آستان<br />
امام حسين(ع) داشت و نمونه‌اي از آن در مطلع مقاله آمد، دراين‌باره چنين مي‌فرمودند: «يكي از مستحبّاتي كه در راه استكمال نفس خيلي مؤثر است، زيارت سيّدالشّهداء(ع) است. زيرا امام حسين(ع) «باب الحجّـ［» است؛ يعني اگر خواستي با امام زمان(ع) ارتباط برقرار كني، بايد از در حسين(ع) وارد شوي. زيارت آن حضرت خيلي مهم است. از دور هم كه شده سلامي بدهيم و عرض ارادتي بكنيم.<br />
گرچه دوريم به ياد تو سخن مي‌گوييم<br />
بُعد منزل نبود در سفر روحاني<br />
زيارت راه كمال را هموار مي‌كند. شبانه روزي نگذرد كه دست كم يك سلام به امام حسين(ع) ندهيم. من اين نكته را به عنوان يادگاري عرض مي‌كنم تا هر وقت يادتان آمد، برايم طلب آمرزش كنيد. امام حسين(ع) «باب الله» و «باب الحجّـ［» است و انسان بايد در طول شبانه‌روز، هر چند يك مرتبه و هر چند با يك سلام، آن حضرت را زيارت كند».7<br />
<br />
          وصيت‌نامة ولايي<br />
<br />
و اينك فرازهايي از وصيت‌نامة ولايي حضرت آيت‌الله صافي اصفهاني(ره): «خداوندا، گوشت و خون و استخوان من به وحدت و يگانگي و بي‌همتايي وجود تو شهادت مي‌دهد. [همچنين] به پيغمبري خاتم‌الانبياء، حضرت سيّد الكونين و رسول الثقلين، محمّد مصطفي(ص) و به امامت جوهر اخلاص، امّ‌الكتاب و فصل الخطاب، باب اليقين و امام المتّقين، علي بن ابي‌طالب(ع) و يازده فرزند معصومش كه يكي پس از ديگري جانشينان بر حقّ پيغمبر اكرم(ص) مي‌باشند [خصوصاً] دوازدهمين آنها، كوكب درّي آسمان امامت حضرت بقيّـ［الله الاعظم، حجّـ［ بن‌الحسن العسكري(ع) كه به امر و مشيّت پروردگار قادر متعال در پس پردة غيبت به سر مي‌برد، تا زماني كه ارادة حقّ متعال بر ظهورش تعلّق بگيرد و جهان را پر از عدل و داد كند. إن‌شاءالله تعاليخداوندا، تو را شاهد مي‌گيرم كه زندگي را با نام تو شروع كردم و ميل من اين بود كه در راه تو به سوي تو قدم بردارم. تو را شاهد مي‌گيرم كه وجودم از عشق و محبّت به تو و اولياي تو پايدار است. قلب من به ياد اربابم و صاحب اختيارم، حضرت صاحب‌الامر امام زمان(ع)<br />
زنده است و به محبّتش پاينده. به ولايتش مباهات مي‌كنم و دلباختة جمال زيباي آسماني حضرتش مي‌باشم.<br />
خداوندا، از تو مي‌خواهم با روحي سرشار از محبّت و ولايت خاندان نبوّت و امام زمان(ع) با حضرت ملك‌الموت ملاقات كنم و پروندة زندگي من با نام تو و ياد اولياي گرامي تو بسته شود و اين پرمايه‌ترين توشه‌اي است كه مي‌توان با آن، روزگار قبر و قيامت را به خوبي و خوشي سپري كرد و چراغ پرفروغي است كه در ظلمت قبر و ضيق (تنگناي) لحد و سؤال نكير و منكر، راه را بر ما آسان مي‌گرداند.<br />
اي خوشا آنان كه در فراق حضرتش سوختند و در انتظار وصالش آتش گرفتند و در خواب و خيالش خاموش شدند.<br />
خداوندا، از تو مي‌خواهم كه چنين سرنوشتي را به من عنايت فرمايي تا در حصن حصين تو و در جمع شهدا و صدّيقين و صالحين باشم و «حسن اولئك رفيقاً» كه نهايت آرزوي من رسيدن به مقام رفيع محبّت و همراز شدن با محبّين كوي حضرت محبوب است. اي كاش من نيز در حال و هواي محبّين بودم و در اين تب و تاب‌ها مي‌سوختم و در جمع ياران دلباخته زبانه مي‌كشيدم، خاكستر مي‌شدم و آنگاه با نفسي مطمئن نداي «يا أيّتها النّفس المطمئنّة...» را لبيك مي‌گفتم و براي هميشه خاموش مي‌شدم. اي فرزندان عزيزم و اي نور ديدگانم «محمّد» و «علي»، شما كه در زير لواي زيباي امام زمان(ع) زندگي مي‌كنيد و از خوان پربركت احسان حضرتش حيات مي‌گيريد، بدانيد كه حضرت بقيـ［الله الاعظم(ع) اين ناموس دهر و واسطة خالق و خلق، عزيزترين عزيزي است كه بايد يادش را در دل‌ها زنده كنيد. محبّتش را در قلبتان افزون كنيد. اعمال و رفتار شما بايد به گونه‌اي باشد كه حضرتش را شاد كنيد. مبادا كاري كنيد كه خداي ناكرده قلب نازنينش از شما دلگير شود. آنگاه است كه خدا را به غضب آورده‌ايد. از شما مي‌خواهم و [به شما] سفارش مي‌كنم كه نهال محبّت به علي(ع) و اولاد معصومين‌اش، به خصوص امام زمان(ع) را در دل فرزندان خويش غرس كنيد و آنها را با ولاي اين خاندان تربيت كنيد تا خلف صالحي باشند و دعاگوي شما و باقيات الصالحات. همچنين به شما سفارش مي‌كنم كه علما و طلّاب را اكرام كنيد، زيرا اينها سربازان امام زمان(ع) هستند و اكرام آنها، اكرام امام زمان(ع) است.<br />
اي مبلّغين عزيز دين مبين و اي گويندگان محترم و اي مدّاحان گران‌‌قدر اهل بيت عصمت و طهارت(ع)، و اي صاحبان قلم و اي نويسندگان گرامي، به همة شما سفارش مي‌كنم كه از حضرت وليّ‌عصر، امام زمان(ع) غافل نشويد. روابط خود را با آن حضرت دوستانه و عاشقانه كنيد. نامش را زنده كنيد، عظمتش را بيان كنيد، لطف و كرم و جلال و بزرگي‌اش را گوشزد مردم كنيد، دل‌هاي مردم را به سوي او سوق دهيد، محبّت حضرتش را در قلب‌هاي مردم بكاريد. خودتان [اوّل] با حضرت رفيق شويد [آنگاه] مردم را به رفاقت با حضرت دعوت كنيد. اگر اين نام مبارك با محيط زندگي مردم آميخته شود بالتّبع (به دنبال آن) گناه از زندگي مردم، برداشته مي شود و جاي خود را به اعمال صالح و نيكوكاري به هم‌نوعان خود مي‌دهد. شايد كه بدين ‌وسيله زمينه‌ساز ظهور موفورالسّرور حضرتش باشيد.پروردگارا! كسي جز تو عالِم به اسرار نيست، تو را شاهد مي‌گيرم كه دلم مي‌خواست در زندگي رفتار من با مردم، به خصوص با طلّاب عزيز و علماي اعلام، جز با رضاي تو و خشنودي دل نازنين وليّ تو(ع) شائبه‌اي ديگر در كار نباشد. سعي من بر اين بوده آنچه را كه موجب خوشايند دل محبوب است، انجام دهم. مجالس درس و بحث و موعظه و كرسي درس و ايّاب و ذهاب، همه و همه، صورتي در زير داشت غير از آنچه همه در ظاهر مي‌ديدند (صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي) و آن اين بود كه دلم مي‌خواست سرسپردگي خالصانه‌اي داشته باشم بر درگاه والامقام آستان مقدّس حضرت بقيّـ［الله الاعظم ـ روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه ـ. من به اين سرسپردگي مباهات مي‌كنم و در واقع دلم مي‌خواست سگ سرگردان آستان مقدّسش باشم و در پي جلب رضايت صاحبم؛ كه جان عالميان به فداي يك لاخ موي اين صاحب عزيز و مهربان باد. دلم مي‌خواهد مؤمنين و مؤمنات، اين سگِ روسياه دربار امام زمان(ع) را از دعاي خير فراموش نكنند. در مجالس [ترحيم] كه برگزار مي شود سعي كنيد عظمت، رأفت و عطوفت امام زمان(ع) را گوشزد مردم كنيد و دل‌هاي مردم را به سوي حضرتش سوق دهيد. ذكر مصائب اميرالمؤمنين(ع) و عصمت كبرا، فاطمـ［الزّهرا، اباعبدالله الحسين(ع) بشود تا از بركت اين اسماء متبركّه من هم فيض ببرم.<br />
فرزندان عزيزم، از مردم بخواهيد كه در تشييع جنازة من و بالاي سر قبر من، آنگاه كه مرا سرازير در قبر مي‌كنند و [همچنين] موقعي كه خاك بر بدن من مي‌ريزند بر امام حسين(ع) گريه كنند و مصائب اباعبدالله(ع) را بخوانند تا اين اشك‌ها بر روي خاك قبر من ريخته شود و از بركات آن استفاده كنم. از همة آنها عاجزانه تقاضا دارم كه به محاسن سفيد من رحم كنند و از سر تقصيرات من درگذرند و مرا حلال كنند كه عفو و گذشت، خصلت برگزيدة ائمّة معصوم(ع) ما بوده است. من هم متقابلاً از همة كساني كه در مورد من حرفي زده‌اند و سوءظنّي داشته‌اند و خلافي گفته‌اند يا غيبت و تهمتي زده‌اند، بدون استثنا در مي‌گذرم و رضايت خداي متعال را در آن مي‌بينم كه من از آنها راضي باشم به اين اميد كه در قيامت مورد غفران و رحمت پروردگار عالم قرار گيرم.<br />
فرزندان عزيزم، دلم مي‌خواهد محلّ دفن من در مقبرة علّامة مجلسي(ره) باشد، جايي كه مؤمنين جمع‌اند و فضاي آن با تلاوت قرآن و نماز و دعا معطّر است... .8<br />
حسن صافي اصفهاني 5/12/1373<br />
<br />
<br />
ماهنامه موعود شماره 109<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. www. Safiesfahani.com.<br />
2. حبيب‌اللهي، محمود، سوخته دلي غريب، صص 35ـ58، يادنامة آيت‌الله صافي، نشر كوثر.<br />
3. صافي، شيخ حسن، اكسير اعظم در سير و سلوك، ص 5.<br />
4. سوخته دلي غريب، صص 61ـ69.<br />
5. آقاتهراني، مرتضي، سوداي روي دوست، ص 70.<br />
6. همان، صص 71ـ72.<br />
7. صافي، شيخ حسن، طلب يار، ص 63، نشر دارالصادق.<br />
8. اكسير اعظم، صص 98ـ105.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شام خرابه‌هايي از جنس رنج و افتخار]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-486.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:38:29 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-486.html</guid>
			<description><![CDATA[شام قديم يا شامات از لحاظ جغرافيايي سرزميني بزرگ در آسياي غربي در حدّ فاصل درياي مديترانه، سواحل غربي فرات، مرز شمالي حجاز، مرز جنوبي روم شرقي قديم و تركية فعلي است. معروف‌ترين رود اين سرزمين فرات است.<br />
شام از لحاظ تاريخي يك پاي هميشگي تاريخ اسلام است و در تاريخ جنگ‌هاي دوران اسلامي، به خصوص جنگ‌هايي كه با اروپاييان در گرفته است، جايگاه ويژه‌اي دارد.<br />
<br />
<br />
<br />
    * آشنايي با موقعيت شام <br />
<br />
شام قديم يا شامات از لحاظ جغرافيايي سرزميني بزرگ در آسياي غربي در حدّ فاصل درياي مديترانه، سواحل غربي فرات، مرز شمالي حجاز، مرز جنوبي روم شرقي قديم و تركية فعلي است. معروف‌ترين رود اين سرزمين فرات است.<br />
شام از لحاظ تاريخي يك پاي هميشگي تاريخ اسلام است و در تاريخ جنگ‌هاي دوران اسلامي، به خصوص جنگ‌هايي كه با اروپاييان در گرفته است، جايگاه ويژه‌اي دارد. شام پس از جنگ جهاني اوّل به چهار كشور سوريه، اردن، فلسطين و لبنان تقسيم شد. خود اين چهار كشور مانند تمام سرزمين‌هاي استقلال يافتة عثماني، تاريخ درازي نداشته‌اند امّا به گفتة مورخان وارث سرزميني قديمي و باستاني با پنج‌هزار سال قدمت به نام شام هستند؛ زيرا «الشام و الشام» نامي بوده كه جغرافي‌دانان عرب بر درياي روم و بيابان ممتدي كه از ابله تا فرات و از طرف ديگر از فرات تا مرز روم محدود مي‌شده است، اطلاق مي‌كرده‌اند. در حقيقت سرزمين شام اوّلين مركز بينِ مراكز تمدن عربي ـ اسلامي بوده است.<br />
شام تا پيش از آنكه تحت سلطة مسلمانان درآيد در تصرّف امپراتوري روم شرقي بوده است. پس از مهاجرت قبايلي از جزير＼العرب (شبه جزيرة عربستان) به اين سرزمين بود كه ورود اعراب به شام گسترش يافت و قبايلي عربي به اين ديار كوچانده شدند كه مهم‌ترين آن قبايل عبارت بودند از: قضاعه، جذام، لخم، كلب، تنوخ، سليح و بهراء. آنان به دليل زندگي طولاني در جوار روميان غالباً به كيش نصراني درآمده و آداب و رسوم آنان را پذيرفته بودند تا اينكه پس از بعثت و رحلت پيامبراكرم(ص) با دو جنگ؛ يعني سريه موته و غزوة تبوك اين منطقه به دست مسلمانان افتاد. پس از آن هم در دست مسلمانان باقي ماند.<br />
<br />
شام در سال چهاردهم هجرت در عصر خلافت ابوبكر فتح شد و باقي مناطق در خلافت عمر تصرف شد. با تصرف شام به وسيلة سپاه اسلام، فرهنگ اين دين جديد بر اقوام مذكور غلبه يافت. از آنجايي كه بني‌اميه ساكن شام بودند، حكومت آنجا به معاويـ［ بن ابي سفيان واگذار و او در زمان عمر و عثمان به عنوان والي شام انتخاب شد. وي تا سال 35 حاكم بود تا اينكه در سال 35 با خلافت امام علي(ع) از حكمراني شام عزل شد. پس از شهادت امام علي(ع) معاويه با نيرنگ به حكومت رسيد. او شهر دمشق را دارالخلافه خويش قرار داد. پس از آن پادشاهان بني اميه در دمشق اقامت گزيدند.<br />
<br />
شام با ادامة واقعة كربلا معنا مي‌پذيرد؛ زيرا كاروان اسرا از كربلا به سوي شام كه در آن زمان محلّ حكمراني امويان بود به راه افتادند و بعد از پرده‌برداري از جنايات امويان و بيان واقعيت‌ها، مردم شام به ستمگري حاكمشان آگاهي يافته، بر ضدّ اين حكومت با تحريك عبّاسيان شورش كردند.<br />
<br />
قيام موفقيت‌آميز عبّاسيان در دهه‌هاي نخست قرن سوم هجري گرچه حركتي شيعي نبود از دو جنبه به توسعة تشيع كمك نمود. نخست اينكه جنبش عبّاسيان برخي شعارهاي شيعيان، مثل دعوت به آل‌محمد(ع) را در نواحي گوناگون پراكند و ديگر اينكه استقرار بني‌عبّاس بر اريكة قدرت زمينه‌ساز قيام‌هاي ديگري از جانب علويان و شيعيان گرديد. اين امور كمك كردند تا تشيع از اختناق به وجود آمده در دورة امويان خارج شود و ندايش به گوش كسان بيشتري برسد.<br />
<br />
يكي از مراكز تجمع شيعيان در آغاز عصر غيبت شام بوده است؛ زيرا مردم طبريه، نابلس، قدس و بيشتر مردم آن ديار بر مذهب تشيع بودند و ارتباط مردم جبل عامل و طرابلس با علامان شيعه در همين زمان، حاكي از وجود شيعيان در اين نواحي است. شهر «حمص» نيز با تشكيل دولت حمداني در شام به تشيع روي آورد.<br />
<br />
دمشق از سال 40 هجري تا سال 132 هجري قمري پايتخت دولت اسلامي بود. در اين تاريخ با به قدرت رسيدن عبّاسيان شام اعتبار خود را از دست داد و بعد از ساليان سال كه حمدانيان، فاطميان مصر، سلاجقه و عثمانيان بر آن ديار حكومت راندند، دارالخلافه از شام به بغداد منتقل شد.<br />
<br />
    * شام كنوني؛ سوريه<br />
<br />
امروز شام همان جايي است كه بسياري از مردم آرزوي ديدنش را دارند. همان جايي كه حرم حضرت زينب و حضرت رقيه(س) را در خود جاي داده است، همان جايي كه مردم به خرابه‌هاي پر از درد و رنج ولي با افتخارش عشق مي‌ورزند.<br />
<br />
يكي از شهرهايي كه همواره در بررسي‌ها و پژوهش‌هاي تاريخي از اهميت بسيار زيادي براي مورخان و باستان‌شناسان برخوردار بوده دمشق است. شهر دمشق با دارا بودن تاريخي چندين هزار ساله در نظر بسياري از پژوهشگران و باستان‌شناسان به عنوان اوّلين پايتخت شناخته شده در جهان به شمار مي‌رود از اين رو با توجه به موقعيت متمايز و برجسته‌اش در مقايسه با ساير شهرها، اتحادية عرب آن را به عنوان پايتخت فرهنگي جهان عرب در سال 2008 م. تعيين نموده است.<br />
<br />
از آثار تاريخي سوريه يا شامات قديم مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:<br />
1. كوه قاسيون در شمال شرقي دمشق بنا به گفتة امالي محل فرو نشستن كشتي نوح است و در اين كوه منطقه‌اي به نام اصحاب كهف وجود دارد. در دامنة اين كوه نيز قبر پيامبران زيادي واقع شده است.<br />
<br />
2. مسجد اموي نيز بت‌خانه‌اي بوده است كه پس از فتح شام توسط مسلمانان قسمتي از آن به مسجد تبديل شد و در اين مسجد مقامات و مرقدهاي ذيل وجود دارد: مرقد حضرت هود(ع)، مقام حضرت خضر(ع)، محل هبوط حضرت عيسي(ع)، محل دفن سر مبارك حضرت يحيي(ع)، محل غسل تعميد مسيحيان، مقام رأس‌الحسين(ع)، محراب امام زين‌العابدين(ع)، مقام هابيل نبي نيز در 40 كيلومتري شهر دمشق در كوه‌هاي زنبداني در نزديكي مرز سوريه و لبنان قرار دارد.<br />
<br />
در حال حاضر موقعيت جغرافيايي سوريه بين مدار 32َ و 37o درجة شمالي و َ42 و 35o شرقي است. اين ويژگي سبب گرديده است كه سوريه موقعيت مهمّ راهبردي از نظر بازرگاني و سياسي به دست آورد و محل اتصال سه قارة مهمّ آسيا، آفريقا و اروپا گردد. اين كشور نقطة اتصال مراكز صنعتي و بازرگاني اروپا و مراكز توليد نفت در منطقة خليج فارس و هشتاد و هشتمين كشور جهان است و مسلمانان اين كشور 86 درصد جمعيت آن را تشكيل مي‌دهند.<br />
<br />
گيتي صلاحي اصفهاني<br />
ماهنامه موعود شماره 99<br />
<br />
منابع مورد استناد:<br />
1. جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، ص 44.<br />
2. خفيري، حيدر (1387) سيماي دمشق در شعر مولوي، فصلنامه فرهنگي رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دمشق، پاييز، ص 82.<br />
3. سايت اينترنتي «كتابخانة ظهور»، شامات سوريه.<br />
4. سايت اينترنتي «يوسف محمدزاده».<br />
5. محجوب، محمود و فرامرز ياوري (1366) گيتاشناسي كشورها، گيتاشناسي، شماره انتشاراتي 154، چاپ ششم، تهران، ص 184.<br />
6. معين، محمد (1371) فرهنگ فارسي، ج 5، انتشارات اميركبير،‌چاپ هشتم، تهران، ص 821.<br />
7. مؤسسة فرهنگي جام، معارف آسماني.<br />
8. يعقوبي، ابن واضح (1343)، البلدان، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شام قديم يا شامات از لحاظ جغرافيايي سرزميني بزرگ در آسياي غربي در حدّ فاصل درياي مديترانه، سواحل غربي فرات، مرز شمالي حجاز، مرز جنوبي روم شرقي قديم و تركية فعلي است. معروف‌ترين رود اين سرزمين فرات است.<br />
شام از لحاظ تاريخي يك پاي هميشگي تاريخ اسلام است و در تاريخ جنگ‌هاي دوران اسلامي، به خصوص جنگ‌هايي كه با اروپاييان در گرفته است، جايگاه ويژه‌اي دارد.<br />
<br />
<br />
<br />
    * آشنايي با موقعيت شام <br />
<br />
شام قديم يا شامات از لحاظ جغرافيايي سرزميني بزرگ در آسياي غربي در حدّ فاصل درياي مديترانه، سواحل غربي فرات، مرز شمالي حجاز، مرز جنوبي روم شرقي قديم و تركية فعلي است. معروف‌ترين رود اين سرزمين فرات است.<br />
شام از لحاظ تاريخي يك پاي هميشگي تاريخ اسلام است و در تاريخ جنگ‌هاي دوران اسلامي، به خصوص جنگ‌هايي كه با اروپاييان در گرفته است، جايگاه ويژه‌اي دارد. شام پس از جنگ جهاني اوّل به چهار كشور سوريه، اردن، فلسطين و لبنان تقسيم شد. خود اين چهار كشور مانند تمام سرزمين‌هاي استقلال يافتة عثماني، تاريخ درازي نداشته‌اند امّا به گفتة مورخان وارث سرزميني قديمي و باستاني با پنج‌هزار سال قدمت به نام شام هستند؛ زيرا «الشام و الشام» نامي بوده كه جغرافي‌دانان عرب بر درياي روم و بيابان ممتدي كه از ابله تا فرات و از طرف ديگر از فرات تا مرز روم محدود مي‌شده است، اطلاق مي‌كرده‌اند. در حقيقت سرزمين شام اوّلين مركز بينِ مراكز تمدن عربي ـ اسلامي بوده است.<br />
شام تا پيش از آنكه تحت سلطة مسلمانان درآيد در تصرّف امپراتوري روم شرقي بوده است. پس از مهاجرت قبايلي از جزير＼العرب (شبه جزيرة عربستان) به اين سرزمين بود كه ورود اعراب به شام گسترش يافت و قبايلي عربي به اين ديار كوچانده شدند كه مهم‌ترين آن قبايل عبارت بودند از: قضاعه، جذام، لخم، كلب، تنوخ، سليح و بهراء. آنان به دليل زندگي طولاني در جوار روميان غالباً به كيش نصراني درآمده و آداب و رسوم آنان را پذيرفته بودند تا اينكه پس از بعثت و رحلت پيامبراكرم(ص) با دو جنگ؛ يعني سريه موته و غزوة تبوك اين منطقه به دست مسلمانان افتاد. پس از آن هم در دست مسلمانان باقي ماند.<br />
<br />
شام در سال چهاردهم هجرت در عصر خلافت ابوبكر فتح شد و باقي مناطق در خلافت عمر تصرف شد. با تصرف شام به وسيلة سپاه اسلام، فرهنگ اين دين جديد بر اقوام مذكور غلبه يافت. از آنجايي كه بني‌اميه ساكن شام بودند، حكومت آنجا به معاويـ［ بن ابي سفيان واگذار و او در زمان عمر و عثمان به عنوان والي شام انتخاب شد. وي تا سال 35 حاكم بود تا اينكه در سال 35 با خلافت امام علي(ع) از حكمراني شام عزل شد. پس از شهادت امام علي(ع) معاويه با نيرنگ به حكومت رسيد. او شهر دمشق را دارالخلافه خويش قرار داد. پس از آن پادشاهان بني اميه در دمشق اقامت گزيدند.<br />
<br />
شام با ادامة واقعة كربلا معنا مي‌پذيرد؛ زيرا كاروان اسرا از كربلا به سوي شام كه در آن زمان محلّ حكمراني امويان بود به راه افتادند و بعد از پرده‌برداري از جنايات امويان و بيان واقعيت‌ها، مردم شام به ستمگري حاكمشان آگاهي يافته، بر ضدّ اين حكومت با تحريك عبّاسيان شورش كردند.<br />
<br />
قيام موفقيت‌آميز عبّاسيان در دهه‌هاي نخست قرن سوم هجري گرچه حركتي شيعي نبود از دو جنبه به توسعة تشيع كمك نمود. نخست اينكه جنبش عبّاسيان برخي شعارهاي شيعيان، مثل دعوت به آل‌محمد(ع) را در نواحي گوناگون پراكند و ديگر اينكه استقرار بني‌عبّاس بر اريكة قدرت زمينه‌ساز قيام‌هاي ديگري از جانب علويان و شيعيان گرديد. اين امور كمك كردند تا تشيع از اختناق به وجود آمده در دورة امويان خارج شود و ندايش به گوش كسان بيشتري برسد.<br />
<br />
يكي از مراكز تجمع شيعيان در آغاز عصر غيبت شام بوده است؛ زيرا مردم طبريه، نابلس، قدس و بيشتر مردم آن ديار بر مذهب تشيع بودند و ارتباط مردم جبل عامل و طرابلس با علامان شيعه در همين زمان، حاكي از وجود شيعيان در اين نواحي است. شهر «حمص» نيز با تشكيل دولت حمداني در شام به تشيع روي آورد.<br />
<br />
دمشق از سال 40 هجري تا سال 132 هجري قمري پايتخت دولت اسلامي بود. در اين تاريخ با به قدرت رسيدن عبّاسيان شام اعتبار خود را از دست داد و بعد از ساليان سال كه حمدانيان، فاطميان مصر، سلاجقه و عثمانيان بر آن ديار حكومت راندند، دارالخلافه از شام به بغداد منتقل شد.<br />
<br />
    * شام كنوني؛ سوريه<br />
<br />
امروز شام همان جايي است كه بسياري از مردم آرزوي ديدنش را دارند. همان جايي كه حرم حضرت زينب و حضرت رقيه(س) را در خود جاي داده است، همان جايي كه مردم به خرابه‌هاي پر از درد و رنج ولي با افتخارش عشق مي‌ورزند.<br />
<br />
يكي از شهرهايي كه همواره در بررسي‌ها و پژوهش‌هاي تاريخي از اهميت بسيار زيادي براي مورخان و باستان‌شناسان برخوردار بوده دمشق است. شهر دمشق با دارا بودن تاريخي چندين هزار ساله در نظر بسياري از پژوهشگران و باستان‌شناسان به عنوان اوّلين پايتخت شناخته شده در جهان به شمار مي‌رود از اين رو با توجه به موقعيت متمايز و برجسته‌اش در مقايسه با ساير شهرها، اتحادية عرب آن را به عنوان پايتخت فرهنگي جهان عرب در سال 2008 م. تعيين نموده است.<br />
<br />
از آثار تاريخي سوريه يا شامات قديم مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:<br />
1. كوه قاسيون در شمال شرقي دمشق بنا به گفتة امالي محل فرو نشستن كشتي نوح است و در اين كوه منطقه‌اي به نام اصحاب كهف وجود دارد. در دامنة اين كوه نيز قبر پيامبران زيادي واقع شده است.<br />
<br />
2. مسجد اموي نيز بت‌خانه‌اي بوده است كه پس از فتح شام توسط مسلمانان قسمتي از آن به مسجد تبديل شد و در اين مسجد مقامات و مرقدهاي ذيل وجود دارد: مرقد حضرت هود(ع)، مقام حضرت خضر(ع)، محل هبوط حضرت عيسي(ع)، محل دفن سر مبارك حضرت يحيي(ع)، محل غسل تعميد مسيحيان، مقام رأس‌الحسين(ع)، محراب امام زين‌العابدين(ع)، مقام هابيل نبي نيز در 40 كيلومتري شهر دمشق در كوه‌هاي زنبداني در نزديكي مرز سوريه و لبنان قرار دارد.<br />
<br />
در حال حاضر موقعيت جغرافيايي سوريه بين مدار 32َ و 37o درجة شمالي و َ42 و 35o شرقي است. اين ويژگي سبب گرديده است كه سوريه موقعيت مهمّ راهبردي از نظر بازرگاني و سياسي به دست آورد و محل اتصال سه قارة مهمّ آسيا، آفريقا و اروپا گردد. اين كشور نقطة اتصال مراكز صنعتي و بازرگاني اروپا و مراكز توليد نفت در منطقة خليج فارس و هشتاد و هشتمين كشور جهان است و مسلمانان اين كشور 86 درصد جمعيت آن را تشكيل مي‌دهند.<br />
<br />
گيتي صلاحي اصفهاني<br />
ماهنامه موعود شماره 99<br />
<br />
منابع مورد استناد:<br />
1. جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، ص 44.<br />
2. خفيري، حيدر (1387) سيماي دمشق در شعر مولوي، فصلنامه فرهنگي رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دمشق، پاييز، ص 82.<br />
3. سايت اينترنتي «كتابخانة ظهور»، شامات سوريه.<br />
4. سايت اينترنتي «يوسف محمدزاده».<br />
5. محجوب، محمود و فرامرز ياوري (1366) گيتاشناسي كشورها، گيتاشناسي، شماره انتشاراتي 154، چاپ ششم، تهران، ص 184.<br />
6. معين، محمد (1371) فرهنگ فارسي، ج 5، انتشارات اميركبير،‌چاپ هشتم، تهران، ص 821.<br />
7. مؤسسة فرهنگي جام، معارف آسماني.<br />
8. يعقوبي، ابن واضح (1343)، البلدان، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ابقع]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-485.html</link>
			<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:37:41 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-485.html</guid>
			<description><![CDATA[از رسول اكرم(ص) و ائمه اهل بيت(ع) روايت شده است كه خروج ابقع در مصر و به دنبال ديده شدن ستارة دنباله‌دار و كسوف خورشيد و خسوف ماه خواهد بود كه همة اينها در نزديكي ظهور رخ مي‌دهند. حال سوال اين است كه منظور از ابقع چيست؟<br />
 <br />
<br />
<br />
از رسول اكرم(ص) و ائمه اهل بيت(ع) روايت شده است كه خروج ابقع در مصر و به دنبال ديده شدن ستارة دنباله‌دار و كسوف خورشيد و خسوف ماه خواهد بود كه همة اينها در نزديكي ظهور رخ مي‌دهند.1<br />
<br />
ابقع در لغت به ابلق، يعني هر شيء سياه و سفيد و به خصوص به كلاغ سياهي كه با سفيدي آميخته باشد و به هر شخص پليد و به ابرص و شوره‌زار و كسي كه لباس وصله‌دار و رنگارنگ مي‌پوشد تعبير شده است. و آن2 نام يكي از سه فرمانده‌اي است كه پيش از ظهور، در سرزمين شام، براي كسب زمامداري و قدرت، شورش مي‌كند. سپاه او در برابر اصهب، كه فردي كافر است، مي‌جنگند. به نظر مي‌رسد كه فرماندة ابقع در داخل پايتخت قرار دارد، زيرا آن‌گونه كه از روايات بر مي‌آيد، سپاه اصهب از خارج مركز يا پايتخت قيام مي‌كنند. امّا ظاهراً هيچ يك نمي‌توانند بر ديگري پيروز شوند. در اين ميان، سفياني از خارج پايتخت وارد شده و بر هر دو چيره مي‌شود.3<br />
<br />
در روايتي كه از امام باقر(ع) به جابر جعفي نقل شده است چنين مي‌خوانيم: «پيوسته بر جاي خود باش و بي‌حركت بمان تا علامت‌هايي كه بر تو بيان مي‌كنم مشاهده كني، اختلاف بين خاندان فلاني و نداي آسماني و صدايي كه از ناحية دمشق بيايد كه مژده بخش ظهور است و فرو رفتن آبادي‌اي از شام كه آن را «جابيه» مي‌نامند و روي آوردن هواداران ترك‌ها براي ماندن در جزيرة موصل و مستقر شدن سركشان رومي در رمله. در آن سال در تمام سرزمين‌هاي اسلامي كه در ناحية غرب واقع شده‌اند اختلاف بسيار شود. نخستين سرزميني كه نابود گردد، شام است كه در آن ميان سه لشكر اصهب، ابقع و سفياني اختلاف شود.4<br />
<br />
در روايت ديگري چنين آمده: نخستين سرزميني كه در آن كشتار و شورش مي‌شود، شام است كه سه لشكر در آن با يكديگر نبرد مي‌كنند: 1. اصهب، 2. ابقع، 3. سفياني. اين سه لشكر با يكديگر مي‌جنگند تا سفياني با ابقع درگير مي‌شود و او با سپاهيانش مي‌كشد و سپس اصهب را نيز از پاي درمي‌آورد.5 از اين روايات برمي‌آيد كه پيروز نهايي جنگ شام، سفياني است.<br />
 <br />
ماهنامه موعود شماره 99]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[از رسول اكرم(ص) و ائمه اهل بيت(ع) روايت شده است كه خروج ابقع در مصر و به دنبال ديده شدن ستارة دنباله‌دار و كسوف خورشيد و خسوف ماه خواهد بود كه همة اينها در نزديكي ظهور رخ مي‌دهند. حال سوال اين است كه منظور از ابقع چيست؟<br />
 <br />
<br />
<br />
از رسول اكرم(ص) و ائمه اهل بيت(ع) روايت شده است كه خروج ابقع در مصر و به دنبال ديده شدن ستارة دنباله‌دار و كسوف خورشيد و خسوف ماه خواهد بود كه همة اينها در نزديكي ظهور رخ مي‌دهند.1<br />
<br />
ابقع در لغت به ابلق، يعني هر شيء سياه و سفيد و به خصوص به كلاغ سياهي كه با سفيدي آميخته باشد و به هر شخص پليد و به ابرص و شوره‌زار و كسي كه لباس وصله‌دار و رنگارنگ مي‌پوشد تعبير شده است. و آن2 نام يكي از سه فرمانده‌اي است كه پيش از ظهور، در سرزمين شام، براي كسب زمامداري و قدرت، شورش مي‌كند. سپاه او در برابر اصهب، كه فردي كافر است، مي‌جنگند. به نظر مي‌رسد كه فرماندة ابقع در داخل پايتخت قرار دارد، زيرا آن‌گونه كه از روايات بر مي‌آيد، سپاه اصهب از خارج مركز يا پايتخت قيام مي‌كنند. امّا ظاهراً هيچ يك نمي‌توانند بر ديگري پيروز شوند. در اين ميان، سفياني از خارج پايتخت وارد شده و بر هر دو چيره مي‌شود.3<br />
<br />
در روايتي كه از امام باقر(ع) به جابر جعفي نقل شده است چنين مي‌خوانيم: «پيوسته بر جاي خود باش و بي‌حركت بمان تا علامت‌هايي كه بر تو بيان مي‌كنم مشاهده كني، اختلاف بين خاندان فلاني و نداي آسماني و صدايي كه از ناحية دمشق بيايد كه مژده بخش ظهور است و فرو رفتن آبادي‌اي از شام كه آن را «جابيه» مي‌نامند و روي آوردن هواداران ترك‌ها براي ماندن در جزيرة موصل و مستقر شدن سركشان رومي در رمله. در آن سال در تمام سرزمين‌هاي اسلامي كه در ناحية غرب واقع شده‌اند اختلاف بسيار شود. نخستين سرزميني كه نابود گردد، شام است كه در آن ميان سه لشكر اصهب، ابقع و سفياني اختلاف شود.4<br />
<br />
در روايت ديگري چنين آمده: نخستين سرزميني كه در آن كشتار و شورش مي‌شود، شام است كه سه لشكر در آن با يكديگر نبرد مي‌كنند: 1. اصهب، 2. ابقع، 3. سفياني. اين سه لشكر با يكديگر مي‌جنگند تا سفياني با ابقع درگير مي‌شود و او با سپاهيانش مي‌كشد و سپس اصهب را نيز از پاي درمي‌آورد.5 از اين روايات برمي‌آيد كه پيروز نهايي جنگ شام، سفياني است.<br />
 <br />
ماهنامه موعود شماره 99]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>