<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن مذهبی مهدی یاران  - همه انجمن ها]]></title>
		<link>http://mahdiyaran.com/</link>
		<description><![CDATA[انجمن مذهبی مهدی یاران  - http://mahdiyaran.com]]></description>
		<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 20:48:04 +0100</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[افتتاح پايگاه: (سوالات شيعه از اهل سنت)]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-497.html</link>
			<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 17:25:36 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-497.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحيم<br />
با سلام و درود<br />
افتتاح پايگاه: (سوالات شيعه از اهل سنت)<br />
<a href="http://www.alsoal.ir" target="_blank">http://www.alsoal.ir</a><br />
 را به اطلاع ميرسانيم.<br />
هدف اين سايت جمع و گردآوري سوالات و اشکالات پيروان مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بر مذهب اهل‌سنت مي‌باشد.<br />
از کليه عزيزان درخواست مي شود سوالات و اشکالات خود را در اين زمينه مطرح نمايند.<br />
کساني که با زبان عربي آشنائي دارند نيز ميتوانند از بخش عربي سايت استفاده نمايند که با آدرس <a href="http://www.alsoal.com" target="_blank">http://www.alsoal.com</a> قابل مشاهده ميباشد<br />
ارتباط با مدير سايت: alsoal@live.com<br />
اللهم صل علي محمد و آل محمد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحيم<br />
با سلام و درود<br />
افتتاح پايگاه: (سوالات شيعه از اهل سنت)<br />
<a href="http://www.alsoal.ir" target="_blank">http://www.alsoal.ir</a><br />
 را به اطلاع ميرسانيم.<br />
هدف اين سايت جمع و گردآوري سوالات و اشکالات پيروان مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بر مذهب اهل‌سنت مي‌باشد.<br />
از کليه عزيزان درخواست مي شود سوالات و اشکالات خود را در اين زمينه مطرح نمايند.<br />
کساني که با زبان عربي آشنائي دارند نيز ميتوانند از بخش عربي سايت استفاده نمايند که با آدرس <a href="http://www.alsoal.com" target="_blank">http://www.alsoal.com</a> قابل مشاهده ميباشد<br />
ارتباط با مدير سايت: alsoal@live.com<br />
اللهم صل علي محمد و آل محمد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وظایف منتظران]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-496.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 17:41:49 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-496.html</guid>
			<description><![CDATA[برخی تصور می كنند انتظار یعنی دست رو دست گذاشتن و ایام را بدون تلاش سپری كردن تا این كه امام زمان علیه السلام ظهور نماید.<br />
حال آن كه معنای انتظار، بسیار گسترده است و منتظر، وظایف بسیاری را باید ایفا نماید تا خود و جامعه را برای ظهور آقا آماده نماید و هرچقدر تلاش منتظران بیشتر شود، شرایط ظهورامام غایبمان زودتر فراهم می شود. وظیفه ما فقط دعا كردن نیست، بلكه باید این دعا، با خود سازی و جامعه سازی همراه شود.<br />
مرحوم سید محمد تقی موسوی اصفهانی در كتاب شریف مكیال المكارم به هشتاد مورد از وظایف منتظران اشاره كرده است كه به اختصار به برخی از آنها اشاره خواهیم كرد.<br />
1- دعا برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
یكی ازوظایف مهم ما دعا برای امام زمان است، ائمه هدی علیهم السلام نیز همواره بر این مهم تكیه داشته اند و بر اساس روایاتی از امام صادق علیه السلام در دعایی كه آن حضرت به " زراره" تعلیم فرمودند، محور اصلی آن بر امام شناسی استوار است. ایشان به زراره می فرمایند:" ... اگر غیبت را درك كردی چنین دعا كن: اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف نبیك، اللهم عرفنی رسولك فانك ان لم تعرفنی رسولك لم اعرف حجتك،اللهم عرفنی حجتك فانك ان لم تعرفنی حجتك ضللت عن دینی."(1)<br />
همچنین دعاهای دیگری كه در كتب ادعیه و زیارات بدان اشاره شده، خصوصا دعای معروف " اللهم كن لولیك الحجة ابن الحسن ..." كه بحمدالله در بین جامعه شیعه بسیار معروف و مشهور است.<br />
2- شناخت صفات و سیره امام علیه السلام<br />
بدیهی است كه یك عاشق دلباخته و یك منتظر حقیقی باید بداند كه محبوبش از چه صفاتی برخوردار بوده و چه سیره و روشی را در زندگی و سایر شئونات آن دارد. در این راستا، مطالعه آیات و روایات فراوانی كه در ارتباط با وجود مقدس حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان شده، بسیار سودمند است.<br />
3- رعایت ادب در همه موارد<br />
امامی كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامی اهل زمین است، نامش محترم و یادش بسیار گرامی است. او پیشوای همه و چشم بینای خدا در بین مخلوقات اوست. روزی اهل زمین به یمن وجود اوست و هر كس كه به مرتبه ای از مراتب كمال می رسد از پرتو عنایات حضرت حق است كه از مسیر امامت به ما رسیده است.<br />
4- عشق وعلاقه نسبت به حضرت<br />
مرحوم سید عبدالكریم كفاش، هفته ای یك مرتبه به محضر آن حضرت مشرف می شد. او در ری در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی می زیست. در یكی از تشرفاتش ، حضرت از او می پرسند، سید عبدالكریم اگر ما را نبینی چه خواهد شد؟!<br />
پاسخ می دهد: آقا حتما می میرم.<br />
حضرت در پاسخ فرمودند:" اگر چنین نبودی ما را نمی دیدی."(2)<br />
5- علاقمند كردن دیگران به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
طبیعی است كه هر كس به چیزی علاقمند باشد در صدد تبلیغ و ترویج آن برآمده وآن را به دیگران معرفی خواهد كرد، چه رسد به این كه وجود مقدس خاتم الاوصیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد.<br />
6- انتظار فرج<br />
امام صادق علیه السلام فرمودند:" بخشی از معتقدات ائمه علیهم السلام عبارت از تقوی، پاكدامنی و خیرخواهی... و صبوری كردن درانتظار فرج است. "(3)<br />
در بسیاری از روایات، پر فضیلت ترین اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. (4)<br />
در بسیاری از احادیث در باب انتظار فرج بیان شده كه هر گاه یكی از منتظران حضرت به رحمت الهی رفت، چنان است كه در میان سپاه امام و یا درمیان خیمه حضرت به شهادت برسد.<br />
در بعضی از روایات تعبیر شده كه چنین شخصی مثل كسی است كه با رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر كفر جهاد كرده باشد.<br />
7- اظهار علاقه وافر برای ملاقات با آن حضرت.<br />
8- ذكر فضائل و مناقب آن حضرت، و شركت در مجالس امام شناسی.<br />
9- صدقه برای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.<br />
10- بجا آوردن حج و عمره و زیارت مشاهد مشرفه به نیابت از امام .<br />
اعمالی كه به نیابت از امام زمان علیه السلام بجا آورده می شود، در واقع هدیه ای از جانب عاشقان و شیفتگان به یوسف زهراست.<br />
11- استغاثه بوجود مقدس امام عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
در بعضی از روایات از آن بزرگوار به" غیاث المضطرالمستكین" تعبیر شده است. توسل واستغاثه براهل البیت علیهم السلام ، سیره دائمی بزرگان و صلحا و علما شیعه بوده و حتی ائمه هدی علیهم السلام نیز به وجود مقدس ایشان توسل می جسته اند.<br />
مرحوم عاملی در روایتی نقل می كنند كه هنگامی كه زهرا مظلومه سلام الله علیها بین دیوار و در مجروح شدند، به دنبال علی علیه السلام ... بودند و ناله " یابن الحسن" سر می دادند و به وجود مقدس امام عصر حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه جستند.<br />
12- تجدید بیعت با امام علیه السلام<br />
بر اساس پاره ای از روایات ، تجدید بیعت بعد از هر نماز واجب و یا در هر جمعه مستحب است. ­(5)<br />
و در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده كه :<br />
" هر كس بعد از نماز صبح و بعد از نماز ظهر بگوید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، نمی میرد مگر آن كه حضرت را ببیند و بشناسد. "(6)<br />
13- اجتناب از محارم<br />
كسی كه منتظر واقعی است، باید از آنچه كه امام زمانش كراهت و دوری دارد، اجتناب نموده و هر عملی كه در تقرب او موثر است را به خاطر رضای محبوب و ارتباط روحی با او انجام دهد.<br />
مرحوم شیخ طوسی متوفی 460 ه.ق در كتاب شریف " تجرید الاعتقاد" می فرمایند:" وجوده لطف و عدمه منا".<br />
وجود حضرت لطف، وعنایت برماست وغیبت ایشان به خاطراعمال و رفتار بد ماست.<br />
گفتم كه روی خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است<br />
گفتم كه از كه پرسم جانا نشان كویت ؟ گفتا نشان چه پرسی؟ آن كوی، بی نشان است<br />
حضرت علی علیه السلام فرمودند:<br />
" زمین خالی از حجت خدا نیست لكن خداوند متعال، خلقش را از اینكه حجت را بشناسند نابینا ومحروم می نماید و این به خاطر ظلمی است كه بر خودشان روا داشتند."(7)<br />
" ظلم و جور با بصیرت سنخیت ندارد، و كسی كه در كلاس گناه و معصیت بسر می برد هم سنخ با اولیای خدا نیست لذا دیده اش از شناخت حضرت نابیناست."(8)<br />
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، در توقیعی چنین می فرمایند:" فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نكرهه و لا نوثره منهم."(9)<br />
پس محبوس نكرده ما را از دوستان مگر خبرهای ناگواری كه همواره از ناحیه آنان به ما می رسد كه ناخوشایند است در حالی كه ما آن كارها را از ایشان نخواستیم.<br />
14- دوستی با صالحان<br />
دوستی با دوستان حضرت باعث تقرب و جلب خشنودی ایشان است. همچنین ادخال سرور مومنین و محبین اهل بیت علیهم السلام و همچنین رفع حوائج آنان نیز از وظایف منتظران عصر ظهور شمرده شده است.<br />
قرآن كریم در وصف یاران حضرت ختمی مرتبت می فرماید:<br />
" محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الكفار رحماء بینهم."<br />
محمد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) كسانی كه با او هستند بر علیه كفار بسیار خشن ولی با یكدیگر بسیار مهربانند.<br />
و همچنین امر خدای حكیم كه می فرماید:<br />
" كونوا مع الصادقین"<br />
همواره با افراد راستگو همنشین باشید . كه دراین آیه كریمه شریفه اشاره به دوستی با صالحان دارد.<br />
15- برائت ازدشمنان خدا و اهل بیت علیهم السلام<br />
امام هادی علیه السلام در زیارت شریف جامعه می فرمایند:<br />
"برئت الی الله عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشیاطین و حزبهم الظالمین. "(10)<br />
بدرگاه خدای عزوجل ازدشمنان شما بیزارم همچنین از جبت و طاغوت و از شیاطین و حزب ستمكار آنان.<br />
پی نوشتها:<br />
1- منتخب الاثر،آیت الله صافی گلپایگانی، حدیث 1،ص 501 .<br />
2- مشعل هدایت ،ج2، ص 129.<br />
3- منتخب الاثر، آیت الله صافی، ص 498 به نقل از بحار الانوار.<br />
4- منتخب الاثر، صص 493 - 500.<br />
5- مكیال المكارم.<br />
6- بحارالانوار، ج 86، ص 77، باب 39.<br />
7- بحارالانوار ، ج 51، ص 113.<br />
8- مشعل هدایت ، ج2، ص 126.<br />
9- احتجاج طبرسی ، ص 322.10- مفاتیح الجنان، مرحوم شیخ عباس قمی (ره) ، زیارت جامعه كبیره.<hr />
در بخش هشتم اين كتاب تكاليف بندگان خدا نسبت به آن حضرت چنين آمده است:<br />
<br />
شناخت صفات و يژگي هاي آن جناب <br />
<br />
رعايت ادب نسبت به ياد او<br />
<br />
محبت او به طور خاص<br />
<br />
محبوب نمودن او در ميان مردم<br />
<br />
انتظار فرج و ظهور آن حضرت<br />
<br />
اظهار اشتياق به ديدار آن بزرگوار<br />
<br />
اندوهگين بودن از فراق آن حضرت<br />
<br />
ذكر مناقب و فضايل آن حضرت، تشكيل مجالس ذكر فضايل وي، حضور در اين نوع مجالس، سرودن و خواندن شعر در اين زمينه<br />
<br />
قيام، هنگام ياد شدن نام يا القاب آن حضرت<br />
<br />
گريستن و گريانيدن و حالت حزن و گريه گرفتن در فراق وي<br />
<br />
در خواست معرفت امام عصر از خداوند و تداوم و اصرار در آن<br />
<br />
دعا در زمان غيبت آن حضرت و مداومت به خواندن دعاي غريق<br />
<br />
شناختن علامت هاي ظهور آن حضرت<br />
<br />
تسليم بودن و عجله نكردن<br />
<br />
صدقه دادن به نيابت از آن حضرت و صدقه دادن به قصد سلامتي او<br />
<br />
حج رفتن به نيابت از آن حضرت و فرستادن نايب كه ازطرف آن جناب حج كند و همينطور طواف بيت الله الحرام به نيابت از وي و نايب گرفتن تا از طرف آن حضرت طواف نمايد.<br />
<br />
زيارت مشاهد رسول خدا و ائمه معصومين به نيابت از مولايمان صاحب الزمان و اعزام نايب براي زيارت از سوي آن حضرت<br />
<br />
سعي در خدمت كردن به آن حضرت و اهتمام ورزيدن به ياري او<br />
<br />
تصميم قلبي بر ياري كردن آن جناب در زمان حضور و ظهور او<br />
<br />
تجديد بيعت با آن حضرت همه روزه بعد از  نمازهاي واجب .. و هر روز جمعه<br />
<br />
صله‌ي آن حضرت و صله‌ي شيعيان و دوستان صالح امامان به وسيله ي مال<br />
<br />
خوشحال كردن مؤمنين و ديدار صالحان و سلام كردن بر آنان<br />
<br />
خير خواهي براي آن حضرت<br />
<br />
زيارت كردن آن حضرت و درود فرستادن بر وي<br />
<br />
خواندن نماز و هديه كردن ثواب آن به وي و هديه ي نماز مخصوصي كه  در كتب ادعيه هست<br />
<br />
نماز هديه به آن حضرت به گونه‌ي مخصوص در وقت معيّن و خواندن نماز آن جناب<br />
<br />
اهداء قرائت قرآن به آن حضرت <br />
<br />
توسل و طلب شفاعت از خداوند به وسيله‌ي آن حضرت<br />
<br />
دادخواهي و توجه نمودن و عرض حاجت بر آن حضرت<br />
<br />
دعوت كردن مردم به آن حضرت<br />
<br />
رعايت حقوق آن حضرت و مواظبت بر اداي آنها، و رعايت وظايف نسبت به آن بزگوار<br />
<br />
خشوع دل هنگام ياد آن حضرت<br />
<br />
عالِم بايد علمش را آشكار سازد<br />
<br />
تقيّه كردن از اشرار و مخفي داشتن راز از اغيار و تظاهر با ستمگران و اهل باطل<br />
<br />
صبر كردن بر اذّيت و تكذيب مخالفان و ساير محنت ها و درخواست صبر از خداي تعالي و همچنين سفارش يكديگر به صبر در زمان غيبت حضرت قائم <br />
<br />
پرهيز از مجالسي كه نام آن حضرت در آنها مورد تمسخر باشد<br />
<br />
ناشناس ماندن و پرهيز از شهرت يافتن<br />
<br />
تهذيب نفس<br />
<br />
اتفاق و اجتماع بر نصرت آن حضرت<br />
<br />
توبه‌ي واقعي و بازگرداندن حقوق به صاحبان آنها<br />
<br />
پيوسته به ياد آن حضرت بودن و به آداب آن عمل كردن<br />
<br />
دعا به درگاه الهي براي جلوگيري از فراموشي ياد آن حضرت<br />
<br />
اينكه بدن انسان هم نسبت به آن جناب خاشع باشد <br />
<br />
مقدّم داشتن خواسته‌ي آن حضرت بر خواسته‌ي خود<br />
<br />
احترام كردن نزديكان و منسوبين به آن حضرت<br />
<br />
بزرگداشت اماكني كه به قدوم آن حضرت زينت يافته اند<br />
<br />
وقت ظهور را تعيين نكردن و تكذيب وقتگذاران و تكذيب كردن مدعيان نيابت خاصه ي آن حضرت در زمان غيبت كبري<br />
<br />
درخواست ديدار آن حضرت با عافيت و ايمان<br />
<br />
اقتدا كردن و تأسّي جستن به اخلاق و اعمال آن حضرت<br />
<br />
حفظ زبان از غير ياد خداوند و مانند آن<br />
<br />
گريستن در مصيبت مولايمان شهيد مظلوم حضرت ابي عبدالله الحسين و زيارت قبر آن حضرت<br />
<br />
بسيار لعنت كردن بر بني اميّه در آشكار و پنهان<br />
<br />
اهتمام در اداي حقوق برادران ديني<br />
<br />
حفظ آمادگي لازم جسماني و تجهيزاتي در انتظار ظهور آن جناب]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برخی تصور می كنند انتظار یعنی دست رو دست گذاشتن و ایام را بدون تلاش سپری كردن تا این كه امام زمان علیه السلام ظهور نماید.<br />
حال آن كه معنای انتظار، بسیار گسترده است و منتظر، وظایف بسیاری را باید ایفا نماید تا خود و جامعه را برای ظهور آقا آماده نماید و هرچقدر تلاش منتظران بیشتر شود، شرایط ظهورامام غایبمان زودتر فراهم می شود. وظیفه ما فقط دعا كردن نیست، بلكه باید این دعا، با خود سازی و جامعه سازی همراه شود.<br />
مرحوم سید محمد تقی موسوی اصفهانی در كتاب شریف مكیال المكارم به هشتاد مورد از وظایف منتظران اشاره كرده است كه به اختصار به برخی از آنها اشاره خواهیم كرد.<br />
1- دعا برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
یكی ازوظایف مهم ما دعا برای امام زمان است، ائمه هدی علیهم السلام نیز همواره بر این مهم تكیه داشته اند و بر اساس روایاتی از امام صادق علیه السلام در دعایی كه آن حضرت به " زراره" تعلیم فرمودند، محور اصلی آن بر امام شناسی استوار است. ایشان به زراره می فرمایند:" ... اگر غیبت را درك كردی چنین دعا كن: اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف نبیك، اللهم عرفنی رسولك فانك ان لم تعرفنی رسولك لم اعرف حجتك،اللهم عرفنی حجتك فانك ان لم تعرفنی حجتك ضللت عن دینی."(1)<br />
همچنین دعاهای دیگری كه در كتب ادعیه و زیارات بدان اشاره شده، خصوصا دعای معروف " اللهم كن لولیك الحجة ابن الحسن ..." كه بحمدالله در بین جامعه شیعه بسیار معروف و مشهور است.<br />
2- شناخت صفات و سیره امام علیه السلام<br />
بدیهی است كه یك عاشق دلباخته و یك منتظر حقیقی باید بداند كه محبوبش از چه صفاتی برخوردار بوده و چه سیره و روشی را در زندگی و سایر شئونات آن دارد. در این راستا، مطالعه آیات و روایات فراوانی كه در ارتباط با وجود مقدس حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان شده، بسیار سودمند است.<br />
3- رعایت ادب در همه موارد<br />
امامی كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامی اهل زمین است، نامش محترم و یادش بسیار گرامی است. او پیشوای همه و چشم بینای خدا در بین مخلوقات اوست. روزی اهل زمین به یمن وجود اوست و هر كس كه به مرتبه ای از مراتب كمال می رسد از پرتو عنایات حضرت حق است كه از مسیر امامت به ما رسیده است.<br />
4- عشق وعلاقه نسبت به حضرت<br />
مرحوم سید عبدالكریم كفاش، هفته ای یك مرتبه به محضر آن حضرت مشرف می شد. او در ری در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی می زیست. در یكی از تشرفاتش ، حضرت از او می پرسند، سید عبدالكریم اگر ما را نبینی چه خواهد شد؟!<br />
پاسخ می دهد: آقا حتما می میرم.<br />
حضرت در پاسخ فرمودند:" اگر چنین نبودی ما را نمی دیدی."(2)<br />
5- علاقمند كردن دیگران به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
طبیعی است كه هر كس به چیزی علاقمند باشد در صدد تبلیغ و ترویج آن برآمده وآن را به دیگران معرفی خواهد كرد، چه رسد به این كه وجود مقدس خاتم الاوصیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد.<br />
6- انتظار فرج<br />
امام صادق علیه السلام فرمودند:" بخشی از معتقدات ائمه علیهم السلام عبارت از تقوی، پاكدامنی و خیرخواهی... و صبوری كردن درانتظار فرج است. "(3)<br />
در بسیاری از روایات، پر فضیلت ترین اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. (4)<br />
در بسیاری از احادیث در باب انتظار فرج بیان شده كه هر گاه یكی از منتظران حضرت به رحمت الهی رفت، چنان است كه در میان سپاه امام و یا درمیان خیمه حضرت به شهادت برسد.<br />
در بعضی از روایات تعبیر شده كه چنین شخصی مثل كسی است كه با رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر كفر جهاد كرده باشد.<br />
7- اظهار علاقه وافر برای ملاقات با آن حضرت.<br />
8- ذكر فضائل و مناقب آن حضرت، و شركت در مجالس امام شناسی.<br />
9- صدقه برای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.<br />
10- بجا آوردن حج و عمره و زیارت مشاهد مشرفه به نیابت از امام .<br />
اعمالی كه به نیابت از امام زمان علیه السلام بجا آورده می شود، در واقع هدیه ای از جانب عاشقان و شیفتگان به یوسف زهراست.<br />
11- استغاثه بوجود مقدس امام عجل الله تعالی فرجه الشریف<br />
در بعضی از روایات از آن بزرگوار به" غیاث المضطرالمستكین" تعبیر شده است. توسل واستغاثه براهل البیت علیهم السلام ، سیره دائمی بزرگان و صلحا و علما شیعه بوده و حتی ائمه هدی علیهم السلام نیز به وجود مقدس ایشان توسل می جسته اند.<br />
مرحوم عاملی در روایتی نقل می كنند كه هنگامی كه زهرا مظلومه سلام الله علیها بین دیوار و در مجروح شدند، به دنبال علی علیه السلام ... بودند و ناله " یابن الحسن" سر می دادند و به وجود مقدس امام عصر حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه جستند.<br />
12- تجدید بیعت با امام علیه السلام<br />
بر اساس پاره ای از روایات ، تجدید بیعت بعد از هر نماز واجب و یا در هر جمعه مستحب است. ­(5)<br />
و در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده كه :<br />
" هر كس بعد از نماز صبح و بعد از نماز ظهر بگوید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، نمی میرد مگر آن كه حضرت را ببیند و بشناسد. "(6)<br />
13- اجتناب از محارم<br />
كسی كه منتظر واقعی است، باید از آنچه كه امام زمانش كراهت و دوری دارد، اجتناب نموده و هر عملی كه در تقرب او موثر است را به خاطر رضای محبوب و ارتباط روحی با او انجام دهد.<br />
مرحوم شیخ طوسی متوفی 460 ه.ق در كتاب شریف " تجرید الاعتقاد" می فرمایند:" وجوده لطف و عدمه منا".<br />
وجود حضرت لطف، وعنایت برماست وغیبت ایشان به خاطراعمال و رفتار بد ماست.<br />
گفتم كه روی خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است<br />
گفتم كه از كه پرسم جانا نشان كویت ؟ گفتا نشان چه پرسی؟ آن كوی، بی نشان است<br />
حضرت علی علیه السلام فرمودند:<br />
" زمین خالی از حجت خدا نیست لكن خداوند متعال، خلقش را از اینكه حجت را بشناسند نابینا ومحروم می نماید و این به خاطر ظلمی است كه بر خودشان روا داشتند."(7)<br />
" ظلم و جور با بصیرت سنخیت ندارد، و كسی كه در كلاس گناه و معصیت بسر می برد هم سنخ با اولیای خدا نیست لذا دیده اش از شناخت حضرت نابیناست."(8)<br />
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، در توقیعی چنین می فرمایند:" فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نكرهه و لا نوثره منهم."(9)<br />
پس محبوس نكرده ما را از دوستان مگر خبرهای ناگواری كه همواره از ناحیه آنان به ما می رسد كه ناخوشایند است در حالی كه ما آن كارها را از ایشان نخواستیم.<br />
14- دوستی با صالحان<br />
دوستی با دوستان حضرت باعث تقرب و جلب خشنودی ایشان است. همچنین ادخال سرور مومنین و محبین اهل بیت علیهم السلام و همچنین رفع حوائج آنان نیز از وظایف منتظران عصر ظهور شمرده شده است.<br />
قرآن كریم در وصف یاران حضرت ختمی مرتبت می فرماید:<br />
" محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الكفار رحماء بینهم."<br />
محمد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) كسانی كه با او هستند بر علیه كفار بسیار خشن ولی با یكدیگر بسیار مهربانند.<br />
و همچنین امر خدای حكیم كه می فرماید:<br />
" كونوا مع الصادقین"<br />
همواره با افراد راستگو همنشین باشید . كه دراین آیه كریمه شریفه اشاره به دوستی با صالحان دارد.<br />
15- برائت ازدشمنان خدا و اهل بیت علیهم السلام<br />
امام هادی علیه السلام در زیارت شریف جامعه می فرمایند:<br />
"برئت الی الله عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشیاطین و حزبهم الظالمین. "(10)<br />
بدرگاه خدای عزوجل ازدشمنان شما بیزارم همچنین از جبت و طاغوت و از شیاطین و حزب ستمكار آنان.<br />
پی نوشتها:<br />
1- منتخب الاثر،آیت الله صافی گلپایگانی، حدیث 1،ص 501 .<br />
2- مشعل هدایت ،ج2، ص 129.<br />
3- منتخب الاثر، آیت الله صافی، ص 498 به نقل از بحار الانوار.<br />
4- منتخب الاثر، صص 493 - 500.<br />
5- مكیال المكارم.<br />
6- بحارالانوار، ج 86، ص 77، باب 39.<br />
7- بحارالانوار ، ج 51، ص 113.<br />
8- مشعل هدایت ، ج2، ص 126.<br />
9- احتجاج طبرسی ، ص 322.10- مفاتیح الجنان، مرحوم شیخ عباس قمی (ره) ، زیارت جامعه كبیره.<hr />
در بخش هشتم اين كتاب تكاليف بندگان خدا نسبت به آن حضرت چنين آمده است:<br />
<br />
شناخت صفات و يژگي هاي آن جناب <br />
<br />
رعايت ادب نسبت به ياد او<br />
<br />
محبت او به طور خاص<br />
<br />
محبوب نمودن او در ميان مردم<br />
<br />
انتظار فرج و ظهور آن حضرت<br />
<br />
اظهار اشتياق به ديدار آن بزرگوار<br />
<br />
اندوهگين بودن از فراق آن حضرت<br />
<br />
ذكر مناقب و فضايل آن حضرت، تشكيل مجالس ذكر فضايل وي، حضور در اين نوع مجالس، سرودن و خواندن شعر در اين زمينه<br />
<br />
قيام، هنگام ياد شدن نام يا القاب آن حضرت<br />
<br />
گريستن و گريانيدن و حالت حزن و گريه گرفتن در فراق وي<br />
<br />
در خواست معرفت امام عصر از خداوند و تداوم و اصرار در آن<br />
<br />
دعا در زمان غيبت آن حضرت و مداومت به خواندن دعاي غريق<br />
<br />
شناختن علامت هاي ظهور آن حضرت<br />
<br />
تسليم بودن و عجله نكردن<br />
<br />
صدقه دادن به نيابت از آن حضرت و صدقه دادن به قصد سلامتي او<br />
<br />
حج رفتن به نيابت از آن حضرت و فرستادن نايب كه ازطرف آن جناب حج كند و همينطور طواف بيت الله الحرام به نيابت از وي و نايب گرفتن تا از طرف آن حضرت طواف نمايد.<br />
<br />
زيارت مشاهد رسول خدا و ائمه معصومين به نيابت از مولايمان صاحب الزمان و اعزام نايب براي زيارت از سوي آن حضرت<br />
<br />
سعي در خدمت كردن به آن حضرت و اهتمام ورزيدن به ياري او<br />
<br />
تصميم قلبي بر ياري كردن آن جناب در زمان حضور و ظهور او<br />
<br />
تجديد بيعت با آن حضرت همه روزه بعد از  نمازهاي واجب .. و هر روز جمعه<br />
<br />
صله‌ي آن حضرت و صله‌ي شيعيان و دوستان صالح امامان به وسيله ي مال<br />
<br />
خوشحال كردن مؤمنين و ديدار صالحان و سلام كردن بر آنان<br />
<br />
خير خواهي براي آن حضرت<br />
<br />
زيارت كردن آن حضرت و درود فرستادن بر وي<br />
<br />
خواندن نماز و هديه كردن ثواب آن به وي و هديه ي نماز مخصوصي كه  در كتب ادعيه هست<br />
<br />
نماز هديه به آن حضرت به گونه‌ي مخصوص در وقت معيّن و خواندن نماز آن جناب<br />
<br />
اهداء قرائت قرآن به آن حضرت <br />
<br />
توسل و طلب شفاعت از خداوند به وسيله‌ي آن حضرت<br />
<br />
دادخواهي و توجه نمودن و عرض حاجت بر آن حضرت<br />
<br />
دعوت كردن مردم به آن حضرت<br />
<br />
رعايت حقوق آن حضرت و مواظبت بر اداي آنها، و رعايت وظايف نسبت به آن بزگوار<br />
<br />
خشوع دل هنگام ياد آن حضرت<br />
<br />
عالِم بايد علمش را آشكار سازد<br />
<br />
تقيّه كردن از اشرار و مخفي داشتن راز از اغيار و تظاهر با ستمگران و اهل باطل<br />
<br />
صبر كردن بر اذّيت و تكذيب مخالفان و ساير محنت ها و درخواست صبر از خداي تعالي و همچنين سفارش يكديگر به صبر در زمان غيبت حضرت قائم <br />
<br />
پرهيز از مجالسي كه نام آن حضرت در آنها مورد تمسخر باشد<br />
<br />
ناشناس ماندن و پرهيز از شهرت يافتن<br />
<br />
تهذيب نفس<br />
<br />
اتفاق و اجتماع بر نصرت آن حضرت<br />
<br />
توبه‌ي واقعي و بازگرداندن حقوق به صاحبان آنها<br />
<br />
پيوسته به ياد آن حضرت بودن و به آداب آن عمل كردن<br />
<br />
دعا به درگاه الهي براي جلوگيري از فراموشي ياد آن حضرت<br />
<br />
اينكه بدن انسان هم نسبت به آن جناب خاشع باشد <br />
<br />
مقدّم داشتن خواسته‌ي آن حضرت بر خواسته‌ي خود<br />
<br />
احترام كردن نزديكان و منسوبين به آن حضرت<br />
<br />
بزرگداشت اماكني كه به قدوم آن حضرت زينت يافته اند<br />
<br />
وقت ظهور را تعيين نكردن و تكذيب وقتگذاران و تكذيب كردن مدعيان نيابت خاصه ي آن حضرت در زمان غيبت كبري<br />
<br />
درخواست ديدار آن حضرت با عافيت و ايمان<br />
<br />
اقتدا كردن و تأسّي جستن به اخلاق و اعمال آن حضرت<br />
<br />
حفظ زبان از غير ياد خداوند و مانند آن<br />
<br />
گريستن در مصيبت مولايمان شهيد مظلوم حضرت ابي عبدالله الحسين و زيارت قبر آن حضرت<br />
<br />
بسيار لعنت كردن بر بني اميّه در آشكار و پنهان<br />
<br />
اهتمام در اداي حقوق برادران ديني<br />
<br />
حفظ آمادگي لازم جسماني و تجهيزاتي در انتظار ظهور آن جناب]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نام تعدادي از یاران امام زمان (عج) و شهر هاي آنان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-495.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 17:26:14 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-495.html</guid>
			<description><![CDATA[نام یاران امام زمان <br />
امیرالمومنين فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم که ميفرمود: اول آنها از بصره و آخر آنها از يمامه خواهد بود، آنگاه آن حضرت شروع کرد بشماره کردن اصحاب مهدي عليه السلام و مردم گريه ميکردند، فرمود: از بصره دونفر از اهواز يک نفر - از منا يک نفر - از شوشتر يک نفر - از دورق يکنفر از باستان يک نفر نام او. علي و سه نفر ديگر: احمد، عبدالله و جعفر - از عمان دو نفر: محمد و حسن - از سيراف دو نفر: شداد و شديد - از شيراز سه نفر: حفص، يعقوب و علي از اصفهان چهار نفر: موسي، علي، عبدالله و غلفان - از ابدح يک نفر: يحيا -از مرج يا عرج يکنفر:داود - از کرخ يک نفر: عبدالله - از بروجرد يک نفر: قديم - از نهاوند يکنفر: عبدالرزاق - از دينور دو نفر: عبدالله و عبدالصمد - از همدان سه نفر: جعفر، اسحاق و موسي - از قم ده نفر که نام آن ها مطابق با نام اهل‏بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله است - از خراسان يکنفر: دريد و پنج نفر ديگر که نامشان با نام اصحاب کهف تطبيق ميکند - از آمل يک نفر - از جرجان يک نفر - ازهراه يک نفر - از بلخ يک نفر - از قراح يک نفر - از عانه يکنفر - از دامغان يک نفر - از سرخس يک نفر - از سيار سه نفر - از ساوه يکنفر - از سمرقند يک نفر - ازطالقان بيست و چهار نفر، اينها همانهايند که رسول خدا صلي الله عليه و آله در باره آنها فرمود: در خراسان گنجهائي است که طلا و نقره نيستند ولي مرداني هستند که خدا و رسول آن ها را جمع ميکنند - از قزوين دو نفر - از فارس يک نفر - از ابهر يک نفر - از برجان يک نفر - از شاخ يک نفر - از صريح يکنفر - از اردبيل يک نفر - از مراد يک نفر - از تدمر يکنفر - از ارمنيه يکنفر از مراغه سه نفر - از خوي يکنفر - از سلماس يکنفر - از بدليس يک نفر - از نسور يک نفر - از برکري يک نفر - از سرخيس يک نفر - از مناجرد يکنفر - از قليقلا يکنفر - از واسط سه نفر - از بغداد ده نفر - از کوفه چهار نفر - از قادسيه يکنفر - از سورا يک نفر - از سراه يک نفر از نيل يک نفر - از صيدا يکنفر - از جرجان يکنفر - از قصور يکنفر - از انبار يک نفر - از عکبرا يک نفر - از حنانه يک نفر - از تبوک يک نفر - از جامده يک نفر - از عبادان سه نفر - از حديثه موصل شش نفر - از موصل يک نفر - از مغلثا يک نفر - از نصيبين يکنفر - از ارون يک نفر - از فارقين يک نفر - از آمد يکنفر - از راس العين يکنفر - از رقه يکنفر -از حران يک نفر - از بالس يکنفر - از قبيح يک نفر - از طرطوس يک نفر از قصر يکنفر - از ادنه يکنفر - از خمري يکنفر - از عرار يک نفر - از قورس يک نفر - از انطاکيه يکنفر - از حلب سه نفر - از حمص دو نفر - از دمشق چهار نفر - از سوريه يکنفر از قسوان يک نفر - از قيموت يکنفر از صور يکنفر - از کراز يکنفر - از اذرح يکنفر - از عامر يک نفر و از دکار يک نفر - از بيت المقدس دو نفر - از رمليه يکنفر - از بالس يک نفر از عکا دو نفر - از عرفات يک نفر از عسقلان يک نفر - از غزه يک نفر - از فساط چهار نفر - از قرميس يک نفر - از دمياط يک نفر - از محله يک نفر - از اسکندريه يک نفر- از برقه يکنفر - از طنجه يک نفر - از افرنجه يک نفر - از قيروان يک نفر - از سوس اقصي پنج نفر - از قيرص دو نفر از جميم سه نفر - از قوص يکنفر - از عدن يکنفر - از علالي يک نفر - از مدينه رسول خدا صلي الله عليه و آله ده نفر - از مکه چهار نفر - از طائف يک نفر - از دير يکنفر - از شيروان يکنفر - از زبيد يکنفر از صرو، ده نفر - از احسا يک نفر - از قطيف يکنفر - از هجر يکنفر - از يمامه يکنفر، علي عليه السلام فرمود: پيغمبر صلي الله عليه و آله آن ها را براي‏من شماره کرد (313) نفر شدند مطابق عدد اصحاب بدر خدا آنها را از مشرق و مغرب زمين بيک چشم بهم زدن نزد خانه کعبه جمع مي کند، چون اهل مکه آن ها را مشاهده ميکنند ميگويند: سفياني ما را بدور خود جمع کرده آنگاه چون بر اهل مکه وارد ميشوند گروهي را مي بينند که به دور کعبه اجتماع کرده اند و تاريکي و ظلمت از ميان آنان رخت بر بسته و صبح اميد آن ها طلوع کرده و بيکديگر صدا زده ميگويند: نجات (شايد منظور اين باشد که ما نجات يافتيم؟) مردمان شريف نگاه مي کنند و امراآنها غرق در فکرند.<br />
<br />
به روايت سيد بن طاووس<hr />
امام صادق علیه السلام فرمود:«مهدی علیه السلام گنجی در طالقان دارد که از طلا و نقره نیست. پرچمی دارد که از وقتی پیچیده شده، باز نگردیده است: مردانی که قلب هایشان مانند تکه های آهن، سخت تر از سنگ است و هرگز شکی درباره خدا به آنها وارد نگردیده است. آنان اگر به کوه ها حمله کنند، آن را از جای می کنند، و هر شهری را بخواهند فتح می‌کنند. عقاب آسا بر اسبانشان می‌تازند. بر زین اسب امام علیه السلام دست می‌کشند و به این وسیله تبرک می جویند. گرد امام علیه السلام جمع می‌شوند و در جنگ‌ها با جانشان از او دفاع می کنند. آنچه امام علیه السلام از آنها می خواهد اطاعت می‌کنند. مردانی هستند که شب ها خواب به چشم ندارند و در نمازشان همانند زنبور عسل زمزمه می‌کنند. شب را در حال قیام و عبادت سپری می کنند و صبحگاهان بر اسبانشان سوارند. راهبان شب و شیران روز هستند. آنان نسبت به امام‌شان، از کنیز نسبت به مولایش مطیع‌تر و فرمانبردار ترند. قلب‌هایشان همانند چراغ می‌درخشد و از جلال خدا هرسناکند. یاران امام زمان علیه السلام برای شهادت دعا و کشته شدن در راه خدا را آرزو می‌کنند. شعارشان « یالثارات الحسین علیه السلام‍»( ای خونخواهان حسین) است. هنگامی که حرکت می کنند، ترس به اندازه مسیر یک ماه پیشاپیش آنان حرکت می کند. خداوند به وسیله آنان امام حق را یاری می کند.» <br />
<br />
منابع: <br />
<br />
بحارالانوار، ج 52 ،ص 308 ،حدیث 82]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[نام یاران امام زمان <br />
امیرالمومنين فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم که ميفرمود: اول آنها از بصره و آخر آنها از يمامه خواهد بود، آنگاه آن حضرت شروع کرد بشماره کردن اصحاب مهدي عليه السلام و مردم گريه ميکردند، فرمود: از بصره دونفر از اهواز يک نفر - از منا يک نفر - از شوشتر يک نفر - از دورق يکنفر از باستان يک نفر نام او. علي و سه نفر ديگر: احمد، عبدالله و جعفر - از عمان دو نفر: محمد و حسن - از سيراف دو نفر: شداد و شديد - از شيراز سه نفر: حفص، يعقوب و علي از اصفهان چهار نفر: موسي، علي، عبدالله و غلفان - از ابدح يک نفر: يحيا -از مرج يا عرج يکنفر:داود - از کرخ يک نفر: عبدالله - از بروجرد يک نفر: قديم - از نهاوند يکنفر: عبدالرزاق - از دينور دو نفر: عبدالله و عبدالصمد - از همدان سه نفر: جعفر، اسحاق و موسي - از قم ده نفر که نام آن ها مطابق با نام اهل‏بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله است - از خراسان يکنفر: دريد و پنج نفر ديگر که نامشان با نام اصحاب کهف تطبيق ميکند - از آمل يک نفر - از جرجان يک نفر - ازهراه يک نفر - از بلخ يک نفر - از قراح يک نفر - از عانه يکنفر - از دامغان يک نفر - از سرخس يک نفر - از سيار سه نفر - از ساوه يکنفر - از سمرقند يک نفر - ازطالقان بيست و چهار نفر، اينها همانهايند که رسول خدا صلي الله عليه و آله در باره آنها فرمود: در خراسان گنجهائي است که طلا و نقره نيستند ولي مرداني هستند که خدا و رسول آن ها را جمع ميکنند - از قزوين دو نفر - از فارس يک نفر - از ابهر يک نفر - از برجان يک نفر - از شاخ يک نفر - از صريح يکنفر - از اردبيل يک نفر - از مراد يک نفر - از تدمر يکنفر - از ارمنيه يکنفر از مراغه سه نفر - از خوي يکنفر - از سلماس يکنفر - از بدليس يک نفر - از نسور يک نفر - از برکري يک نفر - از سرخيس يک نفر - از مناجرد يکنفر - از قليقلا يکنفر - از واسط سه نفر - از بغداد ده نفر - از کوفه چهار نفر - از قادسيه يکنفر - از سورا يک نفر - از سراه يک نفر از نيل يک نفر - از صيدا يکنفر - از جرجان يکنفر - از قصور يکنفر - از انبار يک نفر - از عکبرا يک نفر - از حنانه يک نفر - از تبوک يک نفر - از جامده يک نفر - از عبادان سه نفر - از حديثه موصل شش نفر - از موصل يک نفر - از مغلثا يک نفر - از نصيبين يکنفر - از ارون يک نفر - از فارقين يک نفر - از آمد يکنفر - از راس العين يکنفر - از رقه يکنفر -از حران يک نفر - از بالس يکنفر - از قبيح يک نفر - از طرطوس يک نفر از قصر يکنفر - از ادنه يکنفر - از خمري يکنفر - از عرار يک نفر - از قورس يک نفر - از انطاکيه يکنفر - از حلب سه نفر - از حمص دو نفر - از دمشق چهار نفر - از سوريه يکنفر از قسوان يک نفر - از قيموت يکنفر از صور يکنفر - از کراز يکنفر - از اذرح يکنفر - از عامر يک نفر و از دکار يک نفر - از بيت المقدس دو نفر - از رمليه يکنفر - از بالس يک نفر از عکا دو نفر - از عرفات يک نفر از عسقلان يک نفر - از غزه يک نفر - از فساط چهار نفر - از قرميس يک نفر - از دمياط يک نفر - از محله يک نفر - از اسکندريه يک نفر- از برقه يکنفر - از طنجه يک نفر - از افرنجه يک نفر - از قيروان يک نفر - از سوس اقصي پنج نفر - از قيرص دو نفر از جميم سه نفر - از قوص يکنفر - از عدن يکنفر - از علالي يک نفر - از مدينه رسول خدا صلي الله عليه و آله ده نفر - از مکه چهار نفر - از طائف يک نفر - از دير يکنفر - از شيروان يکنفر - از زبيد يکنفر از صرو، ده نفر - از احسا يک نفر - از قطيف يکنفر - از هجر يکنفر - از يمامه يکنفر، علي عليه السلام فرمود: پيغمبر صلي الله عليه و آله آن ها را براي‏من شماره کرد (313) نفر شدند مطابق عدد اصحاب بدر خدا آنها را از مشرق و مغرب زمين بيک چشم بهم زدن نزد خانه کعبه جمع مي کند، چون اهل مکه آن ها را مشاهده ميکنند ميگويند: سفياني ما را بدور خود جمع کرده آنگاه چون بر اهل مکه وارد ميشوند گروهي را مي بينند که به دور کعبه اجتماع کرده اند و تاريکي و ظلمت از ميان آنان رخت بر بسته و صبح اميد آن ها طلوع کرده و بيکديگر صدا زده ميگويند: نجات (شايد منظور اين باشد که ما نجات يافتيم؟) مردمان شريف نگاه مي کنند و امراآنها غرق در فکرند.<br />
<br />
به روايت سيد بن طاووس<hr />
امام صادق علیه السلام فرمود:«مهدی علیه السلام گنجی در طالقان دارد که از طلا و نقره نیست. پرچمی دارد که از وقتی پیچیده شده، باز نگردیده است: مردانی که قلب هایشان مانند تکه های آهن، سخت تر از سنگ است و هرگز شکی درباره خدا به آنها وارد نگردیده است. آنان اگر به کوه ها حمله کنند، آن را از جای می کنند، و هر شهری را بخواهند فتح می‌کنند. عقاب آسا بر اسبانشان می‌تازند. بر زین اسب امام علیه السلام دست می‌کشند و به این وسیله تبرک می جویند. گرد امام علیه السلام جمع می‌شوند و در جنگ‌ها با جانشان از او دفاع می کنند. آنچه امام علیه السلام از آنها می خواهد اطاعت می‌کنند. مردانی هستند که شب ها خواب به چشم ندارند و در نمازشان همانند زنبور عسل زمزمه می‌کنند. شب را در حال قیام و عبادت سپری می کنند و صبحگاهان بر اسبانشان سوارند. راهبان شب و شیران روز هستند. آنان نسبت به امام‌شان، از کنیز نسبت به مولایش مطیع‌تر و فرمانبردار ترند. قلب‌هایشان همانند چراغ می‌درخشد و از جلال خدا هرسناکند. یاران امام زمان علیه السلام برای شهادت دعا و کشته شدن در راه خدا را آرزو می‌کنند. شعارشان « یالثارات الحسین علیه السلام‍»( ای خونخواهان حسین) است. هنگامی که حرکت می کنند، ترس به اندازه مسیر یک ماه پیشاپیش آنان حرکت می کند. خداوند به وسیله آنان امام حق را یاری می کند.» <br />
<br />
منابع: <br />
<br />
بحارالانوار، ج 52 ،ص 308 ،حدیث 82]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اوصاف یاوران حضرت مهدی(عج)]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-494.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 01:55:12 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-494.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم رب الشهدا والصديقين /<span style="color: #8B4513;"><span style="font-weight: bold;">اوصاف یاوران حضرت مهدی</span>(عج)/                              </span>مقدمه <br />
<span style="color: #0000CD;">نیروهای یك گروه و لشكری كه برای اعتقاداتش مبارزه می‌كند، با گروهی جنگجوی بی‌اعتقاد فرق زیادی دارند. <br />
در جنگ‌های قومی و قبیله‌ایی یا كشور گشایی‌ها، بیشتر اوقات از لحاظ اخلاقی و اعتقادی دو طرف یك جور عمل می‌كنند مثلاً هر دو جبهه از ظلم و جنایت باكی ندارند و شیوه اخلاق جنگی هر دو یكی است. <br />
ولی در مبارزات اعتقادی، دو طرف همانگونه كه از لحاظ عقیده مخالف یكدیگرند از لحاظ اخلاقی هم متفاوتند در طول تاریخ لشكرهای رذیلت را در مقابل لشكریان فضیلت بسیار سراغ داریم. <br />
مثلاً در ابتدای نبرد صفین وقتی لشكریان معاویه بر آب مسلط شدند مانع استفاده سپاه امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ از آب شدند و آنها را تشنه نگه داشتند و معاویه گفت و الله آن قدر آنها را تشنه نگه می‌دارم تا بمیرند (و این ناجوانمردی معاویه نشان‌گر اهداف شوم اوست.) ولكن روز بعد وقتی سپاه امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ با هجومی بر آب مسلط شدند و لشكر معاویه را از آب كنار زدند امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ فرمودند: كه مانع استفاده دشمن از آب نشوید و حتی زمانی كه لشكر معاویه به او گفتند: جهت تهیه آب چكار كنیم. <br />
معاویه به مشاورش عمرو بن عاص گفت علی و سپاهش برای آب و زمین اینجا نیامده لذا وقتی معاویه به امام علی ـ علیه السّلام ـ پیام داد كه آب را برای ما آزاد كنید. امام ـ علیه السّلام ـ به غیر از آب آنچه معاویه خواسته بود به او داد.[1&#93; همین حادثه در طول تاریخ می‌درخشد كه لشكر امام علی ـ علیه السّلام ـ لشكر فضائل و خوبی‌هاست و لشكر معاویه لشكر رذائل و پلیدی‌هاست و سیره امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ در مبارزه و جهاد سیره اجداد طاهرینش پیامبر و ائمه ـ علیه السّلام ـ است. <br />
«یا ایها الذین آمنوا من یرتدّ منكم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه اذلّه علی المؤمنین اعزّه علی الكافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء و الله واسع علیم». <br />
توضیح: <br />
پس از بحث درباره منافقان، خداوند به عنوان یك قانون كلی به مؤمنان اخطار می‌دهد كه اگر كسانی از شما از دین خدا بیرون رود زیانی به كسی و چیزی وارد نمی‌سازند زیرا خداوند در آینده جمعیتی را برای حمایت این دین بر می‌انگیزد و اوصاف كسانی كه باید این رسالت بزرگ را انجام دهند، شرح می‌دهد: <br />
1ـ آنها عاشق خدا بوده و جز به خشنودی او نمی‌اندیشند. <br />
(هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند) (یحبّهم و یحبّونه). <br />
2ـ در برابر مؤمنان خاضع و فروتن هستند. (اذّله علی المؤمنین.) <br />
3ـ در برابر ستمكاران خشن و قدرتمند هستند. (اعزّه علی الكافرین.) <br />
4ـ جهاد در راه خدا برنامه همیشگی آنهاست. (یجاهدون فی سبیل الله). <br />
5ـ ثابت قدم بوده و از ملامت كنندگان باكی ندارند. (ولا یخافون لومه لائم). <br />
زیرا افرادی هستند كه دارای صفات ممتازی بوده ولی در مقابل غوغای محیط، هجوم افكار عمومی یا اكثریت منحرف محافظه‌كار، ترسو یا كم جرأت بوده و زود میدان را خالی می‌كنند كه این افراد برای یك انقلاب و حركت عمومی نه این كه پیروزی نمی‌آورند كه موجب شكست هم می‌شوند. <br />
در آخر آیه می‌فرماید: به دست آوردن این امتیازات (علاوه بر كوشش) مرهون فضل الهی است كه به هر كسی شایسته باشد داده می‌شود. (ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء) <br />
البته این عطای فضل از روی چشم تنگی و بدون ضابطه نیست بلكه خداوند واسع علیم است (و الله واسع علیم). <br />
لازم به ذكر است كه این اوصاف با یاران حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ تطابق كامل و روشنی دارد چنان چه در روایتی ذكر شده كه این آیه شریفه در رابطه با حضرت مهدی و اصحابش می‌باشد.[2&#93; <br />
گرچه مصادیق دیگری برای این آیه، مفسران فرموده‌اند. <br />
در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ [3&#93; اوصافی برای یاران حضرت مهدی بیان شده كه با اوصاف مذكور در آیه هماهنگ است از جمله آن اوصاف: <br />
1ـ قلب محكم: «رجال كأنّ قلوبهم زبر الحدید.» <br />
2ـ دوری از وسوسه: «لا یشوبها شك فی ذات الله...» هرگز شك و تردید نسبت به خدا ندارند. <br />
3ـ خواستار بركت: «كانّ علی خیولهم العقبان یتمسّحون بسرج الامام ـ علیه السّلام ـ یطلبون بذلك البركه.» بر فراز اسب‌های خود دست بر زین اسب امام ـ علیه السّلام ـ می‌كشند و تبرّك می‌جویند. <br />
4ـ جان نثاری: ....«یحقّون به یقونه بانفسهم فی الحروب» پروانه‌وار شمع وجود امام ـ علیه السّلام ـ را در میان گرفته و او را با جان‌شان محافظت می‌كنند. <br />
5ـ شب زنده‌دار و اهل مناجاتند: «رجال لا ینامون اللیل لهم دویّ فی صلاتهم كدویّ النحل» مردان شب زنده‌داری كه شب‌ها نمی‌خوابند و زمزمه نمازشان چون نغمه زنبوران از كندو به گوش می‌رسد. <br />
6ـ اطاعت محض: «هم اطوع له من الامه لسیّدها» آنها در برابر فرمان امامشان از برده‌ی مطیع، مطیع‌ترند. <br />
7ـ قلب نورانی: «... كانّ قلوبهم القنادیل» گویی دل‌های آنها مشعل نورانی است. <br />
8ـ خدا ترسی: «و هم من خشیه الله مشفقون» آنها از ترس خدا نگرانند. <br />
9ـ شهادت طلبی: «یتمنون ان یقتلوا فی سبیل الله» آرزوی آنها كشته شدن در راه خداست. <br />
10ـ حق یاوری: «بهم ینصر الله امام الحق» خداوند به وسیله‌ی آنها امام حق را یاری می‌كند. --------------------------------------------------------------------------------<br />
[1&#93; . مروج الذهب، ج2، ص392 الی 395 با تلخیص. <br />
[2&#93; . مجمع البیان، ج2، ص802. <br />
[3&#93; . عن ابی عبد الله ـ علیه السّلام ـ :... رجال كان قلوبهم زبر الحدید لا یشوبها شك فی ذات الله اشدّ من الحجر لو حملوا علی الجبال لازالوها لا یقصدون برایاتهم بلده الاخرّبوها. كانّ علی خیولهم العقبان یتمسّحون بسرج الامام ـ علیه السّلام ـ یطلبون بذلك البركه و یحقّون به یقونه بانفسهم فی الحروب و یكفونه ما یرید فیهم. رجال لا ینامون اللیل لهم دویّ فی صلاتهم كدویّ النحل یبیتون قیاماً علی اطرافهم و یصبحون علی خیولهم، هم اطوع له من الامه لسیّدها كانّ قلوبهم القنادیل و هم من خشیه الله مشفقون یدعون بالشهاده و یتمنون ان یقتلوا فی سبیل الله شعارهم «یالثارات الحسین» اذا ساروا یسیر الرعب امامهم مسیره شهر یمشون الی المولی ارسالاً بهم ینصر الله امام الحق. (بحار، ج52، ص308). </span><span style="font-weight: bold;">علي اصغر قرائتي- ره توشه مهدي ياوران، ص219</span>--------------------------------------------------------------------------------]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم رب الشهدا والصديقين /<span style="color: #8B4513;"><span style="font-weight: bold;">اوصاف یاوران حضرت مهدی</span>(عج)/                              </span>مقدمه <br />
<span style="color: #0000CD;">نیروهای یك گروه و لشكری كه برای اعتقاداتش مبارزه می‌كند، با گروهی جنگجوی بی‌اعتقاد فرق زیادی دارند. <br />
در جنگ‌های قومی و قبیله‌ایی یا كشور گشایی‌ها، بیشتر اوقات از لحاظ اخلاقی و اعتقادی دو طرف یك جور عمل می‌كنند مثلاً هر دو جبهه از ظلم و جنایت باكی ندارند و شیوه اخلاق جنگی هر دو یكی است. <br />
ولی در مبارزات اعتقادی، دو طرف همانگونه كه از لحاظ عقیده مخالف یكدیگرند از لحاظ اخلاقی هم متفاوتند در طول تاریخ لشكرهای رذیلت را در مقابل لشكریان فضیلت بسیار سراغ داریم. <br />
مثلاً در ابتدای نبرد صفین وقتی لشكریان معاویه بر آب مسلط شدند مانع استفاده سپاه امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ از آب شدند و آنها را تشنه نگه داشتند و معاویه گفت و الله آن قدر آنها را تشنه نگه می‌دارم تا بمیرند (و این ناجوانمردی معاویه نشان‌گر اهداف شوم اوست.) ولكن روز بعد وقتی سپاه امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ با هجومی بر آب مسلط شدند و لشكر معاویه را از آب كنار زدند امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ فرمودند: كه مانع استفاده دشمن از آب نشوید و حتی زمانی كه لشكر معاویه به او گفتند: جهت تهیه آب چكار كنیم. <br />
معاویه به مشاورش عمرو بن عاص گفت علی و سپاهش برای آب و زمین اینجا نیامده لذا وقتی معاویه به امام علی ـ علیه السّلام ـ پیام داد كه آب را برای ما آزاد كنید. امام ـ علیه السّلام ـ به غیر از آب آنچه معاویه خواسته بود به او داد.[1] همین حادثه در طول تاریخ می‌درخشد كه لشكر امام علی ـ علیه السّلام ـ لشكر فضائل و خوبی‌هاست و لشكر معاویه لشكر رذائل و پلیدی‌هاست و سیره امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ در مبارزه و جهاد سیره اجداد طاهرینش پیامبر و ائمه ـ علیه السّلام ـ است. <br />
«یا ایها الذین آمنوا من یرتدّ منكم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه اذلّه علی المؤمنین اعزّه علی الكافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء و الله واسع علیم». <br />
توضیح: <br />
پس از بحث درباره منافقان، خداوند به عنوان یك قانون كلی به مؤمنان اخطار می‌دهد كه اگر كسانی از شما از دین خدا بیرون رود زیانی به كسی و چیزی وارد نمی‌سازند زیرا خداوند در آینده جمعیتی را برای حمایت این دین بر می‌انگیزد و اوصاف كسانی كه باید این رسالت بزرگ را انجام دهند، شرح می‌دهد: <br />
1ـ آنها عاشق خدا بوده و جز به خشنودی او نمی‌اندیشند. <br />
(هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند) (یحبّهم و یحبّونه). <br />
2ـ در برابر مؤمنان خاضع و فروتن هستند. (اذّله علی المؤمنین.) <br />
3ـ در برابر ستمكاران خشن و قدرتمند هستند. (اعزّه علی الكافرین.) <br />
4ـ جهاد در راه خدا برنامه همیشگی آنهاست. (یجاهدون فی سبیل الله). <br />
5ـ ثابت قدم بوده و از ملامت كنندگان باكی ندارند. (ولا یخافون لومه لائم). <br />
زیرا افرادی هستند كه دارای صفات ممتازی بوده ولی در مقابل غوغای محیط، هجوم افكار عمومی یا اكثریت منحرف محافظه‌كار، ترسو یا كم جرأت بوده و زود میدان را خالی می‌كنند كه این افراد برای یك انقلاب و حركت عمومی نه این كه پیروزی نمی‌آورند كه موجب شكست هم می‌شوند. <br />
در آخر آیه می‌فرماید: به دست آوردن این امتیازات (علاوه بر كوشش) مرهون فضل الهی است كه به هر كسی شایسته باشد داده می‌شود. (ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء) <br />
البته این عطای فضل از روی چشم تنگی و بدون ضابطه نیست بلكه خداوند واسع علیم است (و الله واسع علیم). <br />
لازم به ذكر است كه این اوصاف با یاران حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ تطابق كامل و روشنی دارد چنان چه در روایتی ذكر شده كه این آیه شریفه در رابطه با حضرت مهدی و اصحابش می‌باشد.[2] <br />
گرچه مصادیق دیگری برای این آیه، مفسران فرموده‌اند. <br />
در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ [3] اوصافی برای یاران حضرت مهدی بیان شده كه با اوصاف مذكور در آیه هماهنگ است از جمله آن اوصاف: <br />
1ـ قلب محكم: «رجال كأنّ قلوبهم زبر الحدید.» <br />
2ـ دوری از وسوسه: «لا یشوبها شك فی ذات الله...» هرگز شك و تردید نسبت به خدا ندارند. <br />
3ـ خواستار بركت: «كانّ علی خیولهم العقبان یتمسّحون بسرج الامام ـ علیه السّلام ـ یطلبون بذلك البركه.» بر فراز اسب‌های خود دست بر زین اسب امام ـ علیه السّلام ـ می‌كشند و تبرّك می‌جویند. <br />
4ـ جان نثاری: ....«یحقّون به یقونه بانفسهم فی الحروب» پروانه‌وار شمع وجود امام ـ علیه السّلام ـ را در میان گرفته و او را با جان‌شان محافظت می‌كنند. <br />
5ـ شب زنده‌دار و اهل مناجاتند: «رجال لا ینامون اللیل لهم دویّ فی صلاتهم كدویّ النحل» مردان شب زنده‌داری كه شب‌ها نمی‌خوابند و زمزمه نمازشان چون نغمه زنبوران از كندو به گوش می‌رسد. <br />
6ـ اطاعت محض: «هم اطوع له من الامه لسیّدها» آنها در برابر فرمان امامشان از برده‌ی مطیع، مطیع‌ترند. <br />
7ـ قلب نورانی: «... كانّ قلوبهم القنادیل» گویی دل‌های آنها مشعل نورانی است. <br />
8ـ خدا ترسی: «و هم من خشیه الله مشفقون» آنها از ترس خدا نگرانند. <br />
9ـ شهادت طلبی: «یتمنون ان یقتلوا فی سبیل الله» آرزوی آنها كشته شدن در راه خداست. <br />
10ـ حق یاوری: «بهم ینصر الله امام الحق» خداوند به وسیله‌ی آنها امام حق را یاری می‌كند. --------------------------------------------------------------------------------<br />
[1] . مروج الذهب، ج2، ص392 الی 395 با تلخیص. <br />
[2] . مجمع البیان، ج2، ص802. <br />
[3] . عن ابی عبد الله ـ علیه السّلام ـ :... رجال كان قلوبهم زبر الحدید لا یشوبها شك فی ذات الله اشدّ من الحجر لو حملوا علی الجبال لازالوها لا یقصدون برایاتهم بلده الاخرّبوها. كانّ علی خیولهم العقبان یتمسّحون بسرج الامام ـ علیه السّلام ـ یطلبون بذلك البركه و یحقّون به یقونه بانفسهم فی الحروب و یكفونه ما یرید فیهم. رجال لا ینامون اللیل لهم دویّ فی صلاتهم كدویّ النحل یبیتون قیاماً علی اطرافهم و یصبحون علی خیولهم، هم اطوع له من الامه لسیّدها كانّ قلوبهم القنادیل و هم من خشیه الله مشفقون یدعون بالشهاده و یتمنون ان یقتلوا فی سبیل الله شعارهم «یالثارات الحسین» اذا ساروا یسیر الرعب امامهم مسیره شهر یمشون الی المولی ارسالاً بهم ینصر الله امام الحق. (بحار، ج52، ص308). </span><span style="font-weight: bold;">علي اصغر قرائتي- ره توشه مهدي ياوران، ص219</span>--------------------------------------------------------------------------------]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پيشنهاد براي ايجاد بخشي بنام (ياران امام زمان(عج))]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-492.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 20:16:46 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-492.html</guid>
			<description><![CDATA[بنام خدا<br />
<br />
با توجه به اهميت وظايفي كه منتظران در زمينه سازي ظهور دارند و همچنين شناخت ويژگيها و خصايص ياران امام(عج)و موضوعات ديگر مرتبط ...،بنده پيشنهادمي دهم كه بخشي با نام ياران امام زمان(عج)ايجاد شود تا موضوعات مرتبط با ياران ، متظران و وظايفشان مستقلا در اين بخش قرار داده شود.<br />
<br />
موفق و مويد باشيد.<br />
در پناه حق.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بنام خدا<br />
<br />
با توجه به اهميت وظايفي كه منتظران در زمينه سازي ظهور دارند و همچنين شناخت ويژگيها و خصايص ياران امام(عج)و موضوعات ديگر مرتبط ...،بنده پيشنهادمي دهم كه بخشي با نام ياران امام زمان(عج)ايجاد شود تا موضوعات مرتبط با ياران ، متظران و وظايفشان مستقلا در اين بخش قرار داده شود.<br />
<br />
موفق و مويد باشيد.<br />
در پناه حق.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مراحل آفرينش انسان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-491.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 00:05:36 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-491.html</guid>
			<description><![CDATA[فتبارك الله احسن الخالقين /                                                                                         <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">مراحل آفرينش انسان چگونه است؟</span></span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">پاسخ: نخستين  چيزى كه درباره ى انسان مطرح مى شود، مسأله شناخت خلقت انسان است و اين كه او از چه و چگونه به وجود آمده است؟ قرآن كه صحيح ترين منبع براى بينش اسلامى است، هر دو موضوع را به طور مفصل بيان كرده است كه از مجموع  آيات وارده استفاده مى شود كه آفرينش انسان، در سه مرحله انجام شده است:<br />
<br />
مرحله ى نخست: خاك متحوّل<br />
<br />
1.خاك 2. گل 3. گل چسبنده 4. گل تيره رنگ قالب ريزى شده 5ـ چكيده ى  گل،6ـ از گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى،صدا مى كند مانند:سبو وسفال.<br />
<br />
مجموع اين حالات ششگانه، حالات مختلف يك چيز هستند و ماده ى واقعى در همگى يكى است. براى آگاهى از متون آيات مربوط به اين امور ششگانه، از هر كدام به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم:<br />
<br />
1. خاك<br />
<br />
(إنّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).([1&#93;)<br />
<br />
« آفرينش عيسى نزد خدا مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد وسپس به او گفت: باش، پس او نيز هستى يافت».<br />
<br />
2.گل<br />
<br />
(الَّذى أحْسَنَ كُلَّ شَيء خَلَقَهُ وَ بَدَأَخَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين).([2&#93;)<br />
<br />
«خدايى كه هر چيزى را به نيكوترين وجه آفريد وآفرينش انسان را از گل آغاز كرد».<br />
<br />
نيز در اين موضوع، به سوره ى انعام: آيه ى 2، سوره ى اعراف: آيه ى 12، سوره ى اسراء: آيه 61 وسوره ى ص: آيه ى 71و76 مراجعه كنيد.<br />
<br />
3. گل چسبنده<br />
<br />
(...إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب).([3&#93;)<br />
<br />
«ما آنها را از گل چسبنده آفريديم».<br />
<br />
4. گل تيره رنگ<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون).([4&#93;)<br />
<br />
«ما انسان را از گل خشكيده ى  &#93;گلى كه هنگام برخورد با چيزى، صدا مى كند[ لجن تيره رنگ، آفريديم».<br />
<br />
و نيز در همان سوره به آيه هاى 28و33 مراجعه فرماييد.<br />
<br />
5. چكيده ى گل<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين ).([5&#93;)<br />
<br />
«ما انسان را از چكيده ى گل آفريديم».<br />
<br />
6.  از گل خشكيده مانند سفال<br />
<br />
(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ).([6&#93;)<br />
<br />
«انسان را از گل خشكيده مانند سفال آفريديم».<br />
<br />
به همين مضمون در سوره ى حجر: آيه هاى 26، 28 و33 وارد شده است. اين آيه بيانگر ماده ى نخستين آفرينش آدم وبه گونه اى آفرينش همه ى انسانهاست ومسلّماً اين امور ششگانه، مستقيماً مربوط به حالات ماده ى نخستين آدم ابوالبشر است وقرآن به نحوى، آن را به همه نسبت مى دهد ومى فرمايد ((خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب)) ويا (خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب)وماده ى انسان در اين حالات ششگانه، تغييرات كيفى داشته وهرگز تغييرات جوهرى ودگرگونى نوعى به نوع ديگر، نداشته است.<br />
<br />
البته قرآن كتاب علوم طبيعى نيست، ولى به خاطر اهداف تربيتى، تحوّلات ششگانه اى را كه روى ماده ى نخست، انجام گرفته متذكر مى گردد، تا انسان متكبّر وخود خواه بداند كه چگونه دست قدرت ورحمت حق او را از پست ترين حالات، به عاليترين مدارج رسانيده است.<br />
<br />
مرحله ى دوم: مرحله ى تصوير<br />
<br />
قرآن تصويرپردازى آدم را دومين مرحله ى آفرينش انسان مى داند، چنان كه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوّرناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ).([7&#93;)<br />
<br />
«ما شما را آفريديم. آنگاه صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد. جز ابليس همگى سجده كردند».<br />
<br />
اكنون بايد ديد مقصود از تصويرپردازى پس از خلقت چيست؟ توضيح اين مطلب بستگى دارد به اينكه مقصود از خلقت در اين آيه بيان و روشن شود كه: لفظ «خلق» گاهى در ايجاد وآفرينش به كار مى رود وگاهى در تقدير واندازه گيرى، چنان كه عرب مى گويد:خلق الخيّاط الثوب: يعنى خيّاط پارچه را اندازه گرفت. معناى دوم اگر در جاى خود صحيح باشد، در مورد اين آيه صحيح نيست، زيرا مقصود از آن، ايجاد وآفريدن است; به گواه آنكه پس از جمله ي  ((خَلَقْناكُمْ)) جمله ى (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) را مى آورد وناگفته پيداست، تصوير با آفرينش ماده ى نخستين، مناسب است، نه با اندازه گيرى علمى كه با فقدان ماده نيز صدق مى كند.<br />
<br />
اكنون بايد ديد مقصود از تصوير چيست؟ مفهوم تصوير  همان تسويه است كه در آيه ى ديگرى وارد شده چنان كه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حمإ مَسْنُون * فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ).([8&#93;)<br />
<br />
مرحله ى سوم: مرحله ى دميدن روح<br />
<br />
مرحله سوم نفخ روح و يا دميدن روان، در كالبد انسان است. اگر او موجود برترى به شمار مى رود به خاطر همين مرحله است كه او را به صورت معجونى چند بعدى درآورده است; از يك نظر داراى عقل، فكر و انديشه است كه وى را به پايه ى فرشتگان مى رساند و از نظر ديگر، مجهز به غرايز نفسانى است كه اگر در تعديل آنها نكوشد، از اوج كمال به پرتگاه ذلّت سقوط مى كند.<br />
<br />
قرآن اين مرحله از خلقت را چنين بيان مى كند: <br />
<br />
(فإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). <br />
<br />
«آنگاه كه او را پرداختم&#93;اندام او را به صورتى متناسب آفريدم[ ودر او از روح خود دميدم بر او سجده كنيد.» <br />
<br />
وبه همين مضمون آيه ى 72 سوره ى ص، است.<br />
<br />
البته همگى مى دانيم خدا نه جسم است ونه روح، ولى خدا روح انسان را به خاطر عظمت آن، به خود اضافه مى كند; چنان كه كعبه را به خاطر عظمتش، به خود نسبت مى دهد ومى گويد:<br />
<br />
(...أنْ طَهِّرا بَيْتِىَ للطَّائِفينَ...).([9&#93;)  <br />
<br />
«خانه ام را براى طواف كنندگان، از بتها پاك گردان».([10&#93;) </span><br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1&#93; . آل عمران/59.<br />
<br />
[2&#93; . سجده/7.<br />
<br />
[3&#93; . صافات/11.<br />
<br />
[4&#93; . حجر/26.<br />
<br />
[5&#93; . مؤمنون/12.<br />
<br />
[6&#93; . الرّحمن/14.<br />
<br />
[7&#93; . اعراف/11.<br />
<br />
[8&#93; . حجر/28ـ29.<br />
<br />
[9&#93; . بقره/125. <br />
<br />
[10&#93; . منشور جاويد،،ج11، صص 18ـ 24 و ج4، ص 199ـ 203.<hr />
<span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">كيفيت آفرينش همسر آدم(عليه السلام) چگونه بوده است؟</span></span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پاسخ:</span> <span style="color: #000080;">قرآن در باره ى آفرينش همسر آدم، فقط يك بار به اين نحو سخن گفته است: <br />
<br />
(ياأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس وَاحِدَة وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجالاً كَثِيراً و نِساءً...).([1&#93;) <br />
<br />
«اى مردم از مخالفت با پروردگارتان بپرهيزيد; خدايى كه شمار را از يك فرد آفريد و همسر او را نيز از جنس او آفريد و از آن دو، مردان و زنان فراوانى را (در روى زمين) پخش كرد».<br />
<br />
در اين آيه لفظ «من» در جمله ى (خَلَقَ مِنْهَا) براى بيان جنس است; يعنى همسر آدم را نيز از جنس او آفريديم و شجره ى تمام انسانهاى روى زمين به يك مرد و زن مى رسند كه آن دو نيز متماثل بوده و از خاك آفريده شده اند. با توجه به عطف همسر آدم به او، كيفيت آفرينش و مراحل آن نيز مانند آدم خواهد بود. هدف آيه مبارزه با تبعيضهاست; زيرا تمام افراد انسان زاده ى يك مرد و زن متماثل مى باشند و برخى را بر برخى ديگر امتيازى نيست.<br />
<br />
گاهى لفظ ياد شده به معناى تبعيض و جزئيت گرفته اند و آن را چنين تفسير كرده اند كه: همسر آدم از جزيى از اجزاى آدم آفريده شده است و برخى از روايات غير معتبر را كه مى گويد: خدا حوا را از دنده ى آدم آفريد، بر اين مطلب گواه گرفته اند.<br />
<br />
اين تفسير از دو نظر بى پايه است:<br />
<br />
1. در آياتى كه پيرامون آفرينش همسران مطلق انسانها سخن گفته شده، نظير اين جمله به كار رفته چنانكه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا)([2&#93;). ([3&#93;) <br />
<br />
«از نشانه هاى اوست كه از نوع شما، همسرانى آفريده كه با تمايل به آنها آرامش پيدا كنيد. بنابر اين كيفيت آفرينش همسران ما و همسر آدم يكسان بوده و تفاوتى ميان آن دو نيست».<br />
<br />
2. آفرينش همسر آدم از دنده هاى او، در تورات آمده([4&#93;) و اين نوع روايات ساخته و پرداخته ى علماى يهود است كه وارد احاديث اسلامى گرديده است و در پاره اى از روايات ما، چنين آفرينشى به شدت تكذيب شده است([5&#93;).([6&#93;)</span><br />
<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1&#93; . نساء/1.<br />
<br />
[2&#93; . روم/2.<br />
<br />
[3&#93; . ر.ك: سوره ى نحل/72، شورى/11، ذاريات/49.<br />
<br />
[4&#93; . تورات سفر تكوين، فصل دوم جمله ى 21، چاپ لندن، فاضل خانى به تاريخ 1856 برابر با 1272 هـ. ق.<br />
<br />
[5&#93; . تفسير عياشى، ج1، ص 216، حديث7.<br />
<br />
[6&#93; . منشور جاويد، ج11، ص 109ـ 110.<hr />
<span style="color: #800000;">ا<span style="font-weight: bold;">زدواج فرزندان آدم و حوا چگونه صورت گرفته است؟!، در حالى كه همگى خواهر و برادر بودند؟</span>!</span> <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پاسخ:</span> <span style="color: #2F4F4F;">در اين مورد در روايات و سخنان دانشمندان پاسخهايى  به آن داده شده كه در اينجا ـ بدون گزينش ـ مطرح مى كنيم:<br />
<br />
1. ازدواج آنها با خودشان انجام گرفته و مجوز آن، ضرورت آغاز آفرينش و نبودن همسرى ديگر بوده است.<br />
<br />
2. خداوند براى هر يك از پسران و دختران، زوجى از فرشتگان آفريد، و اولاد آنها با يكديگر به صورت پسر عمو و دختر عمو درآمدند و تكثير نسل صورت گرفت.<br />
<br />
3. آنها با نسل هاى باقى مانده از انسانهاى پيشين ازدواج كرده اند. درست است كه شجره انسان كنونى به آدم ابو البشر مى رسد، ولى آدم، نخستين انسانى نيست كه بر اين پهنه گام نهاده، بلكه پيش از او انسانهايى در روى زمين زندگى مى كرده و منقرض شده اند([1&#93;); چيزى كه هست، بقايايى از آنها در روى زمين وجود داشت كه به تكثير نسل كمك كرد.<br />
<br />
چون مسأله مربوط به ما قبل تاريخ مى باشد اظهار نظر قطعى در باره ى آن بسيار مشكل است.([2&#93;)</span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1&#93; . صدوق،خصال، ص639.<br />
<br />
[2&#93; . منشور جاويد، ج11، ص 111.<hr />
<span style="font-weight: bold;">بقاى نسل انسان نخست چگونه صورت گرفته است؟</span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
پاسخ:<span style="color: #0000CD;">قرآن پس از بيان آفرينش انسان نخست، بقاى نسل او را از راه لقاح وآميزش انسان نر وماده مى داند. در اين مورد آيات فراوانى، در سوره هاى مختلف وارد شده است كه ما به صورت فشرده، به برخى از آنها اشاره مى كنيم:<br />
<br />
(...وَبدَأَ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين).([1&#93;)<br />
<br />
«آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش نسل وبقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد.»<br />
<br />
قرآن گاهى از مايه ى بقاى نسل، به لفظ «ماء» وگاهى به لفظ«نطفه» ياد مى كند.([2&#93;)<br />
<br />
نحوه ى تكامل نطفه را در رحم، قرآن در آيات مختلفى آورده و در سوره ى مؤمنون به تفصيل و به شكلى جامع مطرح كرده است كه هم اكنون به نقل وترجمه آن مى پردازيم:<br />
<br />
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَة فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا العِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أنْشأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أحْسَنُ الخالِقينَ).([3&#93;)<br />
<br />
«آنگاه نطفه را به شكل خون بسته درآورديم، پس آن خون بسته را گوشت پاره وگوشت پاره را استخوان ساختيم، سپس بر استخوان گوشت پوشانديم، آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده هاست.»<br />
<br />
اين شجره نسب وجود انسان كنونى است وآگاهى از اين شجره، در هيچ انسانى ايجاد عقده وناراحتى نكرده وهرگز تحقير نشده است. امّا ديگر مكاتب كه انسان را زاده ى جانوران واز آن پس موجوداتى شبيه ميمون، سپس ميمونهاى انسان نما مى دانند، انسان را تحقير كرده ودر او يك نوع عقده ى حقارت واحساس كوچكى توليد مى كنند.<br />
<br />
اگر قرآن در ارايه ى نسب آدم به مراحل نخست اشاره مى كند، هدف تربيت اوست، تا در باره ى صنع آفرينش دقّت كند ودر برابر خداى خود، سر تعظـيم فرود آورد وكبر ونخوت دامن او را نگيرد; آنگاه پيشانى خود را به عنوان شكر وسپاس به زمين بسايد.([4&#93;)</span><br />
<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1&#93; . سجده/7 ـ 8.<br />
<br />
[2&#93; .  به سوره هاى : فرقان: آيه ى 54، سجده: آيه ى8، مرسلات: آيه ى 20 وطارق :آيه ى 6. (در اين سوره ها لفظ «ماء» آمده است) ونيز به سوره هاى :نحل/4، كهف/37، حج/5، مؤمنون/13و14،  فاطر/11، يس/77، غافر/67، نجم/46، قيامت/37، انسان/2 و عبس/19 مراجعه فرماييد.<br />
<br />
[3&#93; . مؤمنون/14.<br />
<br />
[4&#93; . منشور جاويد، ج11 ، ص 30 ـ 31.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[فتبارك الله احسن الخالقين /                                                                                         <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">مراحل آفرينش انسان چگونه است؟</span></span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">پاسخ: نخستين  چيزى كه درباره ى انسان مطرح مى شود، مسأله شناخت خلقت انسان است و اين كه او از چه و چگونه به وجود آمده است؟ قرآن كه صحيح ترين منبع براى بينش اسلامى است، هر دو موضوع را به طور مفصل بيان كرده است كه از مجموع  آيات وارده استفاده مى شود كه آفرينش انسان، در سه مرحله انجام شده است:<br />
<br />
مرحله ى نخست: خاك متحوّل<br />
<br />
1.خاك 2. گل 3. گل چسبنده 4. گل تيره رنگ قالب ريزى شده 5ـ چكيده ى  گل،6ـ از گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى،صدا مى كند مانند:سبو وسفال.<br />
<br />
مجموع اين حالات ششگانه، حالات مختلف يك چيز هستند و ماده ى واقعى در همگى يكى است. براى آگاهى از متون آيات مربوط به اين امور ششگانه، از هر كدام به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم:<br />
<br />
1. خاك<br />
<br />
(إنّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).([1])<br />
<br />
« آفرينش عيسى نزد خدا مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد وسپس به او گفت: باش، پس او نيز هستى يافت».<br />
<br />
2.گل<br />
<br />
(الَّذى أحْسَنَ كُلَّ شَيء خَلَقَهُ وَ بَدَأَخَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين).([2])<br />
<br />
«خدايى كه هر چيزى را به نيكوترين وجه آفريد وآفرينش انسان را از گل آغاز كرد».<br />
<br />
نيز در اين موضوع، به سوره ى انعام: آيه ى 2، سوره ى اعراف: آيه ى 12، سوره ى اسراء: آيه 61 وسوره ى ص: آيه ى 71و76 مراجعه كنيد.<br />
<br />
3. گل چسبنده<br />
<br />
(...إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب).([3])<br />
<br />
«ما آنها را از گل چسبنده آفريديم».<br />
<br />
4. گل تيره رنگ<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون).([4])<br />
<br />
«ما انسان را از گل خشكيده ى  ]گلى كه هنگام برخورد با چيزى، صدا مى كند[ لجن تيره رنگ، آفريديم».<br />
<br />
و نيز در همان سوره به آيه هاى 28و33 مراجعه فرماييد.<br />
<br />
5. چكيده ى گل<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين ).([5])<br />
<br />
«ما انسان را از چكيده ى گل آفريديم».<br />
<br />
6.  از گل خشكيده مانند سفال<br />
<br />
(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ).([6])<br />
<br />
«انسان را از گل خشكيده مانند سفال آفريديم».<br />
<br />
به همين مضمون در سوره ى حجر: آيه هاى 26، 28 و33 وارد شده است. اين آيه بيانگر ماده ى نخستين آفرينش آدم وبه گونه اى آفرينش همه ى انسانهاست ومسلّماً اين امور ششگانه، مستقيماً مربوط به حالات ماده ى نخستين آدم ابوالبشر است وقرآن به نحوى، آن را به همه نسبت مى دهد ومى فرمايد ((خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب)) ويا (خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب)وماده ى انسان در اين حالات ششگانه، تغييرات كيفى داشته وهرگز تغييرات جوهرى ودگرگونى نوعى به نوع ديگر، نداشته است.<br />
<br />
البته قرآن كتاب علوم طبيعى نيست، ولى به خاطر اهداف تربيتى، تحوّلات ششگانه اى را كه روى ماده ى نخست، انجام گرفته متذكر مى گردد، تا انسان متكبّر وخود خواه بداند كه چگونه دست قدرت ورحمت حق او را از پست ترين حالات، به عاليترين مدارج رسانيده است.<br />
<br />
مرحله ى دوم: مرحله ى تصوير<br />
<br />
قرآن تصويرپردازى آدم را دومين مرحله ى آفرينش انسان مى داند، چنان كه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوّرناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ).([7])<br />
<br />
«ما شما را آفريديم. آنگاه صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد. جز ابليس همگى سجده كردند».<br />
<br />
اكنون بايد ديد مقصود از تصويرپردازى پس از خلقت چيست؟ توضيح اين مطلب بستگى دارد به اينكه مقصود از خلقت در اين آيه بيان و روشن شود كه: لفظ «خلق» گاهى در ايجاد وآفرينش به كار مى رود وگاهى در تقدير واندازه گيرى، چنان كه عرب مى گويد:خلق الخيّاط الثوب: يعنى خيّاط پارچه را اندازه گرفت. معناى دوم اگر در جاى خود صحيح باشد، در مورد اين آيه صحيح نيست، زيرا مقصود از آن، ايجاد وآفريدن است; به گواه آنكه پس از جمله ي  ((خَلَقْناكُمْ)) جمله ى (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) را مى آورد وناگفته پيداست، تصوير با آفرينش ماده ى نخستين، مناسب است، نه با اندازه گيرى علمى كه با فقدان ماده نيز صدق مى كند.<br />
<br />
اكنون بايد ديد مقصود از تصوير چيست؟ مفهوم تصوير  همان تسويه است كه در آيه ى ديگرى وارد شده چنان كه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حمإ مَسْنُون * فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ).([8])<br />
<br />
مرحله ى سوم: مرحله ى دميدن روح<br />
<br />
مرحله سوم نفخ روح و يا دميدن روان، در كالبد انسان است. اگر او موجود برترى به شمار مى رود به خاطر همين مرحله است كه او را به صورت معجونى چند بعدى درآورده است; از يك نظر داراى عقل، فكر و انديشه است كه وى را به پايه ى فرشتگان مى رساند و از نظر ديگر، مجهز به غرايز نفسانى است كه اگر در تعديل آنها نكوشد، از اوج كمال به پرتگاه ذلّت سقوط مى كند.<br />
<br />
قرآن اين مرحله از خلقت را چنين بيان مى كند: <br />
<br />
(فإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). <br />
<br />
«آنگاه كه او را پرداختم]اندام او را به صورتى متناسب آفريدم[ ودر او از روح خود دميدم بر او سجده كنيد.» <br />
<br />
وبه همين مضمون آيه ى 72 سوره ى ص، است.<br />
<br />
البته همگى مى دانيم خدا نه جسم است ونه روح، ولى خدا روح انسان را به خاطر عظمت آن، به خود اضافه مى كند; چنان كه كعبه را به خاطر عظمتش، به خود نسبت مى دهد ومى گويد:<br />
<br />
(...أنْ طَهِّرا بَيْتِىَ للطَّائِفينَ...).([9])  <br />
<br />
«خانه ام را براى طواف كنندگان، از بتها پاك گردان».([10]) </span><br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1] . آل عمران/59.<br />
<br />
[2] . سجده/7.<br />
<br />
[3] . صافات/11.<br />
<br />
[4] . حجر/26.<br />
<br />
[5] . مؤمنون/12.<br />
<br />
[6] . الرّحمن/14.<br />
<br />
[7] . اعراف/11.<br />
<br />
[8] . حجر/28ـ29.<br />
<br />
[9] . بقره/125. <br />
<br />
[10] . منشور جاويد،،ج11، صص 18ـ 24 و ج4، ص 199ـ 203.<hr />
<span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">كيفيت آفرينش همسر آدم(عليه السلام) چگونه بوده است؟</span></span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پاسخ:</span> <span style="color: #000080;">قرآن در باره ى آفرينش همسر آدم، فقط يك بار به اين نحو سخن گفته است: <br />
<br />
(ياأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس وَاحِدَة وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجالاً كَثِيراً و نِساءً...).([1]) <br />
<br />
«اى مردم از مخالفت با پروردگارتان بپرهيزيد; خدايى كه شمار را از يك فرد آفريد و همسر او را نيز از جنس او آفريد و از آن دو، مردان و زنان فراوانى را (در روى زمين) پخش كرد».<br />
<br />
در اين آيه لفظ «من» در جمله ى (خَلَقَ مِنْهَا) براى بيان جنس است; يعنى همسر آدم را نيز از جنس او آفريديم و شجره ى تمام انسانهاى روى زمين به يك مرد و زن مى رسند كه آن دو نيز متماثل بوده و از خاك آفريده شده اند. با توجه به عطف همسر آدم به او، كيفيت آفرينش و مراحل آن نيز مانند آدم خواهد بود. هدف آيه مبارزه با تبعيضهاست; زيرا تمام افراد انسان زاده ى يك مرد و زن متماثل مى باشند و برخى را بر برخى ديگر امتيازى نيست.<br />
<br />
گاهى لفظ ياد شده به معناى تبعيض و جزئيت گرفته اند و آن را چنين تفسير كرده اند كه: همسر آدم از جزيى از اجزاى آدم آفريده شده است و برخى از روايات غير معتبر را كه مى گويد: خدا حوا را از دنده ى آدم آفريد، بر اين مطلب گواه گرفته اند.<br />
<br />
اين تفسير از دو نظر بى پايه است:<br />
<br />
1. در آياتى كه پيرامون آفرينش همسران مطلق انسانها سخن گفته شده، نظير اين جمله به كار رفته چنانكه مى فرمايد:<br />
<br />
(وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا)([2]). ([3]) <br />
<br />
«از نشانه هاى اوست كه از نوع شما، همسرانى آفريده كه با تمايل به آنها آرامش پيدا كنيد. بنابر اين كيفيت آفرينش همسران ما و همسر آدم يكسان بوده و تفاوتى ميان آن دو نيست».<br />
<br />
2. آفرينش همسر آدم از دنده هاى او، در تورات آمده([4]) و اين نوع روايات ساخته و پرداخته ى علماى يهود است كه وارد احاديث اسلامى گرديده است و در پاره اى از روايات ما، چنين آفرينشى به شدت تكذيب شده است([5]).([6])</span><br />
<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1] . نساء/1.<br />
<br />
[2] . روم/2.<br />
<br />
[3] . ر.ك: سوره ى نحل/72، شورى/11، ذاريات/49.<br />
<br />
[4] . تورات سفر تكوين، فصل دوم جمله ى 21، چاپ لندن، فاضل خانى به تاريخ 1856 برابر با 1272 هـ. ق.<br />
<br />
[5] . تفسير عياشى، ج1، ص 216، حديث7.<br />
<br />
[6] . منشور جاويد، ج11، ص 109ـ 110.<hr />
<span style="color: #800000;">ا<span style="font-weight: bold;">زدواج فرزندان آدم و حوا چگونه صورت گرفته است؟!، در حالى كه همگى خواهر و برادر بودند؟</span>!</span> <br />
    <br />
 <br />
  <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پاسخ:</span> <span style="color: #2F4F4F;">در اين مورد در روايات و سخنان دانشمندان پاسخهايى  به آن داده شده كه در اينجا ـ بدون گزينش ـ مطرح مى كنيم:<br />
<br />
1. ازدواج آنها با خودشان انجام گرفته و مجوز آن، ضرورت آغاز آفرينش و نبودن همسرى ديگر بوده است.<br />
<br />
2. خداوند براى هر يك از پسران و دختران، زوجى از فرشتگان آفريد، و اولاد آنها با يكديگر به صورت پسر عمو و دختر عمو درآمدند و تكثير نسل صورت گرفت.<br />
<br />
3. آنها با نسل هاى باقى مانده از انسانهاى پيشين ازدواج كرده اند. درست است كه شجره انسان كنونى به آدم ابو البشر مى رسد، ولى آدم، نخستين انسانى نيست كه بر اين پهنه گام نهاده، بلكه پيش از او انسانهايى در روى زمين زندگى مى كرده و منقرض شده اند([1]); چيزى كه هست، بقايايى از آنها در روى زمين وجود داشت كه به تكثير نسل كمك كرد.<br />
<br />
چون مسأله مربوط به ما قبل تاريخ مى باشد اظهار نظر قطعى در باره ى آن بسيار مشكل است.([2])</span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1] . صدوق،خصال، ص639.<br />
<br />
[2] . منشور جاويد، ج11، ص 111.<hr />
<span style="font-weight: bold;">بقاى نسل انسان نخست چگونه صورت گرفته است؟</span><br />
 <br />
    <br />
 <br />
  <br />
پاسخ:<span style="color: #0000CD;">قرآن پس از بيان آفرينش انسان نخست، بقاى نسل او را از راه لقاح وآميزش انسان نر وماده مى داند. در اين مورد آيات فراوانى، در سوره هاى مختلف وارد شده است كه ما به صورت فشرده، به برخى از آنها اشاره مى كنيم:<br />
<br />
(...وَبدَأَ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين).([1])<br />
<br />
«آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش نسل وبقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد.»<br />
<br />
قرآن گاهى از مايه ى بقاى نسل، به لفظ «ماء» وگاهى به لفظ«نطفه» ياد مى كند.([2])<br />
<br />
نحوه ى تكامل نطفه را در رحم، قرآن در آيات مختلفى آورده و در سوره ى مؤمنون به تفصيل و به شكلى جامع مطرح كرده است كه هم اكنون به نقل وترجمه آن مى پردازيم:<br />
<br />
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَة فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا العِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أنْشأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أحْسَنُ الخالِقينَ).([3])<br />
<br />
«آنگاه نطفه را به شكل خون بسته درآورديم، پس آن خون بسته را گوشت پاره وگوشت پاره را استخوان ساختيم، سپس بر استخوان گوشت پوشانديم، آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده هاست.»<br />
<br />
اين شجره نسب وجود انسان كنونى است وآگاهى از اين شجره، در هيچ انسانى ايجاد عقده وناراحتى نكرده وهرگز تحقير نشده است. امّا ديگر مكاتب كه انسان را زاده ى جانوران واز آن پس موجوداتى شبيه ميمون، سپس ميمونهاى انسان نما مى دانند، انسان را تحقير كرده ودر او يك نوع عقده ى حقارت واحساس كوچكى توليد مى كنند.<br />
<br />
اگر قرآن در ارايه ى نسب آدم به مراحل نخست اشاره مى كند، هدف تربيت اوست، تا در باره ى صنع آفرينش دقّت كند ودر برابر خداى خود، سر تعظـيم فرود آورد وكبر ونخوت دامن او را نگيرد; آنگاه پيشانى خود را به عنوان شكر وسپاس به زمين بسايد.([4])</span><br />
<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
[1] . سجده/7 ـ 8.<br />
<br />
[2] .  به سوره هاى : فرقان: آيه ى 54، سجده: آيه ى8، مرسلات: آيه ى 20 وطارق :آيه ى 6. (در اين سوره ها لفظ «ماء» آمده است) ونيز به سوره هاى :نحل/4، كهف/37، حج/5، مؤمنون/13و14،  فاطر/11، يس/77، غافر/67، نجم/46، قيامت/37، انسان/2 و عبس/19 مراجعه فرماييد.<br />
<br />
[3] . مؤمنون/14.<br />
<br />
[4] . منشور جاويد، ج11 ، ص 30 ـ 31.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پرواز هماي]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-490.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 01:13:58 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-490.html</guid>
			<description><![CDATA[به نام خدا .<span style="color: #800000;"> به نظر بنده كنسرت هاي آقاي پرواز هماي بهترين كنسرت هاي سال جهان هستند و بنده بارها و بارها كنسرت ملاقات با دوزخيان ايشان را كه توسط گروه مستان در كاخ نياوران اجرا كردند گوش كردم و هر بار كه گوش مي كنم براي بنده تازگي دارد و شعرهاي عرفاني ايشان مارا بيش از پيش متنبه مي كند به شما هم توصيه مي كنم يكبار هم شده گوش نماييد براي كسب اطلاعات بيشتر به سايت <a href="http://www.homay-mastan.blogfa.com/" target="_blank">http://www.homay-mastan.blogfa.com/</a>  مراجعه نماييد.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام خدا .<span style="color: #800000;"> به نظر بنده كنسرت هاي آقاي پرواز هماي بهترين كنسرت هاي سال جهان هستند و بنده بارها و بارها كنسرت ملاقات با دوزخيان ايشان را كه توسط گروه مستان در كاخ نياوران اجرا كردند گوش كردم و هر بار كه گوش مي كنم براي بنده تازگي دارد و شعرهاي عرفاني ايشان مارا بيش از پيش متنبه مي كند به شما هم توصيه مي كنم يكبار هم شده گوش نماييد براي كسب اطلاعات بيشتر به سايت <a href="http://www.homay-mastan.blogfa.com/" target="_blank">http://www.homay-mastan.blogfa.com/</a>  مراجعه نماييد.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تاریخ ایران (پیش از اسلام)]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-489.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 00:15:36 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-489.html</guid>
			<description><![CDATA[بسمه تعالي /    <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">تاریحچه ای از ورود آریاییها                       </span></span>                                                    <span style="color: #000080;">هنوز به یقین خواستگاه‌ایرانیان مشخص نیست، تنها می‌دانیم‌ایرانیان کوچ نشینان سوارکار هند و اروپایی بودند که در آغاز هزاره قبل از میلاد، از جنوب روسیه، در راستای دریای خزر، به سوی جلگه‌های آسیای مرکزی روانه شدند. آنان قفقاز و ماوراالنهر را طی کردند و پس از نفوذ تدریجی که چندین قرن طول کشید، با تاسیس شاهنشاهی شکوهمندی برای فتح دنیا حرکت کردند. شاخه شرقی‌ایرانیان که از راه ماوراالنهر آمده بودند به سمت غرب‌ایران حرکت کردند و در آنجا با تمدنهایی چون‌ایلام، بین النهرین، آشورا و اورارتو(Urarto) که دارای تمدنهای چند صد ساله بودند، روبرو شدند. در نجد‌ایران که از پامیر تا زاگرس گسترده شده‌است، اقوام گوناگونی می‌زیستند که تحت سلطه سیاسی- فرهنگی اقوام‌ایرانی قرار گرفتند و با حفظ عناصری از فرهنگ بومی‌خود با فرهنگ قوم تازه وارد درآمیختند. <br />
<br />
نخستین اشاره‌ای که در تاریخ به‌ایرانیان شده‌است در سال 843 پ.م در سالنامه‌های شلمانسر سوم، پادشاه آشوری است. او از اقوام ‌یاد می‌کند که خود را پارسه می‌نامد و در کرانه باختری دریاچه ارومیه زندگی می‌کند. پارساها در کنار دریاچه ارومیه از هر سو زیر فشار بوده‌اند، در شمال‌غرب از سوی اورارتوها و در شرق و جنوب از سوی مادها که خویشاوندانی بودند که پیش از آنها از شمال کوچیده بودند. به روایت سالنامه‌های آشوری، آنان در 836 پ.م مادها را می‌شناخته‌اند، پایتخت مادها، اکباتان، همدان امروزی بود. آنها نخستین قوم آریایی بودند که بیش از یک قرن و نیم (715 تا 550 پ.م) بر غرب، جنوب، شمال‌غربی و مرکز‌ایران کنونی فرمان راندند و با وجود رابطه خویشاوندی که با خاندان سلطنتی پارس، یعنی هخامنشیان داشتند در برابر‌این قوم از پای در آمدند و همه تجارب سیاسی و حکومتی خویش را به‌ایشان واگذاشتند. به نظر می‌رسد اقامت پارسیان در شمال‌غربی، به علت فشارهای آشور و اورارتو چندان طولانی نبوده است، آنان به تدریج به سمت جنوب شرقی در طول چینهای زاگرس سرازیر شدند.<br />
<br />
پارسیان حدود 700 پ.م در کوههای فرعی سلسله جبال بختیاری، در شرق شوشتر در ناحیه‌ای، در دو سوی کارون مستقر شدند. بنابر لوحه‌های دیوانی به دست آمده از شوش، پارسها حدود 685 پ.م در سراسر‌ایلام حکومت داشتند. در واقع پارس خود جزئی از قلمرو پادشاهی‌ایلام به شمار می‌رفت. پارسها به رهبری هخامنش، حکومت محلی خود را تشکیل دادند. چیش پیش(Teispes) فرزند و جانشین هخامنش، پادشاه انشان(Anshan)، منطقه‌ای تا شمال شرقی سلسله جبال بختیاری یعنی پارسوماش(Parsumash) را اشغال کرد و تابعیت‌ایلام را ترک گفت. وی به ناچار، سلطنت مادها را به رهبری فرورتیش(Phraorte)- خشثریته(Khashathrita) به رسمیت شناخت. اما با شکست مادها از آشور و مرگ خشثریته، از تابعیت مادها نیز آزاد شد و‌ایالت پارس، فارس کنونی را به حکومت خود منضم ساخت. چیش پیش قلمرو خود را بین دو فرزندش اریارمنه (Ariaramne) و کوروش اول تقسیم کرد. کمبوجیه اول (Kabujya)، پادشاه پارسوماش، انشان و پارسه، فرزند کوروش اول با دختر استیاگس (Astyages)، پادشاه مادی، ازدواج کرد. و حاصل‌این ازدواج کوروش بزرگ است که پس از برکنار کردن پادشاه ماد، استیاگس، با تصرف پاسارگاد در 555 پ.م، نخستین سنگ بنای شاهنشاهی بزرگ پارس را بنا نهاد. <br />
<br />
هخامنشان نام خویش را از اولین رهبر قوم پارس، هخامنش، به میراث برده‌اند. هخا(Hakha) به معنی "دوست" و منیش(Manish) از ریشه man(من) به معنی "اندیشیدن" است.<br />
<br />
توج ههخامنشیان به مفاهیم اخلاقی، ویژگی آنان است.‌این ویژگی در نامی ‌که برای خود برگزیده‌اند، متبلور است. حکومتی که توسط چیش پیش به فرزندانش آریامنه و کوروش اول رسیده بود، به دست کوروش و فرزندانش به مرکز تبدیل شد. کوروش طی سی سال، پادشاهی محلی پارسها را به پادشاهی عظیمی‌تبدیل کرد. او ابتدا پاسارگاد را به عنوان پایتخت برگزید و آنجا مجموعه‌ای از کاخ‌ها و معابد ساخت. کتیبه‌هایی که به دستور او در آنجا حک شد او را "شاه بزرگ هخامنشی" معرفی می‌کند.<br />
<br />
کوروش قبایل‌ایرانی نژاد و آسیائی را که در شرق، جنوب شرقی و شمال شرقی‌ایجاد آشوب می‌کردند، مطیع ساخت و پس از غلبه بر استیاگس، پادشاه ماد، همدان را بعنوان پایتخت‌ایران متحد انتخاب کرد و چنان رفتار کرد که حکومت پارسی، همان حکومت مادی، جلوه کرد. در عهد او، مرزهای‌ایران از یونان تا سیحون و جیحون گسترده شد. کوروش طی جنگی که در سرحدهای شرقی درگرفت کشته شد و جسدش به پاسارگاد، آرامگاهی که به دستور خودش بنا شده بود انتقال یافت.<br />
<br />
کمبوجیه فرزند ارشد کوروش که در حیات وی پادشاه بابل بود، پیش از لشکر کشی به مصر، برادرش بردیا (Bardiya) را از بیم تصرف سلطنت در طول غیبت طولانی اش به قتل رسانید. در‌این میان یکی از مغان مادی به نام گئومات (Gaumata) از موقعیت بهره برده، ادعا کرد که بردیا است و در پارس خود را شاه خواند.<br />
<br />
کمبوجیه سعی کرد که به سرعت به سوی ‌ایران بشتابد، اما در میانه راه درگذشت. داریوش شاهزاده هخامنشی، فرزند ویشتاسب و نواده اریارمنه، که به عنوان نیزه دار در لشکرکشی مصر حضور داشت، بردیای دروغین را به هلاکت رساند، و طی 19 نبرد که یکسال اندی(تابستان 522 پ.م، اواسط پائیز 521 پ.م) به طول انجامید، شورشها را سرکوب کرده و خود "شاه بزرگ‌ایران" شد و بدین ترتیب سلطنت از شاخه کوروش اول به شاخه اریامنه انتقال یافت. <br />
                                                                       </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسمه تعالي /    <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">تاریحچه ای از ورود آریاییها                       </span></span>                                                    <span style="color: #000080;">هنوز به یقین خواستگاه‌ایرانیان مشخص نیست، تنها می‌دانیم‌ایرانیان کوچ نشینان سوارکار هند و اروپایی بودند که در آغاز هزاره قبل از میلاد، از جنوب روسیه، در راستای دریای خزر، به سوی جلگه‌های آسیای مرکزی روانه شدند. آنان قفقاز و ماوراالنهر را طی کردند و پس از نفوذ تدریجی که چندین قرن طول کشید، با تاسیس شاهنشاهی شکوهمندی برای فتح دنیا حرکت کردند. شاخه شرقی‌ایرانیان که از راه ماوراالنهر آمده بودند به سمت غرب‌ایران حرکت کردند و در آنجا با تمدنهایی چون‌ایلام، بین النهرین، آشورا و اورارتو(Urarto) که دارای تمدنهای چند صد ساله بودند، روبرو شدند. در نجد‌ایران که از پامیر تا زاگرس گسترده شده‌است، اقوام گوناگونی می‌زیستند که تحت سلطه سیاسی- فرهنگی اقوام‌ایرانی قرار گرفتند و با حفظ عناصری از فرهنگ بومی‌خود با فرهنگ قوم تازه وارد درآمیختند. <br />
<br />
نخستین اشاره‌ای که در تاریخ به‌ایرانیان شده‌است در سال 843 پ.م در سالنامه‌های شلمانسر سوم، پادشاه آشوری است. او از اقوام ‌یاد می‌کند که خود را پارسه می‌نامد و در کرانه باختری دریاچه ارومیه زندگی می‌کند. پارساها در کنار دریاچه ارومیه از هر سو زیر فشار بوده‌اند، در شمال‌غرب از سوی اورارتوها و در شرق و جنوب از سوی مادها که خویشاوندانی بودند که پیش از آنها از شمال کوچیده بودند. به روایت سالنامه‌های آشوری، آنان در 836 پ.م مادها را می‌شناخته‌اند، پایتخت مادها، اکباتان، همدان امروزی بود. آنها نخستین قوم آریایی بودند که بیش از یک قرن و نیم (715 تا 550 پ.م) بر غرب، جنوب، شمال‌غربی و مرکز‌ایران کنونی فرمان راندند و با وجود رابطه خویشاوندی که با خاندان سلطنتی پارس، یعنی هخامنشیان داشتند در برابر‌این قوم از پای در آمدند و همه تجارب سیاسی و حکومتی خویش را به‌ایشان واگذاشتند. به نظر می‌رسد اقامت پارسیان در شمال‌غربی، به علت فشارهای آشور و اورارتو چندان طولانی نبوده است، آنان به تدریج به سمت جنوب شرقی در طول چینهای زاگرس سرازیر شدند.<br />
<br />
پارسیان حدود 700 پ.م در کوههای فرعی سلسله جبال بختیاری، در شرق شوشتر در ناحیه‌ای، در دو سوی کارون مستقر شدند. بنابر لوحه‌های دیوانی به دست آمده از شوش، پارسها حدود 685 پ.م در سراسر‌ایلام حکومت داشتند. در واقع پارس خود جزئی از قلمرو پادشاهی‌ایلام به شمار می‌رفت. پارسها به رهبری هخامنش، حکومت محلی خود را تشکیل دادند. چیش پیش(Teispes) فرزند و جانشین هخامنش، پادشاه انشان(Anshan)، منطقه‌ای تا شمال شرقی سلسله جبال بختیاری یعنی پارسوماش(Parsumash) را اشغال کرد و تابعیت‌ایلام را ترک گفت. وی به ناچار، سلطنت مادها را به رهبری فرورتیش(Phraorte)- خشثریته(Khashathrita) به رسمیت شناخت. اما با شکست مادها از آشور و مرگ خشثریته، از تابعیت مادها نیز آزاد شد و‌ایالت پارس، فارس کنونی را به حکومت خود منضم ساخت. چیش پیش قلمرو خود را بین دو فرزندش اریارمنه (Ariaramne) و کوروش اول تقسیم کرد. کمبوجیه اول (Kabujya)، پادشاه پارسوماش، انشان و پارسه، فرزند کوروش اول با دختر استیاگس (Astyages)، پادشاه مادی، ازدواج کرد. و حاصل‌این ازدواج کوروش بزرگ است که پس از برکنار کردن پادشاه ماد، استیاگس، با تصرف پاسارگاد در 555 پ.م، نخستین سنگ بنای شاهنشاهی بزرگ پارس را بنا نهاد. <br />
<br />
هخامنشان نام خویش را از اولین رهبر قوم پارس، هخامنش، به میراث برده‌اند. هخا(Hakha) به معنی "دوست" و منیش(Manish) از ریشه man(من) به معنی "اندیشیدن" است.<br />
<br />
توج ههخامنشیان به مفاهیم اخلاقی، ویژگی آنان است.‌این ویژگی در نامی ‌که برای خود برگزیده‌اند، متبلور است. حکومتی که توسط چیش پیش به فرزندانش آریامنه و کوروش اول رسیده بود، به دست کوروش و فرزندانش به مرکز تبدیل شد. کوروش طی سی سال، پادشاهی محلی پارسها را به پادشاهی عظیمی‌تبدیل کرد. او ابتدا پاسارگاد را به عنوان پایتخت برگزید و آنجا مجموعه‌ای از کاخ‌ها و معابد ساخت. کتیبه‌هایی که به دستور او در آنجا حک شد او را "شاه بزرگ هخامنشی" معرفی می‌کند.<br />
<br />
کوروش قبایل‌ایرانی نژاد و آسیائی را که در شرق، جنوب شرقی و شمال شرقی‌ایجاد آشوب می‌کردند، مطیع ساخت و پس از غلبه بر استیاگس، پادشاه ماد، همدان را بعنوان پایتخت‌ایران متحد انتخاب کرد و چنان رفتار کرد که حکومت پارسی، همان حکومت مادی، جلوه کرد. در عهد او، مرزهای‌ایران از یونان تا سیحون و جیحون گسترده شد. کوروش طی جنگی که در سرحدهای شرقی درگرفت کشته شد و جسدش به پاسارگاد، آرامگاهی که به دستور خودش بنا شده بود انتقال یافت.<br />
<br />
کمبوجیه فرزند ارشد کوروش که در حیات وی پادشاه بابل بود، پیش از لشکر کشی به مصر، برادرش بردیا (Bardiya) را از بیم تصرف سلطنت در طول غیبت طولانی اش به قتل رسانید. در‌این میان یکی از مغان مادی به نام گئومات (Gaumata) از موقعیت بهره برده، ادعا کرد که بردیا است و در پارس خود را شاه خواند.<br />
<br />
کمبوجیه سعی کرد که به سرعت به سوی ‌ایران بشتابد، اما در میانه راه درگذشت. داریوش شاهزاده هخامنشی، فرزند ویشتاسب و نواده اریارمنه، که به عنوان نیزه دار در لشکرکشی مصر حضور داشت، بردیای دروغین را به هلاکت رساند، و طی 19 نبرد که یکسال اندی(تابستان 522 پ.م، اواسط پائیز 521 پ.م) به طول انجامید، شورشها را سرکوب کرده و خود "شاه بزرگ‌ایران" شد و بدین ترتیب سلطنت از شاخه کوروش اول به شاخه اریامنه انتقال یافت. <br />
                                                                       </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-488.html</link>
			<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 00:55:52 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-488.html</guid>
			<description><![CDATA[به نام يگانه خالق هستي /                                                                            <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">امانت الهي بر دوش انسان</span>!</span> <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا<br />
ما امانت [الهى و بار تكليف&#93; را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى&#93; انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود(احزاب72)</span><br />
<br />
<span style="color: #C71585;">منظور از امانتي كه بر دوش انسان گذاشته شد چيست؟                 </span><span style="font-weight: bold;"><span style="text-decoration: underline;">دوستان مي توانند نظرات خود را درباره اين سوال بفرمايند</span>.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام يگانه خالق هستي /                                                                            <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;">امانت الهي بر دوش انسان</span>!</span> <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا<br />
ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود(احزاب72)</span><br />
<br />
<span style="color: #C71585;">منظور از امانتي كه بر دوش انسان گذاشته شد چيست؟                 </span><span style="font-weight: bold;"><span style="text-decoration: underline;">دوستان مي توانند نظرات خود را درباره اين سوال بفرمايند</span>.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[امام مهدي (عج) از منظر صدر المتالهين]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-487.html</link>
			<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 00:41:58 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-487.html</guid>
			<description><![CDATA[يا رب العالمين /  اللهم عجل لولیک الفرج<br />
با عرض سلام خدمت همه ی دوستان<br />
این مقاله برای فهم اجمالی تلقی عرفانی از انسان کامل حضرت بقیه الله (عج) مفیده <br />
منبع مقاله هم سایت موسسه تبلیغ و انفاق امام زمانه که در زمینه ی مهدویت سایت قوی ایه<br />
<br />
.......................<br />
<span style="font-weight: bold;">امام مهدي (عج) از منظر صدر المتالهين </span><br />
<br />
حسين على سعدى <br />
<br />
عالمان، مرزبانان، كيان عقيدتى امّت و حافظان گوهر انساين در برابر شبهات و شهوات اند و راز و رمز عظمت آنان از منظر دين و در نگاه مردم، در همين نكته نهفته است. تكريم «عالم» ارج نهادن به انسانيت و احترام به حقيقت است و ارج و اوج هر فرهنگ و مكتبى، وامدار عظمت و عمق فكرى و صميميت و صداقت عالمان آن است. تلاش همه فرهيختگان در اعتلاى فرهنگ بشدى، ممدوح و مقبول است. در اين ميان مكتب اسلام و تاريخ سكينى، با برخوردارى و حفظ گوهر دين و مصون ماندن از تحريف، )عدد الهى و به جدّ و جهد امامان و عالمان دينى، و نيز دعوت قرآن به تفكّر و خردورزى، شاهد نشو رشد متفكرّان سترگى بوده است آنان با همّت دانش و بينش خود، معارف دينى را تحقيق و حقانيت آن را ثبات نموده اند. <br />
نام ملاصدراى شيرازى در صدر اين عالمان بزرگ قرار دارد كه دين را عاقلانه و عارفانه شناخته و ترويج نمو و مبانى و مبادى آن را با برهان و بدون تكيه بر خيال و خرافه، استحكام بخشيد. وى فيلسوف ديندارى است كه دين را با خردورزى توأم نمود؛ نه اين كه متفكّر نماى بدون تعلّق دينى و يا دين دارى جاهلا باشد كه دين را مجموعه ى خرافى - احساسى عوام فر يك بداند. حكمت متعاليه در كنار برهان، از اشراق و عرفان هم سود برد و تعلّق را با تعقّل در آميخت و تكيه محض و اعتماد بى چون و چرا بر پاى چوبين استدلال نداشت بودن معارف حقه دينى را با خرد سقاى و عرشى، هماهنگ و هم زيست كردن، هم خدمت به ساحت تفكّر بشرى و هم خدمت به حوزه ى تدين و جامعه دين باوران است. بر اين اسا تجليل از حكيم مقالّه مرحوم ملاصدرا، در هر دو حوزه و به هر دو انگيزه لازم است. <br />
يكى از مسائل عقيدتى كه در منظومه فكرى شيعه، چون خورشيد تابناك مى درخشد و بالندگى، پايندگى، زندگى و طراوت شيعه مرهون آن است؛ اعتقاد به نظام «امام و مهدوّيت» است. عالمان بزرگى در تحقيق و تحكيم اين مهم، تلاش نموده اند كه از جمله آنان صدرالمتالهين شيرازى است. در اين نوشتار آراء و نظرات اين حكيم الهى در باب امامت به ويژه مهدوت بررسى شده و از انديشه ى و تلاش فكرى استفاده گشته است. <br />
حكيم نامور شيعه در كتاب هاى گوناگون خود، مباحث »امامت و مهدويت« را طرح كرده كه با يك نظام خاص و داراى چينش منطقى، در اين نوشتار طرح و بررسى مى شود. <br />
1. اضطرار به وجود حجّت <br />
تفسير و تحليل واقعى »حجت« و به عبارت ديگر تصوّر صحيح آن، زيربناى تصديق ضرورت آن در نظام آفرينش است، بدون فهم صحيح حجّت و درك معناى »حجيت امام و نبى«، نمى توان به ضرورت يا عدم ضرورت آن حكم كرد. <br />
يك، معناى حجيّت امام <br />
ملاصدرا )ره( در بيان اين نكته نويسد: <br />
انسان در آغاز تولد خود، حيوانى بسان حيوانات ديگر است كه جز خوردن و آشاميدن نمى داند؛ سپس با رشد جسم باقى صفات نفس از شهوت و غضب برايش حاصل مى شود. تا اين جا انسان، حيوان راست قامت است و با بقيه حيوانات تمايزى ندارد. <br />
»فلومات على هذه الحاله لم يك له فى الاخرة حيوة ستقّره ولاحسب ولاكتاب ولاثواب ولاعقاب ايضاً از العذاب والشقاوة فرع الشعور بالسعادة التى فى مقابلها«.(1) <br />
بدين جهت، اين انسان نه مستحق ثواب است و نه مستحقق عتاب؛ چرا كه شقاوت عدم ملكه است و تا سعادت تصور نشود. و امكان نيابد، آن هم معنا نمى يابد. <br />
حيوان متنوى القامه، به واسطه حجت به حيات انسانى قدم مى گذارد و در مسير ثواب و عقاب قرار مى گيرد، نقش و معناى حجّت در زندگى اين است كه انسان را وارد زندگى و حياتى فراتر از حيات حيوانى مى كند. <br />
»از اتبيّن هذا فنقول: معنى كون البنى او الامام حجة اللّه على العباد، ان كاعته يوجب استحقاق الرحمه و الجنه و النعيم وان عصيانه يوجب استحقاق الغضب والعذاب و عندالرفع لايستحقون ثواباً ولا عقاباً«.(2) <br />
حجت بودن امام، به معناى اين است كه بدون او، ثواب و عقاب منتفى است و ثواب و عقاب؛ يعنى، فعليّيت يافتن قوه اى انسانى، بر اين اساس امام ملاك و عامل فعلّيت يافتن انسان است و بدون آن، حيات انسانى قابل تصور نيست. <br />
دو. ضرورت حجّت <br />
با چه دلايلى اثبات مى شود كه وجود حجت در حيات بشر، امرى ضرورى است؟ ملاصدرا)ره( براى اثابت اين نكته ادّله و شواهد عقلى و نقلى متعددى بيان مى كند كه در دو حوزه جداگانه بررسى مى شود: <br />
الف. ادّله عقلى <br />
1. علّت غايى بيان آن »العلّة الغائية التى لاجلها الشى ء«(3)؛ يعنى، علّت غايى گرچه در وجود مؤخّر باشد امّا فاعلّيت فاعل به آن بستگى دارد: <br />
نظام هستى براى انسان كامل خلق شده است و اين سخن حكيمانه شيخ الرئيس، از منبع وحى برخاسته كه: »الحمدللّه الذى خلق الانسان وخلق من فضالة طينته سايرالاكران(4)». <br />
چرا كه تمام هستى، ظل وجودى انسان محسوب مى شود: »لان البنات ظل نباتيتّه والسباع و البهائم اظلال غضبه وشهوته والشيطان ظل نكراه ومكيد ته«.(5) <br />
بر اين اساس اگر علّت غايى نباشد، فاعل، فاعليّت نمى يابد و فعل نيز بدون علّت غايى، وجود و بقايى ندارد. ملاصدرا)ره( ضمن تأكيد بر اين مهمّ، ضرورت وجود امام را بدين جهت موّجه مى داند و تأمل است كه اين ضرورت را در وراى احتياج مردم به راهنمايى امام، بايد در نيازمندى تمام هستى به وجود امام جست. <br />
»ان وجود النبى)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( و الامام ليس بمجرّد ان الخلق محتاجون اليه فى اصلاح دينهم وديناهم وان كان ذلك مترتباً على وجوده ضرورةً، بل انّما قامت بوجوده الارض ومن فيها لكون وجوده الكونى علةً غائيه لوجودها، فلا تقوم الارض و من فيها لحظةً الابوجود الانسان الكامل«.(6) <br />
قوام زمين و آسمان و كلى هستى، به جهت وجود عنصرى امام است و وجود امام، علّت غايى وجود هستى است. بر اين اساس حتّى يك لحظه، هستى بدون امام و انسان كامل باقى نمى ماند و اين نكته مفاد حديث شريف ذيل است. كه امام باقر فرمود: »لو ان الامام رفع من الارض ساعة لماجت باهلها(7)». <br />
ملاصدرا در شرح آن مى گويد: »وان هذا الحديث على حقيقه مامّر ذكره منا«(8)؛ يعنى، اين حديث حقيقى را كه ذكر كرديم، بيان مى فرمايد. <br />
2. برهان امكان اشرف <br />
بيان آن »ان الممكن الاشرف يجب ان يكون اقدم من الممكن الاخس و انّه اذا وجد اللمكن الاخس فلابّد ان يكون الممكن الاشرف منه قد وجد قبله«(9). <br />
مفاد برهان امكان اشرف اين است كه وجد يافتن موجودات اخس و فيض گيرى آنها از منبع فيض على الاطلاق، به جهت و از طريق موجود اشرف است. <br />
مقصود در اين سخن، تقرير برهان امكان اشرف نيست؛ بلكه نكته قابل توّجه تطبيق آن بر امامان معصوم)عليهم السّلام( و استفاده ضرورت حجّت از آن مى باشد. طبق اين بيان، آنان موجودات اشرف هستى و علّت و مجراى فيض دهى به تمام كائنات اند، اين موجودات حاكى از موجود اشرف و ضرورت آن در هستى اند. بنابراين بايد گفت وجود انسان كامل و حجت و امام ضرورت هستى است. <br />
اشكالى كه مهم به نظر مى رسد، در تطبيق اين قاعده بر امامان معصوم)عليهم السّلام( است؛ چرا كه ما در اين استدلال، وجود آنان را اشرف از ساير وجود - ولو بقيّه انسان ها - دانسته ايم و روش است منظور اشرف در بردن، اشرف فلسفى و وجودى است؛ يعنى، موجود اشرف با موجود اخس، بايد فرق كند و مى دانيم افراد نوع واحد، مماش اند و تقدّمى بر يكديگر ندارند. از اين رو تقدّم و اشرف بودن ائمه)عليهم السّلام( بر ساير انسان ها، اشكالى است كه در تطبيق اين قاعده به نظر مى رسد اگر وجود نبات را اخس از وجود حيوان مى دانيم، صحيح است، امّا چطور مى توان فردى از حيوان را اخس از فرد ديگر دانست و وجود ديگرى را شديدتر و اشرف تلقّى كرد. <br />
حلّ اين نكته بسيار كارگشا است و تطبيق امكان اشرف را خالى از اشكال مى كند. ملاصدرا)ره( اين مهمّ را بيان كرده و اين استفاده را از اشكال، عارى نموده است. <br />
وى متذكر اين نكته مهم مى شود كه مما ثلت امامان و بقيّه انسان، صرفاً در جسم و وجود عنصرى آنان است و بر حسب نشأه، روحانى، آنان از شجره و مقوله ديگرى اند. نوع آنان با نوع بقيه انسان ها متفاوت است و قليلى از انسان ها، به نطق مى رسند و تمايز وجودى پيدا مى كنند. <br />
بر اين اساس، نوع ائمه هدى و ساير انسان، متفاوت است و اشكال ياد شده بر تطبيق برهان امكان اشرف وارد نيست. <br />
ملاصدرا نويسد: <br />
»اگر كسى بگويد امام و ساير مدرم از نوع واحدند و افراد نوع واحدند و افراد نوع واحد، متماشل اند و بر اين اساس تقدمى بر يكديگر ندارند و برهان امكان اشرف تطبيق نمى كند؛ در پاسخ مى گوييم: »هيهات انما المماثله بين افراد البشر بحسب المادة البدنيه«؛ يعنى، مماثلت بين افراد بشر بر حسب ماده ى بدنى و نشأه طبيعى است؛ قبل از آنكه نفوس ساده از قوّه به فعليّت برسند اما بر حسب نشأه روحانى، اين گونه نيست و مماثلتى در كار نمى باشد. <br />
»اما بحسب النشأة الروحانيه فهى واقعه تحت انواع كثيره لاتحصى وقوله تعال انما انا بشر مثلكم انّما هو بالاعتبار الاوّل دون الثانى فنوع النبى)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( والامام نوع عال شريف اشرف من ساير الانواع فنسبة نوع الحجه الى ساير البشر فى رتبه الوجود كنسبة الانسان الى ساير الحيوان(10)». <br />
بر حسب نشأه روحانى. انسان جنس و داراى انواع كثيره اى است و اين كه قرآن به پيامبر اكرم)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمايد: بگو من بشرى مثل شما هست، به اعتبار نشأه طبيع و مادّه بدنى است؛ ولى به اعتبار وجود نورانى و روحانى نوع امام و نبى ممتاز از ساير انواع انسانى و اشرف از آنها است؛ چنان كه نوع انسان از ساير حيوانات اشرف است. بر اين اساس و با اين توضيح ايشان، مى توان گفت امامان)عليه السّلام( ممكنات اشرفى اند كه واسطه در خلقت هستى مى باشند.(11) <br />
اين گونه است كه »بكم فتح الله« و »السابقون دهراً« فهميده مى شود پس اينكه معصومين)عليهم السّلام( فرموده اند. »نحن السابقون اللاحقون«؛ يعنى، به روحانيت كليّه شان، وسايط فيض هستى اند(12) و هستى محتاج هستى آنان است و ضرورت »حجّت« فهم مى شود. <br />
نكته: تاكنون »ضرورت امام«، از منظر دو دليل عقلى »برهان غايت« و »بردن امكان اشرف« بررسى شد. ملاصدرا اين نكته ها را نيز از روايات استفاده مى كند. <br />
اينكه فرموده اند »حجت« قبل از خلق است، اشاره به اين دارد كه وجود ائمه)عليهم السّلام( اشرف و واسطه در ايجاد خلق و فيض رسانى به هستى است: »متى قبل الخلق من حيث كونها واسطه فى ايجاد الخلق(13)». و اينكه فرموده اند: حجت بعد از خلق است، منظور اين است كه حجت غايتى است كه تمام جسمانيات به او منتهى مى شود: »وبعد الخلق من حيث كونها من الغايات التى ينتهى اليها الجسمانيات«.(14) <br />
3. ضرورت هدايت و استكمال نوع انسان <br />
از جمله ادّله اى كه مى توان بر ضرورت حجّت اقامه نمود، طرح مسأله نظام احسن خلقت و تعلّق گرفتن عنايت بارى تعالى به ممكنات است كه زمينه تحصيل فعلّيت و به غايت رسيدن انان را فراهم مى كند. نيز روشن شد كه انسان، فقط در سايه حجّت به فعلّيت مى رسد و در صورت بهبود حجّت، گويا عنايت بارى تعالى شامل اين نوع شريف نبوده و به نوعى محدوديت - كه باذات و ناسازگار ات - دچار شده است. <br />
ملاصدرا انسان را مدنى بالطبع مى داند و زندگى مدنى، عوارض طبيعى چون مشاجره و تخاصم دارد. اين تنازعات را اگر خوش بينانه بنگريم، برخاسته از تنوع طبايع و ذاتيات و اختلاف فهم افراد انسانى است، براى فعلّيت يافتن و بقا و استمرا حيات مدتى قانونى آسمانى لازم است؛ چرا كه انسان - كه خود مشار و منشأ اختلاف است - نمى تواند آن را برطرف كند از طرفى تكّثر فهم اى بشرى - كه ناشى از محدوديت آن است - نمى تواند با اعتماد كامل به خود و مصون ماندنش از خطا بدون يك فهم ممتاز و يك ملاك براى تشخيص صحت و سقم خود، هدايت جامعه را برعهده گيرد. <br />
اين نكته از مناظره هشام استفاده مى شود كه خداى متعال در وجود انسان حواسى و فهم هاى مختلف نهان؛ امّا براى جلوگيرى از خطاى حواس، »قلب« را خلق نموده كه كنترل كننده ى حواس و ميزان براى خطاسنجى آن باشد. امام نيز برا تصحيح افكار انسان او هدايت شان، در مواقعى كه خودشان از شناسايى مسير عاجزاند، ضرورت دارد. حيات جمعى بشر و فعليّت يافتن و كمال انسان - كه ضرورت هستى و مقتضاى عنايت بارى است - مقتضى وجود حجّت در عرضه حيات بشرى است.(15) <br />
ب. ادّله نقلى <br />
شرع مقدس نيز به گونه هاى مختلفى، ضرورت حجت را در هستى و نظام آفرينش، بيان فرموده است و آيات در روايت متعددّى در اين باره وجود دارد كه ملاصدرا)ره( در تفسير گران سنگ خويش بر قرآن مجيد شرح اصول كافى متعرض آن شده و ما نمونه هاى را نقل مى كنيم. <br />
1. ايشان در تفسير ايه شريفه »ثم قفّينا على آثارهم برسلنا وقفّينا بعيسى بن مريم وآتيناه الانجيل«(16) مى فرمايد: <br />
»ان هذه الايه حجة على عدم خلّو الزمان عمن يقوم به حجة الله على خلقه اذ علم انه بهذا جرت سنه الله من لدن آدم ونوح وآل ابرايهيم الى وقت نبيّنا)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( ولن تجدلسنه الل تبديلاً«(17) <br />
آيه شريفه سنتى از سنن الهى را بيان مى كند و بر نصّ قرآن، سنت الهى تحويل و تبديل ناپذير است سنتى كه رسولالان الهى، پيوسته در جامعه بشرى حضور داشته اند )ثم ارسلنا رسلنا تترى( و اين سنت، مقتضى وجود حجت در هر عصر و زمانى است و در عصر ما هم حجت الهى، طبق سنت الهى وجود دارد. <br />
نكته اى كه ممكن است طرح شود اين است كه سنت الهى، در قالب فرستادن رسولان تحقق يافت و مى دانيم نبوّت با وجود حضرت ختمى به پايان رسيده است؛ پس استمرار آن چگونه است؟ <br />
ملاصدرا مطلب عالى و برجسته اى را بيان مى كند كه قوام صحبت الهى و »ولايت« او است و نبوّت از شؤون ولايت است. و اين معناى فقره ديگر حديث شريف است كه مى فرمايد: »فهى مع الخلق«، حجّت همراه مردم است تا با نور او نوع بشرى به استكمال برسد و سبيل قدسى فعلّيت يافتن خود را طى نمايد. <br />
»فهى مع الخلق لتكون حجه لهم ونوراً يهتدون به فى ظلمات احوالهم الى طريق الاخرة و سبيل القدس«(18) <br />
بر اين اساس سه فقره حديث اشاره به سه استدلال عقلى بر ضرورت »حجت« دارد. <br />
»قبل الخلق«، اشاره به امكان اشرف و »بعد الخلق«، اشاره به برهان غايت و »مع الخلق« به استدلال سوّم مبنى بر لزوم استكمال نوع بشر و عنايت الهى اشاره دارد. <br />
آنچه ضرورت هستى و مقتضاى سنّت اليه است، وجود »ولى الله« در هر زمانى است كه گاهى در كسوت »نبوت« و گاهى در كسوت »امامت« تحقق مى يابد. »رسالت« جنبه ملكى آنان است و نفاد و ختم مى پذيرد، امّا باطن »نبوت 22 كه »ولايت« است و مظهر و تجلّى اسم خدا مى باشد و تفاد و ختم ندارد. <br />
»لكن النبوّه قد ضحّت برسولنا والولايه التى هى باطن النبوه باقيه الى يوم القيامه فلابّد فى كل زمان - بعد زمن الرسالة - من وجود ولى يعبد اله على الشهود الكشفى من غيرتعلّم... و كما ان النبوة و الشريعه قد ختمت برسولنا فالولايه التى هى باطنها تختم بافر اولاده المعصومين و هو الذى يواطى اسمه اسم رسول الله ومعناه معناه وبوجوده اقيمت البلاد ورزقت البلاد وبظهوره يملا الله الارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملنت ظلماً وجوراً«(19) <br />
ايشان ضرورت تداوم حجت و وجود ولايت - كه باطن و گوهر نبوّت و مظهر اسم الهى است - از آيه ياد شده استنباط مى كند؛ چنان كه اين ضرورت و تداوم را از روايت كميل از امام على)عليه السّلام( نيز، استفاده مى كند. وى روايت مشهور »العلماء باقون مابقى الدهر« را نق لنموده و مى نويسد: <br />
»ان سلسله العرفان بالله والولايه المطلقه لاتنقطع ابداً«.(20) <br />
روشن است كه اين امام و ولى خصايصى دراد و قابل تطبيق بر هر كسى نيست كه از جمله آن مى توان به »علوم لدّنى« او اشاره داشت. <br />
»ان من خواص اولياء الله وحججه ان يكون علومهم ومعارفهم حاصله بجدس تام و الهام من الله من غير تعملّ و كسب«.(21) <br />
2. در بحث ادلّه نقلى »اضطرار به حجت«، ايشان بيانى تحت عنوان «ان الحجه لايقوم على خلقه الا بالامام« در شرح اصول كافى دارد. <br />
از نظر ملاصدرا )ره(، انسان داراى دو حجّت است: حجت باطنى و حجت ظاهرى، حجت باطنى، نور الهى است كه در نهاد بشر، به وديعت نهاده شده است و راهنماى انسان در مسير طولانى حركتش از قوّه ها به فعليّت ها و به سوى كمال است. حجت خارجى و ظاهرى، رسولان و سفيران الهى اند. <br />
»قد علمت ان الحجه حجتان حجه باطنه و حجه ظاهره اما الحجه البطانه نهى النور البارق الدقس و اما الحجه الخارجه فهى النبياء بمعجزاتهم الظاهره والائمه بكراماتهم الباهره«(22) <br />
سؤالى كه مطرح است، استغناى بشر از حجت خارجى است؛ اگر انسان داراى حجت باطنى است و در معناى حجت گفتيم كه قوّه ها را به فعليّت مى رساند، ديگر چه نيازى به سلسله عريض و طويل حجت هاى خارجى است؟ روى ديگر اين سكّه به گونه اى شبهه معروف براهمه در باب لزوم بعثت انبيا است. <br />
ملاصدرا)ره( دو دليل در بيان وجه عدم اكتفاد به حجت باطنى و اين كه چرا نمى توان به حجت باطنى اكتفا كرد و مستقل از حجت و امام مسير را پيمود، اقامه مى كند: <br />
1- كمى واجدين حجّت باطنى <br />
2- محدوديت حجيّت آن <br />
ساده انگارى است كه هر حيوان مستوى القامه را انسان و واجد عقل و حجت باطنى بدانيم، حجت باطنى كه عقل فعلّيت يافته است - در اوحدى از مدرم وجود دارد و آستان رفيع حقيقت محض، بسيار بلندتر از آن است كه هر مدّعى بتواند بر ان پرواز نمايد. <br />
»وانت تعلم ان الذى يرى فى باطنه وقلب نوراً من الله وحجه منه اليه، وجود مثله يقع فى قليل من الناس اقل من كبريت الحمر ونعم ما قيل: جل جنات الحق ان يكون شريعه لكل وارد او يطلع عليه الا واحداً بعد واحد«.(23) <br />
غيرت حق مانع از آن است كه اغيار، از او مطلّع شوند و رودى براى هر وارد مى شود. حجت باطنى كه در روايات از آن به »ما عبد به الرحمن« تعبير شده، كمتر از »كبيرت احمر« است. <br />
اگر عقل را به معناى قوّه درك كننده و عقل نظرى لحاظ بكنيم، روشن است كه دايره حجيت و اعتبارش محدود است و قدرت دخالت در بسيارى از قلمروها را ندارد(24) و تازه همان حجت باطنى نيز، حوزه فعاليّت محدود است و نمى تواند بدون استمداد از حجت ظاهرى. تمام مسير را بپيمايد. بر اين اساس انسان در عين برخوردارى از حجّت باطنى، نيازمند راهبرى و راهنمايى در حجت ظاهرى است و اين سخن متكلمان است كه مى گويند: تكاليف سمعيه، لطف براى تكاليف عقليه(25)، همچنين بايد گفت: توفيق حجت ظاهرى، مرهون فعّال و زنده بودن حجت باطنى است و شروع فعاليّت حجج ظاهرى، اشاره و برانگيختن حجت باطنى است: »ليثيروا لهم وفائن العقول«.(26) <br />
در صورت اما ته يا اغفال حجت باطنى، حجت ظاهرى با توفيق رفيق نمى گردد: »انك لن تسمع الموتى« . <br />
وأيت العقل عقلين مخطبوع ولكسوب ولاينفع مكسوب اذا لم يك مطبوع كمالا ينفع الشمس وضوء العين ممنوع (27) <br />
»فالخلق كلّهم الا وحداً محتاجون الى حجه ظاهر، فثبت ان لايقوم الحجه لله بعد رسوله على خلقه الا بامام حتى يعرف الخلق بتعريف الامام(28)» <br />
بر اين اساس اضطرار مردم به حجت ثابت مى شود. <br />
نكته ديگرى كه مطرح مى شود، اين است كه چه كسى گفته حجت ظارهى بايد امام باشد؟ مى پذيريم انسان نياز به حجت ظاهرى و خارجى دارد، امّا بگوييم آن حجت ظاهرى كتاب خدا است و با وجود كتاب، نيازى به امام معصوم نداريم )حسبنا كتاب اللّه(. <br />
ملاصدرا)ره( مى گويد: كتاب صامت اوست بدون امام، حجيّت آن فعليّت نمى يابد؛ چرا كه قرآن ذى وجوه است. اگر فهم حجت معصوم و امام عدل و قرين آن نشود، ديگران به جهت جهل و...، قدرت استفاده از راهنمايى هاى آن را ندراند. <br />
»انّ كتاب الله لاشتمال آياته على محكمات ومتشابهات وظواهر ومأولات و نواسخ و منسوخات، لايكفى بمجرده لان يكون حجةالله على عباده ولاايضاً الذين يعدّون انفسهم من العلما... الذين يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون. <br />
فالقرآن لايكون حجه من الله على الخلق الا مع امام من اهل بيت النبوة والحكمه وهم شقيق القرآن و شريك.«. <br />
كتاب بدون امام معصوم و اهل بيت نبوت نمى تواند حجت باشد، فلذا، مردم نياز و اضطرار به حجت ظاهرى دارند و حجت ظارهى هم بايد »امام معصو« باشد. كتاب الهى عمده دار اين مهم نيست و معرفت حقيقى حضرت حق - جل و علا - براى مردم جز از طريق معرفت امام، حاصل نمى شود.(29) <br />
»انه لايمكن للناس معرفه الله الا من طريق معرفتنا اى من عرفنا فقد عرف ربه(30) فبيان حاجه الناس الى الامام الحق من جهه ان طاعتهم لله لاتتّم ولاتصلح الا بالمعرفه والتصديق على وجه اليقين و ذلك لايمكن الا بالاخذ عن ولاة الامر وابواب العلم واهل بيت النبوه(31)». <br />
ديگر آن كه اهل سنت خود روايت نبوى مشهور را نقل كرده اند كه فرمود: »من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه«.(32) <br />
در توجيه اين كلام گفته اند: منظور از »امام زمانه« كتاب است: »اما رجوعهم الى ان المراد بالامام فى ذلك الحديث هو الكتاب«. <br />
ملاصدرا به نقل از فرقه ناجيه، مى گويد كه اين حمل اشكالات متعادى دارد؛ از جمله: <br />
1. امام به زمان شخص اضافه شده است و اين اضافه مى رساند كه ائمه)عليهم السّلام( در زمان هاى مختلف تبدّل مى يابند. <br />
2. اگر مراد از معرفت امام، شناخت كتاب باشد، معرفت كتاب به گونه اى كه بر معانى مشكل آن اطلاع حاصل شود، براى كثيرى از مردم حاصل گردد و طبق اين تفسير، لازم مى آيد مرگ اكثر مدرم، مرگ جالهى باشد.(33) <br />
از اين رو امام زمانه دلالت بر امام معصوم در هر عصر و زمانى مى نمايد. <br />
وممّا يدّل على وجودالامام المطاع فى الحكام فى جميع الازمنه مااتفّقت رواية بين الخاص والعام فى قوله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم(: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه«.(34) <br />
سه. پيوستگى و هميشگى حجت <br />
در خلال مباحث پيشين، روشن شد كه »ضرورت حجت« با پيوستگى آن تلازم دارد و هميشگى ان را نيز ثابت مى كند، چه ادلّه عقلى اى كه ضرورت حجت را ثابت مى دانست و چه ادّله ى نقلى اى كه تداوم اين جريان زلال را متذكر باشد. <br />
»اعنى من هذا الكلام انّه كما يجب فى الحكمه بعث الحجة، كذلك يجب فيها استدامه حقيقه الحجه وان النظر الدقيق يودّينا الى دوام الحجه فانه اصل كاصل وجود الحجه أكانت فى صورت النبوة ام كانت فى صورة الامامه المعصومه(35)». <br />
حكمت الهى چنان كه اصل حجت را لازم مى داند، استدامه و بقاى اين مهّم را نيز لازم و ضرورى مى داند و باطن نبوّت )ولايت( براى هميشه باقى است. <br />
ملاصدرا از ابن عربى نقل مى كند: <br />
»ان النبوة قد انقطعت كما قاله رسول الله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( و ماانقطعت الامن وجه خاص انقطع منها مسمى البنى و الرسول... امّا الاوليا فلهم فى فى هذه النبوة مشرب عظيم(36)». <br />
و طور نيز متذكر مى شود: »بل ما خد الارض عن النبوة الباطينه الا النبوة التشريع واطلاق الاسم وما انقطعت الرساله والروحى الا من وجه خاص(37)». <br />
بعد از دوران پيامبر ختمى مرتبت، وحى رسانى قطع و عنوان »نبىّ تشريعى« بر كسى اطلاق نمى گردد؛ چون كه خود حضرت رسول)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمود: »لا نبى بعدى«؛ اما نه تنها ولايت - كه باطن و گوهر نبوت است - قطع نشد. كه نسبت به ولايت گذشتگان، شديدتر و بيشتر گرديد. <br />
ملاصدرا)ره( روايتى را نقل مى كند كه پيامبر)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمود: »ان لله عباداً ليسوا بانبياء يغبطهم النبوة«؛ »خدا بندگانى دارد كه نبوت به آنها غطبه مى خورد«. <br />
به امام، اسم رسول و نبى اطلاق نمى گردد؛ براى اولياى خدا از مقام و مرتبه نوبت و رسالت معنيو، مسلكى قديم و مشربى عظيم است.(38) <br />
همچنين از سعدالدين حموى نقل مى كند: »ان الاستعدادات كانت من زمن ارم الى اخرالزمان فى التّرقى فيجب ان يكون امه نبيّنا خيراً الامم الماضيه كما دل عليه قوله كنتم خير امه اخرجت للناس(39)». <br />
بر اين اساس مى توان گفت در دوره ى آخرالزمان نيز نه تنها ولايت منقطع نيست كه به جهت رشد داريه ولايات و تجارب، ولايت ولى الله گسترده تر و عظيم تر است. اين پيوستگى را از آيه ى »لكل قوم هاد« نيز مى توان استفاده كرد. <br />
»فلابد فى كل زمان من ولى قايم بحفظ القرآن عارف بر موزه و اسراره ولاشك ان الناس محتاجون من كل زمان الى مايستكمل به نفوسهم من الحكمه و المعرفه والحاجه الى كتاب الله وآياته مستمره الى يوم القيامه(40)». <br />
حاجت مردم به كتاب و منبع وحى الهى، مستمر و هميشگى است و لذا وجود امام نيز هميشگى و دائمى بايد باشد تا جواب گوى نيازهاى عصرى مردم باشد، پس به هر دوران ولى، قائم است. <br />
تاكنون ادّله عقلى و نقلى اصل »ضرورت و تداوم حجت« بررسى شود. ملاصدرا)ره( عقيده اماميه منبى بر وجود امام مهدى)عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف( را حق و مطابق با اصول و موازين برهانى و روايى مى داند: <br />
قد اتفقّت الاماميه على ان الامام فى زماننا هذا هو المهدى الموعود ظهوره فى اخرالزمان(41)». <br />
امام زمان و مهدى منتظر، طبق عقيده شيعه اما حضار و ناظر عصر ما است و ايمان به او ظر ايمان واقعى است و نمى توان بين اولياى الهى، تفريق نمود و برخى ايمان آورد و به برخى ديگر كفر ورزيد همان گونه كه شعار يكتاپرستان اين است كه: »لانفّرق بين احدٍ من رسله« بر اين اساس ادعاى مدعيانى كه قايل به يازده امام اند و منكر وجود حضرت مهدى اند، بى اساس است و نشانگر اين نكته است كه آنان ايمان واقعى ندارند و صرف لقلقه زبان است. <br />
»فمن امن ببعض دون ليس ايمانه الا مجرد الاقرار باللسان دون الضمير والافلا معنى للتفرقه، لانفّرق بين احد منهم فكذلكك يجب ان يكون الا مرضى باب الائمه والاوصياء)عليهم السّلام( من وجوب طاعه كلّهم من غير فرق(42)». <br />
مهدى امام منتظر و وارث ولايت الهى است كه با ظهور خود، جهان را پر از عدل و داد مى كند و اين وعده حتمى است كه حتى اگر يك روز هم بيتر نماند، تحقق خواهد يافت. <br />
چهار. شبهات <br />
ملاصدرا)ره( بعد از تبيين اصل در »ضرورت و تداوم حجت« در زندگى بشرى و دفاع از مذهب بر حق اماميه، بضى از شبهاتى را كه ديگران بر اين فرقه ناجيه، وارد كرده اند، مطرح كرده و به آنها پاسخ مى دهد. <br />
1. طول عمر حضرت <br />
يكى از سبهاتى كه فى لفان و منكران وجود اقدسى حضرت مهدى)عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف( كراراً مطرح مى كنند، مسأله طول عمر حضرت است و گاه متفكّرانه مى گويند: با اصول علمى و ططبى سازگار نيست كه انسانى، عمرى به اين درازى داشته باشد؟ <br />
ملاصدرا)ره(، با طرح اين شبهه، خود به پاسخ آن مى پردازد. <br />
»واستبعاد اهل السنه من وجوده وبقاءه الى الان فى غاية السقوط«. <br />
از نظر وى اولا، اين شبهه علمى نيست و صرف استبعاد است: <br />
ثانياً، وجود معمّرين در دوره اى گذشته، بهترين دليل بر امكان طول عمر است: »اوّل دليل على امكان شى ء وقوعه«. <br />
ثالثاً؟ ادلّه طبى و نجومى موافق با طول عمر است.(43) <br />
در اينجا ملاصدرا)ره( به اين نكته مى پردازد كه علّت مرگ چيست و چرا يك انسان مى ميرد؟ <br />
وى مى نويسد: دو نوع مرگ قابل تصورات: موات اخترامى و مدت طبيعى. »موت اخترامى« محلّ بحث نيست، چون علّت خارجى مرگ را ايجاد كرده است. امّا علّت »موت طبيعى« چه مى تواند باشد؟ گروهى گفته اند! اعتدال رطوبت نفس، علّت حيات است؛ چون تمدد اعضا در صورتى است كه اعضالين باشند. اما اگر اين روبت به جفاف تبديل ة، اعضا رشد و نمو ندارند <br />
»فلا جرم سيتمر النمومن اول الولادة الى الى اخر الوقت الذى تصلّبت الاعضا وجفّت فحينئذ تقف الناميه«(44) <br />
و جفاف رطوبت بدن را علّت موت طبيعى گفته اند. <br />
ملاصدرا اين نظر را در باب علّت مدت طبيعى نمى پذيرد و آن را نقد مى كند. از نظر وى: هر قوّه اى از قواى بدنى غايتى دارند كه نهايت آن محسوب مى شود. همين طور نفس انسانى قوّه اى است كه به فعليّت در مى آيد وقتى نفس به كمال فلسفى خود رسيد - داعم از مشقاوت و سعادت است - و فعليّت يافت، از اين نشأه و حيات منتقل به حيات ديگرى مى شود و مدت طبيعى عارض گردد. بر اين اساس علّت موت طبيعى، استكمال نفس است. <br />
»فالنفس الانسانيه اذا خرجت من القوة الى الفعل اما فى السعادة العقليه الملكيه او فى الشقاوة الشيطانيه او السبيعه او اليهييه انتقلت عن هذه النشأة الى اخرى بالطبع و اذا ارتحلت عن البدن عرض الموت و هذا هو الاجل الطبيعى المشار اليه فى الكتاب الالهى )كل نفس ذائقه الموت( و هو غير الاجال الاختر اميه التى تحصل بعروض الاسباب الاتفاقيه«(45). <br />
بر اين اساس مى توان گفت درباره حضرت مهدى - كه محفوظ الهى و پرده نشين غيبت و از آفات و ليات مصون است - موت اخترامى صدق نمى كند . <br />
استكمال دائمى او نيز تا زمان ظهر و حيات، مانع از موت طبيعى اش هست و طول عمر آن حضرت هيچ مشكلى ندارد. البته نمى توان اين را با بقينه اولياء و انبياء مقايسه كرد؛ جرا كه آنها به موت اخترامى از دنيا رفته اند و روايت مامنا امام الامسموم او مقتول شاهد آن است. <br />
2. فايده امام غايب <br />
نكته ديگرى كه برخى به عنوان شبهه مطرح مى كنند، اين است كه فايده امام غايب چيست؟ آيا غيبت مفربه منافع امام نيست؛ امام كه دست مردم از دامان او كوتاه است، چه فايده اى دارد؟ <br />
ملاصدرا)ره( دو پاسخ دقيق به اين شبهه مى دهد. <br />
يكم. غرض اصلى از خلقت امام، هدايت رهبرى مردم نيست كه اگر اين، محقق نشد امام فاقد فايده ى خود گردد؛ بلكه هدف از خلقت اين موجودات اشرف، اين است كه آنان واسطه در فيض اند. غايت حقيقتى خلقت آنان، اين است كه وسايط در فيض اند و بقلم و هدايت مردم و استكمال نوع بشر، هدف عارضى ات كه از قرار گرفتن آن وجودات در بين مردم، حاصل مى شود. <br />
بر اين اساس فرقى ندارد كه امام ظاهر مشهور باشد يا خامل مستور ، شناخت و تبعيّت مردم، بر هدف حقيقى و واقعى امام اثرى ندارد. سايه بتوان گفت: يكى از وجده تشبيه امام غايب به خورشيد پشت ابر، همين نكته ات كه بهره گير مردم از نور خورشند، هدف عرضى ات و نقش اصلى خورشيد، ثبات و محور بودن كل منظومه شمسى ات و ابر ضررى به اين نقش نمى زند. <br />
»ومما يجب ان يعلم ان الغايه والغرض من وجود الامام ليس مجرد حصول الائتمام حتى لو فرض امام لم يرجع اليه احدّ من الناس لَفات الغرض من وجوده وكذا الركان خاملاً مستوراً غير ظاهر فانا قد اشرنا الى ان السبب والعله فى كون الارض لا تخلو عن حجه ماذا؟ فبذلك يندفع طعن جماعه من المخالفين على الاماميه با نهم قائلون بوجود امام قايم حى مده مديده من غير ان يعرف شخصه و يهتدى بنور تعليم وارث ده فما الفائده فى وجوده؟ وهذا لطعن غير وارد إصلا فان الغايه الحقيقيه فى وجود شى افرا على وارفع من تعلم الناس منه و مع ذلك يلزم وجوده كونه بحيث يكون هدى للناس ان اهتدوا به وامام عدم اهتدائم بنوره فليس من جهته عليه السلام«.(46) <br />
لازم است دانسته شود كه غرض از وجود امام، صرف اطاعت و پذيرى مردم نيست كه اگر آنها به امامى مراجعه نكردند يا امامى مستور بود، غرض وجودى او فوت شود. ما اشاره كرديم كه چرا زمين نبايد از حجت خالى باشد و به همان ريس، اشكال و طعن لفان شيعه - مى گويند فايده امام غايب چيست - دفع مى شود، غايت حقيقى و اصلى امام، چيزى غير از اهتدا و تعلّم مردم است. البته در صورت فوات و اراده مردم، اهتدا حاصل مى شود؛ امّا هدايت مردم غرض عارض وجود امام است. <br />
بر اين اساس هدف خلقت امام، هدايت خلق نيست؛ چرا كه »المال لايتفت الى السافل(47)» و »كون البنى والامام حجه لنحلق عارضه«. اين نتيجه اى است كه ملاصدرا از حديث معروف كميل زياد، استنباط مى كند و مى گويد: <br />
»ان هذا القائم بحجه الله لايجب ان يكون ظاهراً مشهوراً كمولانا اميرالمؤمنين فى ايام تمكّنه من الخلافه الظاهرة بل ربما يكون خاملاً مستوراً كهو قبل ذلك الوقت و كاولاده المعصومن سيما القائم المنتظر)عج( امامت الهادى«.(48) <br />
خلاصه آنكه هدف اصلى امام، چيزى فراتر از هدايت مردم است و آن حفظ نظام هستى به وجود شريف او است و اگر مردم به امام مراجعه نكردند، غرض و نائره عرضى امام، تحت الشعاع قرار مى گيرد روشن است كه حتى علّت اين محروميّت هم خود مردم اند؛ نه امام: »امام عدم اهتدائهم بنوره فليس من جهته)عليه السّلام(«(49). <br />
فايده اصلى امام غايب با امام حاضر، فرقى نمى كند و اصولاً اين پرسش )فايده امام غايب چيست؟( حاكى از عدم درك صحيح، معناى حجت است. <br />
دوّم. فوايد امام منحصر و محصور به ديدن او نسبت و فوايد زيادى، بدون رؤيت او مى تواند نصيب جامعه دينى گردد، معرفت امام و تصديق به وجودش و اعتراف به خلافت الهى او، فوايد كثيرى را متوجه مؤمنان مى كند و فايده منحصر در مشاهده ى او نيست. ما در تاريخ شاهديم كه كسانى در عهد رسول الله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( بودند، وجود آن حضرت را تصديق كردند، به او ايمان آوردند و به مشاهده و يارت آن حضرت نايل نشدند؛ امّا به درجات رفيعى از ايمان رسيدند، همچون اويس قرنى كه حضرت رسول را نديد؛ ولى با تصديق و اعتراف به رسالتش، به فوايد زيادى دست يافت. از اين رو فايده امام، منحصر در مشاهده او نيست و امام غايب فايده دارد. <br />
»واسقط من ذلك تشفيعهم على الفرقه الاماميه بان اى ثمرة فى وجود امام لايمكن التوصل اليه واخذ المسايل الدينيه منه؟ فان مجرد المعرفه بامامته و رياسته و التصديق بوجوده و رسالته كان مؤمنا حقا وان لم يره مشاهدة كاويس القرنى، فهكذا هيهنا«(50). <br />
1) ملاصدرا، شرح اصول كافى، ج 2، ص 506 )موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى(. <br />
2) همان، ص 507. <br />
3) ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج 3، ص 15. <br />
4) به نقل از: حواشى آيت الله حسن زاده آملى بر شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 431. <br />
5) همان، ص 431. <br />
6) شرح اصول كافى، ج 2، ص 502. <br />
7) شرح اصول كافى، ج 1، ص 253.و <br />
8) همان.و <br />
9) ملاصدرا، الاسفار، ج 7، ص 244. <br />
10) شرح اصول كفاى، ج 2، ص 504. <br />
11) به نظر مى رسد ممكن اشرف كه واسطه براى ايجاد اخس مى شود بايد حدوثاً هم اشرف باشد، در حالى كه نظر ملاصدرا اين است كه همه انسانها حدوثاً مماش اند؛ اما در بقا و استمرار به انواع مختلف تقسيم مى گردند و نوع ائمه و انبيا و استمرار و بقا از بقيه انواع ممتاز مى گردد لذا باز هم به نظر مى رسد اشكل فوق وارد باشد. امّا طبق نظر فخر رازى - كه قايل به تعدد و تنوّع انواع انسانى حدوثاً مى باشد و اصولاً انسان را حدوثاً و بقاء جنس مى داند نو نوع - مى توان اين مشكل را حل نمود. )فخررازى المطالب العايه، ج 8). <br />
12) حاشيه بر شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 730. <br />
13) شرح اصول كافى، ج 2، ص 468. <br />
14) همان. <br />
15) همان، ص 390 <br />
16) حديد، آية 127. <br />
17) ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 298. <br />
18) شرح اصول كافى، ج 2، ص 465. <br />
19) تفسير القرآن الكريم، ح 6، ص 298. <br />
20) همان، ص 300. <br />
21) همان. <br />
22) شرح اصول كافى، ج 2، ص 463. <br />
23) شرح اصول كافى، ج 2، ص 463. <br />
24) على عابدى شاهرودى، مقدّمه بر شرح اصول كافى ملاصدرا. <br />
25) كشف المراد. <br />
26) نهج البلاغه. <br />
27) شرح اصول كافى، ج 2، ص 424. <br />
28) همان، ص 464. <br />
29) همان، ص 516. <br />
30) همان، ص 543. <br />
31) همان، ص 523. <br />
32) اصول كافى، ج <br />
33) تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 302 <br />
34) همان، ص 301. <br />
35) مقدمه بر شرح اصول كافى ملاصدرا، ص 23. <br />
36) شرح اصول كافى، ج 2، ص 45. <br />
37) همان. <br />
38) ملاصدرا، الشواهد الربوبيه؛ مشهد پنجم؛ اشراق نهم. <br />
39) شرح اصول كافى، ج 2، ص 424. <br />
40) همان، ص 612. <br />
41) همان، ص 301. <br />
42) همان، ص 529. <br />
43) تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 301. <br />
44) الاسفار، ج 8، ص 97. <br />
45) الاسفار، ج 8، ص 107. <br />
46) شرح اصول كافى، ج 2، ص 507. <br />
47) شرح اصول كافى، ج 2،ؤ ص 464. <br />
48) تفسير القرآن الكريم؛ ج 6، ص 300. <br />
49) شرح اصول كافى، ج 2، ص 507. <br />
50) تغيير القرآن الكريم، ج 6، ص 301.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[يا رب العالمين /  اللهم عجل لولیک الفرج<br />
با عرض سلام خدمت همه ی دوستان<br />
این مقاله برای فهم اجمالی تلقی عرفانی از انسان کامل حضرت بقیه الله (عج) مفیده <br />
منبع مقاله هم سایت موسسه تبلیغ و انفاق امام زمانه که در زمینه ی مهدویت سایت قوی ایه<br />
<br />
.......................<br />
<span style="font-weight: bold;">امام مهدي (عج) از منظر صدر المتالهين </span><br />
<br />
حسين على سعدى <br />
<br />
عالمان، مرزبانان، كيان عقيدتى امّت و حافظان گوهر انساين در برابر شبهات و شهوات اند و راز و رمز عظمت آنان از منظر دين و در نگاه مردم، در همين نكته نهفته است. تكريم «عالم» ارج نهادن به انسانيت و احترام به حقيقت است و ارج و اوج هر فرهنگ و مكتبى، وامدار عظمت و عمق فكرى و صميميت و صداقت عالمان آن است. تلاش همه فرهيختگان در اعتلاى فرهنگ بشدى، ممدوح و مقبول است. در اين ميان مكتب اسلام و تاريخ سكينى، با برخوردارى و حفظ گوهر دين و مصون ماندن از تحريف، )عدد الهى و به جدّ و جهد امامان و عالمان دينى، و نيز دعوت قرآن به تفكّر و خردورزى، شاهد نشو رشد متفكرّان سترگى بوده است آنان با همّت دانش و بينش خود، معارف دينى را تحقيق و حقانيت آن را ثبات نموده اند. <br />
نام ملاصدراى شيرازى در صدر اين عالمان بزرگ قرار دارد كه دين را عاقلانه و عارفانه شناخته و ترويج نمو و مبانى و مبادى آن را با برهان و بدون تكيه بر خيال و خرافه، استحكام بخشيد. وى فيلسوف ديندارى است كه دين را با خردورزى توأم نمود؛ نه اين كه متفكّر نماى بدون تعلّق دينى و يا دين دارى جاهلا باشد كه دين را مجموعه ى خرافى - احساسى عوام فر يك بداند. حكمت متعاليه در كنار برهان، از اشراق و عرفان هم سود برد و تعلّق را با تعقّل در آميخت و تكيه محض و اعتماد بى چون و چرا بر پاى چوبين استدلال نداشت بودن معارف حقه دينى را با خرد سقاى و عرشى، هماهنگ و هم زيست كردن، هم خدمت به ساحت تفكّر بشرى و هم خدمت به حوزه ى تدين و جامعه دين باوران است. بر اين اسا تجليل از حكيم مقالّه مرحوم ملاصدرا، در هر دو حوزه و به هر دو انگيزه لازم است. <br />
يكى از مسائل عقيدتى كه در منظومه فكرى شيعه، چون خورشيد تابناك مى درخشد و بالندگى، پايندگى، زندگى و طراوت شيعه مرهون آن است؛ اعتقاد به نظام «امام و مهدوّيت» است. عالمان بزرگى در تحقيق و تحكيم اين مهم، تلاش نموده اند كه از جمله آنان صدرالمتالهين شيرازى است. در اين نوشتار آراء و نظرات اين حكيم الهى در باب امامت به ويژه مهدوت بررسى شده و از انديشه ى و تلاش فكرى استفاده گشته است. <br />
حكيم نامور شيعه در كتاب هاى گوناگون خود، مباحث »امامت و مهدويت« را طرح كرده كه با يك نظام خاص و داراى چينش منطقى، در اين نوشتار طرح و بررسى مى شود. <br />
1. اضطرار به وجود حجّت <br />
تفسير و تحليل واقعى »حجت« و به عبارت ديگر تصوّر صحيح آن، زيربناى تصديق ضرورت آن در نظام آفرينش است، بدون فهم صحيح حجّت و درك معناى »حجيت امام و نبى«، نمى توان به ضرورت يا عدم ضرورت آن حكم كرد. <br />
يك، معناى حجيّت امام <br />
ملاصدرا )ره( در بيان اين نكته نويسد: <br />
انسان در آغاز تولد خود، حيوانى بسان حيوانات ديگر است كه جز خوردن و آشاميدن نمى داند؛ سپس با رشد جسم باقى صفات نفس از شهوت و غضب برايش حاصل مى شود. تا اين جا انسان، حيوان راست قامت است و با بقيه حيوانات تمايزى ندارد. <br />
»فلومات على هذه الحاله لم يك له فى الاخرة حيوة ستقّره ولاحسب ولاكتاب ولاثواب ولاعقاب ايضاً از العذاب والشقاوة فرع الشعور بالسعادة التى فى مقابلها«.(1) <br />
بدين جهت، اين انسان نه مستحق ثواب است و نه مستحقق عتاب؛ چرا كه شقاوت عدم ملكه است و تا سعادت تصور نشود. و امكان نيابد، آن هم معنا نمى يابد. <br />
حيوان متنوى القامه، به واسطه حجت به حيات انسانى قدم مى گذارد و در مسير ثواب و عقاب قرار مى گيرد، نقش و معناى حجّت در زندگى اين است كه انسان را وارد زندگى و حياتى فراتر از حيات حيوانى مى كند. <br />
»از اتبيّن هذا فنقول: معنى كون البنى او الامام حجة اللّه على العباد، ان كاعته يوجب استحقاق الرحمه و الجنه و النعيم وان عصيانه يوجب استحقاق الغضب والعذاب و عندالرفع لايستحقون ثواباً ولا عقاباً«.(2) <br />
حجت بودن امام، به معناى اين است كه بدون او، ثواب و عقاب منتفى است و ثواب و عقاب؛ يعنى، فعليّيت يافتن قوه اى انسانى، بر اين اساس امام ملاك و عامل فعلّيت يافتن انسان است و بدون آن، حيات انسانى قابل تصور نيست. <br />
دو. ضرورت حجّت <br />
با چه دلايلى اثبات مى شود كه وجود حجت در حيات بشر، امرى ضرورى است؟ ملاصدرا)ره( براى اثابت اين نكته ادّله و شواهد عقلى و نقلى متعددى بيان مى كند كه در دو حوزه جداگانه بررسى مى شود: <br />
الف. ادّله عقلى <br />
1. علّت غايى بيان آن »العلّة الغائية التى لاجلها الشى ء«(3)؛ يعنى، علّت غايى گرچه در وجود مؤخّر باشد امّا فاعلّيت فاعل به آن بستگى دارد: <br />
نظام هستى براى انسان كامل خلق شده است و اين سخن حكيمانه شيخ الرئيس، از منبع وحى برخاسته كه: »الحمدللّه الذى خلق الانسان وخلق من فضالة طينته سايرالاكران(4)». <br />
چرا كه تمام هستى، ظل وجودى انسان محسوب مى شود: »لان البنات ظل نباتيتّه والسباع و البهائم اظلال غضبه وشهوته والشيطان ظل نكراه ومكيد ته«.(5) <br />
بر اين اساس اگر علّت غايى نباشد، فاعل، فاعليّت نمى يابد و فعل نيز بدون علّت غايى، وجود و بقايى ندارد. ملاصدرا)ره( ضمن تأكيد بر اين مهمّ، ضرورت وجود امام را بدين جهت موّجه مى داند و تأمل است كه اين ضرورت را در وراى احتياج مردم به راهنمايى امام، بايد در نيازمندى تمام هستى به وجود امام جست. <br />
»ان وجود النبى)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( و الامام ليس بمجرّد ان الخلق محتاجون اليه فى اصلاح دينهم وديناهم وان كان ذلك مترتباً على وجوده ضرورةً، بل انّما قامت بوجوده الارض ومن فيها لكون وجوده الكونى علةً غائيه لوجودها، فلا تقوم الارض و من فيها لحظةً الابوجود الانسان الكامل«.(6) <br />
قوام زمين و آسمان و كلى هستى، به جهت وجود عنصرى امام است و وجود امام، علّت غايى وجود هستى است. بر اين اساس حتّى يك لحظه، هستى بدون امام و انسان كامل باقى نمى ماند و اين نكته مفاد حديث شريف ذيل است. كه امام باقر فرمود: »لو ان الامام رفع من الارض ساعة لماجت باهلها(7)». <br />
ملاصدرا در شرح آن مى گويد: »وان هذا الحديث على حقيقه مامّر ذكره منا«(8)؛ يعنى، اين حديث حقيقى را كه ذكر كرديم، بيان مى فرمايد. <br />
2. برهان امكان اشرف <br />
بيان آن »ان الممكن الاشرف يجب ان يكون اقدم من الممكن الاخس و انّه اذا وجد اللمكن الاخس فلابّد ان يكون الممكن الاشرف منه قد وجد قبله«(9). <br />
مفاد برهان امكان اشرف اين است كه وجد يافتن موجودات اخس و فيض گيرى آنها از منبع فيض على الاطلاق، به جهت و از طريق موجود اشرف است. <br />
مقصود در اين سخن، تقرير برهان امكان اشرف نيست؛ بلكه نكته قابل توّجه تطبيق آن بر امامان معصوم)عليهم السّلام( و استفاده ضرورت حجّت از آن مى باشد. طبق اين بيان، آنان موجودات اشرف هستى و علّت و مجراى فيض دهى به تمام كائنات اند، اين موجودات حاكى از موجود اشرف و ضرورت آن در هستى اند. بنابراين بايد گفت وجود انسان كامل و حجت و امام ضرورت هستى است. <br />
اشكالى كه مهم به نظر مى رسد، در تطبيق اين قاعده بر امامان معصوم)عليهم السّلام( است؛ چرا كه ما در اين استدلال، وجود آنان را اشرف از ساير وجود - ولو بقيّه انسان ها - دانسته ايم و روش است منظور اشرف در بردن، اشرف فلسفى و وجودى است؛ يعنى، موجود اشرف با موجود اخس، بايد فرق كند و مى دانيم افراد نوع واحد، مماش اند و تقدّمى بر يكديگر ندارند. از اين رو تقدّم و اشرف بودن ائمه)عليهم السّلام( بر ساير انسان ها، اشكالى است كه در تطبيق اين قاعده به نظر مى رسد اگر وجود نبات را اخس از وجود حيوان مى دانيم، صحيح است، امّا چطور مى توان فردى از حيوان را اخس از فرد ديگر دانست و وجود ديگرى را شديدتر و اشرف تلقّى كرد. <br />
حلّ اين نكته بسيار كارگشا است و تطبيق امكان اشرف را خالى از اشكال مى كند. ملاصدرا)ره( اين مهمّ را بيان كرده و اين استفاده را از اشكال، عارى نموده است. <br />
وى متذكر اين نكته مهم مى شود كه مما ثلت امامان و بقيّه انسان، صرفاً در جسم و وجود عنصرى آنان است و بر حسب نشأه، روحانى، آنان از شجره و مقوله ديگرى اند. نوع آنان با نوع بقيه انسان ها متفاوت است و قليلى از انسان ها، به نطق مى رسند و تمايز وجودى پيدا مى كنند. <br />
بر اين اساس، نوع ائمه هدى و ساير انسان، متفاوت است و اشكال ياد شده بر تطبيق برهان امكان اشرف وارد نيست. <br />
ملاصدرا نويسد: <br />
»اگر كسى بگويد امام و ساير مدرم از نوع واحدند و افراد نوع واحدند و افراد نوع واحد، متماشل اند و بر اين اساس تقدمى بر يكديگر ندارند و برهان امكان اشرف تطبيق نمى كند؛ در پاسخ مى گوييم: »هيهات انما المماثله بين افراد البشر بحسب المادة البدنيه«؛ يعنى، مماثلت بين افراد بشر بر حسب ماده ى بدنى و نشأه طبيعى است؛ قبل از آنكه نفوس ساده از قوّه به فعليّت برسند اما بر حسب نشأه روحانى، اين گونه نيست و مماثلتى در كار نمى باشد. <br />
»اما بحسب النشأة الروحانيه فهى واقعه تحت انواع كثيره لاتحصى وقوله تعال انما انا بشر مثلكم انّما هو بالاعتبار الاوّل دون الثانى فنوع النبى)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( والامام نوع عال شريف اشرف من ساير الانواع فنسبة نوع الحجه الى ساير البشر فى رتبه الوجود كنسبة الانسان الى ساير الحيوان(10)». <br />
بر حسب نشأه روحانى. انسان جنس و داراى انواع كثيره اى است و اين كه قرآن به پيامبر اكرم)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمايد: بگو من بشرى مثل شما هست، به اعتبار نشأه طبيع و مادّه بدنى است؛ ولى به اعتبار وجود نورانى و روحانى نوع امام و نبى ممتاز از ساير انواع انسانى و اشرف از آنها است؛ چنان كه نوع انسان از ساير حيوانات اشرف است. بر اين اساس و با اين توضيح ايشان، مى توان گفت امامان)عليه السّلام( ممكنات اشرفى اند كه واسطه در خلقت هستى مى باشند.(11) <br />
اين گونه است كه »بكم فتح الله« و »السابقون دهراً« فهميده مى شود پس اينكه معصومين)عليهم السّلام( فرموده اند. »نحن السابقون اللاحقون«؛ يعنى، به روحانيت كليّه شان، وسايط فيض هستى اند(12) و هستى محتاج هستى آنان است و ضرورت »حجّت« فهم مى شود. <br />
نكته: تاكنون »ضرورت امام«، از منظر دو دليل عقلى »برهان غايت« و »بردن امكان اشرف« بررسى شد. ملاصدرا اين نكته ها را نيز از روايات استفاده مى كند. <br />
اينكه فرموده اند »حجت« قبل از خلق است، اشاره به اين دارد كه وجود ائمه)عليهم السّلام( اشرف و واسطه در ايجاد خلق و فيض رسانى به هستى است: »متى قبل الخلق من حيث كونها واسطه فى ايجاد الخلق(13)». و اينكه فرموده اند: حجت بعد از خلق است، منظور اين است كه حجت غايتى است كه تمام جسمانيات به او منتهى مى شود: »وبعد الخلق من حيث كونها من الغايات التى ينتهى اليها الجسمانيات«.(14) <br />
3. ضرورت هدايت و استكمال نوع انسان <br />
از جمله ادّله اى كه مى توان بر ضرورت حجّت اقامه نمود، طرح مسأله نظام احسن خلقت و تعلّق گرفتن عنايت بارى تعالى به ممكنات است كه زمينه تحصيل فعلّيت و به غايت رسيدن انان را فراهم مى كند. نيز روشن شد كه انسان، فقط در سايه حجّت به فعلّيت مى رسد و در صورت بهبود حجّت، گويا عنايت بارى تعالى شامل اين نوع شريف نبوده و به نوعى محدوديت - كه باذات و ناسازگار ات - دچار شده است. <br />
ملاصدرا انسان را مدنى بالطبع مى داند و زندگى مدنى، عوارض طبيعى چون مشاجره و تخاصم دارد. اين تنازعات را اگر خوش بينانه بنگريم، برخاسته از تنوع طبايع و ذاتيات و اختلاف فهم افراد انسانى است، براى فعلّيت يافتن و بقا و استمرا حيات مدتى قانونى آسمانى لازم است؛ چرا كه انسان - كه خود مشار و منشأ اختلاف است - نمى تواند آن را برطرف كند از طرفى تكّثر فهم اى بشرى - كه ناشى از محدوديت آن است - نمى تواند با اعتماد كامل به خود و مصون ماندنش از خطا بدون يك فهم ممتاز و يك ملاك براى تشخيص صحت و سقم خود، هدايت جامعه را برعهده گيرد. <br />
اين نكته از مناظره هشام استفاده مى شود كه خداى متعال در وجود انسان حواسى و فهم هاى مختلف نهان؛ امّا براى جلوگيرى از خطاى حواس، »قلب« را خلق نموده كه كنترل كننده ى حواس و ميزان براى خطاسنجى آن باشد. امام نيز برا تصحيح افكار انسان او هدايت شان، در مواقعى كه خودشان از شناسايى مسير عاجزاند، ضرورت دارد. حيات جمعى بشر و فعليّت يافتن و كمال انسان - كه ضرورت هستى و مقتضاى عنايت بارى است - مقتضى وجود حجّت در عرضه حيات بشرى است.(15) <br />
ب. ادّله نقلى <br />
شرع مقدس نيز به گونه هاى مختلفى، ضرورت حجت را در هستى و نظام آفرينش، بيان فرموده است و آيات در روايت متعددّى در اين باره وجود دارد كه ملاصدرا)ره( در تفسير گران سنگ خويش بر قرآن مجيد شرح اصول كافى متعرض آن شده و ما نمونه هاى را نقل مى كنيم. <br />
1. ايشان در تفسير ايه شريفه »ثم قفّينا على آثارهم برسلنا وقفّينا بعيسى بن مريم وآتيناه الانجيل«(16) مى فرمايد: <br />
»ان هذه الايه حجة على عدم خلّو الزمان عمن يقوم به حجة الله على خلقه اذ علم انه بهذا جرت سنه الله من لدن آدم ونوح وآل ابرايهيم الى وقت نبيّنا)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( ولن تجدلسنه الل تبديلاً«(17) <br />
آيه شريفه سنتى از سنن الهى را بيان مى كند و بر نصّ قرآن، سنت الهى تحويل و تبديل ناپذير است سنتى كه رسولالان الهى، پيوسته در جامعه بشرى حضور داشته اند )ثم ارسلنا رسلنا تترى( و اين سنت، مقتضى وجود حجت در هر عصر و زمانى است و در عصر ما هم حجت الهى، طبق سنت الهى وجود دارد. <br />
نكته اى كه ممكن است طرح شود اين است كه سنت الهى، در قالب فرستادن رسولان تحقق يافت و مى دانيم نبوّت با وجود حضرت ختمى به پايان رسيده است؛ پس استمرار آن چگونه است؟ <br />
ملاصدرا مطلب عالى و برجسته اى را بيان مى كند كه قوام صحبت الهى و »ولايت« او است و نبوّت از شؤون ولايت است. و اين معناى فقره ديگر حديث شريف است كه مى فرمايد: »فهى مع الخلق«، حجّت همراه مردم است تا با نور او نوع بشرى به استكمال برسد و سبيل قدسى فعلّيت يافتن خود را طى نمايد. <br />
»فهى مع الخلق لتكون حجه لهم ونوراً يهتدون به فى ظلمات احوالهم الى طريق الاخرة و سبيل القدس«(18) <br />
بر اين اساس سه فقره حديث اشاره به سه استدلال عقلى بر ضرورت »حجت« دارد. <br />
»قبل الخلق«، اشاره به امكان اشرف و »بعد الخلق«، اشاره به برهان غايت و »مع الخلق« به استدلال سوّم مبنى بر لزوم استكمال نوع بشر و عنايت الهى اشاره دارد. <br />
آنچه ضرورت هستى و مقتضاى سنّت اليه است، وجود »ولى الله« در هر زمانى است كه گاهى در كسوت »نبوت« و گاهى در كسوت »امامت« تحقق مى يابد. »رسالت« جنبه ملكى آنان است و نفاد و ختم مى پذيرد، امّا باطن »نبوت 22 كه »ولايت« است و مظهر و تجلّى اسم خدا مى باشد و تفاد و ختم ندارد. <br />
»لكن النبوّه قد ضحّت برسولنا والولايه التى هى باطن النبوه باقيه الى يوم القيامه فلابّد فى كل زمان - بعد زمن الرسالة - من وجود ولى يعبد اله على الشهود الكشفى من غيرتعلّم... و كما ان النبوة و الشريعه قد ختمت برسولنا فالولايه التى هى باطنها تختم بافر اولاده المعصومين و هو الذى يواطى اسمه اسم رسول الله ومعناه معناه وبوجوده اقيمت البلاد ورزقت البلاد وبظهوره يملا الله الارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملنت ظلماً وجوراً«(19) <br />
ايشان ضرورت تداوم حجت و وجود ولايت - كه باطن و گوهر نبوّت و مظهر اسم الهى است - از آيه ياد شده استنباط مى كند؛ چنان كه اين ضرورت و تداوم را از روايت كميل از امام على)عليه السّلام( نيز، استفاده مى كند. وى روايت مشهور »العلماء باقون مابقى الدهر« را نق لنموده و مى نويسد: <br />
»ان سلسله العرفان بالله والولايه المطلقه لاتنقطع ابداً«.(20) <br />
روشن است كه اين امام و ولى خصايصى دراد و قابل تطبيق بر هر كسى نيست كه از جمله آن مى توان به »علوم لدّنى« او اشاره داشت. <br />
»ان من خواص اولياء الله وحججه ان يكون علومهم ومعارفهم حاصله بجدس تام و الهام من الله من غير تعملّ و كسب«.(21) <br />
2. در بحث ادلّه نقلى »اضطرار به حجت«، ايشان بيانى تحت عنوان «ان الحجه لايقوم على خلقه الا بالامام« در شرح اصول كافى دارد. <br />
از نظر ملاصدرا )ره(، انسان داراى دو حجّت است: حجت باطنى و حجت ظاهرى، حجت باطنى، نور الهى است كه در نهاد بشر، به وديعت نهاده شده است و راهنماى انسان در مسير طولانى حركتش از قوّه ها به فعليّت ها و به سوى كمال است. حجت خارجى و ظاهرى، رسولان و سفيران الهى اند. <br />
»قد علمت ان الحجه حجتان حجه باطنه و حجه ظاهره اما الحجه البطانه نهى النور البارق الدقس و اما الحجه الخارجه فهى النبياء بمعجزاتهم الظاهره والائمه بكراماتهم الباهره«(22) <br />
سؤالى كه مطرح است، استغناى بشر از حجت خارجى است؛ اگر انسان داراى حجت باطنى است و در معناى حجت گفتيم كه قوّه ها را به فعليّت مى رساند، ديگر چه نيازى به سلسله عريض و طويل حجت هاى خارجى است؟ روى ديگر اين سكّه به گونه اى شبهه معروف براهمه در باب لزوم بعثت انبيا است. <br />
ملاصدرا)ره( دو دليل در بيان وجه عدم اكتفاد به حجت باطنى و اين كه چرا نمى توان به حجت باطنى اكتفا كرد و مستقل از حجت و امام مسير را پيمود، اقامه مى كند: <br />
1- كمى واجدين حجّت باطنى <br />
2- محدوديت حجيّت آن <br />
ساده انگارى است كه هر حيوان مستوى القامه را انسان و واجد عقل و حجت باطنى بدانيم، حجت باطنى كه عقل فعلّيت يافته است - در اوحدى از مدرم وجود دارد و آستان رفيع حقيقت محض، بسيار بلندتر از آن است كه هر مدّعى بتواند بر ان پرواز نمايد. <br />
»وانت تعلم ان الذى يرى فى باطنه وقلب نوراً من الله وحجه منه اليه، وجود مثله يقع فى قليل من الناس اقل من كبريت الحمر ونعم ما قيل: جل جنات الحق ان يكون شريعه لكل وارد او يطلع عليه الا واحداً بعد واحد«.(23) <br />
غيرت حق مانع از آن است كه اغيار، از او مطلّع شوند و رودى براى هر وارد مى شود. حجت باطنى كه در روايات از آن به »ما عبد به الرحمن« تعبير شده، كمتر از »كبيرت احمر« است. <br />
اگر عقل را به معناى قوّه درك كننده و عقل نظرى لحاظ بكنيم، روشن است كه دايره حجيت و اعتبارش محدود است و قدرت دخالت در بسيارى از قلمروها را ندارد(24) و تازه همان حجت باطنى نيز، حوزه فعاليّت محدود است و نمى تواند بدون استمداد از حجت ظاهرى. تمام مسير را بپيمايد. بر اين اساس انسان در عين برخوردارى از حجّت باطنى، نيازمند راهبرى و راهنمايى در حجت ظاهرى است و اين سخن متكلمان است كه مى گويند: تكاليف سمعيه، لطف براى تكاليف عقليه(25)، همچنين بايد گفت: توفيق حجت ظاهرى، مرهون فعّال و زنده بودن حجت باطنى است و شروع فعاليّت حجج ظاهرى، اشاره و برانگيختن حجت باطنى است: »ليثيروا لهم وفائن العقول«.(26) <br />
در صورت اما ته يا اغفال حجت باطنى، حجت ظاهرى با توفيق رفيق نمى گردد: »انك لن تسمع الموتى« . <br />
وأيت العقل عقلين مخطبوع ولكسوب ولاينفع مكسوب اذا لم يك مطبوع كمالا ينفع الشمس وضوء العين ممنوع (27) <br />
»فالخلق كلّهم الا وحداً محتاجون الى حجه ظاهر، فثبت ان لايقوم الحجه لله بعد رسوله على خلقه الا بامام حتى يعرف الخلق بتعريف الامام(28)» <br />
بر اين اساس اضطرار مردم به حجت ثابت مى شود. <br />
نكته ديگرى كه مطرح مى شود، اين است كه چه كسى گفته حجت ظارهى بايد امام باشد؟ مى پذيريم انسان نياز به حجت ظاهرى و خارجى دارد، امّا بگوييم آن حجت ظاهرى كتاب خدا است و با وجود كتاب، نيازى به امام معصوم نداريم )حسبنا كتاب اللّه(. <br />
ملاصدرا)ره( مى گويد: كتاب صامت اوست بدون امام، حجيّت آن فعليّت نمى يابد؛ چرا كه قرآن ذى وجوه است. اگر فهم حجت معصوم و امام عدل و قرين آن نشود، ديگران به جهت جهل و...، قدرت استفاده از راهنمايى هاى آن را ندراند. <br />
»انّ كتاب الله لاشتمال آياته على محكمات ومتشابهات وظواهر ومأولات و نواسخ و منسوخات، لايكفى بمجرده لان يكون حجةالله على عباده ولاايضاً الذين يعدّون انفسهم من العلما... الذين يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون. <br />
فالقرآن لايكون حجه من الله على الخلق الا مع امام من اهل بيت النبوة والحكمه وهم شقيق القرآن و شريك.«. <br />
كتاب بدون امام معصوم و اهل بيت نبوت نمى تواند حجت باشد، فلذا، مردم نياز و اضطرار به حجت ظاهرى دارند و حجت ظارهى هم بايد »امام معصو« باشد. كتاب الهى عمده دار اين مهم نيست و معرفت حقيقى حضرت حق - جل و علا - براى مردم جز از طريق معرفت امام، حاصل نمى شود.(29) <br />
»انه لايمكن للناس معرفه الله الا من طريق معرفتنا اى من عرفنا فقد عرف ربه(30) فبيان حاجه الناس الى الامام الحق من جهه ان طاعتهم لله لاتتّم ولاتصلح الا بالمعرفه والتصديق على وجه اليقين و ذلك لايمكن الا بالاخذ عن ولاة الامر وابواب العلم واهل بيت النبوه(31)». <br />
ديگر آن كه اهل سنت خود روايت نبوى مشهور را نقل كرده اند كه فرمود: »من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه«.(32) <br />
در توجيه اين كلام گفته اند: منظور از »امام زمانه« كتاب است: »اما رجوعهم الى ان المراد بالامام فى ذلك الحديث هو الكتاب«. <br />
ملاصدرا به نقل از فرقه ناجيه، مى گويد كه اين حمل اشكالات متعادى دارد؛ از جمله: <br />
1. امام به زمان شخص اضافه شده است و اين اضافه مى رساند كه ائمه)عليهم السّلام( در زمان هاى مختلف تبدّل مى يابند. <br />
2. اگر مراد از معرفت امام، شناخت كتاب باشد، معرفت كتاب به گونه اى كه بر معانى مشكل آن اطلاع حاصل شود، براى كثيرى از مردم حاصل گردد و طبق اين تفسير، لازم مى آيد مرگ اكثر مدرم، مرگ جالهى باشد.(33) <br />
از اين رو امام زمانه دلالت بر امام معصوم در هر عصر و زمانى مى نمايد. <br />
وممّا يدّل على وجودالامام المطاع فى الحكام فى جميع الازمنه مااتفّقت رواية بين الخاص والعام فى قوله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم(: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه«.(34) <br />
سه. پيوستگى و هميشگى حجت <br />
در خلال مباحث پيشين، روشن شد كه »ضرورت حجت« با پيوستگى آن تلازم دارد و هميشگى ان را نيز ثابت مى كند، چه ادلّه عقلى اى كه ضرورت حجت را ثابت مى دانست و چه ادّله ى نقلى اى كه تداوم اين جريان زلال را متذكر باشد. <br />
»اعنى من هذا الكلام انّه كما يجب فى الحكمه بعث الحجة، كذلك يجب فيها استدامه حقيقه الحجه وان النظر الدقيق يودّينا الى دوام الحجه فانه اصل كاصل وجود الحجه أكانت فى صورت النبوة ام كانت فى صورة الامامه المعصومه(35)». <br />
حكمت الهى چنان كه اصل حجت را لازم مى داند، استدامه و بقاى اين مهّم را نيز لازم و ضرورى مى داند و باطن نبوّت )ولايت( براى هميشه باقى است. <br />
ملاصدرا از ابن عربى نقل مى كند: <br />
»ان النبوة قد انقطعت كما قاله رسول الله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( و ماانقطعت الامن وجه خاص انقطع منها مسمى البنى و الرسول... امّا الاوليا فلهم فى فى هذه النبوة مشرب عظيم(36)». <br />
و طور نيز متذكر مى شود: »بل ما خد الارض عن النبوة الباطينه الا النبوة التشريع واطلاق الاسم وما انقطعت الرساله والروحى الا من وجه خاص(37)». <br />
بعد از دوران پيامبر ختمى مرتبت، وحى رسانى قطع و عنوان »نبىّ تشريعى« بر كسى اطلاق نمى گردد؛ چون كه خود حضرت رسول)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمود: »لا نبى بعدى«؛ اما نه تنها ولايت - كه باطن و گوهر نبوت است - قطع نشد. كه نسبت به ولايت گذشتگان، شديدتر و بيشتر گرديد. <br />
ملاصدرا)ره( روايتى را نقل مى كند كه پيامبر)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( فرمود: »ان لله عباداً ليسوا بانبياء يغبطهم النبوة«؛ »خدا بندگانى دارد كه نبوت به آنها غطبه مى خورد«. <br />
به امام، اسم رسول و نبى اطلاق نمى گردد؛ براى اولياى خدا از مقام و مرتبه نوبت و رسالت معنيو، مسلكى قديم و مشربى عظيم است.(38) <br />
همچنين از سعدالدين حموى نقل مى كند: »ان الاستعدادات كانت من زمن ارم الى اخرالزمان فى التّرقى فيجب ان يكون امه نبيّنا خيراً الامم الماضيه كما دل عليه قوله كنتم خير امه اخرجت للناس(39)». <br />
بر اين اساس مى توان گفت در دوره ى آخرالزمان نيز نه تنها ولايت منقطع نيست كه به جهت رشد داريه ولايات و تجارب، ولايت ولى الله گسترده تر و عظيم تر است. اين پيوستگى را از آيه ى »لكل قوم هاد« نيز مى توان استفاده كرد. <br />
»فلابد فى كل زمان من ولى قايم بحفظ القرآن عارف بر موزه و اسراره ولاشك ان الناس محتاجون من كل زمان الى مايستكمل به نفوسهم من الحكمه و المعرفه والحاجه الى كتاب الله وآياته مستمره الى يوم القيامه(40)». <br />
حاجت مردم به كتاب و منبع وحى الهى، مستمر و هميشگى است و لذا وجود امام نيز هميشگى و دائمى بايد باشد تا جواب گوى نيازهاى عصرى مردم باشد، پس به هر دوران ولى، قائم است. <br />
تاكنون ادّله عقلى و نقلى اصل »ضرورت و تداوم حجت« بررسى شود. ملاصدرا)ره( عقيده اماميه منبى بر وجود امام مهدى)عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف( را حق و مطابق با اصول و موازين برهانى و روايى مى داند: <br />
قد اتفقّت الاماميه على ان الامام فى زماننا هذا هو المهدى الموعود ظهوره فى اخرالزمان(41)». <br />
امام زمان و مهدى منتظر، طبق عقيده شيعه اما حضار و ناظر عصر ما است و ايمان به او ظر ايمان واقعى است و نمى توان بين اولياى الهى، تفريق نمود و برخى ايمان آورد و به برخى ديگر كفر ورزيد همان گونه كه شعار يكتاپرستان اين است كه: »لانفّرق بين احدٍ من رسله« بر اين اساس ادعاى مدعيانى كه قايل به يازده امام اند و منكر وجود حضرت مهدى اند، بى اساس است و نشانگر اين نكته است كه آنان ايمان واقعى ندارند و صرف لقلقه زبان است. <br />
»فمن امن ببعض دون ليس ايمانه الا مجرد الاقرار باللسان دون الضمير والافلا معنى للتفرقه، لانفّرق بين احد منهم فكذلكك يجب ان يكون الا مرضى باب الائمه والاوصياء)عليهم السّلام( من وجوب طاعه كلّهم من غير فرق(42)». <br />
مهدى امام منتظر و وارث ولايت الهى است كه با ظهور خود، جهان را پر از عدل و داد مى كند و اين وعده حتمى است كه حتى اگر يك روز هم بيتر نماند، تحقق خواهد يافت. <br />
چهار. شبهات <br />
ملاصدرا)ره( بعد از تبيين اصل در »ضرورت و تداوم حجت« در زندگى بشرى و دفاع از مذهب بر حق اماميه، بضى از شبهاتى را كه ديگران بر اين فرقه ناجيه، وارد كرده اند، مطرح كرده و به آنها پاسخ مى دهد. <br />
1. طول عمر حضرت <br />
يكى از سبهاتى كه فى لفان و منكران وجود اقدسى حضرت مهدى)عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف( كراراً مطرح مى كنند، مسأله طول عمر حضرت است و گاه متفكّرانه مى گويند: با اصول علمى و ططبى سازگار نيست كه انسانى، عمرى به اين درازى داشته باشد؟ <br />
ملاصدرا)ره(، با طرح اين شبهه، خود به پاسخ آن مى پردازد. <br />
»واستبعاد اهل السنه من وجوده وبقاءه الى الان فى غاية السقوط«. <br />
از نظر وى اولا، اين شبهه علمى نيست و صرف استبعاد است: <br />
ثانياً، وجود معمّرين در دوره اى گذشته، بهترين دليل بر امكان طول عمر است: »اوّل دليل على امكان شى ء وقوعه«. <br />
ثالثاً؟ ادلّه طبى و نجومى موافق با طول عمر است.(43) <br />
در اينجا ملاصدرا)ره( به اين نكته مى پردازد كه علّت مرگ چيست و چرا يك انسان مى ميرد؟ <br />
وى مى نويسد: دو نوع مرگ قابل تصورات: موات اخترامى و مدت طبيعى. »موت اخترامى« محلّ بحث نيست، چون علّت خارجى مرگ را ايجاد كرده است. امّا علّت »موت طبيعى« چه مى تواند باشد؟ گروهى گفته اند! اعتدال رطوبت نفس، علّت حيات است؛ چون تمدد اعضا در صورتى است كه اعضالين باشند. اما اگر اين روبت به جفاف تبديل ة، اعضا رشد و نمو ندارند <br />
»فلا جرم سيتمر النمومن اول الولادة الى الى اخر الوقت الذى تصلّبت الاعضا وجفّت فحينئذ تقف الناميه«(44) <br />
و جفاف رطوبت بدن را علّت موت طبيعى گفته اند. <br />
ملاصدرا اين نظر را در باب علّت مدت طبيعى نمى پذيرد و آن را نقد مى كند. از نظر وى: هر قوّه اى از قواى بدنى غايتى دارند كه نهايت آن محسوب مى شود. همين طور نفس انسانى قوّه اى است كه به فعليّت در مى آيد وقتى نفس به كمال فلسفى خود رسيد - داعم از مشقاوت و سعادت است - و فعليّت يافت، از اين نشأه و حيات منتقل به حيات ديگرى مى شود و مدت طبيعى عارض گردد. بر اين اساس علّت موت طبيعى، استكمال نفس است. <br />
»فالنفس الانسانيه اذا خرجت من القوة الى الفعل اما فى السعادة العقليه الملكيه او فى الشقاوة الشيطانيه او السبيعه او اليهييه انتقلت عن هذه النشأة الى اخرى بالطبع و اذا ارتحلت عن البدن عرض الموت و هذا هو الاجل الطبيعى المشار اليه فى الكتاب الالهى )كل نفس ذائقه الموت( و هو غير الاجال الاختر اميه التى تحصل بعروض الاسباب الاتفاقيه«(45). <br />
بر اين اساس مى توان گفت درباره حضرت مهدى - كه محفوظ الهى و پرده نشين غيبت و از آفات و ليات مصون است - موت اخترامى صدق نمى كند . <br />
استكمال دائمى او نيز تا زمان ظهر و حيات، مانع از موت طبيعى اش هست و طول عمر آن حضرت هيچ مشكلى ندارد. البته نمى توان اين را با بقينه اولياء و انبياء مقايسه كرد؛ جرا كه آنها به موت اخترامى از دنيا رفته اند و روايت مامنا امام الامسموم او مقتول شاهد آن است. <br />
2. فايده امام غايب <br />
نكته ديگرى كه برخى به عنوان شبهه مطرح مى كنند، اين است كه فايده امام غايب چيست؟ آيا غيبت مفربه منافع امام نيست؛ امام كه دست مردم از دامان او كوتاه است، چه فايده اى دارد؟ <br />
ملاصدرا)ره( دو پاسخ دقيق به اين شبهه مى دهد. <br />
يكم. غرض اصلى از خلقت امام، هدايت رهبرى مردم نيست كه اگر اين، محقق نشد امام فاقد فايده ى خود گردد؛ بلكه هدف از خلقت اين موجودات اشرف، اين است كه آنان واسطه در فيض اند. غايت حقيقتى خلقت آنان، اين است كه وسايط در فيض اند و بقلم و هدايت مردم و استكمال نوع بشر، هدف عارضى ات كه از قرار گرفتن آن وجودات در بين مردم، حاصل مى شود. <br />
بر اين اساس فرقى ندارد كه امام ظاهر مشهور باشد يا خامل مستور ، شناخت و تبعيّت مردم، بر هدف حقيقى و واقعى امام اثرى ندارد. سايه بتوان گفت: يكى از وجده تشبيه امام غايب به خورشيد پشت ابر، همين نكته ات كه بهره گير مردم از نور خورشند، هدف عرضى ات و نقش اصلى خورشيد، ثبات و محور بودن كل منظومه شمسى ات و ابر ضررى به اين نقش نمى زند. <br />
»ومما يجب ان يعلم ان الغايه والغرض من وجود الامام ليس مجرد حصول الائتمام حتى لو فرض امام لم يرجع اليه احدّ من الناس لَفات الغرض من وجوده وكذا الركان خاملاً مستوراً غير ظاهر فانا قد اشرنا الى ان السبب والعله فى كون الارض لا تخلو عن حجه ماذا؟ فبذلك يندفع طعن جماعه من المخالفين على الاماميه با نهم قائلون بوجود امام قايم حى مده مديده من غير ان يعرف شخصه و يهتدى بنور تعليم وارث ده فما الفائده فى وجوده؟ وهذا لطعن غير وارد إصلا فان الغايه الحقيقيه فى وجود شى افرا على وارفع من تعلم الناس منه و مع ذلك يلزم وجوده كونه بحيث يكون هدى للناس ان اهتدوا به وامام عدم اهتدائم بنوره فليس من جهته عليه السلام«.(46) <br />
لازم است دانسته شود كه غرض از وجود امام، صرف اطاعت و پذيرى مردم نيست كه اگر آنها به امامى مراجعه نكردند يا امامى مستور بود، غرض وجودى او فوت شود. ما اشاره كرديم كه چرا زمين نبايد از حجت خالى باشد و به همان ريس، اشكال و طعن لفان شيعه - مى گويند فايده امام غايب چيست - دفع مى شود، غايت حقيقى و اصلى امام، چيزى غير از اهتدا و تعلّم مردم است. البته در صورت فوات و اراده مردم، اهتدا حاصل مى شود؛ امّا هدايت مردم غرض عارض وجود امام است. <br />
بر اين اساس هدف خلقت امام، هدايت خلق نيست؛ چرا كه »المال لايتفت الى السافل(47)» و »كون البنى والامام حجه لنحلق عارضه«. اين نتيجه اى است كه ملاصدرا از حديث معروف كميل زياد، استنباط مى كند و مى گويد: <br />
»ان هذا القائم بحجه الله لايجب ان يكون ظاهراً مشهوراً كمولانا اميرالمؤمنين فى ايام تمكّنه من الخلافه الظاهرة بل ربما يكون خاملاً مستوراً كهو قبل ذلك الوقت و كاولاده المعصومن سيما القائم المنتظر)عج( امامت الهادى«.(48) <br />
خلاصه آنكه هدف اصلى امام، چيزى فراتر از هدايت مردم است و آن حفظ نظام هستى به وجود شريف او است و اگر مردم به امام مراجعه نكردند، غرض و نائره عرضى امام، تحت الشعاع قرار مى گيرد روشن است كه حتى علّت اين محروميّت هم خود مردم اند؛ نه امام: »امام عدم اهتدائهم بنوره فليس من جهته)عليه السّلام(«(49). <br />
فايده اصلى امام غايب با امام حاضر، فرقى نمى كند و اصولاً اين پرسش )فايده امام غايب چيست؟( حاكى از عدم درك صحيح، معناى حجت است. <br />
دوّم. فوايد امام منحصر و محصور به ديدن او نسبت و فوايد زيادى، بدون رؤيت او مى تواند نصيب جامعه دينى گردد، معرفت امام و تصديق به وجودش و اعتراف به خلافت الهى او، فوايد كثيرى را متوجه مؤمنان مى كند و فايده منحصر در مشاهده ى او نيست. ما در تاريخ شاهديم كه كسانى در عهد رسول الله)صلى اللّهُ عليه وآله وسلّم( بودند، وجود آن حضرت را تصديق كردند، به او ايمان آوردند و به مشاهده و يارت آن حضرت نايل نشدند؛ امّا به درجات رفيعى از ايمان رسيدند، همچون اويس قرنى كه حضرت رسول را نديد؛ ولى با تصديق و اعتراف به رسالتش، به فوايد زيادى دست يافت. از اين رو فايده امام، منحصر در مشاهده او نيست و امام غايب فايده دارد. <br />
»واسقط من ذلك تشفيعهم على الفرقه الاماميه بان اى ثمرة فى وجود امام لايمكن التوصل اليه واخذ المسايل الدينيه منه؟ فان مجرد المعرفه بامامته و رياسته و التصديق بوجوده و رسالته كان مؤمنا حقا وان لم يره مشاهدة كاويس القرنى، فهكذا هيهنا«(50). <br />
1) ملاصدرا، شرح اصول كافى، ج 2، ص 506 )موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى(. <br />
2) همان، ص 507. <br />
3) ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج 3، ص 15. <br />
4) به نقل از: حواشى آيت الله حسن زاده آملى بر شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 431. <br />
5) همان، ص 431. <br />
6) شرح اصول كافى، ج 2، ص 502. <br />
7) شرح اصول كافى، ج 1، ص 253.و <br />
8) همان.و <br />
9) ملاصدرا، الاسفار، ج 7، ص 244. <br />
10) شرح اصول كفاى، ج 2، ص 504. <br />
11) به نظر مى رسد ممكن اشرف كه واسطه براى ايجاد اخس مى شود بايد حدوثاً هم اشرف باشد، در حالى كه نظر ملاصدرا اين است كه همه انسانها حدوثاً مماش اند؛ اما در بقا و استمرار به انواع مختلف تقسيم مى گردند و نوع ائمه و انبيا و استمرار و بقا از بقيه انواع ممتاز مى گردد لذا باز هم به نظر مى رسد اشكل فوق وارد باشد. امّا طبق نظر فخر رازى - كه قايل به تعدد و تنوّع انواع انسانى حدوثاً مى باشد و اصولاً انسان را حدوثاً و بقاء جنس مى داند نو نوع - مى توان اين مشكل را حل نمود. )فخررازى المطالب العايه، ج 8). <br />
12) حاشيه بر شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 730. <br />
13) شرح اصول كافى، ج 2، ص 468. <br />
14) همان. <br />
15) همان، ص 390 <br />
16) حديد، آية 127. <br />
17) ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 298. <br />
18) شرح اصول كافى، ج 2، ص 465. <br />
19) تفسير القرآن الكريم، ح 6، ص 298. <br />
20) همان، ص 300. <br />
21) همان. <br />
22) شرح اصول كافى، ج 2، ص 463. <br />
23) شرح اصول كافى، ج 2، ص 463. <br />
24) على عابدى شاهرودى، مقدّمه بر شرح اصول كافى ملاصدرا. <br />
25) كشف المراد. <br />
26) نهج البلاغه. <br />
27) شرح اصول كافى، ج 2، ص 424. <br />
28) همان، ص 464. <br />
29) همان، ص 516. <br />
30) همان، ص 543. <br />
31) همان، ص 523. <br />
32) اصول كافى، ج <br />
33) تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 302 <br />
34) همان، ص 301. <br />
35) مقدمه بر شرح اصول كافى ملاصدرا، ص 23. <br />
36) شرح اصول كافى، ج 2، ص 45. <br />
37) همان. <br />
38) ملاصدرا، الشواهد الربوبيه؛ مشهد پنجم؛ اشراق نهم. <br />
39) شرح اصول كافى، ج 2، ص 424. <br />
40) همان، ص 612. <br />
41) همان، ص 301. <br />
42) همان، ص 529. <br />
43) تفسير القرآن الكريم، ج 6، ص 301. <br />
44) الاسفار، ج 8، ص 97. <br />
45) الاسفار، ج 8، ص 107. <br />
46) شرح اصول كافى، ج 2، ص 507. <br />
47) شرح اصول كافى، ج 2،ؤ ص 464. <br />
48) تفسير القرآن الكريم؛ ج 6، ص 300. <br />
49) شرح اصول كافى، ج 2، ص 507. <br />
50) تغيير القرآن الكريم، ج 6، ص 301.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اخطار به جوانان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-486.html</link>
			<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 00:22:42 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-486.html</guid>
			<description><![CDATA[به نام آنكه فرمود : همانا دين نزد من اسلام است.  /                                    <span style="font-weight: bold;">اخطار به جوانان: مراقب گرگهای در لباس گوسفند باشید </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">مبلغین مسیحی زمانی که میخواهند جوانان ما را به سوی مسیحیت، جلب کنند، مدام از دین محبت و این که خدا محبت است، سخن میگویند. مسیحیان خود را بره های خدا میدانند!! و در حین تبلیغ هم سعی میکنند، مثل همان بره بی آزار جلوه کنند، ولی آیا این ظاهر برّه مانند، باطن آنها را نشان میدهد یا جوانان ما با گرگهایی در لباس میش روبرو هستند؟<br />
<br />
میخواهیم با هم به بررسی این مهم بپردازیم. من فکر میکنم که با پاسخ به سه پرسش زیر ما به پاسخ سؤال فوق را نیز خواهیم دانست:<br />
<br />
1. آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟<br />
2. آیا مسیحیت دین محبت و دوستی است؟<br />
3. مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟<br />
<br />
حال با هم به بررسی پاسخ پرسشهای فوق میپردازیم:<br />
<br />
<br />
1.آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟<br />
<br />
پاسخ پرسش فوق بدون شک منفی است. خدایی که کتاب مقدس معرفی میکند، فرمان به کشتار انسانها و حتی زنان و حتی کودکان و حتی حیوانات میدهد:<br />
<br />
<br />
" يَهُوَه صبايوت چنين ميگويد: آنچه عماليق به اسرائيل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامي كه از مصر برميآمد، با او در راه مقاومت كرد. پس الان برو و عماليق را شكست داده، جميع مايملك ايشان را بالكل نابود ساز، و بر ايشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شيرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش"<br />
(اول سموئیل15: 3و2)<br />
<br />
<br />
"اما از شهرهاي‌ اين‌ امت‌هايي‌ كه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را به‌ ملكيت‌ مي‌دهد، هيچ‌ ذي‌نفس‌ را زنده‌ مگذار. بلكه‌ ايشان‌ را، يعني‌ حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسيان‌ را، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را امر فرموده‌ است‌، بالكل‌ هلاك‌ ساز."<br />
(تثنیه20: 17-16)<br />
<br />
<br />
و امثال این آیات در کتاب مقدس بسیارند. خب با این حساب، خدایی که فرمان به کشتار زنان و کودکان بدهد، را هیچ عاقلی "خدای محبت" نمینامد و در مورد چنین خدایی نمیگوید که "خدا محبت است!"<br />
<br />
<br />
<br />
حضرت عیسی(ع) که به خیال مسیحیان خدای پسر است، چطور؟<br />
<br />
در مورد حضرت مسیح نیز طبق کتاب مقدس، وضع به همین منوال است. حضرت عیسی(ع) طبق کتاب مقدس مسیحیان، به خاطر شکستن قانون و به خاطر ریاکاری با فریسیان مخالفت کرد و آنها را ملامت نمود و شاهد رفتار پرخاشگر عیسی(ع) در مقابل فریسیان در باب 23 از انجیل متی هستیم. <br />
در مورد شخصیت عشق و مرحمت عیسی(ع) چطور؟ او غیر مسیحی و یهودیان، را به "سگ" منتسب میکند(متی6:7 و 26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیریهودی، را رد کرد.(متی15: 25-23) عیسی(ع) با تازیانه به مردمی که حرمت روز شنبه را نگه نمیدارند، حمله میکند، و آنها را از معبد بیرون میکند و سکه‌های صرّافان را بر زمین میریزد و تختهایشان را واژگون میکند(یوحنا15:2). عیسی(ع) گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ كه‌ نخواستند من‌ بر ايشان‌ حكمراني‌ نمايم‌، در اينجا حاضرساخته‌ پيش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانيد."(لوقا27:19) و همچنین عیسی(ع) کودکان را بخاطر گناهان مادرشان خواهد کشت.(مکاشفات یوحنا23:2)<br />
<br />
پس میبینیم که به کار بردن واژگانی دربارۀ محبت، از طرف کسانی که خدای پدر و خدای پسرشان، را اینگونه توصیف میکنند، امری غیر عقلانی است.<br />
<br />
<br />
<br />
2.آیا مسیحیت، دین محبت و دوستی است؟<br />
<br />
پاسخ این پرسش نیز، بدون شک منفی است. با نگاهی به تاریخ مسیحیت میبینیم که اینطور نیست.<br />
به غیر از آنهمه آدمکشی و انسانسوزی که به اسم دین در داخل اروپای مسیحی هزاران نفر را به کام مرگ کشید، در مقابل یهودیان و مسلمین نیز، مسیحیان اوج وحشیگیری خود را نمایاندند. در زیر فقط به چند مورد از دهها مورد جنایات مسیحیان اشاره میکنم:<br />
<br />
- کشتار و نسل کشی وحشیانۀ یهودیان در دوران قرون وسطی تا جایی که یهودیان اروپا به دولت مسلمان عثمانی پناهنده شدند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتار مسلمین مقیم اسپانیا پس از سقوط دولتهای اسلامی آندلس، آنهم بعد از صدور اجازۀ اقامت برای مسلمین در قرن پانزدهم میلادی! باقیماندۀ این گروه نیز بعد از فاجعۀ انسانی توسط کشتیهای عثمانی نجات یافتند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن مردم عادی بیت المقدس، اعم از زن و کودک آنهم در مسجدالاقصی و بعد از امان دادن به آنها! در سال ۱۰۹۹ میلادی و در اولین جنگ صلیبی.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن اسرای مسلمان سلجوقی و خوردن گوشت تن آنها برای ترساندن جاسوسانی که در بین سپاه صلیبی حضور داشتند در اولین جنگ صلیبی.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن ۲۰۰ اسیر مسلمان عثمانی، در آخرین محاصرۀ قسطنطنیه، در پاسخ به کشته شدن ۴۰ نفر از نیروهای بیزانسی در حین عملیات پارتیزانی بر ضد عثمانیان در سال ۱۴۵۳ میلادی. بیزانسیها حتی سرهای بریدۀ این اسرا را بر روی باروها قرار دادند تا عثمانیها ببینند!<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
- در حملۀ روسها به قلعه اسمعیل در ساحل رود دانوب، در سال ۱۷۹۰ میلادی فرمانده روسها بخاطر نداشتن غذا به سربازانش دستور داد از گرفتن اسیر خودداری کنند و روسها تمام مدافعین قلعه را اعم از کسانی که تسلیم شدند یا زخمی شدند را کشتند و حتی یک نفر را زنده نگذاشتند!<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-در شورشهای جدایی یونان از دولت عثمانی در سال ۱۸۲۱ میلادی، یونانیهای شورشی اقدام به کشتار مسلمین کردند و حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردند به همین خاطر است که الان در یونان تعداد مسلمانان خیلی کم است.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-در ۲۴ اوت ۱۵۷۲ در شب عید سنبارتلمی کلیساهای پاریس ناقوسهای خود را به صدا در آوردند. کاتولیکها شب هنگام به خانه های پروتستانها ،که قبلا آنها را با صلیب سرخ علامتگذاری کرده بودند، هجوم بردند و نه تنها مردان و زنان پروتستان را کشتند بلکه به کودکانشان نیز رحم نکردند و آنها را نیز از دم تیغ گذراندند! این کشتار وحشیانه از پاریس به به شهرهای دیگر فرانسه سرایت کرد و در طول دو هفته، ۳۰۰۰۰ نفر از فرانسویها به جرم اعتقاداتشان توسط کاتولیکها کشته شدند. پاپ، رهبر کاتولیکهای جهان، به مناسبت این کشتار بیرحمانه و ددمنشانه، شهر رم را چراغانی نمود و مدالی را به یادگار این کشتار منتشر کرد.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
پروتستانها چطور؟<br />
<br />
<br />
سفسطه ای که معمولاً اینگونه مواقع از سوی پروتستان-مسیحی ها، مطرح میشود این است که این وقایع مربوط به کلیسای کاتولیک و ارتدوکس است و به ما ربطی ندارد! گذشته از اینکه فرقۀ ضالۀ پروتستانت، یک فرقۀ منحرف و فاقد ارزش است و از آیین مسیح نسبت به کاتولیکها و ارتدوکسها، دورتر است و حق این را ندارد که خودش را مسیحیت اصیل جلوه دهد، باید بگوییم، کارنامۀ پروتستانها نیز به هیچ وجه درخشانتر از کاتولیکها و ارتدوکسها نیست.<br />
<br />
پروتستانها پس از لوتر به سرعت در انگلیس نفوذ یافتند، زیرا پادشاه انگلیس با کاتولیکها دشمن شده بود، مطالب زیر را در مورد ظلمهای آنها در این کشور به کاتولیکها بخوانید:<br />
<br />
-کشیش تامس انگیسی از علمای کاتولیک، در کتاب خود، چاپ سال 1851، که در زبان عربی به نام "مرآت الصدق" ترجمه شده است، در صفحۀ 41 و 42 گفته است که فرقۀ پروتستانت در ابتدای امر ششصد و چهل و پنج کاروانسرا را غارت نموده و نود مدرسه و دو هزار و سیصد و هفتاد و شش کلیسا و یکصد و ده راسته را از صاحبانشان گرفتند و به قیمت نازل فروختند و یا اینکه سرانشان بین خودشان تقسیم نمودند و چند هزار فقیر مفلوک عریان را از شهرهای خود اخراج کردند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
- نویسندۀ فوق در صفحۀ 45 از کتابش گفته است: دست طمع ایشان دراز شد تا جایی که مردگان را هم رها نکردند و اجساد مردگان را آزار داده، لباسشان را به در آوردند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق در صفحۀ 48 و 49 میگوید کتابخانه ها نابود شد و جئی بیل ذکر کرده است که پروتستانها کتابها را غارت نمودند و صفحات آنها را در تطهیر شمعها و کفش و مانند اینها به کار بردند و بعضی کتابها را به عطار و صابونپز و مانند اینها فروختند...بعد از این خزاین کلیساها را هم رها نکردند و فقط دیوارهای عریانشان را باقی گذاشتند..<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق در صفحات 52 تا 54 به احکام پروتستانها در حق کاتولیکها اشاره میکند و از آن جمله اینهاست که:<br />
· هیچکس از یک کاتولیک، بعد از اینکه هجده ساله شد زمین نخرد.<br />
· کاتولیک مکتب برای تعلیم نداشته باشد.<br />
· احدی از آنان مشغول به تحصیل نشود وگرنه محکوم به حبس ابد میشود.<br />
· مالیات کاتولیکها دوبرابر است.<br />
· اگر یک کاتولیک پسر خود را برای آموزش دیدن به خارج از انگلاتر بفرستد، پدر و پسر محکوم به اعدام هستند و اموالشان مصادره میشود.<br />
· هر کس در روز یکشنبه در کلیسای پروتستانت حاضر نشود، ماهانه دویست روپیه باید بپردازد و منصبی هم به او داده نخواهد شد.<br />
· اگر یک کاتولیک، پنج میل از لندن دور شود، باید هزار روپیه بپردازد.<br />
· یاری خواستن ایشان نزد هیچیک از حکام، بر حسب قانون شنیده نخواهد شد.<br />
· عقد و نکاح ایشان نافذ نیست، و تجهیز اموات و تکفین مردگان ایشان انجام نشود و فرزندانشان تعمید نشوند مگر به روش کلیسای انگلاتر.<br />
· هرگاه زنی از کاتولیکها ازدواج کند، دولت از جهاز او دو ثلث بگیرد و از ترکۀ شوهر خود ارث نبرد و شوهر از حق خود وصیت در حق زن ننماید.<br />
<br />
بعد از تمام اینها، حکم صادر شد تمامی کاتولیکها باید پروتستانت شوند، وگرنه باید حبس و جلای وطن شوند، برای تمام عمر و اگر از حکم ابا نمایند یا بعد از جلای وطن بدون اجازه برگردند، به الزامات سنگینی ملزم خواهند شد و احکام دیگری جاری شد که برخی از آنها در زیر میاید:<br />
<br />
· کشیش در زمان قتل و تجهیز و تکفین ایشان حاضر نشود.<br />
· هیچیک از کاتولیکها بر مرکبی که قیمتش بیش از پنجاه روپیه است سوار نشود.<br />
· اگر کشیشی یکی از خدمات مرجوعه باو را ادا نماید، حبس ابد خواهد بود.<br />
· کشیشی که مولای او الکلاتر نباشد و از ملت پروتستانت هم نباشد، اگر زیادتر از سه روز در انگلاتر اقامت کند، غدار است، مقتول خواهد شد. اگر کسی او را در خانه اش جای دهد، باید کشته شود.<br />
· شهادت کاتولیک در دیوان عدالت(دادگاه)، قبول نیست.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق الذکر، در صفحات 61 تا 66، از کتابش میگوید جمع کثیری از راهبان و دانشمندان کاتولیک را به امر ملکه الیزابت بر چهارپایان سوار نموده در دریا غرقشان کردند و لشکریان ملکه کلیساهای کاتولیکها را آتش زدند و علمایشان را کشتند و آنها را مانند حیوانات صحرا شکار میکردند و به هیچیک امان نمیدادند و اگر هم امان میدادند، بعد از امان میکشتندشان... بعد از تمام اینها پارلمان انگلیس در سال 1643 و 1644 رؤسای لشکر را فرستادند و تمام دار و ندار کاتولیکها را ضبط نمودند.<br />
این ظلمها باقی بود تا اینکه در زمان پادشاه جیمز، ظلمها تخفیف پیدا کرد و در سال 1778 پادشاه بر کاتولیکها ترحم نمیود ولی پروتستانها خشمگین شدند و در سال 1780 چهل و چهار هزار پروتستان عرض حالی به پادشاه نموده و خواهش کردند که پارلمان قوانین ظالمانه نسبت به کاتولیکها را تغییر ندهد، ولی پارلمان توجهی به درخواست آنها نکرد، پس صدهزار نفر پروتستان در لندن تجمع کردند و کلیساها را سوزاندند و خانه های کاتولیکها را خراب کردند و این فتنه تا شش روز بپا بود.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-فیلیپ هیوز، نویسندۀ کتاب "تاریخچۀ کلیسای کاتولیک" در صفحات 160 تا 162، ضمن اشاره به ستمهای فراوانی که از سوی پروتستانها بر کاتولیکها میشد، میگوید پس از اصلاحات دینی بین سالهای 1531 تا 1535، پادشاه انگلستان اعلام داشت که در انگلیس رئیس عالی کلیسای مسیح در زمین است و تمام زیردستان او موظف شدند نسبت به تعلیم جدید سوگند وفاداری یاد کنند. مجازات مخالفین هم مرگ بود و به زودی معدود افرادی شجاع نظیر کاتوزیان، راهبان، چند کشیش غیرراهب، جان فیشر اسقف دوچستر و حتی صدراعظم اسبق، سر توماس مور، که حاضر به انکار ایمان خود نشدند، به دار آویخته شدند و حکومت رعب و وحشت تا چند سال بر انگلستان سایه افکند.<br />
پادشاه ما بقی عمر را یک ارتدوکس باقی ماند ولی کارگزاران عمدۀ او از مرتدان جدید(پروتستان) بودند و به توصیۀ آنان پادشاه کمر به ویرانی صومعه ها بست و مراسم عشای ربانی از مراسم هفتگانۀ کلیسای کاتولیک را ممنوع کرده، اموال کلیسا را توقیف نمود. در زمان ملکه الیزابت اول، اجرای مراسم عشای ربانی با مجازات حبس ابد روبرو بود!<br />
<br />
<br />
تذکر 1: اساساً دین صلح و دوستی نامیدن مسیحیت چه معنایی دارد وقتی که مسیحیت به زور شمشیر امپراتوری بیزانس و با ممنوعیت سایر دینها، نشر یافت. به دروغ اسلام را محکوم میکنند که با شمشیر نشر یافته است، در حالی که شمشیر حکومتهای مسلمان فقط در انهدام حکومتهای کشورهایی که مانع نشر اسلام بودند، عمل میکرد و ابداً مردم شهرها و کشورها مجبور نبودند که اسلام را بپذیرند و میتوانستند بر دین خود بمانند، و جزیه ای که از آنها گرفته میشد گاهاً از مالیاتی که حکومت خودشان از آنها میگرفت، کمتر و قابل تحملتر بود!<br />
<br />
<br />
<br />
تذکر 2:برخی از رفتار مهربانانۀ مبلغان مسیحی خیال میکنند، که آنها بسیار مهربانند! آنها مدام برای مخاطبشان دعا میکنند و از محبت و اینکه خدا برای نجاتشان مصلوب شده است(!!!) سخن میگویند، و حال آنکه اگر شما پروتستانها را در زمانی غیر از تبلیغ ببینید، اصلا اینگونه نیستند، بلکه وقتی مناظرات رسمی آنها با مسلمانان را ببینید، متوجه میشوید چقدر بددهان و گاهاً فحاش هستند.<br />
<br />
<br />
3.مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟<br />
<br />
بنده به شخصه فکر نمیکنم پاسخ پرسش فوق، خدا باشد. بیایید مسائل را با هم بررسی کنیم:<br />
1. در کتاب مقدس مسیحیان، شریعت و دین، لعنت حساب شده است(غلاطیان13:3) و کسانی که تحت تأثیر مبلغین مسیحی، خاصه پروتستانت، قرار دارند، معمولاً معتقدند که مسیحیت دین نیست بلکه یک باور است. خب نفی دین خدا، عملی الهی است یا شیطانی؟<br />
این افراد، باید پاسخ دهند که خدا برای چه امری ما را در این دنیا قرار داده ولی کاری به کارمان نداشته است؟ چگونه میخواهد در روز قیامت در مورد ما داوری بفرماید، در حالی که به خیال مسیحیان، هیچ شریعتی را تعریف نکرده است تا بعد بخواهد برپایۀ عمل ما به آن شریعت، داوری کند. پاسخ مبلغین مسیحی، این است که صرف ایمان به الوهیت حضرت عیسی و اینکه مرگ او کفاره گناهان ما بوده است، کافی است و شریعت هم همین است؛ پس چقدر خدا را این افراد پایین و بیعدالت جلوه میدهند که کسی که در یک خانوادۀ مسیحی متولد میشود و از روی تقلید، دین پدر را میپذیرد به بهشت میرود و کسی که بخاطر تحقیق میفهمد که این کیش باطل است، به خیال اینها جهنمی و طبق کتاب خودشان دشمن مسیح است! عجب عدالتی! کاش نور اسلام بر فکرهای تاریک این افراد میتابید تا بدانند که دینباوری که تقلیدی باشد، حتی اگر دین درستی را اجرا کنیم، بخاطر اینکه تقلیدی است، ارزش چندانی ندارد.<br />
باز این افراد پاسخ دهند که اگر اینطور است و بخاطر ایمانشان به مسیح، لایق بهشت هستند، چرا در این دنیا مانده اند؟ چرا آرزوی مرگ نمیکنند تا زودتر به بهشت برسند؟ آنها هرگز چنین آرزویی نمیکنند و هر گونه بهانه هم که بر این آرزو نکردن بیاورند، ادعای خودشان را با این خودداری کردنشان از آرزوی مرگ نشان میدهند.<br />
باز این افراد با ادعای نفی دین، عدالت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا خدا برای اقوام پیشین شریعت تعریف کرده بود و یهودیان قرنها بخاطر اجرای دین خدا شکنجه و عذاب تحمل کردند ولی حالا برای مسیحیان، طبق خیال خودشان، هیچ دستوری نیست؟! اگر خدا عادل است چرا دین را به گردن یهودیهای پیشین انداخته بود ولی از اینها برداشته است؟ مسیحیان میگویند مسیح قربانی شد و کفاره تمام گناهان شد و دیگر امری بر ما واجب نیست(!) باز با این سخنشان، حکمت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا اگر خدا میخواست این کار را بکند میتوانست مسیح را در همان زمان حضرت آدم، قربانی کند تا دیگر هیچ گناهی بر هیچ کسی وارد نباشد و قوم نوح و سدوم هم عذاب و نابودی نبینند.<br />
باز این افراد پاسخ دهند که اگر دین تعطیل است، چرا حضرت عیسی(ع) به تمام احکام دینی که در تورات آمده بود عمل میکرد؟ چرا حضرت عیسی(ع) مثل این افراد گرد گناهان نمیچرخید؟ پاسخ مسیحیان این است که بعدها پیامبری آمد به نام پولس که گفت حضرت عیسی از طرف ما قربانی شده است و مرگش کفاره است و دیگر نیازی به عمل به دین نیست! پاسخ ما این است که گذشته از اینکه مسیحیان هیچ دلیل موجهی برای نبوت پولس ندارند، اگر قرار بود شریعت تعطیل شود، چرا خود حضرت عیسی اینکار را نکرد؟ آیا حضرت عیسی مقامش والاتر از پولس نبود؟ چگونه حضرت عیسی(ع) به احکام دین عمل میکند و پولس احکام را تعطیل اعلام میکند؟ بدون شک حضرت عیسی اگر میخواست بعد از اینکه به خیال مسیحیان مصلوب شد، دین تعطیل شود، این امر را پیش از این ماجرا خودش به حواریون میگفت که هرگز این کار را نکرد پس ادعای مسیحیان هم باطل است. باز مسیحیان بگویند که مگر مقام پطرس از پولس بالاتر نبوده است؟ چرا پطرس دین را تعطیل نکرد؟<br />
<br />
<br />
2.مسیحیان ادعا میکنند که از آنجایی که به حضرت عیسی ایمان دارند و حضرت عیسی از طرف آنها قربانی شده است و کفارۀ گناهان آنها شده است، هر گناهی هم که بکنند، باز به بهشت میروند. گذشته از خرافی بودن این باور که میتوان آنرا با خود کتاب مقدسشان رد کرد و به موقع عرض میشود، بر پایۀ این باور مسیحیان هر گناهی را بخواهند میکنند، و خود را از هیچ گناهی منع نمیکنند.<br />
در واقع مسیحیت با این باور، زنجیر از پای شهوات بر میدارد و نفس را رها میکند که هر گناهی را مرتکب شود، آنهم گناهانی که کتاب مقدس خودشان به شدت از آنها نهی کرده است و حضرت عیسی(ع) که اینها ادعای پیروی از او را دارند، هرگز بدان عمل نکرده است، از خوردن گوشت خوک و شراب گرفته تا زنا و همجنسبازی، هیچ فسادی نیست که اینها مرتکبش نشوند، والبته انسانهای عادی معصوم نیستند و ممکن است گناه کنند، ولی این افراد اصلا گناه بودن این اعمال شیطانی را قبول ندارند.<br />
<br />
من میپرسم: این که ما دین خدا را رها کنیم و شبانه روز به گناهان بپردازیم و گناه بودن عملمان را نیز نفی کنیم، خواست خداست یا شیطان؟<br />
<br />
بدون شک خواست شیطان است، پس مسیحیت تحریف شدۀ امروزی انسان را به سوی شیطان هدایت میکند و نه خدا.<br />
<br />
<br />
<br />
نتیجه گیری<br />
<br />
حالا زمان نتیجه گیری از بحث است، خب با بررسی سه پرسش فوق میتوان راحتتر به ماهیت مبلغین امروزی مسیحیت پرداخت:<br />
1. مبلغین به دروغ به ما میگویند خدا محبت است تا با خیال راحت گناه کنیم.<br />
2. مبلغین به دروغ کیش خود را دین صلح مینامند تا حرفشان را باور کنیم.<br />
3. مبلغین ما را به سوی تمایلات نفسانی و خواستهای شیطان دعوت میکنند.<br />
<br />
خب بر پایۀ سه نتیجۀ فوق، نتیجه نهایی این است که این مبلغین، افرادی دورو و تزویرگر هستند، و چنانکه دیدیم برعکس خوی تند پروتستانها، سعی میکنند خودشان را مهربان جلوه دهند، پس بیش از اینکه لایق عنوان بره های خدا باشند، لایق عنوان گرگ در لباس میش هستند:<br />
<br />
<br />
                                       </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام آنكه فرمود : همانا دين نزد من اسلام است.  /                                    <span style="font-weight: bold;">اخطار به جوانان: مراقب گرگهای در لباس گوسفند باشید </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">مبلغین مسیحی زمانی که میخواهند جوانان ما را به سوی مسیحیت، جلب کنند، مدام از دین محبت و این که خدا محبت است، سخن میگویند. مسیحیان خود را بره های خدا میدانند!! و در حین تبلیغ هم سعی میکنند، مثل همان بره بی آزار جلوه کنند، ولی آیا این ظاهر برّه مانند، باطن آنها را نشان میدهد یا جوانان ما با گرگهایی در لباس میش روبرو هستند؟<br />
<br />
میخواهیم با هم به بررسی این مهم بپردازیم. من فکر میکنم که با پاسخ به سه پرسش زیر ما به پاسخ سؤال فوق را نیز خواهیم دانست:<br />
<br />
1. آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟<br />
2. آیا مسیحیت دین محبت و دوستی است؟<br />
3. مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟<br />
<br />
حال با هم به بررسی پاسخ پرسشهای فوق میپردازیم:<br />
<br />
<br />
1.آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟<br />
<br />
پاسخ پرسش فوق بدون شک منفی است. خدایی که کتاب مقدس معرفی میکند، فرمان به کشتار انسانها و حتی زنان و حتی کودکان و حتی حیوانات میدهد:<br />
<br />
<br />
" يَهُوَه صبايوت چنين ميگويد: آنچه عماليق به اسرائيل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامي كه از مصر برميآمد، با او در راه مقاومت كرد. پس الان برو و عماليق را شكست داده، جميع مايملك ايشان را بالكل نابود ساز، و بر ايشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شيرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش"<br />
(اول سموئیل15: 3و2)<br />
<br />
<br />
"اما از شهرهاي‌ اين‌ امت‌هايي‌ كه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را به‌ ملكيت‌ مي‌دهد، هيچ‌ ذي‌نفس‌ را زنده‌ مگذار. بلكه‌ ايشان‌ را، يعني‌ حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسيان‌ را، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را امر فرموده‌ است‌، بالكل‌ هلاك‌ ساز."<br />
(تثنیه20: 17-16)<br />
<br />
<br />
و امثال این آیات در کتاب مقدس بسیارند. خب با این حساب، خدایی که فرمان به کشتار زنان و کودکان بدهد، را هیچ عاقلی "خدای محبت" نمینامد و در مورد چنین خدایی نمیگوید که "خدا محبت است!"<br />
<br />
<br />
<br />
حضرت عیسی(ع) که به خیال مسیحیان خدای پسر است، چطور؟<br />
<br />
در مورد حضرت مسیح نیز طبق کتاب مقدس، وضع به همین منوال است. حضرت عیسی(ع) طبق کتاب مقدس مسیحیان، به خاطر شکستن قانون و به خاطر ریاکاری با فریسیان مخالفت کرد و آنها را ملامت نمود و شاهد رفتار پرخاشگر عیسی(ع) در مقابل فریسیان در باب 23 از انجیل متی هستیم. <br />
در مورد شخصیت عشق و مرحمت عیسی(ع) چطور؟ او غیر مسیحی و یهودیان، را به "سگ" منتسب میکند(متی6:7 و 26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیریهودی، را رد کرد.(متی15: 25-23) عیسی(ع) با تازیانه به مردمی که حرمت روز شنبه را نگه نمیدارند، حمله میکند، و آنها را از معبد بیرون میکند و سکه‌های صرّافان را بر زمین میریزد و تختهایشان را واژگون میکند(یوحنا15:2). عیسی(ع) گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ كه‌ نخواستند من‌ بر ايشان‌ حكمراني‌ نمايم‌، در اينجا حاضرساخته‌ پيش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانيد."(لوقا27:19) و همچنین عیسی(ع) کودکان را بخاطر گناهان مادرشان خواهد کشت.(مکاشفات یوحنا23:2)<br />
<br />
پس میبینیم که به کار بردن واژگانی دربارۀ محبت، از طرف کسانی که خدای پدر و خدای پسرشان، را اینگونه توصیف میکنند، امری غیر عقلانی است.<br />
<br />
<br />
<br />
2.آیا مسیحیت، دین محبت و دوستی است؟<br />
<br />
پاسخ این پرسش نیز، بدون شک منفی است. با نگاهی به تاریخ مسیحیت میبینیم که اینطور نیست.<br />
به غیر از آنهمه آدمکشی و انسانسوزی که به اسم دین در داخل اروپای مسیحی هزاران نفر را به کام مرگ کشید، در مقابل یهودیان و مسلمین نیز، مسیحیان اوج وحشیگیری خود را نمایاندند. در زیر فقط به چند مورد از دهها مورد جنایات مسیحیان اشاره میکنم:<br />
<br />
- کشتار و نسل کشی وحشیانۀ یهودیان در دوران قرون وسطی تا جایی که یهودیان اروپا به دولت مسلمان عثمانی پناهنده شدند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتار مسلمین مقیم اسپانیا پس از سقوط دولتهای اسلامی آندلس، آنهم بعد از صدور اجازۀ اقامت برای مسلمین در قرن پانزدهم میلادی! باقیماندۀ این گروه نیز بعد از فاجعۀ انسانی توسط کشتیهای عثمانی نجات یافتند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن مردم عادی بیت المقدس، اعم از زن و کودک آنهم در مسجدالاقصی و بعد از امان دادن به آنها! در سال ۱۰۹۹ میلادی و در اولین جنگ صلیبی.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن اسرای مسلمان سلجوقی و خوردن گوشت تن آنها برای ترساندن جاسوسانی که در بین سپاه صلیبی حضور داشتند در اولین جنگ صلیبی.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-کشتن ۲۰۰ اسیر مسلمان عثمانی، در آخرین محاصرۀ قسطنطنیه، در پاسخ به کشته شدن ۴۰ نفر از نیروهای بیزانسی در حین عملیات پارتیزانی بر ضد عثمانیان در سال ۱۴۵۳ میلادی. بیزانسیها حتی سرهای بریدۀ این اسرا را بر روی باروها قرار دادند تا عثمانیها ببینند!<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
- در حملۀ روسها به قلعه اسمعیل در ساحل رود دانوب، در سال ۱۷۹۰ میلادی فرمانده روسها بخاطر نداشتن غذا به سربازانش دستور داد از گرفتن اسیر خودداری کنند و روسها تمام مدافعین قلعه را اعم از کسانی که تسلیم شدند یا زخمی شدند را کشتند و حتی یک نفر را زنده نگذاشتند!<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-در شورشهای جدایی یونان از دولت عثمانی در سال ۱۸۲۱ میلادی، یونانیهای شورشی اقدام به کشتار مسلمین کردند و حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردند به همین خاطر است که الان در یونان تعداد مسلمانان خیلی کم است.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-در ۲۴ اوت ۱۵۷۲ در شب عید سنبارتلمی کلیساهای پاریس ناقوسهای خود را به صدا در آوردند. کاتولیکها شب هنگام به خانه های پروتستانها ،که قبلا آنها را با صلیب سرخ علامتگذاری کرده بودند، هجوم بردند و نه تنها مردان و زنان پروتستان را کشتند بلکه به کودکانشان نیز رحم نکردند و آنها را نیز از دم تیغ گذراندند! این کشتار وحشیانه از پاریس به به شهرهای دیگر فرانسه سرایت کرد و در طول دو هفته، ۳۰۰۰۰ نفر از فرانسویها به جرم اعتقاداتشان توسط کاتولیکها کشته شدند. پاپ، رهبر کاتولیکهای جهان، به مناسبت این کشتار بیرحمانه و ددمنشانه، شهر رم را چراغانی نمود و مدالی را به یادگار این کشتار منتشر کرد.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
پروتستانها چطور؟<br />
<br />
<br />
سفسطه ای که معمولاً اینگونه مواقع از سوی پروتستان-مسیحی ها، مطرح میشود این است که این وقایع مربوط به کلیسای کاتولیک و ارتدوکس است و به ما ربطی ندارد! گذشته از اینکه فرقۀ ضالۀ پروتستانت، یک فرقۀ منحرف و فاقد ارزش است و از آیین مسیح نسبت به کاتولیکها و ارتدوکسها، دورتر است و حق این را ندارد که خودش را مسیحیت اصیل جلوه دهد، باید بگوییم، کارنامۀ پروتستانها نیز به هیچ وجه درخشانتر از کاتولیکها و ارتدوکسها نیست.<br />
<br />
پروتستانها پس از لوتر به سرعت در انگلیس نفوذ یافتند، زیرا پادشاه انگلیس با کاتولیکها دشمن شده بود، مطالب زیر را در مورد ظلمهای آنها در این کشور به کاتولیکها بخوانید:<br />
<br />
-کشیش تامس انگیسی از علمای کاتولیک، در کتاب خود، چاپ سال 1851، که در زبان عربی به نام "مرآت الصدق" ترجمه شده است، در صفحۀ 41 و 42 گفته است که فرقۀ پروتستانت در ابتدای امر ششصد و چهل و پنج کاروانسرا را غارت نموده و نود مدرسه و دو هزار و سیصد و هفتاد و شش کلیسا و یکصد و ده راسته را از صاحبانشان گرفتند و به قیمت نازل فروختند و یا اینکه سرانشان بین خودشان تقسیم نمودند و چند هزار فقیر مفلوک عریان را از شهرهای خود اخراج کردند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
- نویسندۀ فوق در صفحۀ 45 از کتابش گفته است: دست طمع ایشان دراز شد تا جایی که مردگان را هم رها نکردند و اجساد مردگان را آزار داده، لباسشان را به در آوردند.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق در صفحۀ 48 و 49 میگوید کتابخانه ها نابود شد و جئی بیل ذکر کرده است که پروتستانها کتابها را غارت نمودند و صفحات آنها را در تطهیر شمعها و کفش و مانند اینها به کار بردند و بعضی کتابها را به عطار و صابونپز و مانند اینها فروختند...بعد از این خزاین کلیساها را هم رها نکردند و فقط دیوارهای عریانشان را باقی گذاشتند..<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق در صفحات 52 تا 54 به احکام پروتستانها در حق کاتولیکها اشاره میکند و از آن جمله اینهاست که:<br />
· هیچکس از یک کاتولیک، بعد از اینکه هجده ساله شد زمین نخرد.<br />
· کاتولیک مکتب برای تعلیم نداشته باشد.<br />
· احدی از آنان مشغول به تحصیل نشود وگرنه محکوم به حبس ابد میشود.<br />
· مالیات کاتولیکها دوبرابر است.<br />
· اگر یک کاتولیک پسر خود را برای آموزش دیدن به خارج از انگلاتر بفرستد، پدر و پسر محکوم به اعدام هستند و اموالشان مصادره میشود.<br />
· هر کس در روز یکشنبه در کلیسای پروتستانت حاضر نشود، ماهانه دویست روپیه باید بپردازد و منصبی هم به او داده نخواهد شد.<br />
· اگر یک کاتولیک، پنج میل از لندن دور شود، باید هزار روپیه بپردازد.<br />
· یاری خواستن ایشان نزد هیچیک از حکام، بر حسب قانون شنیده نخواهد شد.<br />
· عقد و نکاح ایشان نافذ نیست، و تجهیز اموات و تکفین مردگان ایشان انجام نشود و فرزندانشان تعمید نشوند مگر به روش کلیسای انگلاتر.<br />
· هرگاه زنی از کاتولیکها ازدواج کند، دولت از جهاز او دو ثلث بگیرد و از ترکۀ شوهر خود ارث نبرد و شوهر از حق خود وصیت در حق زن ننماید.<br />
<br />
بعد از تمام اینها، حکم صادر شد تمامی کاتولیکها باید پروتستانت شوند، وگرنه باید حبس و جلای وطن شوند، برای تمام عمر و اگر از حکم ابا نمایند یا بعد از جلای وطن بدون اجازه برگردند، به الزامات سنگینی ملزم خواهند شد و احکام دیگری جاری شد که برخی از آنها در زیر میاید:<br />
<br />
· کشیش در زمان قتل و تجهیز و تکفین ایشان حاضر نشود.<br />
· هیچیک از کاتولیکها بر مرکبی که قیمتش بیش از پنجاه روپیه است سوار نشود.<br />
· اگر کشیشی یکی از خدمات مرجوعه باو را ادا نماید، حبس ابد خواهد بود.<br />
· کشیشی که مولای او الکلاتر نباشد و از ملت پروتستانت هم نباشد، اگر زیادتر از سه روز در انگلاتر اقامت کند، غدار است، مقتول خواهد شد. اگر کسی او را در خانه اش جای دهد، باید کشته شود.<br />
· شهادت کاتولیک در دیوان عدالت(دادگاه)، قبول نیست.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-نویسندۀ فوق الذکر، در صفحات 61 تا 66، از کتابش میگوید جمع کثیری از راهبان و دانشمندان کاتولیک را به امر ملکه الیزابت بر چهارپایان سوار نموده در دریا غرقشان کردند و لشکریان ملکه کلیساهای کاتولیکها را آتش زدند و علمایشان را کشتند و آنها را مانند حیوانات صحرا شکار میکردند و به هیچیک امان نمیدادند و اگر هم امان میدادند، بعد از امان میکشتندشان... بعد از تمام اینها پارلمان انگلیس در سال 1643 و 1644 رؤسای لشکر را فرستادند و تمام دار و ندار کاتولیکها را ضبط نمودند.<br />
این ظلمها باقی بود تا اینکه در زمان پادشاه جیمز، ظلمها تخفیف پیدا کرد و در سال 1778 پادشاه بر کاتولیکها ترحم نمیود ولی پروتستانها خشمگین شدند و در سال 1780 چهل و چهار هزار پروتستان عرض حالی به پادشاه نموده و خواهش کردند که پارلمان قوانین ظالمانه نسبت به کاتولیکها را تغییر ندهد، ولی پارلمان توجهی به درخواست آنها نکرد، پس صدهزار نفر پروتستان در لندن تجمع کردند و کلیساها را سوزاندند و خانه های کاتولیکها را خراب کردند و این فتنه تا شش روز بپا بود.<br />
<br />
<br />
<br />
***<br />
<br />
<br />
-فیلیپ هیوز، نویسندۀ کتاب "تاریخچۀ کلیسای کاتولیک" در صفحات 160 تا 162، ضمن اشاره به ستمهای فراوانی که از سوی پروتستانها بر کاتولیکها میشد، میگوید پس از اصلاحات دینی بین سالهای 1531 تا 1535، پادشاه انگلستان اعلام داشت که در انگلیس رئیس عالی کلیسای مسیح در زمین است و تمام زیردستان او موظف شدند نسبت به تعلیم جدید سوگند وفاداری یاد کنند. مجازات مخالفین هم مرگ بود و به زودی معدود افرادی شجاع نظیر کاتوزیان، راهبان، چند کشیش غیرراهب، جان فیشر اسقف دوچستر و حتی صدراعظم اسبق، سر توماس مور، که حاضر به انکار ایمان خود نشدند، به دار آویخته شدند و حکومت رعب و وحشت تا چند سال بر انگلستان سایه افکند.<br />
پادشاه ما بقی عمر را یک ارتدوکس باقی ماند ولی کارگزاران عمدۀ او از مرتدان جدید(پروتستان) بودند و به توصیۀ آنان پادشاه کمر به ویرانی صومعه ها بست و مراسم عشای ربانی از مراسم هفتگانۀ کلیسای کاتولیک را ممنوع کرده، اموال کلیسا را توقیف نمود. در زمان ملکه الیزابت اول، اجرای مراسم عشای ربانی با مجازات حبس ابد روبرو بود!<br />
<br />
<br />
تذکر 1: اساساً دین صلح و دوستی نامیدن مسیحیت چه معنایی دارد وقتی که مسیحیت به زور شمشیر امپراتوری بیزانس و با ممنوعیت سایر دینها، نشر یافت. به دروغ اسلام را محکوم میکنند که با شمشیر نشر یافته است، در حالی که شمشیر حکومتهای مسلمان فقط در انهدام حکومتهای کشورهایی که مانع نشر اسلام بودند، عمل میکرد و ابداً مردم شهرها و کشورها مجبور نبودند که اسلام را بپذیرند و میتوانستند بر دین خود بمانند، و جزیه ای که از آنها گرفته میشد گاهاً از مالیاتی که حکومت خودشان از آنها میگرفت، کمتر و قابل تحملتر بود!<br />
<br />
<br />
<br />
تذکر 2:برخی از رفتار مهربانانۀ مبلغان مسیحی خیال میکنند، که آنها بسیار مهربانند! آنها مدام برای مخاطبشان دعا میکنند و از محبت و اینکه خدا برای نجاتشان مصلوب شده است(!!!) سخن میگویند، و حال آنکه اگر شما پروتستانها را در زمانی غیر از تبلیغ ببینید، اصلا اینگونه نیستند، بلکه وقتی مناظرات رسمی آنها با مسلمانان را ببینید، متوجه میشوید چقدر بددهان و گاهاً فحاش هستند.<br />
<br />
<br />
3.مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟<br />
<br />
بنده به شخصه فکر نمیکنم پاسخ پرسش فوق، خدا باشد. بیایید مسائل را با هم بررسی کنیم:<br />
1. در کتاب مقدس مسیحیان، شریعت و دین، لعنت حساب شده است(غلاطیان13:3) و کسانی که تحت تأثیر مبلغین مسیحی، خاصه پروتستانت، قرار دارند، معمولاً معتقدند که مسیحیت دین نیست بلکه یک باور است. خب نفی دین خدا، عملی الهی است یا شیطانی؟<br />
این افراد، باید پاسخ دهند که خدا برای چه امری ما را در این دنیا قرار داده ولی کاری به کارمان نداشته است؟ چگونه میخواهد در روز قیامت در مورد ما داوری بفرماید، در حالی که به خیال مسیحیان، هیچ شریعتی را تعریف نکرده است تا بعد بخواهد برپایۀ عمل ما به آن شریعت، داوری کند. پاسخ مبلغین مسیحی، این است که صرف ایمان به الوهیت حضرت عیسی و اینکه مرگ او کفاره گناهان ما بوده است، کافی است و شریعت هم همین است؛ پس چقدر خدا را این افراد پایین و بیعدالت جلوه میدهند که کسی که در یک خانوادۀ مسیحی متولد میشود و از روی تقلید، دین پدر را میپذیرد به بهشت میرود و کسی که بخاطر تحقیق میفهمد که این کیش باطل است، به خیال اینها جهنمی و طبق کتاب خودشان دشمن مسیح است! عجب عدالتی! کاش نور اسلام بر فکرهای تاریک این افراد میتابید تا بدانند که دینباوری که تقلیدی باشد، حتی اگر دین درستی را اجرا کنیم، بخاطر اینکه تقلیدی است، ارزش چندانی ندارد.<br />
باز این افراد پاسخ دهند که اگر اینطور است و بخاطر ایمانشان به مسیح، لایق بهشت هستند، چرا در این دنیا مانده اند؟ چرا آرزوی مرگ نمیکنند تا زودتر به بهشت برسند؟ آنها هرگز چنین آرزویی نمیکنند و هر گونه بهانه هم که بر این آرزو نکردن بیاورند، ادعای خودشان را با این خودداری کردنشان از آرزوی مرگ نشان میدهند.<br />
باز این افراد با ادعای نفی دین، عدالت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا خدا برای اقوام پیشین شریعت تعریف کرده بود و یهودیان قرنها بخاطر اجرای دین خدا شکنجه و عذاب تحمل کردند ولی حالا برای مسیحیان، طبق خیال خودشان، هیچ دستوری نیست؟! اگر خدا عادل است چرا دین را به گردن یهودیهای پیشین انداخته بود ولی از اینها برداشته است؟ مسیحیان میگویند مسیح قربانی شد و کفاره تمام گناهان شد و دیگر امری بر ما واجب نیست(!) باز با این سخنشان، حکمت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا اگر خدا میخواست این کار را بکند میتوانست مسیح را در همان زمان حضرت آدم، قربانی کند تا دیگر هیچ گناهی بر هیچ کسی وارد نباشد و قوم نوح و سدوم هم عذاب و نابودی نبینند.<br />
باز این افراد پاسخ دهند که اگر دین تعطیل است، چرا حضرت عیسی(ع) به تمام احکام دینی که در تورات آمده بود عمل میکرد؟ چرا حضرت عیسی(ع) مثل این افراد گرد گناهان نمیچرخید؟ پاسخ مسیحیان این است که بعدها پیامبری آمد به نام پولس که گفت حضرت عیسی از طرف ما قربانی شده است و مرگش کفاره است و دیگر نیازی به عمل به دین نیست! پاسخ ما این است که گذشته از اینکه مسیحیان هیچ دلیل موجهی برای نبوت پولس ندارند، اگر قرار بود شریعت تعطیل شود، چرا خود حضرت عیسی اینکار را نکرد؟ آیا حضرت عیسی مقامش والاتر از پولس نبود؟ چگونه حضرت عیسی(ع) به احکام دین عمل میکند و پولس احکام را تعطیل اعلام میکند؟ بدون شک حضرت عیسی اگر میخواست بعد از اینکه به خیال مسیحیان مصلوب شد، دین تعطیل شود، این امر را پیش از این ماجرا خودش به حواریون میگفت که هرگز این کار را نکرد پس ادعای مسیحیان هم باطل است. باز مسیحیان بگویند که مگر مقام پطرس از پولس بالاتر نبوده است؟ چرا پطرس دین را تعطیل نکرد؟<br />
<br />
<br />
2.مسیحیان ادعا میکنند که از آنجایی که به حضرت عیسی ایمان دارند و حضرت عیسی از طرف آنها قربانی شده است و کفارۀ گناهان آنها شده است، هر گناهی هم که بکنند، باز به بهشت میروند. گذشته از خرافی بودن این باور که میتوان آنرا با خود کتاب مقدسشان رد کرد و به موقع عرض میشود، بر پایۀ این باور مسیحیان هر گناهی را بخواهند میکنند، و خود را از هیچ گناهی منع نمیکنند.<br />
در واقع مسیحیت با این باور، زنجیر از پای شهوات بر میدارد و نفس را رها میکند که هر گناهی را مرتکب شود، آنهم گناهانی که کتاب مقدس خودشان به شدت از آنها نهی کرده است و حضرت عیسی(ع) که اینها ادعای پیروی از او را دارند، هرگز بدان عمل نکرده است، از خوردن گوشت خوک و شراب گرفته تا زنا و همجنسبازی، هیچ فسادی نیست که اینها مرتکبش نشوند، والبته انسانهای عادی معصوم نیستند و ممکن است گناه کنند، ولی این افراد اصلا گناه بودن این اعمال شیطانی را قبول ندارند.<br />
<br />
من میپرسم: این که ما دین خدا را رها کنیم و شبانه روز به گناهان بپردازیم و گناه بودن عملمان را نیز نفی کنیم، خواست خداست یا شیطان؟<br />
<br />
بدون شک خواست شیطان است، پس مسیحیت تحریف شدۀ امروزی انسان را به سوی شیطان هدایت میکند و نه خدا.<br />
<br />
<br />
<br />
نتیجه گیری<br />
<br />
حالا زمان نتیجه گیری از بحث است، خب با بررسی سه پرسش فوق میتوان راحتتر به ماهیت مبلغین امروزی مسیحیت پرداخت:<br />
1. مبلغین به دروغ به ما میگویند خدا محبت است تا با خیال راحت گناه کنیم.<br />
2. مبلغین به دروغ کیش خود را دین صلح مینامند تا حرفشان را باور کنیم.<br />
3. مبلغین ما را به سوی تمایلات نفسانی و خواستهای شیطان دعوت میکنند.<br />
<br />
خب بر پایۀ سه نتیجۀ فوق، نتیجه نهایی این است که این مبلغین، افرادی دورو و تزویرگر هستند، و چنانکه دیدیم برعکس خوی تند پروتستانها، سعی میکنند خودشان را مهربان جلوه دهند، پس بیش از اینکه لایق عنوان بره های خدا باشند، لایق عنوان گرگ در لباس میش هستند:<br />
<br />
<br />
                                       </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خانه تکانی دل]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-485.html</link>
			<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 00:03:26 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-485.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ذكر حق دل را تسلي مي دهد / آه مجنون بوي ليلي مي دهد   .                                      </span>                                                                 <span style="color: #800000;"> <span style="font-weight: bold;">خانه تکانی دل </span></span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
من هرچی گشتم انجمنی مرتبط تر از اینجا برای زدن این تاپیک پیدا نکردم. <br />
اگر انجمن مرتبطی هست می توانید منتقلش کنید. اگر تاپیک نامرتبط به کل سایت است می توانید حذفش کنید. به هر حال من فکر کردم بهتر است چنین تاپیکی زده شود...<br />
<br />
<span style="color: #000080;">نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی<br />
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی<br />
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش<br />
که تو خود دانی اگر زیرک و خوش دل باشی</span><br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">عید نوروز که نزدیک می شه وقت خونه تکونی می شه! اما چه خوبه سال جدید دلهامون رو خونه تکونی بکنیم. تا سال دیگه دلمون عاری از گرد و غبار کینه و ناراحتی باشه . از خودم شروع می کنم...<br />
<br />
ببخشید اگر حرفی زدم که ناراحتتون کرد , ببخشید اگر باعث کدورت ها شدم , ببخشید اگر گاهی عصبانی بودم, ببخشید اگر گاهی به شوخیهاتون نخندیدم , ببخشید اگر به سخن جدیتون گاهی خندیدم ,ببخشید اگر گاهی به شوخیهام نخندیدید , ببخشید اگر به سخن جدیم خندیدید , ببخشید اگر دوستم داشتید و نفهمیدم. ببخشید اگر نتونستم عشقم رو بهتون ابراز بکنم. ببخشید اگر کینه ای ازتون به دل گرفتم , ببخشید اگر کینه ازم به دل گرفتید , ببخشید اگر حق با شما بود , ببخشید اگر همیشه ناحق گفتم ؛ ببخشید اگر خیلی سیاه بودم , ببخشید اگر شما خیلی سفید بودید , ببخشید اگر پیش بزرگیتون خیلی کوچیک بودم , ببخشید اگر وصله ناجوری براتون بودم , ببخشید که به خوبیهاتون حسادت کردم , ببخشید اگر گاهی تحملم کردید , ببخشید اگر گاهی تحملتون نکردم , ببخشید اگر گاهی مغرور بودم , ببخشید اگر گاهی تند پست زدم , ببخشید بخاطر پستهام , ببخشید بخاطر پیامهام , ببخشید بخاطر امضاهام , ببخشید بخاطر پیغامهای خصوصیم , ببخشید بخاطر پستهایی که وقتتون رو هدر داد , ببخشید اگر زیر پست قشنگتون تنکس نزدم , ببخشید اگر برام تنکس زدید و نفهمیدم , ببخشید اگر گاهی درست نشناختمون , ببخشید بخاطر اون مسائلی که نمی دونم چرا باید بخاطرش عذرخواهی بکنم , ببخشید بخاطر اون مسائلی که می دونم باید ازتون عذرخواهی بکنم و نمی تونم , ببخشید بخاطر اون مسائلی که نمی دونید چرا باید ازتون عذرخواهی بکنم , ببخشید بخاطر ...<br />
و خلاصه ببخشید اگر نمی دونم چجوری باید ازتون عذرخواهی بکنم.                     </span>       <span style="font-weight: bold;">من هرچی بوده و نبوده را کنار گذاشتم .<br />
امیدوارم شما هم این حقیر را ببخشید. </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ذكر حق دل را تسلي مي دهد / آه مجنون بوي ليلي مي دهد   .                                      </span>                                                                 <span style="color: #800000;"> <span style="font-weight: bold;">خانه تکانی دل </span></span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
من هرچی گشتم انجمنی مرتبط تر از اینجا برای زدن این تاپیک پیدا نکردم. <br />
اگر انجمن مرتبطی هست می توانید منتقلش کنید. اگر تاپیک نامرتبط به کل سایت است می توانید حذفش کنید. به هر حال من فکر کردم بهتر است چنین تاپیکی زده شود...<br />
<br />
<span style="color: #000080;">نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی<br />
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی<br />
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش<br />
که تو خود دانی اگر زیرک و خوش دل باشی</span><br />
<br />
<span style="color: #0000CD;">عید نوروز که نزدیک می شه وقت خونه تکونی می شه! اما چه خوبه سال جدید دلهامون رو خونه تکونی بکنیم. تا سال دیگه دلمون عاری از گرد و غبار کینه و ناراحتی باشه . از خودم شروع می کنم...<br />
<br />
ببخشید اگر حرفی زدم که ناراحتتون کرد , ببخشید اگر باعث کدورت ها شدم , ببخشید اگر گاهی عصبانی بودم, ببخشید اگر گاهی به شوخیهاتون نخندیدم , ببخشید اگر به سخن جدیتون گاهی خندیدم ,ببخشید اگر گاهی به شوخیهام نخندیدید , ببخشید اگر به سخن جدیم خندیدید , ببخشید اگر دوستم داشتید و نفهمیدم. ببخشید اگر نتونستم عشقم رو بهتون ابراز بکنم. ببخشید اگر کینه ای ازتون به دل گرفتم , ببخشید اگر کینه ازم به دل گرفتید , ببخشید اگر حق با شما بود , ببخشید اگر همیشه ناحق گفتم ؛ ببخشید اگر خیلی سیاه بودم , ببخشید اگر شما خیلی سفید بودید , ببخشید اگر پیش بزرگیتون خیلی کوچیک بودم , ببخشید اگر وصله ناجوری براتون بودم , ببخشید که به خوبیهاتون حسادت کردم , ببخشید اگر گاهی تحملم کردید , ببخشید اگر گاهی تحملتون نکردم , ببخشید اگر گاهی مغرور بودم , ببخشید اگر گاهی تند پست زدم , ببخشید بخاطر پستهام , ببخشید بخاطر پیامهام , ببخشید بخاطر امضاهام , ببخشید بخاطر پیغامهای خصوصیم , ببخشید بخاطر پستهایی که وقتتون رو هدر داد , ببخشید اگر زیر پست قشنگتون تنکس نزدم , ببخشید اگر برام تنکس زدید و نفهمیدم , ببخشید اگر گاهی درست نشناختمون , ببخشید بخاطر اون مسائلی که نمی دونم چرا باید بخاطرش عذرخواهی بکنم , ببخشید بخاطر اون مسائلی که می دونم باید ازتون عذرخواهی بکنم و نمی تونم , ببخشید بخاطر اون مسائلی که نمی دونید چرا باید ازتون عذرخواهی بکنم , ببخشید بخاطر ...<br />
و خلاصه ببخشید اگر نمی دونم چجوری باید ازتون عذرخواهی بکنم.                     </span>       <span style="font-weight: bold;">من هرچی بوده و نبوده را کنار گذاشتم .<br />
امیدوارم شما هم این حقیر را ببخشید. </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[استحسانات در عرفان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-484.html</link>
			<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 00:28:22 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-484.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
با عرض سلام خدمت عزیزان<br />
<br />
برا آشنایی با اصطلاح استحسان در عرفان این قطعه از کتاب عرفان نظری دکتر یثربی رو ملاحظه بفرمایید:<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 <span style="color: #0000CD;">مستحسنات:عزالدین محمود کاشی در مورد مستحسنات می گوید:<br />
<br />
«مراد از استحسان، استحباب امری [و&#93; اختیار رسمی است که متصوفه آن را به اجتهاد خود، وضع کرده اند، از جهت صلاح حال طالبان بی آنکه دلیلی واضح و برهانی لایح، از سنت بر آن شاهد بود. مانند الباس خرقه و بناءخانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن در چله و غیر آن. هرچند آن اختیار، از تشبث و تمسک به سنتی، خالی نبود.»<br />
<br />
دربیان فوق،استحسان به خوبی تعریف شده است و غرض و غایت مستحسنات هم روشن شده است. اما علمای دین و متشرعان،اکثر مستحسنات صوفیه را به عنوان «بدعت» مردود شمرده و بر خلاف دیانت اسلام دانسته اند. از قبیل هفت من نمک در چشم کردن شبلی در طی مجاهداتش تا خوابش نبرد،یا هشتاد ختم قرآن ابوسعید ابوالخیر، در وضع سرنگون سار از درخت درآویخته. اما عزالدین محمد کاشانی از طرف عرفا، به پاسخ این ایراد و اعتراض پرداخته و می گوید:<br />
<br />
«مراد از بدعت مذموم،آن است که مزاحم سنتی بود،اما هر بدعت که مزاحم و منافی سنتی نبود و متضمن مصلحتی باشد، مذموم نبود، بلکه محمود باشد.»   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
مدتی قبل در حین مطالعه ی دو کتاب رساله ی لقا الله مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و رساله ی لب اللباب مرحوم علامه طباطبایی (البته رساله ی لب اللباب تقریرات مرحوم علامه است که توسط علامه تهرانی مکتوب شده ) به چند مورد برخوردم که ظاهرا جز استحساناته: <br />
<br />
مطلب رساله ی لقاالله با این مضمون بود (متاسفانه من در حال حاضر به رساله ی لقاالله دسترسی ندارم و این مطلب رو از حافظه نقل به مضمون می کنم):<br />
یکی از اعمالی که مرحوم آقا میرزا جواد که عارفی بسیار متشرع و از بکایین (اهل خشیت و گریه ) زمانش بود ، برای نفی خواطر (به تعبیر خودمونی و با مسامحه آروم شدن و متمرکز شدن ذهن)پیشنهاد می کردن این بود که اوقاتی رو به عدم فکر کن...<br />
<br />
در رساله ی لب اللباب هم با تاکید بر بحث معرفت نفس و نسبت اون با معرفت حق تعالی به نحو تاییدآمیز اومده که :<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 " آری رویه ی مرحوم استاد ، آقای قاضی نیز طبق رویه ی استاد بزرگ آخوند ملاحسینقلی همان طریق معرفت نفس بوده است و برای نفی خواطر در وهله ی اول توجه به نفس را دستور می داده اند ؛ بدین طریق که سالک برای نفی خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده و در آن وقت توجه به نفس خود بنماید.در اثر این توجه رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفی خواهد شد ، و رفته رفته معرفت نفس برای او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید ، انشاالله."(صص 149 و 150)   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
در همین رساله ی لب اللباب به نقل از رساله ی سیر و سلوک منسوب به مرحوم بحرالعلوم و در نقد اون ، برای نفی خواطر اومده که :<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 "اما طریقه ی محققین راه و واصلین آگاه آنست که در تعلیم مبتدیین و ارشاد ایشان اول امر به نفی خواطر کنند و سپس به ذکر بپردازند.و برای نفی خواطر اول به سالک امر کنند که به یکی از محسوسات چون سنگی یا چوبی توجه کند و مدتی چشم بدان دوزد و مهما امکن چشم بر هم نگذارد و به جمیع قوای ظاهریه و باطنیه بدان متوجه شود..."(ص 143)   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
مساله ی استحسانات در عرفان عملی یکی از دعواهای همیشگی عرفا و فقها (یا حداقل بین طیفی از عرفا و فقها)بوده و هست و خواهد بود ، راجع به استحسانات حرف زیاده که فعلا به همین مقدار اکتفا می کنم .مسئله ی استحسانات رو از وجوه مختلفی میشه بررسی کرد .</span>         <span style="font-size: medium;"><span style="color: #800000;"> دراین تایپیک دوست دارم بدونم که ، با چشمداشتی به این نمونه ها در عرفان شیعی و از وجوه مختلف ،نظر دوستان راجع به استحسانات چیه؟</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
با عرض سلام خدمت عزیزان<br />
<br />
برا آشنایی با اصطلاح استحسان در عرفان این قطعه از کتاب عرفان نظری دکتر یثربی رو ملاحظه بفرمایید:<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 <span style="color: #0000CD;">مستحسنات:عزالدین محمود کاشی در مورد مستحسنات می گوید:<br />
<br />
«مراد از استحسان، استحباب امری [و] اختیار رسمی است که متصوفه آن را به اجتهاد خود، وضع کرده اند، از جهت صلاح حال طالبان بی آنکه دلیلی واضح و برهانی لایح، از سنت بر آن شاهد بود. مانند الباس خرقه و بناءخانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن در چله و غیر آن. هرچند آن اختیار، از تشبث و تمسک به سنتی، خالی نبود.»<br />
<br />
دربیان فوق،استحسان به خوبی تعریف شده است و غرض و غایت مستحسنات هم روشن شده است. اما علمای دین و متشرعان،اکثر مستحسنات صوفیه را به عنوان «بدعت» مردود شمرده و بر خلاف دیانت اسلام دانسته اند. از قبیل هفت من نمک در چشم کردن شبلی در طی مجاهداتش تا خوابش نبرد،یا هشتاد ختم قرآن ابوسعید ابوالخیر، در وضع سرنگون سار از درخت درآویخته. اما عزالدین محمد کاشانی از طرف عرفا، به پاسخ این ایراد و اعتراض پرداخته و می گوید:<br />
<br />
«مراد از بدعت مذموم،آن است که مزاحم سنتی بود،اما هر بدعت که مزاحم و منافی سنتی نبود و متضمن مصلحتی باشد، مذموم نبود، بلکه محمود باشد.»   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
مدتی قبل در حین مطالعه ی دو کتاب رساله ی لقا الله مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و رساله ی لب اللباب مرحوم علامه طباطبایی (البته رساله ی لب اللباب تقریرات مرحوم علامه است که توسط علامه تهرانی مکتوب شده ) به چند مورد برخوردم که ظاهرا جز استحساناته: <br />
<br />
مطلب رساله ی لقاالله با این مضمون بود (متاسفانه من در حال حاضر به رساله ی لقاالله دسترسی ندارم و این مطلب رو از حافظه نقل به مضمون می کنم):<br />
یکی از اعمالی که مرحوم آقا میرزا جواد که عارفی بسیار متشرع و از بکایین (اهل خشیت و گریه ) زمانش بود ، برای نفی خواطر (به تعبیر خودمونی و با مسامحه آروم شدن و متمرکز شدن ذهن)پیشنهاد می کردن این بود که اوقاتی رو به عدم فکر کن...<br />
<br />
در رساله ی لب اللباب هم با تاکید بر بحث معرفت نفس و نسبت اون با معرفت حق تعالی به نحو تاییدآمیز اومده که :<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 " آری رویه ی مرحوم استاد ، آقای قاضی نیز طبق رویه ی استاد بزرگ آخوند ملاحسینقلی همان طریق معرفت نفس بوده است و برای نفی خواطر در وهله ی اول توجه به نفس را دستور می داده اند ؛ بدین طریق که سالک برای نفی خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده و در آن وقت توجه به نفس خود بنماید.در اثر این توجه رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفی خواهد شد ، و رفته رفته معرفت نفس برای او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید ، انشاالله."(صص 149 و 150)   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
در همین رساله ی لب اللباب به نقل از رساله ی سیر و سلوک منسوب به مرحوم بحرالعلوم و در نقد اون ، برای نفی خواطر اومده که :<br />
<br />
<br />
<br />
 نقل  <br />
    <br />
 <br />
 <br />
   <br />
 "اما طریقه ی محققین راه و واصلین آگاه آنست که در تعلیم مبتدیین و ارشاد ایشان اول امر به نفی خواطر کنند و سپس به ذکر بپردازند.و برای نفی خواطر اول به سالک امر کنند که به یکی از محسوسات چون سنگی یا چوبی توجه کند و مدتی چشم بدان دوزد و مهما امکن چشم بر هم نگذارد و به جمیع قوای ظاهریه و باطنیه بدان متوجه شود..."(ص 143)   <br />
   <br />
 <br />
<br />
<br />
مساله ی استحسانات در عرفان عملی یکی از دعواهای همیشگی عرفا و فقها (یا حداقل بین طیفی از عرفا و فقها)بوده و هست و خواهد بود ، راجع به استحسانات حرف زیاده که فعلا به همین مقدار اکتفا می کنم .مسئله ی استحسانات رو از وجوه مختلفی میشه بررسی کرد .</span>         <span style="font-size: medium;"><span style="color: #800000;"> دراین تایپیک دوست دارم بدونم که ، با چشمداشتی به این نمونه ها در عرفان شیعی و از وجوه مختلف ،نظر دوستان راجع به استحسانات چیه؟</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دستور العمل هايي از ایت الله بهجت]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-483.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 19:10:36 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-483.html</guid>
			<description><![CDATA[يارب نمي دانم كيم من" آدمم " روحم " خدايم " يا كه شيطانم " تو با خود آشنايم كن .                    <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;"> یازده دستور العمل از ایت الله بهجت </span></span>روحش شاد یادش گرامی باد ...<br />
<br />
منبع : شهید آویني   /     <span style="font-weight: bold;"> دستورالعمل اول:</span><br />
<br />
بسمه تعالی<br />
<br />
<span style="color: #000080;">الحمدلله رب العالمین، و الصلاة علی سید الأنبیاء و المرسلین، و علی آله سادة الأوصیاء الطاهرین و علی جمیع العترة المعصومین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین<br />
. <br />
جماعتی از این جانب، طلب موعظه و نصیحت می کنند؛ اگر مقصودشان این است که بگوئیم و بشنوند و بار دیگر در وقت دیگر، بگوییم و بشنوند، حقیر عاجزم و بر اهل اطلاع پوشیده نیست. <br />
و اگر بگویند کلمه ای می خواهیم که امّ الکلمات باشد و کافی برای سعادت مطلقه دارین باشد، خدای تعالی قادر است که از بیان حقیر، آن را کشف فرماید و به شما برساند. <br />
پس عرض می کنم که غرض از خلق، عبودیت است ( و ما خلقت الجن و الانس إلا لیعبدون. سوره ذاریات/56 ) و حقیقت عبودیت؛ ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح. <br />
<br />
و ترک معصیت، حاصل نمی شود به طوری که ملکه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و یاد خدا در هر حال و زمان و مکان و در میان مردم و در خلوت « ولا أقول سبحان الله و الحمد لله، لکنه ذکر الله عند حلاله و حرامه ». <br />
<br />
ما امام زمان عجل الله له الفرج را دوست می داریم، چون امیر نحل است؛ امور ما مطلقاً به وسیله او به ما می رسد؛ و او را پیغمبر صلوات الله علیه برای ما امیر قرار داده؛ و پیغمبر را دوست داریم، چون خدا او را واسطه بین ما و خود قرار داده؛ و خدا را دوست داریم، برای اینکه منبع همه خیرات است و وجود ممکنات، فیض اوست. <br />
پس اگر خود و کمال خود را خواهانیم، باید دوست خدا باشیم؛ و اگر دوست خداییم، باید دوست وسائط فیوضات از نبیّ و وصیّ، باشیم؛ وگرنه یا دوست خود نیستم، یا دوست واهب العطایا نیستیم، یا دوست وسائط فیوضات نیستیم. <br />
پس کیمیای سعادت، یاد خداست، و او محرّک عضلات به سوی موجبات سعادت مطلقه است؛ و توسل به وسائط استفاضه از منبع خیرات، به واسطه وسائل مقرره خودش است. باید اهتدا به هدایات آنها نماییم و رهروی به رهبری آنها نماییم تا کامیاب شویم. <br />
دیگر توضیح نخواهید و آنکه عرض شد، ضبط نمایید و در قلب ثبت [کنید&#93;، خودش توضیح خود را می دهد. <br />
اگر بگویید چرا خودت عامل نیستی؟! می گویم: « اگر بنا بود که باید بگوییم ما عاملیم به هر چه عالمیم، شاید حاضر به این حضور و بیان نمی شدیم »؛ لکن دستور، بذل نعمت است، شاید به مقصود برساند؛ « ما أخذ الله علی العباد أن یتعلّموا حتی أخذ علی العماء أن یعلّموا ». <br />
مخفی نماند اگر میسور شد برای کسی، نصیحت عملّیه بالاتر است از نصایح قولیه « کونوا دعاة إلی الله بغیر أاسنتکم »<br />
<br />
وفقّنا الله و ایاکم لما یرضیه و جنبنا جمیعاً عن ما یسخطه و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته والحمدلله أولاً و آخراً والصلوة علی محمد و آله الطاهرین واللعن علی أعدائهم أجمعین. <br />
مشهد، ربیع الثانی 1420 </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">دستور العمل دوم </span><br />
مشهد ربیع الثانی 1420.<br />
<span style="color: #0000CD;">بسمه تعالی<br />
کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات. <br />
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود. <br />
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین، واللعن علی أعدائهم أجمعین. </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">دستور العمل سوم </span><br />
<span style="color: #000080;">بسمه تعالی<br />
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ<br />
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است<br />
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. » <br />
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته<br />
الاقل محمد تقی البهجة </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[يارب نمي دانم كيم من" آدمم " روحم " خدايم " يا كه شيطانم " تو با خود آشنايم كن .                    <span style="color: #800000;"><span style="font-weight: bold;"> یازده دستور العمل از ایت الله بهجت </span></span>روحش شاد یادش گرامی باد ...<br />
<br />
منبع : شهید آویني   /     <span style="font-weight: bold;"> دستورالعمل اول:</span><br />
<br />
بسمه تعالی<br />
<br />
<span style="color: #000080;">الحمدلله رب العالمین، و الصلاة علی سید الأنبیاء و المرسلین، و علی آله سادة الأوصیاء الطاهرین و علی جمیع العترة المعصومین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین<br />
. <br />
جماعتی از این جانب، طلب موعظه و نصیحت می کنند؛ اگر مقصودشان این است که بگوئیم و بشنوند و بار دیگر در وقت دیگر، بگوییم و بشنوند، حقیر عاجزم و بر اهل اطلاع پوشیده نیست. <br />
و اگر بگویند کلمه ای می خواهیم که امّ الکلمات باشد و کافی برای سعادت مطلقه دارین باشد، خدای تعالی قادر است که از بیان حقیر، آن را کشف فرماید و به شما برساند. <br />
پس عرض می کنم که غرض از خلق، عبودیت است ( و ما خلقت الجن و الانس إلا لیعبدون. سوره ذاریات/56 ) و حقیقت عبودیت؛ ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح. <br />
<br />
و ترک معصیت، حاصل نمی شود به طوری که ملکه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و یاد خدا در هر حال و زمان و مکان و در میان مردم و در خلوت « ولا أقول سبحان الله و الحمد لله، لکنه ذکر الله عند حلاله و حرامه ». <br />
<br />
ما امام زمان عجل الله له الفرج را دوست می داریم، چون امیر نحل است؛ امور ما مطلقاً به وسیله او به ما می رسد؛ و او را پیغمبر صلوات الله علیه برای ما امیر قرار داده؛ و پیغمبر را دوست داریم، چون خدا او را واسطه بین ما و خود قرار داده؛ و خدا را دوست داریم، برای اینکه منبع همه خیرات است و وجود ممکنات، فیض اوست. <br />
پس اگر خود و کمال خود را خواهانیم، باید دوست خدا باشیم؛ و اگر دوست خداییم، باید دوست وسائط فیوضات از نبیّ و وصیّ، باشیم؛ وگرنه یا دوست خود نیستم، یا دوست واهب العطایا نیستیم، یا دوست وسائط فیوضات نیستیم. <br />
پس کیمیای سعادت، یاد خداست، و او محرّک عضلات به سوی موجبات سعادت مطلقه است؛ و توسل به وسائط استفاضه از منبع خیرات، به واسطه وسائل مقرره خودش است. باید اهتدا به هدایات آنها نماییم و رهروی به رهبری آنها نماییم تا کامیاب شویم. <br />
دیگر توضیح نخواهید و آنکه عرض شد، ضبط نمایید و در قلب ثبت [کنید]، خودش توضیح خود را می دهد. <br />
اگر بگویید چرا خودت عامل نیستی؟! می گویم: « اگر بنا بود که باید بگوییم ما عاملیم به هر چه عالمیم، شاید حاضر به این حضور و بیان نمی شدیم »؛ لکن دستور، بذل نعمت است، شاید به مقصود برساند؛ « ما أخذ الله علی العباد أن یتعلّموا حتی أخذ علی العماء أن یعلّموا ». <br />
مخفی نماند اگر میسور شد برای کسی، نصیحت عملّیه بالاتر است از نصایح قولیه « کونوا دعاة إلی الله بغیر أاسنتکم »<br />
<br />
وفقّنا الله و ایاکم لما یرضیه و جنبنا جمیعاً عن ما یسخطه و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته والحمدلله أولاً و آخراً والصلوة علی محمد و آله الطاهرین واللعن علی أعدائهم أجمعین. <br />
مشهد، ربیع الثانی 1420 </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">دستور العمل دوم </span><br />
مشهد ربیع الثانی 1420.<br />
<span style="color: #0000CD;">بسمه تعالی<br />
کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات. <br />
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود. <br />
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین، واللعن علی أعدائهم أجمعین. </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">دستور العمل سوم </span><br />
<span style="color: #000080;">بسمه تعالی<br />
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ<br />
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است<br />
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. » <br />
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته<br />
الاقل محمد تقی البهجة </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[استخاره]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-482.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 18:37:56 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-482.html</guid>
			<description><![CDATA[به نام حضرت دوست ./                                                                               <span style="font-weight: bold;">استخاره:</span><br />
 <br />
<span style="color: #0000CD;">استخاره، «طلب خیر از خداوند» و «شناخت بهترین راه یا عالی ترین مورد»(1) است.<br />
اقدامی که در پرتو آن رو به سوی پروردگاری قادر، مدبّر و مهربان می کنیم و برای زندگی خود، بهترین مصلحت را می جوییم <br />
<br />
و پس از انجام استخاره از تردید، شک و دغدغه خاطر رها شده، همراه با نوعی آرامش درونی، شکیبایی، نشاط و امید به کار و کوشش ادامه می دهیم.<br />
<br />
گرچه پس از آن دچار سختیها و دشواریهایی شویم و برای دستیابی به هدف با ناهمواریهایی در مسیر زندگی روبه رو گردیم<br />
<br />
اما توجه ما به خداوند، امید الهی و توکل گرانبهایی که در خود ایجاد کرده ایم، ره توشه ای پرارزش برای دوری یأس و نومیدی و افزایش شور و نشاط خواهد بود.<br />
<br />
<br />
از این رو در معارف ناب دینی این حقیقت گرانسنگ را این گونه می یابیم که:<br />
<br />
<br />
«ما استخار اللّه َ عزّ و جلّ عبدٌ مؤمن الا خار اللّه له».(2)<br />
<br />
<br />
هیچ بنده باایمانی از خداوند طلب خیر نکرد، مگر آنکه پروردگار مهربان، سعادت او را فراهم ساخت.<br />
<br />
پي نوشت:<br />
<br />
1-میزان الحکمه، محمدی ری شهری، مجلد سوم، ص228؛ <br />
3 ـ بحارالانوار، ج91، ص227.<br />
 </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">استخاره برای گناه </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">متأسفانه خیلی از مردم جایگاه استخاره را بلد نیستند و در جاهایی که باید مشورت کنند استخاره می زنند در خواستگاری به جای اینکه زحمت تحقیق از روابط والدین ، اعضای ازدواج کرده ، مکان تحصیل و کار و... از طرفی رفتن به مشاوره ازدواج و یا گفتگوی منطقی دختر و پسر و.... داشته باشند با یک استخاره پا به بخت دخترشون می زنند و یا دخترشون رو وارد یک زندگی مشکل دار می کنند. در حالی که جایگاه استخاره زمانی است که دو موضوع کاملا مشابه در موقعیت مشابه و احساس موفقیت در هردو مشابه بوده و مشاوران و کارشناسان نظرات مختلفی در انجام و پی گیری دارند که این موقعیت ها در زندگی بسیار به ندرت اتفاق می افتد من مراجعی داشتم که بسیار افسرده و چند بار اقدام به خودکشی کرده بود وقتی که دلیل افسردگی و تاریخچه زندگی اش را مطرح کرد مشخص شد که به دلیل یک استخاره بوده است داستان زندگی ایشان به این نحو بوده است که پسری اصرار بر دوستی با ایشان را در راه مدرسه داشته است و ایشان نیز به دلیل کمبودهای عاطفی در خانواده مخصوصا مشکلات ارتباطی با پدر از طرفی به دلیل مذهبی بودن و داشتن باورهای مذهبی بالا برای ایجاد رابطه با پسر سمج استخاره می زند و استخاره خوب می آید و ارتباط شروع می شود تا یکسال دوباره دختر پشیمان می شود و به قول معروف دلش قرار نمی گیرید و دوباره استخاره می زند و دوباره خوب می آید در رابطه دوم پسر تمام استفاده را از دختر برده و به دلیل یکنواخت شدن و سردی روابط و عدم ضمانت های اجتماعی و حقوقی به تدریج با بهانه هایی دخترک وابسته را کنار گذاشته و دخترک به حدی افسرده می شود که در بیمارستان بستری شده و شوک الکتریکی می گیرد خب از این قضیه نتیجه می گیریم که اول استشاره بعد استخاره و گاهی اوقات عقل انسان بهترین مشاور ما می باشد و نیازی به استخاره نیست مثلا در ازدواج تحقیقات محلی دقیق و جزیی و صحبت منطقی و معرفی دختر و پسر تمام موضوعات را آشکار می کند و لزومی به استخاره نخواهد بود. </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">جایگاه استخاره در اسلام </span><br />
<span style="color: #800000;">اولا : حکمت و عقل خدادادی اقتضا می کند که در موارد تحیر و تردید انسان از عقل فردی و اندیشه جمعی و احکام شرع مقدس برای خروج از شک و حیرت استفاده نماید ، تعقل و عمل به شرع هیچگاه نباید تعطیل گردد .<br />
و ثانیاَ : برای رفع تحیر از نماز و دعاهای وارده که به عنوان طلب خیر در متون روایی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بهره ببرد که این نوع استخاره از قطعیات است و ما با عنوان استخاره مطلق قبلا در همین سایت نگاشته و محضر کاربرانی گرامی معرفی نموده ایم که همه مؤمنین در هر پایه علمی و درجه معنوی می توانند از برکات آن بهره مند گردند . (1)<br />
و ثالثا : اگر بعد از طی این مراحل تحیر و دو دلی برطرف نگردید شخص متحیر با استفاده از قرآن کریم یا تسبیح و یا دانه های ریگ و شن و تکه های کاغذ به نحو وارد شده از خداوند تبارک و تعالی طلب خیر نموده خود را از شک و دودلی خارج می سازد . این نوع استخاره به خصوص با قرآن کریم سیره عملی علما در عصر غیبت امام معصوم سلام الله علیه تا کنون بوده و به تجربه آثار و برکات آن بر همگان کشف گردیده است . به جرأت می توان گفت : استخاره از معجزات اسلام و مکتب حقه اهل بیت سلام الله علیهم می باشد . روایات و احادیث حضرات معصومین سلام الله علیهم و مقالات و کتب متعددی از متقدمین و متأخرین از علما در این باره در منظر نگاه و تدبیرماست.<br />
شرائط کلی یک استخاره صحیح و یقین آور :<br />
1 – انسان خود استخاره بگیرد .<br />
2 – آداب استخاره را تا حد امکان مراعت نماید مانند : وضو و طهارت - قبله – خواندن ادعیه و اذکار وارده – رعایت ساعت و زمان مناسب استخاره – مکان مناسب - و استخاره در حالت خشوع و نشاط روحی به خصوص بعد از فرائض باشد .<br />
3 – شخص استخاره گیرنده با معنویت باشد .<br />
4 – اگر استخاره به قرآن است شخص استخاره گیرنده آگاهی و درک عمیق به مفاهیم قرآنی داشته باشد .<br />
5 – داشتن یقین قلبی و اطمینان به استخاره .<br />
6 – کیفیت استخاره باید به نحو مأثور که در روایات اسلامی آمده باشد .<br />
7 - استخاره همانند دعا برای امور خلاف تکوین و تشریع نباشد .</span><hr />
<span style="font-weight: bold;">استخاره مطلق چیست ؟ و به چه کیفیت است ؟</span> <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">هنگامی که انسان در اتخاذ تصمیمات خود در امور مختلف فردی و اجتماعی – مادی و معنوی بر اثر پیچدگی موضوع و برد محدود فکر در مسیر دو راهی و دو دلی متحیر و سرگردان می ماند و عقل فردی و اندیشه جمعی از اتخاذ یک تصمیم عاقلانه و آنچه که به خیر و مصلحت انسان است عجز خود را نشان میدهد و از سوی دیگر خدای متعال هم در آن امر تکلیف و فرمایشی به عنوان راهنمایی نداشت ، انسان خود را در میان دو راهی سود و ضرر و خیر و شر و صعود و سقوط احتمالی بی چاره می بیند ، قلب خود را خاشعانه و دستان خویش را عاجزانه و متضرعانه به سوی آگاه مطلق و عقل بی نهایت دراز و اظهار نیاز و طلب راهنمایی می کند . به اینگونه خیر طلبی از خیرخواه حقیقی ، استخاره یا مشورت با خداوند می گویند .<br />
با توجه به اینکه حالت شک و تردید و دودلی از بدترین حالات بشر است ، و اگر یکی پیدا بشود و انسان را به سوی خیر خویش دل گرم کند تا او با اراده مصمم و راسخ و امیدوارانه به مسیر صلاح رهنمون شود ، منت بزرگی بر انسان گذارده است .<br />
از این باب هست ، که خدای متعال به عنوان بهترین مشاور و خیرخواهترین کس برای انسان از روی قاعده لطف خویش منتی بر انسان گذارده و راه طلب و مشورت را پیش روی او قرار داده است که می بایست انسان گرفتار و وامانده در مسیر دو راهی ، از این طریق راه چاره و نیازهای خود را در محضر با عظمتش اظهار و جستجو نماید .<br />
قل ما یعبؤا بکم ربی لولا دعائکم فقد کذبتم فسوف یکون لزاما . (فرقان آیه 77)<br />
بگو (ای پیامبر) : اگر دعای شما نباشد خداوند به شما ارجی قائل نیست ، شما ( آیات خدا و پیامبران را ) تکذیب کردید و (این عمل) دامان شما خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد .<br />
از این رو باید گفت : اصل در استخاره یعنی دعا و طلب خیر کردن از خدای متعال در قالب دعا یا نماز یا برخی عبادات دیگر ، که این است معنای حقیقی استخاره که یکی از ابواب علم دعاست . و در کلمات بزرگان دینی و علمای ربانی به عنوان استخاره مطلق شناخته می شود .<br />
نمونه عملی و عینی این نوع استخاره در روایات اهل بیت علیهم السلام :<br />
<br />
<br />
وَ سَأَلَ مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الْقَسْرِيُّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الِاسْتِخَارَةِ فَقَال َ اسْتَخِرِ اللَّهَ فِي آخِرِ رَكْعَةٍ مِنْ صَلَاةِ اللَّيْلِ وَ أَنْتَ سَاجِدٌ مِائَةَ مَرَّةٍ وَ مَرَّةً قَالَ كَيْفَ أَقُولُ قَالَ : تَقُولُ أَسْتَخِيرُ اللَّهَ برَحْمَتِهِ أَسْتَخِيرُ اللَّهَ برَحْمَتِهِ‏ .‏<br />
من لا يحضره الفقيه، ص 563 ج1حدیث 1552<br />
ارشادالمستبصر فی الاستخارات مرحوم آیت الله سید عبدالله شبر ره ص<br />
29<br />
ترجمه :<br />
محمد بن خالد قسری از امام جعفر صادق علیه السلام در مورد استخاره سئوال کردند ، حضرت فرمودند :در سجده رکعت آخر نماز شب صد و یک مرتبه از خداوند طلب خیر نما . پرسید: چگونه طلب خیر کنم ؟<br />
حضرت فرمودند : می گویی استخیر الله برحمته استخیرالله برحمته .<br />
<br />
<br />
و روی الصدوق فی الفقیه عن حماد بن عثمان عن الصادق علیه السلام انه قال فی الاستخاره : ان یستخیر الله الرجل فی آخر سجدة من رکعتی الفجر مائة مرة یحمد الله و یصلی علی النبی و آله ثم یستخیر الله خمسین مرة ثم یحمد الله و یصلی علی النبی و آله و یتمم المائة و الواحدة .<br />
ترجمه :<br />
روایت کرده شیخ صدوق (ره) از حماد از امام جعفر صادق علیه السلام که حضرت در مورد استخاره فرمود :شخص در آخرین سجده رکعت آخر نماز نافله صبح 101 مرتبه از خدای متعال طلب خیر بکند (به این نحو که) می گوید : الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله سپس 50مرتبه استخیر الله و سپس باز هم تحمید و صلوات و در انتها هم 51 مرتبه از خدا طلب خیر کند (استخیر الله) که مجموع استخاره ها و طلب خیر کردن هایش از خدا 101 مرتبه شود .<br />
ماخذ :<br />
1 - من لا یحضره الفقیه ج1 ص 563 حدیث 1553 شیخ صدوق (ره)<br />
2 - ارشاد المستبصر فی الاستخارات ص 29 آیت الله سید عبد الله شبر (ره)<br />
<br />
<br />
چند نکته : از برکات این نوع استخاره که در حقیقت مشورت با خداوند متعال است اینست که اولا خداوند متعال هرچه که به خیر و مصلحت بنده است بر دل او می اندازد و ثانیا هر چه که به خیر و صلاح دین و دنیا و آخرت اوست از طرف باری تعالی به طرف او سوق داده می شود و ثالثا چنان که از روایات دیگر معصومین علیهم السلام برمی آید این است که اگر بعد از مشورت با خدای متعال ، انسان با بندگان خیرخواه خدا هم مشورت بکند خداوند جل و علا آنچه که خیر و صلاح اوست را بر زبان بندگانش جاری می فرماید و برای او گشایش ایجاد می فرماید .</span>التماس دعا<hr />
<span style="font-weight: bold;">حکمت استخاره </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #2F4F4F;">مهربانی و رحمت بی کران الهی اقتضا می کند که در دنیای متغیر و دگرگون حال بندگان مؤمن و مخلص خود را مورد توجه خاص قرار دهد و ابزارهایی برای تردید تحیر و دشواریهای آنان فراهم آورد .<br />
<br />
شاید استخاره نیز بعد از اثبات و ثبوتش به همین منظور طرح و تعیین گردیده باشد که بندگان ایزد یکتا با توسل به خداوند و ایجاد طهارت به وسیله وضو و گاهی غسل و نماز و خواندن دعاها و مشغول شدن به نیایش ها از تردیدها و حیرت های خود بکاهند و نگرانی های خود را رفع نمایند .<br />
مؤمنان می توانند در گرفتاری ها و سرگردانی ها و ......خیر خود را با استخاره و مراجعه به آنچه قلب آنان در مسیر حق گواهی دهد و نیز در مشورت با بزرگان دین و ایمان و استخاره های رقاع و بنادق و تسبیح و .........و احتمالا تفأل به قرآن کریم بیابند و از درگاه خداوند متعال تقاضای خیر و نیکی و صلاح دنیا و آخرت نمایند .<br />
کمترین استفاده استخاره و استشاره با خداوند همان وضو و غسل و ادعیه و ارتباط مستقیم مخلوق با خالق است . چنین استخاره هایی نوعی راز ونیاز با یزدان دانا و تواناست و مهربانی و محبتی که آفریدگار به آفریندگان خود دارد لذتی پدید می آورد که وصف ناپذیر است .<br />
این موهبت و پیروزی را ایزد منان حتی از بندگان گناهکارش هم دریغ نفرموده است و همگان می توانند مستقیما با پروردگار مهربان ارتباط برقرار کنند . این ارتباط معنوی انسان را نیرومند و ثابت قدم می کند و از دو دلی و لغزش و نا امیدی باز می دارد .<br />
خلاصه حکمت استخاره بسیار روشن است زیرا دفع و رفع سرگردانی نموده انسان را بر انجام یا ترک مصمم می نماید . این مصمم بودن در تندرستی و سلامتی جسم و جان بسیار مؤثر است زیرا تردید و بکن و نکن و تذبذب و ناپایداری و بی ثباتی و دو دلی را که سبب آشفتگی و جوش و خروش و کسالت است بر طرف می سازد . چه بسا استخاره پرورش توکل بر پروردگار دانا و توانا باشد و نشان دادن این که بنده صالح خشنود و راضی به اراده و مشیت الهی است .<br />
گاهی در استخاره آیاتی مطابق خواسته ای که منظور است به گونه ای معجزه آسا می آیند که انسان دچار تعجب می شود و سزاوار است گفته شود : عمیت عین لاتراه . کور شود چشمی که او را نبیند .<br />
منبع :راهی به روشنا - اثر شیخ محمود ارگانی<br />
منقول از کتاب الموسوعة الفقهیة المیسرة . ج۲ ص ۲۸۲ </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام حضرت دوست ./                                                                               <span style="font-weight: bold;">استخاره:</span><br />
 <br />
<span style="color: #0000CD;">استخاره، «طلب خیر از خداوند» و «شناخت بهترین راه یا عالی ترین مورد»(1) است.<br />
اقدامی که در پرتو آن رو به سوی پروردگاری قادر، مدبّر و مهربان می کنیم و برای زندگی خود، بهترین مصلحت را می جوییم <br />
<br />
و پس از انجام استخاره از تردید، شک و دغدغه خاطر رها شده، همراه با نوعی آرامش درونی، شکیبایی، نشاط و امید به کار و کوشش ادامه می دهیم.<br />
<br />
گرچه پس از آن دچار سختیها و دشواریهایی شویم و برای دستیابی به هدف با ناهمواریهایی در مسیر زندگی روبه رو گردیم<br />
<br />
اما توجه ما به خداوند، امید الهی و توکل گرانبهایی که در خود ایجاد کرده ایم، ره توشه ای پرارزش برای دوری یأس و نومیدی و افزایش شور و نشاط خواهد بود.<br />
<br />
<br />
از این رو در معارف ناب دینی این حقیقت گرانسنگ را این گونه می یابیم که:<br />
<br />
<br />
«ما استخار اللّه َ عزّ و جلّ عبدٌ مؤمن الا خار اللّه له».(2)<br />
<br />
<br />
هیچ بنده باایمانی از خداوند طلب خیر نکرد، مگر آنکه پروردگار مهربان، سعادت او را فراهم ساخت.<br />
<br />
پي نوشت:<br />
<br />
1-میزان الحکمه، محمدی ری شهری، مجلد سوم، ص228؛ <br />
3 ـ بحارالانوار، ج91، ص227.<br />
 </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">استخاره برای گناه </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">متأسفانه خیلی از مردم جایگاه استخاره را بلد نیستند و در جاهایی که باید مشورت کنند استخاره می زنند در خواستگاری به جای اینکه زحمت تحقیق از روابط والدین ، اعضای ازدواج کرده ، مکان تحصیل و کار و... از طرفی رفتن به مشاوره ازدواج و یا گفتگوی منطقی دختر و پسر و.... داشته باشند با یک استخاره پا به بخت دخترشون می زنند و یا دخترشون رو وارد یک زندگی مشکل دار می کنند. در حالی که جایگاه استخاره زمانی است که دو موضوع کاملا مشابه در موقعیت مشابه و احساس موفقیت در هردو مشابه بوده و مشاوران و کارشناسان نظرات مختلفی در انجام و پی گیری دارند که این موقعیت ها در زندگی بسیار به ندرت اتفاق می افتد من مراجعی داشتم که بسیار افسرده و چند بار اقدام به خودکشی کرده بود وقتی که دلیل افسردگی و تاریخچه زندگی اش را مطرح کرد مشخص شد که به دلیل یک استخاره بوده است داستان زندگی ایشان به این نحو بوده است که پسری اصرار بر دوستی با ایشان را در راه مدرسه داشته است و ایشان نیز به دلیل کمبودهای عاطفی در خانواده مخصوصا مشکلات ارتباطی با پدر از طرفی به دلیل مذهبی بودن و داشتن باورهای مذهبی بالا برای ایجاد رابطه با پسر سمج استخاره می زند و استخاره خوب می آید و ارتباط شروع می شود تا یکسال دوباره دختر پشیمان می شود و به قول معروف دلش قرار نمی گیرید و دوباره استخاره می زند و دوباره خوب می آید در رابطه دوم پسر تمام استفاده را از دختر برده و به دلیل یکنواخت شدن و سردی روابط و عدم ضمانت های اجتماعی و حقوقی به تدریج با بهانه هایی دخترک وابسته را کنار گذاشته و دخترک به حدی افسرده می شود که در بیمارستان بستری شده و شوک الکتریکی می گیرد خب از این قضیه نتیجه می گیریم که اول استشاره بعد استخاره و گاهی اوقات عقل انسان بهترین مشاور ما می باشد و نیازی به استخاره نیست مثلا در ازدواج تحقیقات محلی دقیق و جزیی و صحبت منطقی و معرفی دختر و پسر تمام موضوعات را آشکار می کند و لزومی به استخاره نخواهد بود. </span><hr />
<span style="font-weight: bold;">جایگاه استخاره در اسلام </span><br />
<span style="color: #800000;">اولا : حکمت و عقل خدادادی اقتضا می کند که در موارد تحیر و تردید انسان از عقل فردی و اندیشه جمعی و احکام شرع مقدس برای خروج از شک و حیرت استفاده نماید ، تعقل و عمل به شرع هیچگاه نباید تعطیل گردد .<br />
و ثانیاَ : برای رفع تحیر از نماز و دعاهای وارده که به عنوان طلب خیر در متون روایی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بهره ببرد که این نوع استخاره از قطعیات است و ما با عنوان استخاره مطلق قبلا در همین سایت نگاشته و محضر کاربرانی گرامی معرفی نموده ایم که همه مؤمنین در هر پایه علمی و درجه معنوی می توانند از برکات آن بهره مند گردند . (1)<br />
و ثالثا : اگر بعد از طی این مراحل تحیر و دو دلی برطرف نگردید شخص متحیر با استفاده از قرآن کریم یا تسبیح و یا دانه های ریگ و شن و تکه های کاغذ به نحو وارد شده از خداوند تبارک و تعالی طلب خیر نموده خود را از شک و دودلی خارج می سازد . این نوع استخاره به خصوص با قرآن کریم سیره عملی علما در عصر غیبت امام معصوم سلام الله علیه تا کنون بوده و به تجربه آثار و برکات آن بر همگان کشف گردیده است . به جرأت می توان گفت : استخاره از معجزات اسلام و مکتب حقه اهل بیت سلام الله علیهم می باشد . روایات و احادیث حضرات معصومین سلام الله علیهم و مقالات و کتب متعددی از متقدمین و متأخرین از علما در این باره در منظر نگاه و تدبیرماست.<br />
شرائط کلی یک استخاره صحیح و یقین آور :<br />
1 – انسان خود استخاره بگیرد .<br />
2 – آداب استخاره را تا حد امکان مراعت نماید مانند : وضو و طهارت - قبله – خواندن ادعیه و اذکار وارده – رعایت ساعت و زمان مناسب استخاره – مکان مناسب - و استخاره در حالت خشوع و نشاط روحی به خصوص بعد از فرائض باشد .<br />
3 – شخص استخاره گیرنده با معنویت باشد .<br />
4 – اگر استخاره به قرآن است شخص استخاره گیرنده آگاهی و درک عمیق به مفاهیم قرآنی داشته باشد .<br />
5 – داشتن یقین قلبی و اطمینان به استخاره .<br />
6 – کیفیت استخاره باید به نحو مأثور که در روایات اسلامی آمده باشد .<br />
7 - استخاره همانند دعا برای امور خلاف تکوین و تشریع نباشد .</span><hr />
<span style="font-weight: bold;">استخاره مطلق چیست ؟ و به چه کیفیت است ؟</span> <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #000080;">هنگامی که انسان در اتخاذ تصمیمات خود در امور مختلف فردی و اجتماعی – مادی و معنوی بر اثر پیچدگی موضوع و برد محدود فکر در مسیر دو راهی و دو دلی متحیر و سرگردان می ماند و عقل فردی و اندیشه جمعی از اتخاذ یک تصمیم عاقلانه و آنچه که به خیر و مصلحت انسان است عجز خود را نشان میدهد و از سوی دیگر خدای متعال هم در آن امر تکلیف و فرمایشی به عنوان راهنمایی نداشت ، انسان خود را در میان دو راهی سود و ضرر و خیر و شر و صعود و سقوط احتمالی بی چاره می بیند ، قلب خود را خاشعانه و دستان خویش را عاجزانه و متضرعانه به سوی آگاه مطلق و عقل بی نهایت دراز و اظهار نیاز و طلب راهنمایی می کند . به اینگونه خیر طلبی از خیرخواه حقیقی ، استخاره یا مشورت با خداوند می گویند .<br />
با توجه به اینکه حالت شک و تردید و دودلی از بدترین حالات بشر است ، و اگر یکی پیدا بشود و انسان را به سوی خیر خویش دل گرم کند تا او با اراده مصمم و راسخ و امیدوارانه به مسیر صلاح رهنمون شود ، منت بزرگی بر انسان گذارده است .<br />
از این باب هست ، که خدای متعال به عنوان بهترین مشاور و خیرخواهترین کس برای انسان از روی قاعده لطف خویش منتی بر انسان گذارده و راه طلب و مشورت را پیش روی او قرار داده است که می بایست انسان گرفتار و وامانده در مسیر دو راهی ، از این طریق راه چاره و نیازهای خود را در محضر با عظمتش اظهار و جستجو نماید .<br />
قل ما یعبؤا بکم ربی لولا دعائکم فقد کذبتم فسوف یکون لزاما . (فرقان آیه 77)<br />
بگو (ای پیامبر) : اگر دعای شما نباشد خداوند به شما ارجی قائل نیست ، شما ( آیات خدا و پیامبران را ) تکذیب کردید و (این عمل) دامان شما خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد .<br />
از این رو باید گفت : اصل در استخاره یعنی دعا و طلب خیر کردن از خدای متعال در قالب دعا یا نماز یا برخی عبادات دیگر ، که این است معنای حقیقی استخاره که یکی از ابواب علم دعاست . و در کلمات بزرگان دینی و علمای ربانی به عنوان استخاره مطلق شناخته می شود .<br />
نمونه عملی و عینی این نوع استخاره در روایات اهل بیت علیهم السلام :<br />
<br />
<br />
وَ سَأَلَ مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الْقَسْرِيُّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الِاسْتِخَارَةِ فَقَال َ اسْتَخِرِ اللَّهَ فِي آخِرِ رَكْعَةٍ مِنْ صَلَاةِ اللَّيْلِ وَ أَنْتَ سَاجِدٌ مِائَةَ مَرَّةٍ وَ مَرَّةً قَالَ كَيْفَ أَقُولُ قَالَ : تَقُولُ أَسْتَخِيرُ اللَّهَ برَحْمَتِهِ أَسْتَخِيرُ اللَّهَ برَحْمَتِهِ‏ .‏<br />
من لا يحضره الفقيه، ص 563 ج1حدیث 1552<br />
ارشادالمستبصر فی الاستخارات مرحوم آیت الله سید عبدالله شبر ره ص<br />
29<br />
ترجمه :<br />
محمد بن خالد قسری از امام جعفر صادق علیه السلام در مورد استخاره سئوال کردند ، حضرت فرمودند :در سجده رکعت آخر نماز شب صد و یک مرتبه از خداوند طلب خیر نما . پرسید: چگونه طلب خیر کنم ؟<br />
حضرت فرمودند : می گویی استخیر الله برحمته استخیرالله برحمته .<br />
<br />
<br />
و روی الصدوق فی الفقیه عن حماد بن عثمان عن الصادق علیه السلام انه قال فی الاستخاره : ان یستخیر الله الرجل فی آخر سجدة من رکعتی الفجر مائة مرة یحمد الله و یصلی علی النبی و آله ثم یستخیر الله خمسین مرة ثم یحمد الله و یصلی علی النبی و آله و یتمم المائة و الواحدة .<br />
ترجمه :<br />
روایت کرده شیخ صدوق (ره) از حماد از امام جعفر صادق علیه السلام که حضرت در مورد استخاره فرمود :شخص در آخرین سجده رکعت آخر نماز نافله صبح 101 مرتبه از خدای متعال طلب خیر بکند (به این نحو که) می گوید : الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله سپس 50مرتبه استخیر الله و سپس باز هم تحمید و صلوات و در انتها هم 51 مرتبه از خدا طلب خیر کند (استخیر الله) که مجموع استخاره ها و طلب خیر کردن هایش از خدا 101 مرتبه شود .<br />
ماخذ :<br />
1 - من لا یحضره الفقیه ج1 ص 563 حدیث 1553 شیخ صدوق (ره)<br />
2 - ارشاد المستبصر فی الاستخارات ص 29 آیت الله سید عبد الله شبر (ره)<br />
<br />
<br />
چند نکته : از برکات این نوع استخاره که در حقیقت مشورت با خداوند متعال است اینست که اولا خداوند متعال هرچه که به خیر و مصلحت بنده است بر دل او می اندازد و ثانیا هر چه که به خیر و صلاح دین و دنیا و آخرت اوست از طرف باری تعالی به طرف او سوق داده می شود و ثالثا چنان که از روایات دیگر معصومین علیهم السلام برمی آید این است که اگر بعد از مشورت با خدای متعال ، انسان با بندگان خیرخواه خدا هم مشورت بکند خداوند جل و علا آنچه که خیر و صلاح اوست را بر زبان بندگانش جاری می فرماید و برای او گشایش ایجاد می فرماید .</span>التماس دعا<hr />
<span style="font-weight: bold;">حکمت استخاره </span><br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #2F4F4F;">مهربانی و رحمت بی کران الهی اقتضا می کند که در دنیای متغیر و دگرگون حال بندگان مؤمن و مخلص خود را مورد توجه خاص قرار دهد و ابزارهایی برای تردید تحیر و دشواریهای آنان فراهم آورد .<br />
<br />
شاید استخاره نیز بعد از اثبات و ثبوتش به همین منظور طرح و تعیین گردیده باشد که بندگان ایزد یکتا با توسل به خداوند و ایجاد طهارت به وسیله وضو و گاهی غسل و نماز و خواندن دعاها و مشغول شدن به نیایش ها از تردیدها و حیرت های خود بکاهند و نگرانی های خود را رفع نمایند .<br />
مؤمنان می توانند در گرفتاری ها و سرگردانی ها و ......خیر خود را با استخاره و مراجعه به آنچه قلب آنان در مسیر حق گواهی دهد و نیز در مشورت با بزرگان دین و ایمان و استخاره های رقاع و بنادق و تسبیح و .........و احتمالا تفأل به قرآن کریم بیابند و از درگاه خداوند متعال تقاضای خیر و نیکی و صلاح دنیا و آخرت نمایند .<br />
کمترین استفاده استخاره و استشاره با خداوند همان وضو و غسل و ادعیه و ارتباط مستقیم مخلوق با خالق است . چنین استخاره هایی نوعی راز ونیاز با یزدان دانا و تواناست و مهربانی و محبتی که آفریدگار به آفریندگان خود دارد لذتی پدید می آورد که وصف ناپذیر است .<br />
این موهبت و پیروزی را ایزد منان حتی از بندگان گناهکارش هم دریغ نفرموده است و همگان می توانند مستقیما با پروردگار مهربان ارتباط برقرار کنند . این ارتباط معنوی انسان را نیرومند و ثابت قدم می کند و از دو دلی و لغزش و نا امیدی باز می دارد .<br />
خلاصه حکمت استخاره بسیار روشن است زیرا دفع و رفع سرگردانی نموده انسان را بر انجام یا ترک مصمم می نماید . این مصمم بودن در تندرستی و سلامتی جسم و جان بسیار مؤثر است زیرا تردید و بکن و نکن و تذبذب و ناپایداری و بی ثباتی و دو دلی را که سبب آشفتگی و جوش و خروش و کسالت است بر طرف می سازد . چه بسا استخاره پرورش توکل بر پروردگار دانا و توانا باشد و نشان دادن این که بنده صالح خشنود و راضی به اراده و مشیت الهی است .<br />
گاهی در استخاره آیاتی مطابق خواسته ای که منظور است به گونه ای معجزه آسا می آیند که انسان دچار تعجب می شود و سزاوار است گفته شود : عمیت عین لاتراه . کور شود چشمی که او را نبیند .<br />
منبع :راهی به روشنا - اثر شیخ محمود ارگانی<br />
منقول از کتاب الموسوعة الفقهیة المیسرة . ج۲ ص ۲۸۲ </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بهايی‌گری، سرویس اطلاعاتی بریتانیا و نهضت جنگل]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-481.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:36:39 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-481.html</guid>
			<description><![CDATA[مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند.<br />
<br />
<br />
<br />
شبکة بهائي‌ها در شکست و سرکوب نهضت جنگل نقش اطلاعاتی و خرابکارانه بسیار مؤثر و مرموزی ایفا کرد، نقشی که تاکنون مورد بررسی کافی قرار نگرفته است. احسان‌الله خان دوستدار، چهرة سرشناس تروریستی که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتای سرخ» را بر ضدّ میرزاکوچک خان هدایت کرد، به یکی از خانواده‌های سرشناس بهائی ساری (خانوادة دوستدار) تعلق داشت.1 سردار محیی (عبدالحسین خان معزالسلطان)، همدست او،2 از اعضای خاندان اکبر بود که برخی از اعضای آن، به ویژه میرزا کریم‌خان رشتی، به رابطه با «اینتلیجنس سرویس» ـ سازمان اطلاعاتي و امنيتي انگلیس ـ شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران میرزا کریم خان رشتی و سردار محیی، مبصر الملک و سعید الملک، را به عنوان بهایی فعال می‌شناسیم.3 فتح‌الله اکبر (سردار منصور و سپهدار رشتی) برادر دیگر ایشان است که در آستانة کودتای 3 اسفند 1299 رئیس الوزرا بود و نقش مهمی در هموار کردن راه کودتا ایفا نمود.4<br />
<br />
در این میان نقش احسان‌الله خان دوستدار، به عنوان یکی از برجسته‌ترین تروریست‌های تاریخ معاصر ایران، حائز اهمیت فراوان است. مأمور اطلاعاتی اعزامی حزب بلشویک به جنگل در گزارشی به باکو ارزیابی خود را از میرزا کوچک‌خان و احسان‌الله خان دوستدار چنین بیان می‌دارد:<br />
<br />
«ثابت قدمی فوق‌العاده میرزاکوچک خان و دقت فوق‌العاده، علاقه و هم‌دردی او نسبت به اطرافیان و وضع وخیم روستايیان و خویشاوندان، احترام شدید اطرافیان و علاقه به او برانگیخته است... زندگی کوچک‌خان خیلی ساده است، او در اتاق ساده‌ای زندگی می‌کند، همراه رفقای خود و مجاهدها روی تشک کاه می‌خوابد، هیچ‌گونه مبل و زرق و برقی که مخصوص خان‌هاست، وجود ندارد. او زندگی کاملاً متواضعانه‌ای دارد، سیگار نمی‌کشد: خوش‌گذرانی نمی‌کند، مشروب نمی‌خورد و از ساعت شش صبح تا نصف شب کار می‌کند».<br />
<br />
مأمور اطلاعاتی حزب بلشویک در ادامه مي‌نويسد: «احسان‌الله خان... دارای شخصیت ضعیف، خودخواه، دارای نظرات اغراق‌آمیز و آدمی شهرت‌پرست است. او جزو فرقه بابی‌ها (یکی از فرقه‌های ایران) است و پدر زن او میرزا حسن خان یکی از مقامات مهم این فرقه است. از مشخصات ویژة او عدم ابتکار و نداشتن آگاهی سیاسی است. احسان‌الله معتاد و الکلی است به طوری که مصرف «ودکا»ی او در روز پنج بطری و مصرف تریاکش تا دو مثقال است و این مقدار زیادی است. او در اثر نفوذ گروه سردار محیی سریعاً ترقی کرده است... او می‌خواست کوچک‌خان را به مرام باب جلب کند ولی کوچک‌خان اعتراض کرد که حالا وقت پرداختن به مذهب نیست؛ لازم است برای آزادی وطن از انگلیسی‌ها و از ظلم شاه کار کرد. این امر سبب شد که این بابی، که به تدریج شبکة دسایس خود را تنیده بود، با دار و دسته خود از اردوی کوچک‌خان خارج شود... [سردار محیی&#93; این شخص بی‌اراده و بی‌فکر [احسان‌الله خان&#93; را مطمئن کرده بود که با برقراری کمونیسم در ایران بهايی‌گری در ایران موفق خواهد شد و آن را مذهب رسمی اعلام خواهند کرد. این موضوع برای هر فرد بهائی اغواکننده است. این وعده احسان‌الله خان را کاملاً اغوا کرد که به منظور انتقام از تعقیب دیرینه بهائی‌ها توسط مسلمانان شعارها و اعلامیه‌هایی انتشار دهد... این بابی کهنه مغز باور کرده بود که کمونیسم اجازه خواهد داد بهائی‌گری در ایران توسعه یابد و مذهب رسمی کشور شود. این بود عللی که احسان الله خان را از کوچک‌خان دور می‌کرد و موجب شد به دشمنان او بپیوندد».5<br />
<br />
پس از شکست نهضت جنگل، که به طور عمده در نتیجه دسایس احسان‌الله خان و سردار محیی روی داد این دو به شوروی گریختند و در دوران استالین به اتهام وابستگی به سرویس اطلاعاتی بریتانیا دستیگر و اعدام شدند. تورج اتابکی اتهامات وارد بر احسان‌الله خان را چنین بیان کرده است:<br />
<br />
«عاملیت سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا و ایران، طرفداری پر و پا قرص از فاشیسم، مبلّغ تبلیغات زهرآگین در میان ایرانیان ساکن اتحاد شوروی، عامل تحویل برخی از انقلابیون ایرانی به مقامات ایرانی، عنصری ضدّ بلشویک که با سازماندهی یک گروه سی نفره از کارگران حوزه‌های نفتی تدارک عملیات تخریب را در حوزة نفتی باکو دیده بود».6<br />
<br />
این اتهامی است که دربارة دیگر قربانیان ایرانی دوران استالین کمتر تکرار شد. اتهام سران حزب کمونیست ایران، مانند بهرام آقایف و دیگران، «ماجراجویی» و «چپ‌روی ضدّ لنینی» بود. بنابراین، اتهام ارتباط با سرویس اطلاعاتی بریتانیا بیهوده بر احسان‌الله خان وارد نشد. پیشینة عملکرد احسان‌الله خان و دوستانش در ایران گواه آن است که سازمان اطلاعاتی شوروی در مورد احسان‌الله خان به بیراهه نرفته است.<br />
<br />
علاوه بر دو نمونة فوق (احسان‌الله خان و سردار محیی)، موارد متعددی از حضور مأموران بهائی اینتلیجنس سرویس بریتانیا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. یک نمونه، میرزا شفیع خان نعیم، بهائی گیلانی، است که در انزلی به دست جنگلی‌ها به قتل رسید.7 نمونة دیگر، غلامحسین ابتهاج است که به وسیلة انقلابیون جنگل دستگیر شد. جنگلی‌ها قصد محاکمه و مجازات ا ورا داشتند ولی با وساطت احسان‌الله خان دوستدار و میرزا رضاخان افشار آزاد شد.8 میرزا رضاخان افشار نیز بهائی بود9 و نقش مخرب و مرموزی در حوادث نهضت جنگل ایفا کرد. او در زمان آغاز نهضت پیشکار مالیه گیلان بود. به همراهی با جنگلی‌ها پرداخت و مسئول مالی «کمیته اتحاد اسلام» شد. او سپس 84 هزار تومان از پول کمیته را به سرقت برد و به تهران گریخت و بعدها به آمریکا رفت. افشار پس از بازگشت از آمریکا مترجم هیئت آمریکایی میلسپو شد و در دوران سلطنت رضا شاه مشاغل مهمی چون حکومت گیلان (1307)، حکومت کرمان (1310) و استانداری اصفهان را به عهده داشت.10<br />
<br />
نمونة دیگر عبدالحسین نعیمی است که در حوالی سال 1920 میلادی در صفوف جنگلی‌ها حضور داشت. او به عنوان نمایندة «کمیتة نجات ایران»، که ریاست آن را احسان‌الله خان دوستدار به دست داشت، در اولین کنگرة حزب کمونیست ایران (در انزلی) شرکت کرد و پیام این کمیته را قرائت نمود.11 عبدالحسین نعیمی پسر میرزا محمد نعیم، شاعر معروف بهائی (اهل روستای فروشاه سده اصفهان)، است. میرزا محمد نعیم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگلیس به کار پرداخت. عبدالحسین نعیمی نیز چون پدر، کارمند سفارت انگلیس در تهران بود.12 در گزارش مورخ 10/7/1345 ساواک تهران به ریاست ساواک (نصیری) و مدیرکل ادارة سوم (مقدم) چنین آمده است:<br />
<br />
«عبدالحسین نعیمی در سال‌های 1320 تا 1324 رئیس کمیتة محرمانه سفارت انگلیس در تهران بوده و با همکاری دبیر اوّل سفارت انگلیس [الن چارلز ترات&#93; در امور سیاسی خارجی و داخلی ایران نقش مؤثری داشته و خانم لمبتون... یکی از دوستان و همکاران نزدیک و مؤمن عبدالحسین نعیمی بوده. آقای نعیمی در سال 1325 یا 1326 از سفارت انگلیس کنار رفته و همکاری خود را در امور سیاسی به طور مخفیانه و غیرمحسوس با سرویس اطلاعاتی سفارت انگلیس در تهران ادامه می‌داده است و در ظاهر به کسب و تجارت می‌پرداخته است. آقای نعیمی اکنون از مالکان بزرگ به شمار می‌رود و همکاری مخفیانه خود را با دوستان انگلیسی در تهران حفظ کرده است...».13<br />
<br />
در دوران محمدرضا پهلوی، یکی از دختران عبدالحسین نعیمی، به نام ملیحه، همسر سپهبد پرویز خسروانی (از عوامل کودتای 28 مرداد 1332 و عضو فرقة‌بهائی) بود14 و دیگری، به نام محبوبه، به همسری محسن نعیمی (دبیر مؤید) درآمد. در حوالی سال 1346 او و شوهرش به آفریقا مهاجرت کردند و به ارکان بهائیت در این منطقه بدل شدند.15<br />
<br />
<br />
    * بهايی‌گری و سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی<br />
<br />
در بررسی تاریخ بهائیت، موارد چشمگیری از حضور بهائیان مهاجر ساکن عشق‌آباد و قفقاز در صفوف سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی پیشین مشاهده می‌شود. با توجه به نمونه‌های متعدد تاریخی، این حضور را باید تداوم سیاست گذشته بهائیان دانست که به عنوان «مأمور دویل» به سود انتلیجنس سرویس بریتانیا، به خدمت سفارتخانه‌های روسیه و عثمانی و آلمان درمی‌آمدند.<br />
<br />
عبدالحسین آیتی، مبلّغ پیشین بهائی، به موارد متعددی از حضور بهائیان در سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی روسیه شوروی اشاره دارد. یک نمونه، میرزا کوچک علی‌اوف، از بهائیان معروف عشق‌آباد است که به «تقلب» معروف بود. او پس از انقلاب بلشویکی روسیه «مفتش سری» بلشویک‌ها شد و برادرزاده‌اش به نام عبدالحسین حسین اوف در اداره گ.پ.او (سازمان اطلاعاتی شوروی) به جاسوسی پرداخت و جمعی از ایرانیان مقیم روسیه را به زحمت انداخت.16 نمونة دیگر این برادران عسکروف‌اند.<br />
<br />
محمود و مقصود عسکروف دو برادرند از فامیل بهائی که یکی از آنها هنوز در نزد روس‌ها مقرب است و از کارکنان سری ایشان است. این دو برادر، که همة فامیلشان بهائی است، در کارهای سیاسی دخالت کرده و می‌کنند.<br />
<br />
آیتی می‌افزاید: دوازده جوان بهائی مقیم روسیه که «در ادارة گ.پ.او مستخدم و جاسوس بالشویک‌ها شده و این استخدام را به وسیلة قاچاق امتعه خارجه کرده چادرهای پنج تومانی را... [از ایران&#93; می‌برند به سی تومان می‌فروشند». آیتی دربارة مفاسد اخلاقی محمود و مقصود عسکروف و هتاکی‌های ایشان در زمینة مفاسد جنسی مطالبی بیان کرده است.17<br />
<br />
در زندگی‌نامة حسن فؤادی نیز این کارکرد اطلاعاتی بهائیان ساکن عشق‌آباد مشاهده می‌شود. او همراه با «چند تن از معاریف بهائی» به وسیلة دولت شوروی توقیف و زندانی شد؛ ولی شش ماه بعد، در دی 1308 ش، با دخالت دولت رضاشاه تمامی زندانیان بهائی آزاد و به ایران وارد شدند. اسامی اینان به شرح زیر است: عباس احمداوف پارسایی، حسین حسن‌اوف، بهاءالدینی نبیلی، احمد رحیماوف، میرزا احمد نبیل‌زاده، میرزا محمد ثابت، میرزا حسن بشرویه‌ای [فؤادی&#93;، علی ستارزاده، جعفر هادی‌اوف شیرازی، عباس فرح اوف، محمودزاده، محمد سرچاهی، محمدعلی نبیلی سرچاهی، عبدالکریم باقروف یزدی.<br />
<br />
در موارد مشابه، قطعاً باید ایرانیان اخراجی از شوروی مدتی در قرنطینه می‌ماندند و معمولاً به ایشان مشاغل حساس ارجاع نمی‌شد؛ زیرا در معرض ظنّ وابستگی به سازمان جاسوسی شوروی بودند. مع‌هذا، بهائیان فوق با احترام فراوان مورد استقبال مقامات مشهد قرار گرفتند و بلافاصله وارد مشاغل دولتی و نظامی شدند. برای مثال، حسن فؤادی وارد خدمت نظامی و مدیر کتابخانه قشون مشهد شد. او مورد علاقه امیرلشکر شرق و افسران ارشد بود. یکی دو سال بعد، از خدمات دولتی استعفا داد و به تهران رفت و کمی بعد به دستور محفل بهائیان تهران برای مدیریت مدرسه «وحدت بشر» راهی کاشان شد. او مدتی معلم مدرسه «تربیت» تهران بود و سپس در مدرسه نظام به تدریس پرداخت. فؤادی در اواخر عمر بسیار ثروتمند بود.18<br />
<br />
با توجه به چنین سوابقی است که اسماعیل رائین در واپسین کتابش می‌نویسد: «نه تنها سران بهائیت در گذشته و هیئت‌های محافل بهائی کنونی متفقاً دولت اسرائیل و صهیونیسم جهانی را تأیید و همراهی کرده و می‌کنند؛ بلکه در بسیاری از نقاط جهان، به خصوص در کشورهای اسلامی و عرب، اکثر بهائیان متمایل به جهودان و دولت اسرائیل بوده و هستند. در بسیاری از کشورها، به خصوص کشورهای عربی، شنیده و دیده شده که بهائیان داخل در تشکیلات جاسوسی موساد شده و همه جا به نفع اسرائیلیان به خبرچینی و جاسوسی و نوکری مشغولند.19<br />
<br />
<br />
    * ماهیت بلواهای ضدّ بهائی<br />
<br />
مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. از این زاویه، تاریخ‌نگاری بهائی شباهتی عجیب به تاریخ‌نگاری یهودی دارد؛ گویا بهائیان گروهی بودند که به جرم دگراندیشی دینی قربانی تعصب و کین جاهلانه مسلمانان ایران می‌شدند. بررسی نگارنده نشان می‌دهد که این ادعا در موارد عمده صحت ندارد و رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند. از مهم‌ترین این موارد قتل هفت بهائی در سال 1308 ق. در یزد و شورش ضدّ بهائی 1321 ق. در یزد و رشت و برخی دیگر از نقاط ایران است.<br />
<br />
واقعة قتل هفت بهائی در یزد، که در منابع بهائی به «شهدای سبعه یزد» معروفند،20 در زمان اوّلین دوة حکومت سلطان حسین میرزا جلال‌الدوله، پسر ارشد ظلّ السطلان (حاکم اصفهان)، در یزد رخ داد.<br />
<br />
گروهی چندنفره (استاد باقر عطار و ملاتقی چیت‌ساز و چند تن از بستگان و اطرافیان ایشان) در شب 23 رمضان 1308 ق. در مسجد میرچخماق رأساً و خودسرانه به دستگیری دو بهائی (علی‌اصغر یوزدارانی و آقاعلی) دست زدند و سپس نزد شیخ محمدتقی مجتهد (پسر شیخ محمد حسن سبزواری) رفتند و با تحریک احساسات دینی وی کسب تکلیف نمودند. شیخ محمد تقی دستور داد که بهائیان از مسجد اخراج شوند. پاسخ فوق ظاهراً این گروه را راضی نکرد زیرا نزد حاجی نایب (حاجی اسدالله شیرازی)، فراش‌باشی جلال‌الدوله، شتافتند و، به دستور حاجی نایب، بهائیان زندانی شدند. روز بعد، جلال‌الدوله دو بهائی محبوس را به چوب بست و سپس آزاد نمود. شش روز بعد، ظل‌السلطان از اصفهان دستور حبس ایشان را صادر کرد. دو نفر فوق مجدداً دستگیر شدند و در جریان بازداشت این دو، به تحریک استاد مهدی (پسر استاد باقر عطار)، پنج بهائی دیگر نیز به زندان افتادند. سه روز بعد، جلال‌الدوله شیخ محمدتقی را احضار و دربارة بابیان محبوس کسب تکلیف نمود. شیخ محمدتقی مجتهد از این همه ابرام جلال‌الدوله به حیرت افتاد و گفت: «ما نمی‌دانستیم حضرت والا این قدر دشمن این طایفه بهائی هستید». به هر روی، به تحریک جلال‌الدوله، شیخ محمدتقی، پدر (شیخ محمد حسن) و دو برادر خویش (شیخ محمد جعفر و شیخ محمدباقر) و ملاحسین و ملاحسن (پسران حاجی ملا باقر مجتهد اردکانی) را به خانه خود دعوت کرد. این جمع شش نفره همراهی خود را با جلال‌الدوله اعلام نمودند. شیخ محمدتقی نزد حاکم شتافت و ماجرا را اطلاع داد. جلال‌الدوله گفت: «احسنت، احسنت، احدی را مثل شما ندیدم که در این امور اقدام داشته باشند». به هر روی، جلال‌الدوله با تمهیدات مفصل همراهی علمای فوق را جلب نمود و جلسه‌ای تشکیل داد که آقا سید علی مدرس نیز به آن افزوده شد. در این جلسه هفت نفر بهائیان محبوس مورد استنطاق قرار گرفتند. یکی از ایشان (استاد مهدی بنا)، به وساطت آخوند ملاحسن، آزاد و به جای او آخوند ملامهدی خویدکی، از بهائیان خویدک (سه فرسنگی یزد) دستگیر شد. جلال‌الدوله از طریق شکنجه ایشان را وادار به اقرار به بهائیگری نمود. در هفتم شوال از ظل‌السلطان تلگراف رسید که «حضرات بهائی که حبس‌اند هرگاه شرعاً اثبات شده که بهائی هستند، آنها را به قتل رسانید». به ادعای منابع بهائی، هفت روحانی فوق، پس از شنیدن اقرار محبوسان حکم قتل ایشان را کتباً صادر کردند. سرانجام، در نهم شوال جلال‌الدوله بهائیان را اعدام کرد و امر نمود که در شب «بازارها را زینت ببندند و چراغان کنند».21<br />
<br />
تمامی ماجرای قتل هفت بهائی در یزد، طبق روایت مهم‌ترین مآخذ بهائی در این زمینه، به شرح فوق است. این شرح موارد زیر را روشن می‌کند: اوّل، جلال‌الدوله و پدرش (ظل‌السلطان) تعمدی عجیب در کشتن این بهائیان داشتند؛ دوم، در این ماجرا مردم به هیچ وجه دخالت نداشتند و تمامی حادثه به تحریکات یک گروه چند نفره از کاسبان محدود بود که ماهیت و حسن نیت ایشان روشن نیست؛ سوم، جلال‌الدوله به تلاش گسترده‌ای برای تحریک علمای یزد و کسب حکم قتل بهائیان دست زد و در این زمینه تقریباً ناموفق بود؛ زیرا به جز گروه هفت نفره فوق سایر علمای شهر در صدور حکم قتل بهائیان مشارکت نکردند.<br />
<br />
برای تبیین این ماجرا باید به سه نکته مهم توجه نمود: اوّل، پیوندهای عمیقی میان ظل‌السلطان و خاندان او، از جمله جلال‌الدوله، با دستگاه استعماری بریتانیا برقرار بود. ظل‌السلطان در این زمینه شهرت کامل دارد و نیازی به اثبات این پیوندها نیست و نیز می‌دانیم که در دستگاه ظل‌السلطان بهائیان حضور فعال داشتند. نامدارترین ایشان میرزا اسدالله خان وزیر (نیای خاندان وزیر) است که در دوران حکومت ظل‌السلطان قریب به سی سال وزیر اصفهان بود22 و در همین دوران است که بخش مهمی از بناهای مهم تاریخی دورة صفوی تخریب شد. مهدی بامداد می‌نویسد:‌ «از کارهای بسیار زشت بلکه جنون‌آمیز ظل‌السلطان، قطع اشجار خیابان‌ها و تخریب ساختمان‌های زیبای صفوی در اصفهان است... و با آنکه چند نفر از بازرگانان اصفهان حاضر شدند مبالغ هنگفتی به او بدهند و وی را از این کار زشت باز دارند، مع ذلک از تصمیم خود منصرف نگردید و بالنتیجه اکثر باغ‌ها و عمارات مذکور در زیر دست بیدادگری و امر او خراب و ویران شد».<br />
<br />
بامداد فهرستی از بناهای مهم تاریخی اصفهان که در این دوران تعمداً تخریب شد، به دست داده است.23<br />
<br />
و می‌دانیم که بعدها در پاریس رابطه نزدیک و دوستانه‌ای میان ظل‌السلطان و عباس افندی برقرار بود. جلال‌الدوله نیز در این سفر همراه پدر بود و با عباس افندی دیدار كرد.<br />
<br />
عبدالله شهبازي<br />
ماهنامه موعود شماره 99<br />
 <br />
پی‌نوشت‌ها:<br />
1. دربارة خاندان بهائی دوستدار (ساری) مراجعه شود به: تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، ص 818. آرامش دوستدار (بابک بامدادان)، نویسنده درخشش‌های تیره، برادرزادة احسان‌الله خان دوستدار (پسر عطاءالله خان دوستدار) است.<br />
2. سردار محیی در دولت «کودتای سرخ» احسان‌الله خان وزیر پست و تلگراف بود.<br />
3. تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، صص 776-777.<br />
4. دربارة خاندان اکبر (خان اکبر) و نقش ایشان در تحولات معاصر ایران بنگرید به: میرزا کریم خان رشتی، چهرة مرموز تاریخ معاصر ایران، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 3، صص 49-55.<br />
5. مجموعه اسناد به دست آمده از آرشیوهای اتحاد شوروی سابق در باکو، تصویر سند در اختیار نگارنده است.<br />
6. بانک امیرخسروی [و&#93; محسن حیدریان. مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان. تهران، نشر پیام امروز.<br />
7. تاریخ ظهور الحق،<br />
8. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، زیرنویس ص 82.<br />
9. دربارة تعلق احسان‌الله خان دوستدار و رضا افشار به بهائیت بنگرید به: ابراهیم فخرایی. سردار جنگل. تهران، جاویدان، 1354. صص 140-141.<br />
10. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. ج 2، زیرنویس ص 82.<br />
11. تقی شاهین (ابراهیموف). پیدایش حزب کمونیست ایران. ترجمه ر.رادنیا. تهران، گونش، 1360، ص 211.<br />
12. تاریخ ظهور الحق. ج 8، ق 1، صص 362-374؛ تذکره شعرای بهائی، ج 3، ص 484-486.<br />
13. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 455.<br />
14. همان مأخذ، ص 454.<br />
15. تذکره شعرای بهائی. ج 3، ص 486.<br />
16. کشف الحیل، ج 3، صص 85-87.<br />
17. همان مأخذ، ص 90.<br />
18. مصابیح هدایت، ج 5، صص 390-396؛ اخبار امری، سال هشتم، شماره 11-12 (بهمن و اسفند 1309).<br />
19. رائین، انشعاب در بهائیت، ص 171.<br />
20. اسامی آنها به شرح زیر است: آخوند ملامهدی خویدکی، ملاعلی سبزواری، محمدباقر (از محلة چهارمنار)، علی‌اصغر یوزدارانی و برادرش حسن (پسران آقا حسین کاشی، از محله فهادان)، آقا علی (از محلة کازرگاه).<br />
21. محمدطاهر مالمیری، تاریخ شهدای یزد (به نقل از: مصابیح هدایت، ج 2، صص 125-147).<br />
22. میرزا اسدالله خان وزیر در دوران وزارت اصفهان صاحب ثروت فراوان شد. خانه‌اش در محله شهشهان بود که قبلاً به میرزا محمدعلی نهری (بهائی) تعلق داشت. در اصفهان به بهائی‌گری شهرت داشت و خانه‌اش محل تجمع بهائیان و اقامتگاه مبلغان و مساران بهائی بود. در سال 1336 ق. فوت کرد. خاندان وزیر از دو پسر و دو دخترش برجاست. (تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 1، صص 125-126).<br />
23. شرح حال رجال ایران. ج 4،‌صص 98-99.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند.<br />
<br />
<br />
<br />
شبکة بهائي‌ها در شکست و سرکوب نهضت جنگل نقش اطلاعاتی و خرابکارانه بسیار مؤثر و مرموزی ایفا کرد، نقشی که تاکنون مورد بررسی کافی قرار نگرفته است. احسان‌الله خان دوستدار، چهرة سرشناس تروریستی که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتای سرخ» را بر ضدّ میرزاکوچک خان هدایت کرد، به یکی از خانواده‌های سرشناس بهائی ساری (خانوادة دوستدار) تعلق داشت.1 سردار محیی (عبدالحسین خان معزالسلطان)، همدست او،2 از اعضای خاندان اکبر بود که برخی از اعضای آن، به ویژه میرزا کریم‌خان رشتی، به رابطه با «اینتلیجنس سرویس» ـ سازمان اطلاعاتي و امنيتي انگلیس ـ شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران میرزا کریم خان رشتی و سردار محیی، مبصر الملک و سعید الملک، را به عنوان بهایی فعال می‌شناسیم.3 فتح‌الله اکبر (سردار منصور و سپهدار رشتی) برادر دیگر ایشان است که در آستانة کودتای 3 اسفند 1299 رئیس الوزرا بود و نقش مهمی در هموار کردن راه کودتا ایفا نمود.4<br />
<br />
در این میان نقش احسان‌الله خان دوستدار، به عنوان یکی از برجسته‌ترین تروریست‌های تاریخ معاصر ایران، حائز اهمیت فراوان است. مأمور اطلاعاتی اعزامی حزب بلشویک به جنگل در گزارشی به باکو ارزیابی خود را از میرزا کوچک‌خان و احسان‌الله خان دوستدار چنین بیان می‌دارد:<br />
<br />
«ثابت قدمی فوق‌العاده میرزاکوچک خان و دقت فوق‌العاده، علاقه و هم‌دردی او نسبت به اطرافیان و وضع وخیم روستايیان و خویشاوندان، احترام شدید اطرافیان و علاقه به او برانگیخته است... زندگی کوچک‌خان خیلی ساده است، او در اتاق ساده‌ای زندگی می‌کند، همراه رفقای خود و مجاهدها روی تشک کاه می‌خوابد، هیچ‌گونه مبل و زرق و برقی که مخصوص خان‌هاست، وجود ندارد. او زندگی کاملاً متواضعانه‌ای دارد، سیگار نمی‌کشد: خوش‌گذرانی نمی‌کند، مشروب نمی‌خورد و از ساعت شش صبح تا نصف شب کار می‌کند».<br />
<br />
مأمور اطلاعاتی حزب بلشویک در ادامه مي‌نويسد: «احسان‌الله خان... دارای شخصیت ضعیف، خودخواه، دارای نظرات اغراق‌آمیز و آدمی شهرت‌پرست است. او جزو فرقه بابی‌ها (یکی از فرقه‌های ایران) است و پدر زن او میرزا حسن خان یکی از مقامات مهم این فرقه است. از مشخصات ویژة او عدم ابتکار و نداشتن آگاهی سیاسی است. احسان‌الله معتاد و الکلی است به طوری که مصرف «ودکا»ی او در روز پنج بطری و مصرف تریاکش تا دو مثقال است و این مقدار زیادی است. او در اثر نفوذ گروه سردار محیی سریعاً ترقی کرده است... او می‌خواست کوچک‌خان را به مرام باب جلب کند ولی کوچک‌خان اعتراض کرد که حالا وقت پرداختن به مذهب نیست؛ لازم است برای آزادی وطن از انگلیسی‌ها و از ظلم شاه کار کرد. این امر سبب شد که این بابی، که به تدریج شبکة دسایس خود را تنیده بود، با دار و دسته خود از اردوی کوچک‌خان خارج شود... [سردار محیی] این شخص بی‌اراده و بی‌فکر [احسان‌الله خان] را مطمئن کرده بود که با برقراری کمونیسم در ایران بهايی‌گری در ایران موفق خواهد شد و آن را مذهب رسمی اعلام خواهند کرد. این موضوع برای هر فرد بهائی اغواکننده است. این وعده احسان‌الله خان را کاملاً اغوا کرد که به منظور انتقام از تعقیب دیرینه بهائی‌ها توسط مسلمانان شعارها و اعلامیه‌هایی انتشار دهد... این بابی کهنه مغز باور کرده بود که کمونیسم اجازه خواهد داد بهائی‌گری در ایران توسعه یابد و مذهب رسمی کشور شود. این بود عللی که احسان الله خان را از کوچک‌خان دور می‌کرد و موجب شد به دشمنان او بپیوندد».5<br />
<br />
پس از شکست نهضت جنگل، که به طور عمده در نتیجه دسایس احسان‌الله خان و سردار محیی روی داد این دو به شوروی گریختند و در دوران استالین به اتهام وابستگی به سرویس اطلاعاتی بریتانیا دستیگر و اعدام شدند. تورج اتابکی اتهامات وارد بر احسان‌الله خان را چنین بیان کرده است:<br />
<br />
«عاملیت سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا و ایران، طرفداری پر و پا قرص از فاشیسم، مبلّغ تبلیغات زهرآگین در میان ایرانیان ساکن اتحاد شوروی، عامل تحویل برخی از انقلابیون ایرانی به مقامات ایرانی، عنصری ضدّ بلشویک که با سازماندهی یک گروه سی نفره از کارگران حوزه‌های نفتی تدارک عملیات تخریب را در حوزة نفتی باکو دیده بود».6<br />
<br />
این اتهامی است که دربارة دیگر قربانیان ایرانی دوران استالین کمتر تکرار شد. اتهام سران حزب کمونیست ایران، مانند بهرام آقایف و دیگران، «ماجراجویی» و «چپ‌روی ضدّ لنینی» بود. بنابراین، اتهام ارتباط با سرویس اطلاعاتی بریتانیا بیهوده بر احسان‌الله خان وارد نشد. پیشینة عملکرد احسان‌الله خان و دوستانش در ایران گواه آن است که سازمان اطلاعاتی شوروی در مورد احسان‌الله خان به بیراهه نرفته است.<br />
<br />
علاوه بر دو نمونة فوق (احسان‌الله خان و سردار محیی)، موارد متعددی از حضور مأموران بهائی اینتلیجنس سرویس بریتانیا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. یک نمونه، میرزا شفیع خان نعیم، بهائی گیلانی، است که در انزلی به دست جنگلی‌ها به قتل رسید.7 نمونة دیگر، غلامحسین ابتهاج است که به وسیلة انقلابیون جنگل دستگیر شد. جنگلی‌ها قصد محاکمه و مجازات ا ورا داشتند ولی با وساطت احسان‌الله خان دوستدار و میرزا رضاخان افشار آزاد شد.8 میرزا رضاخان افشار نیز بهائی بود9 و نقش مخرب و مرموزی در حوادث نهضت جنگل ایفا کرد. او در زمان آغاز نهضت پیشکار مالیه گیلان بود. به همراهی با جنگلی‌ها پرداخت و مسئول مالی «کمیته اتحاد اسلام» شد. او سپس 84 هزار تومان از پول کمیته را به سرقت برد و به تهران گریخت و بعدها به آمریکا رفت. افشار پس از بازگشت از آمریکا مترجم هیئت آمریکایی میلسپو شد و در دوران سلطنت رضا شاه مشاغل مهمی چون حکومت گیلان (1307)، حکومت کرمان (1310) و استانداری اصفهان را به عهده داشت.10<br />
<br />
نمونة دیگر عبدالحسین نعیمی است که در حوالی سال 1920 میلادی در صفوف جنگلی‌ها حضور داشت. او به عنوان نمایندة «کمیتة نجات ایران»، که ریاست آن را احسان‌الله خان دوستدار به دست داشت، در اولین کنگرة حزب کمونیست ایران (در انزلی) شرکت کرد و پیام این کمیته را قرائت نمود.11 عبدالحسین نعیمی پسر میرزا محمد نعیم، شاعر معروف بهائی (اهل روستای فروشاه سده اصفهان)، است. میرزا محمد نعیم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگلیس به کار پرداخت. عبدالحسین نعیمی نیز چون پدر، کارمند سفارت انگلیس در تهران بود.12 در گزارش مورخ 10/7/1345 ساواک تهران به ریاست ساواک (نصیری) و مدیرکل ادارة سوم (مقدم) چنین آمده است:<br />
<br />
«عبدالحسین نعیمی در سال‌های 1320 تا 1324 رئیس کمیتة محرمانه سفارت انگلیس در تهران بوده و با همکاری دبیر اوّل سفارت انگلیس [الن چارلز ترات] در امور سیاسی خارجی و داخلی ایران نقش مؤثری داشته و خانم لمبتون... یکی از دوستان و همکاران نزدیک و مؤمن عبدالحسین نعیمی بوده. آقای نعیمی در سال 1325 یا 1326 از سفارت انگلیس کنار رفته و همکاری خود را در امور سیاسی به طور مخفیانه و غیرمحسوس با سرویس اطلاعاتی سفارت انگلیس در تهران ادامه می‌داده است و در ظاهر به کسب و تجارت می‌پرداخته است. آقای نعیمی اکنون از مالکان بزرگ به شمار می‌رود و همکاری مخفیانه خود را با دوستان انگلیسی در تهران حفظ کرده است...».13<br />
<br />
در دوران محمدرضا پهلوی، یکی از دختران عبدالحسین نعیمی، به نام ملیحه، همسر سپهبد پرویز خسروانی (از عوامل کودتای 28 مرداد 1332 و عضو فرقة‌بهائی) بود14 و دیگری، به نام محبوبه، به همسری محسن نعیمی (دبیر مؤید) درآمد. در حوالی سال 1346 او و شوهرش به آفریقا مهاجرت کردند و به ارکان بهائیت در این منطقه بدل شدند.15<br />
<br />
<br />
    * بهايی‌گری و سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی<br />
<br />
در بررسی تاریخ بهائیت، موارد چشمگیری از حضور بهائیان مهاجر ساکن عشق‌آباد و قفقاز در صفوف سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی پیشین مشاهده می‌شود. با توجه به نمونه‌های متعدد تاریخی، این حضور را باید تداوم سیاست گذشته بهائیان دانست که به عنوان «مأمور دویل» به سود انتلیجنس سرویس بریتانیا، به خدمت سفارتخانه‌های روسیه و عثمانی و آلمان درمی‌آمدند.<br />
<br />
عبدالحسین آیتی، مبلّغ پیشین بهائی، به موارد متعددی از حضور بهائیان در سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی روسیه شوروی اشاره دارد. یک نمونه، میرزا کوچک علی‌اوف، از بهائیان معروف عشق‌آباد است که به «تقلب» معروف بود. او پس از انقلاب بلشویکی روسیه «مفتش سری» بلشویک‌ها شد و برادرزاده‌اش به نام عبدالحسین حسین اوف در اداره گ.پ.او (سازمان اطلاعاتی شوروی) به جاسوسی پرداخت و جمعی از ایرانیان مقیم روسیه را به زحمت انداخت.16 نمونة دیگر این برادران عسکروف‌اند.<br />
<br />
محمود و مقصود عسکروف دو برادرند از فامیل بهائی که یکی از آنها هنوز در نزد روس‌ها مقرب است و از کارکنان سری ایشان است. این دو برادر، که همة فامیلشان بهائی است، در کارهای سیاسی دخالت کرده و می‌کنند.<br />
<br />
آیتی می‌افزاید: دوازده جوان بهائی مقیم روسیه که «در ادارة گ.پ.او مستخدم و جاسوس بالشویک‌ها شده و این استخدام را به وسیلة قاچاق امتعه خارجه کرده چادرهای پنج تومانی را... [از ایران] می‌برند به سی تومان می‌فروشند». آیتی دربارة مفاسد اخلاقی محمود و مقصود عسکروف و هتاکی‌های ایشان در زمینة مفاسد جنسی مطالبی بیان کرده است.17<br />
<br />
در زندگی‌نامة حسن فؤادی نیز این کارکرد اطلاعاتی بهائیان ساکن عشق‌آباد مشاهده می‌شود. او همراه با «چند تن از معاریف بهائی» به وسیلة دولت شوروی توقیف و زندانی شد؛ ولی شش ماه بعد، در دی 1308 ش، با دخالت دولت رضاشاه تمامی زندانیان بهائی آزاد و به ایران وارد شدند. اسامی اینان به شرح زیر است: عباس احمداوف پارسایی، حسین حسن‌اوف، بهاءالدینی نبیلی، احمد رحیماوف، میرزا احمد نبیل‌زاده، میرزا محمد ثابت، میرزا حسن بشرویه‌ای [فؤادی]، علی ستارزاده، جعفر هادی‌اوف شیرازی، عباس فرح اوف، محمودزاده، محمد سرچاهی، محمدعلی نبیلی سرچاهی، عبدالکریم باقروف یزدی.<br />
<br />
در موارد مشابه، قطعاً باید ایرانیان اخراجی از شوروی مدتی در قرنطینه می‌ماندند و معمولاً به ایشان مشاغل حساس ارجاع نمی‌شد؛ زیرا در معرض ظنّ وابستگی به سازمان جاسوسی شوروی بودند. مع‌هذا، بهائیان فوق با احترام فراوان مورد استقبال مقامات مشهد قرار گرفتند و بلافاصله وارد مشاغل دولتی و نظامی شدند. برای مثال، حسن فؤادی وارد خدمت نظامی و مدیر کتابخانه قشون مشهد شد. او مورد علاقه امیرلشکر شرق و افسران ارشد بود. یکی دو سال بعد، از خدمات دولتی استعفا داد و به تهران رفت و کمی بعد به دستور محفل بهائیان تهران برای مدیریت مدرسه «وحدت بشر» راهی کاشان شد. او مدتی معلم مدرسه «تربیت» تهران بود و سپس در مدرسه نظام به تدریس پرداخت. فؤادی در اواخر عمر بسیار ثروتمند بود.18<br />
<br />
با توجه به چنین سوابقی است که اسماعیل رائین در واپسین کتابش می‌نویسد: «نه تنها سران بهائیت در گذشته و هیئت‌های محافل بهائی کنونی متفقاً دولت اسرائیل و صهیونیسم جهانی را تأیید و همراهی کرده و می‌کنند؛ بلکه در بسیاری از نقاط جهان، به خصوص در کشورهای اسلامی و عرب، اکثر بهائیان متمایل به جهودان و دولت اسرائیل بوده و هستند. در بسیاری از کشورها، به خصوص کشورهای عربی، شنیده و دیده شده که بهائیان داخل در تشکیلات جاسوسی موساد شده و همه جا به نفع اسرائیلیان به خبرچینی و جاسوسی و نوکری مشغولند.19<br />
<br />
<br />
    * ماهیت بلواهای ضدّ بهائی<br />
<br />
مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. از این زاویه، تاریخ‌نگاری بهائی شباهتی عجیب به تاریخ‌نگاری یهودی دارد؛ گویا بهائیان گروهی بودند که به جرم دگراندیشی دینی قربانی تعصب و کین جاهلانه مسلمانان ایران می‌شدند. بررسی نگارنده نشان می‌دهد که این ادعا در موارد عمده صحت ندارد و رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند. از مهم‌ترین این موارد قتل هفت بهائی در سال 1308 ق. در یزد و شورش ضدّ بهائی 1321 ق. در یزد و رشت و برخی دیگر از نقاط ایران است.<br />
<br />
واقعة قتل هفت بهائی در یزد، که در منابع بهائی به «شهدای سبعه یزد» معروفند،20 در زمان اوّلین دوة حکومت سلطان حسین میرزا جلال‌الدوله، پسر ارشد ظلّ السطلان (حاکم اصفهان)، در یزد رخ داد.<br />
<br />
گروهی چندنفره (استاد باقر عطار و ملاتقی چیت‌ساز و چند تن از بستگان و اطرافیان ایشان) در شب 23 رمضان 1308 ق. در مسجد میرچخماق رأساً و خودسرانه به دستگیری دو بهائی (علی‌اصغر یوزدارانی و آقاعلی) دست زدند و سپس نزد شیخ محمدتقی مجتهد (پسر شیخ محمد حسن سبزواری) رفتند و با تحریک احساسات دینی وی کسب تکلیف نمودند. شیخ محمد تقی دستور داد که بهائیان از مسجد اخراج شوند. پاسخ فوق ظاهراً این گروه را راضی نکرد زیرا نزد حاجی نایب (حاجی اسدالله شیرازی)، فراش‌باشی جلال‌الدوله، شتافتند و، به دستور حاجی نایب، بهائیان زندانی شدند. روز بعد، جلال‌الدوله دو بهائی محبوس را به چوب بست و سپس آزاد نمود. شش روز بعد، ظل‌السلطان از اصفهان دستور حبس ایشان را صادر کرد. دو نفر فوق مجدداً دستگیر شدند و در جریان بازداشت این دو، به تحریک استاد مهدی (پسر استاد باقر عطار)، پنج بهائی دیگر نیز به زندان افتادند. سه روز بعد، جلال‌الدوله شیخ محمدتقی را احضار و دربارة بابیان محبوس کسب تکلیف نمود. شیخ محمدتقی مجتهد از این همه ابرام جلال‌الدوله به حیرت افتاد و گفت: «ما نمی‌دانستیم حضرت والا این قدر دشمن این طایفه بهائی هستید». به هر روی، به تحریک جلال‌الدوله، شیخ محمدتقی، پدر (شیخ محمد حسن) و دو برادر خویش (شیخ محمد جعفر و شیخ محمدباقر) و ملاحسین و ملاحسن (پسران حاجی ملا باقر مجتهد اردکانی) را به خانه خود دعوت کرد. این جمع شش نفره همراهی خود را با جلال‌الدوله اعلام نمودند. شیخ محمدتقی نزد حاکم شتافت و ماجرا را اطلاع داد. جلال‌الدوله گفت: «احسنت، احسنت، احدی را مثل شما ندیدم که در این امور اقدام داشته باشند». به هر روی، جلال‌الدوله با تمهیدات مفصل همراهی علمای فوق را جلب نمود و جلسه‌ای تشکیل داد که آقا سید علی مدرس نیز به آن افزوده شد. در این جلسه هفت نفر بهائیان محبوس مورد استنطاق قرار گرفتند. یکی از ایشان (استاد مهدی بنا)، به وساطت آخوند ملاحسن، آزاد و به جای او آخوند ملامهدی خویدکی، از بهائیان خویدک (سه فرسنگی یزد) دستگیر شد. جلال‌الدوله از طریق شکنجه ایشان را وادار به اقرار به بهائیگری نمود. در هفتم شوال از ظل‌السلطان تلگراف رسید که «حضرات بهائی که حبس‌اند هرگاه شرعاً اثبات شده که بهائی هستند، آنها را به قتل رسانید». به ادعای منابع بهائی، هفت روحانی فوق، پس از شنیدن اقرار محبوسان حکم قتل ایشان را کتباً صادر کردند. سرانجام، در نهم شوال جلال‌الدوله بهائیان را اعدام کرد و امر نمود که در شب «بازارها را زینت ببندند و چراغان کنند».21<br />
<br />
تمامی ماجرای قتل هفت بهائی در یزد، طبق روایت مهم‌ترین مآخذ بهائی در این زمینه، به شرح فوق است. این شرح موارد زیر را روشن می‌کند: اوّل، جلال‌الدوله و پدرش (ظل‌السلطان) تعمدی عجیب در کشتن این بهائیان داشتند؛ دوم، در این ماجرا مردم به هیچ وجه دخالت نداشتند و تمامی حادثه به تحریکات یک گروه چند نفره از کاسبان محدود بود که ماهیت و حسن نیت ایشان روشن نیست؛ سوم، جلال‌الدوله به تلاش گسترده‌ای برای تحریک علمای یزد و کسب حکم قتل بهائیان دست زد و در این زمینه تقریباً ناموفق بود؛ زیرا به جز گروه هفت نفره فوق سایر علمای شهر در صدور حکم قتل بهائیان مشارکت نکردند.<br />
<br />
برای تبیین این ماجرا باید به سه نکته مهم توجه نمود: اوّل، پیوندهای عمیقی میان ظل‌السلطان و خاندان او، از جمله جلال‌الدوله، با دستگاه استعماری بریتانیا برقرار بود. ظل‌السلطان در این زمینه شهرت کامل دارد و نیازی به اثبات این پیوندها نیست و نیز می‌دانیم که در دستگاه ظل‌السلطان بهائیان حضور فعال داشتند. نامدارترین ایشان میرزا اسدالله خان وزیر (نیای خاندان وزیر) است که در دوران حکومت ظل‌السلطان قریب به سی سال وزیر اصفهان بود22 و در همین دوران است که بخش مهمی از بناهای مهم تاریخی دورة صفوی تخریب شد. مهدی بامداد می‌نویسد:‌ «از کارهای بسیار زشت بلکه جنون‌آمیز ظل‌السلطان، قطع اشجار خیابان‌ها و تخریب ساختمان‌های زیبای صفوی در اصفهان است... و با آنکه چند نفر از بازرگانان اصفهان حاضر شدند مبالغ هنگفتی به او بدهند و وی را از این کار زشت باز دارند، مع ذلک از تصمیم خود منصرف نگردید و بالنتیجه اکثر باغ‌ها و عمارات مذکور در زیر دست بیدادگری و امر او خراب و ویران شد».<br />
<br />
بامداد فهرستی از بناهای مهم تاریخی اصفهان که در این دوران تعمداً تخریب شد، به دست داده است.23<br />
<br />
و می‌دانیم که بعدها در پاریس رابطه نزدیک و دوستانه‌ای میان ظل‌السلطان و عباس افندی برقرار بود. جلال‌الدوله نیز در این سفر همراه پدر بود و با عباس افندی دیدار كرد.<br />
<br />
عبدالله شهبازي<br />
ماهنامه موعود شماره 99<br />
 <br />
پی‌نوشت‌ها:<br />
1. دربارة خاندان بهائی دوستدار (ساری) مراجعه شود به: تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، ص 818. آرامش دوستدار (بابک بامدادان)، نویسنده درخشش‌های تیره، برادرزادة احسان‌الله خان دوستدار (پسر عطاءالله خان دوستدار) است.<br />
2. سردار محیی در دولت «کودتای سرخ» احسان‌الله خان وزیر پست و تلگراف بود.<br />
3. تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، صص 776-777.<br />
4. دربارة خاندان اکبر (خان اکبر) و نقش ایشان در تحولات معاصر ایران بنگرید به: میرزا کریم خان رشتی، چهرة مرموز تاریخ معاصر ایران، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 3، صص 49-55.<br />
5. مجموعه اسناد به دست آمده از آرشیوهای اتحاد شوروی سابق در باکو، تصویر سند در اختیار نگارنده است.<br />
6. بانک امیرخسروی [و] محسن حیدریان. مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان. تهران، نشر پیام امروز.<br />
7. تاریخ ظهور الحق،<br />
8. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، زیرنویس ص 82.<br />
9. دربارة تعلق احسان‌الله خان دوستدار و رضا افشار به بهائیت بنگرید به: ابراهیم فخرایی. سردار جنگل. تهران، جاویدان، 1354. صص 140-141.<br />
10. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. ج 2، زیرنویس ص 82.<br />
11. تقی شاهین (ابراهیموف). پیدایش حزب کمونیست ایران. ترجمه ر.رادنیا. تهران، گونش، 1360، ص 211.<br />
12. تاریخ ظهور الحق. ج 8، ق 1، صص 362-374؛ تذکره شعرای بهائی، ج 3، ص 484-486.<br />
13. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 455.<br />
14. همان مأخذ، ص 454.<br />
15. تذکره شعرای بهائی. ج 3، ص 486.<br />
16. کشف الحیل، ج 3، صص 85-87.<br />
17. همان مأخذ، ص 90.<br />
18. مصابیح هدایت، ج 5، صص 390-396؛ اخبار امری، سال هشتم، شماره 11-12 (بهمن و اسفند 1309).<br />
19. رائین، انشعاب در بهائیت، ص 171.<br />
20. اسامی آنها به شرح زیر است: آخوند ملامهدی خویدکی، ملاعلی سبزواری، محمدباقر (از محلة چهارمنار)، علی‌اصغر یوزدارانی و برادرش حسن (پسران آقا حسین کاشی، از محله فهادان)، آقا علی (از محلة کازرگاه).<br />
21. محمدطاهر مالمیری، تاریخ شهدای یزد (به نقل از: مصابیح هدایت، ج 2، صص 125-147).<br />
22. میرزا اسدالله خان وزیر در دوران وزارت اصفهان صاحب ثروت فراوان شد. خانه‌اش در محله شهشهان بود که قبلاً به میرزا محمدعلی نهری (بهائی) تعلق داشت. در اصفهان به بهائی‌گری شهرت داشت و خانه‌اش محل تجمع بهائیان و اقامتگاه مبلغان و مساران بهائی بود. در سال 1336 ق. فوت کرد. خاندان وزیر از دو پسر و دو دخترش برجاست. (تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 1، صص 125-126).<br />
23. شرح حال رجال ایران. ج 4،‌صص 98-99.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گزارشي از جمكران]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-480.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:33:48 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-480.html</guid>
			<description><![CDATA[(گزارش برگزيده جشنواره برترين‌هاي فرهنگ مهدويّت (ويژة مطبوعات))<br />
<br />
اشاره:<br />
مي‌دانم دلت گرفته، خسته هم شده‌اي، آن قدر آدم‌هاي رنگ به رنگ ديده‌اي كه دلت لك زده براي حتي يك نفر آدم صادق يك رنگ و يك دل. مي‌دانم گاهي دوست داري سر به بيابان بگذاري. دوست داري تنها باشي، يا حتي فرياد بزني. مي‌دانم گاهي هر قدر كه كار مي‌كني، درس مي‌خواني، خودت را به اين در و آن در مي‌زني، باز هم فكر مي‌كني يك گوشه از دلت خالي است هر قدر كه خوش مي‌گذراني، باز غصه‌ات مي‌شود، دلت مي‌گيرد و مي‌خزي يك گوشه. همة اينها براي من هم پيش مي‌آيد. امّا من راهش را پيدا كرده‌ام. يك جاي خوب سراغ دارم. جايي كه دلت را باز كند، خستگي‌ات را در كند. آنجا بيابان هم دارد. جايي كه بتواني آن گوشة خالي دلت را پر كني. جايي كه كمي از آن آدم‌هاي رنگ به رنگ دور شوي. هر وقت كه طاقتم تمام مي‌شود، معطل نمي‌كنم. سر بي‌سامانم را بر مي‌دارم و مي‌برم آنجا.<br />
مي‌آيي يك بار با هم برويم؟ بيا جلو. دستانت را به من بده. هر دو دستت را. چشمانت را هم ببند. آرام، آرام زمزمه كن: «السلام عليك يا صاحب‌الزمان»<br />
<br />
چراغ‌هاي شهر، كم‌كم چشمك مي‌زنند. مردم اين شهر انگار از صبح تا به حال از خانه‌هايشان زده‌اند بيرون.<br />
تا به حال دور خودشان و گاهي ديگران چرخيده‌اند و الآن برمي‌گردند به سمت همان خانه‌ها؛ بي‌آنكه چيزي را كه به دنبالش بوده‌اند پيدا كرده باشند.<br />
گرة ترافيك قدري شل مي‌شود و تاكسي مي‌خزد جلو ترمينال. انگار فرستاده‌اند دنبالمان. يكي داد مي‌زند: «قم، دو نفر فوري». همين كه سوار مي‌شويم، زود راه مي‌افتد.<br />
اتوبوس كه بالاي پل مي‌رسد، مي‌تواني نيمي از اين شهر مه گرفته را ببيني. با آن ساختمان‌هاي بلندش كه انگار مي‌خواهند توي آسمان چيزي را نشان بدهند. امّا با اين همه غبار و آلودگي، مگر چيزي پيداست...<br />
از شهر كه خارج مي‌شويم، ديگر آن قدر هوا تاريك شده كه آن طرف شيشه‌ها چيزي پيدا نيست، مگر عكسي كم‌رنگ از خودمان.<br />
تا قم راه زيادي نيست. همين كه سر به سر هم بگذاريم، رسيده‌ايم. گل‌دسته‌هاي حرم دختر موسي بن جعفر(ع) خوش‌آمد مي‌گويند. دست بر سينه مقابل صحن مي‌ايستي: «السلام عليك يا فاطمة المعصومه(س)»1<br />
نمي‌دانم چرا هر بار كه اينجا مي‌آيم، بيشتر از هر كسي، بيشتر از هر چيزي، ياد امام رضا(ع) مي‌افتم. نمي‌دانم چرا وقتي به گنبد و بارگاه نگاه مي‌كنم، بي‌اختيار مي‌گويم:<br />
«قربون كبوتراي حرمت امام رضا» و تو نهيبم مي‌زني: «آخه بي‌سواد، لااقل اون بالا را بخون». و بالاي آستان را نشانم مي‌دهي. من هم سلام مي‌دهم عمه‌ام معصومه را. بلند هم سلام مي‌دهم كه فكر نكني وقتي توي اتوبوس خوابم برد، همه چيز را قاطي كرده‌ام.<br />
نماز مي‌خواني و زيارت مي‌كني، حيف كه دير مي‌شود، اگر نه بيشتر مي‌مانديم. عذر مي‌خواهيم و خداحافظي مي‌كنيم، آخر يك قرار ديگر هم داريم. نزديك ميدان حرم، ماشين‌هايي ايستاده‌اند:<br />
جمكران دو نفر.<br />
زود سوار مي‌شويم و راه مي‌افتد.<br />
پنجرة كنار تو باز است. هواي سرد مي‌ريزد توي ماشين. مسافري كه عقب نشسته مي‌گويد: «آقا! اگه مي‌شه شيشه رو بديد بالا». حواست كجاست، صداي من را هم نمي‌شنوي. راننده بلند مي‌گويد: «با شما هستن آقا!» به خودت مي‌آيي: «بله چي شده؟»<br />
همه مي‌خنديم، تو هم وسط خنده‌ات اشارة دستم را مي‌بيني. داخل ماشين گرم‌تر مي‌شود. ماشين از شهر خارج مي‌شود. كنار جاده را مي‌كاوم، جمكران 2 كيلومتر. هزار بار هم كه اين راه را بروم، باز هم همين حال را دارم. فكر مي‌كنم مي‌روم پيش بزرگي كه حساب پس بدهم يا كارهايم را گزارش كنم. چه مي‌گويم؟ مگر او خودش نمي‌داند؟<br />
كم‌كم از دور نوري سوسو مي‌زند، بزرگ‌تر مي‌شود و شكل پيدا مي‌كند. نوري گرد كه دو ميلة نوراني كنار خود دارد. جلوتر، نماي مسجدي با گنبدي فيروزه‌اي به چشم مي‌آيد و ماشين به جادة فرعي مي‌پيچد. سرازير مي‌شويم به طرف مسجد. چند نفر از كنار جاده پياده مي‌آيند. دوست دارم پياده شويم و ما هم اين چند قدم را پياده برويم.<br />
«فاخلع نعليك إنّك بالواد المقدّس طوي»2<br />
«آقا مي‌شه اين كنار نگه داريد!» اين را تو مي‌گويي. از كجا مي‌دانستي كه از دل من چه گذشته؟ راننده نگاهي مي‌كند و ترمز مي‌گيرد. پياده مي‌شويم و كرايه‌اش را مي‌دهيم.<br />
حواس تو اصلاً نيست، من هم مثلاً حواسم به تو نيست. نمي‌دانم چه حالي داري، ترجيح مي‌دهم راحتت بگذارم و تنها. كمي كه مي‌رويم، تازه مي‌فهمم هوا چه سرد است. به تو و ديگران كه نگاه مي‌كنم، انگار سردتان نيست. لابد گرماي عشق، گرمتان كرده. امّا من هر چه مي‌كنم باز سردم مي‌شود. شايد آن چيزي كه اصلاً ندارم، همين عشق است!<br />
نزديك مسجد عده‌اي دست فروشي مي‌كنند. نوشابه، چاي، لبو، باقالي، كتاب دعا، نوار، اسباب بازي و خيلي چيزهاي ديگر. فكر مي‌كنم خودمان را گرم كنيم.<br />
صدايت مي‌زنم:<br />
بيا لبو بخوريم.<br />
مي‌خوريم. گرم مي‌شويم و دوباره راه مي‌افتيم. چقدر شلوغ است! اين مردم مگر سردشان نيست؟<br />
تمام محوطة اطراف مسجد مملو از آدم است. كوچك و بزرگ، زن و مرد و بچه‌هايي كه با هم آمده‌اند؛ شايد با اردوي مدرسه. دستم را مي‌كشي به طرف وضوخانه. باد تندي مي‌وزد. بعضي مردم در اين هوا بيرون مسجد روي زيراندازي از جنس خاك نماز مي‌خوانند.<br />
در كفشداري دو نفر، يكي پير و ديگري جوان، كفش‌هاي مردم را مي‌گيرند و شماره مي‌دهند. هرچند دقيقه يكي صلوات طلب مي‌كند: «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمد»<br />
داخل مسجد به زحمت جايي به قدر دو نفر پيدا مي‌كنيم. هشت ستون بزرگ هشت ضلعي وسط مسجد هست. تو مي‌ايستي و با دستوري كه روي تابلوهاي دو طرف مسجد نوشته، مشغول نماز مي‌شوي. من هم محو تماشاي مردم مي‌شوم و مسجد. تركيبي از كاشي‌كاري و آجر نما، داخل مسجد را زيباتر كرده. مردم هم آنقدر كاشي كاري فيروزه‌اي دلشان زيباست كه كسي از تماشايشان خسته نمي‌شود.<br />
من هم نماز مي‌خوانم، با همان دستوري كه روي تابلوهاي دو طرف مسجد نوشته، بعد از نماز مي‌رويم بيرون. كنار مسجد سالن بزرگي هست كه مردم داخل و خارج آن نشسته‌اند و دعا مي‌خوانند. صداي بلندگو سؤال هر دويمان را جواب مي‌دهد، دعاي توسل مي‌خوانند. ما هم كناري مي‌ايستيم تا دعا تمام شود. بعد از دعا، نيمي از مردم مي‌روند. عده‌اي كه دسته جمعي آمده‌اند، دنبال هم مي‌گردند. چند دقيقه بلندگوهاي بيرون مسجد به كار مي‌افتد تا اعضاي كاروان‌ها را به هم برساند.<br />
كمي كه خلوت مي‌شود، كتاب فروشي بزرگ كنار مسجد توجهمان را جلب مي‌كند.<br />
اينجا خيلي چيزها مي‌فروشند. كتاب، پوستر، عكس، نوار، فيلم، رحل، جانماز و... چند كتاب مي‌خريم و خارج مي‌شويم. پشت مسجد چاهي هست كه عده‌اي دور آن جمع‌اند. عريضه مي‌نويسند براي امام عصر(ع) و داخل چاه مي‌اندازند.<br />
كاغذي از كيفم درمي‌آورم تا چيزي بنويسم. از اين فكر كه عصارة شجرة ولايت، آنچه مي‌نويسم مي‌خواند، تمام تنم مورمور مي‌كند، بعد، از خودم خجالت مي‌كشم؛ خيلي زياد. نوشته كه هيچ، او همه چيزمان را مي‌شنود، مي‌بيند و مي‌خواند. از سر كاغذ مي‌نويسم:‌<br />
بسمه تعالي. خدمت امام عزيز و حيّ و حاضر، امام مهدي(ع) سلام عليكم.<br />
خنده‌ام مي‌گيرد، شايد باورم نمي‌شود. ادامه مي‌دهم: سال‌هاي پيش، از بزرگي شنيده بودم كه بزرگان و علما، هرگاه به دردي و مصيبتي گرفتار مي‌شدند، رقعه‌اي به حضور حضرت موعود(ع) مي‌نوشتند يا كتاب و رساله‌اي با نام حضرت مي‌نگاشتند. همان بزرگ مي‌گفت كه آنان، همين كه كتاب يا جزوه‌شان را آغاز مي‌كردند، مشكل كارشان مرتفع مي‌شد و اين، در ميان نويسندگان شيعه، يك رمز بود و شايد رمز نوشتن عريضه به امام زمان(ع) همين باشد. والسلام.<br />
حس مي‌كنم دلم روشن شده، انگار خبر خيلي خوبي شنيده، يا عزيزي را ديده باشم، نگاهت مي‌كنم. اشك از گوشه‌هاي چشمت آمده تا وسط صورتت، نقطه‌اي دور را نگاه مي‌كني. مي‌آيم بالاي سرت. «وقت ملاقات شما تمام شد!» صدايم را كه مي‌شنوي، زود اشك‌هايت را پاك مي‌كني و بلند مي‌شوي، به چاه نزديك‌تر مي‌شويم. عده‌اي دور آن جمعند و عريضه مي‌نويسند. آنچه را نوشته‌ايم، داخل چاه مي‌اندازيم. راستي، سرّ اين عريضه نوشتن چيست؟<br />
به «اطلاعات» مي‌روم. صدايت مي‌كنند، امّا نمي‌آيي. دورتر، پسري 10ـ12 ساله، سجاده‌اي انداخته و توي همين هوا نماز مي‌خواند. نزديك مي‌روم. وقتي به سجده رفته، با احتياط يك عكس از او مي‌گيرم. آن قدر جثه‌اش كوچك است كه از سنّش كمتر نشان مي‌دهد. صبر مي‌كنم، نمازش تمام مي‌شود. سلام مي‌كنم، جواب مي‌دهد، اسمش احمد است. مي‌گويم: «چرا توي مسجد نماز نمي‌خوني، گرم‌تره؟!»<br />
مي‌خندد و سرش را پايين مي‌اندازد: «از كجا معلوم الآن آقا جاي گرمي باشه؟» لهجة اصفهاني دارد، دستش را مي‌گيرم: «حالا تو بايد هميشه توي سرما بموني كه شايد آقا جاي گرم نباشه؟» باز مي‌خندد: «يه شب كه هزار شب نمي‌شه. حالا ما يه شب اومديم جمكران!»<br />
هر كار مي‌كنم، حريفش نيستم. مي‌گويد: آقا، بابامون هم حريف نشد، آخر خودش رفت تو مسجد. شما هم برو». بايد اعتراف كنم كه شكست خورده‌ام. خداحافظي مي‌كنم. از پشت سر صدايم مي‌كند: «ما را هم دعا كنيد». دست تكان مي‌دهم و راه مي‌افتم. بلندگوهاي مسجد روشن مي‌شود، صداي اذان در تاريكي و سرماي خيابان مي‌پيچد، همان اذان صبح دوست‌داشتني:<br />
«انّ الله و ملائكته يصلّون علي النّبي، يا ايّها الّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما»3 الله اكبر... الله اكبر...<br />
دوباره به سمت مسجد مي‌رويم. كفش‌هايمان را مي‌دهيم كه شماره بگيريم. مردم توي كفش‌داري ايستاده‌اند. كسي صلوات طلب نمي‌كند. مؤذن رسالت پيامبر را شهادت مي‌دهد. همه صلوات مي‌فرستند: «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمد».<br />
مردم به صف نشسته‌اند براي نماز صبح، كسي تكبير مي‌گويد. جمعيت نماز صبح را به جماعت مي‌خوانند. بعد از نماز راه مي‌افتيم كه برگرديم. از جلو شبستان تا بيرون محوطه، چشم از گنبد برنمي‌داري. من هم نمي‌پرسم چرا. مي‌بينم اگر بخواهي جواب ندهي، نپرسم بهتر است. چند اتوبوس بيرون ايستاده‌اند. انگار آمده‌اند دنبالمان. راننده داد مي‌زند: «تهران دو نفر» سوار مي‌شويم. اتوبوس زود راه مي‌افتد. حس مي‌كنم دلم باز شده، انگار خبر خيلي خوبي را شنيده يا عزيزي را ديده باشم.<br />
كم‌كم از مسجد دور مي‌شويم. گنبد فيروزه‌اي و دو گل‌دستة كنارش در نظر ما كوچك‌تر مي‌شود. يك دفعه احساس غربت مي‌كنم. اين از چسبيدنم به شيشه پيداست، نه؟ طوري بيرون را نگاه مي‌كنم كه انگار همه كس من، آن سوي پنجره وسط اين بيابان‌ها است. غالب مسافرها به خواب مي‌روند، لابد اكثرشان ديشب را نخوابيده‌اند. تو زبان گرفته‌اي و آرام كسي را صدا مي‌زني كه من هم نشناختمش؛ يعني اين‌طور فكر مي‌كنم.<br />
هوا گرگ و ميش شده و غير از عكس كم‌نرگ خودمان روي شيشه، چيزهاي ديگري هم پيداست.<br />
جابه‌جا مي‌شوم كه يك ساعتي بخوابم. آخر صبح بايد بروم سركار. طوري با مظلوميت صدايم مي‌كني كه دلم مي‌سوزد خودم را به خواب بزنم و جواب ندهم: «حسين»! مي‌گويم: «چيه؟» آرام مي‌گويي: «مي‌آيي هفتة بعد هم بياييم؟» سرم را بلند مي‌كنم، اشك چشمت آمده تا وسط صورتت. مي‌خواهم بپرسم چرا گريه مي‌كني؟ مي‌بينم اگر نخواهي جواب بدهي، نپرسم بهتر است.<br />
<br />
محمد حسين بدري<br />
ماهنامه موعود شماره 100]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[(گزارش برگزيده جشنواره برترين‌هاي فرهنگ مهدويّت (ويژة مطبوعات))<br />
<br />
اشاره:<br />
مي‌دانم دلت گرفته، خسته هم شده‌اي، آن قدر آدم‌هاي رنگ به رنگ ديده‌اي كه دلت لك زده براي حتي يك نفر آدم صادق يك رنگ و يك دل. مي‌دانم گاهي دوست داري سر به بيابان بگذاري. دوست داري تنها باشي، يا حتي فرياد بزني. مي‌دانم گاهي هر قدر كه كار مي‌كني، درس مي‌خواني، خودت را به اين در و آن در مي‌زني، باز هم فكر مي‌كني يك گوشه از دلت خالي است هر قدر كه خوش مي‌گذراني، باز غصه‌ات مي‌شود، دلت مي‌گيرد و مي‌خزي يك گوشه. همة اينها براي من هم پيش مي‌آيد. امّا من راهش را پيدا كرده‌ام. يك جاي خوب سراغ دارم. جايي كه دلت را باز كند، خستگي‌ات را در كند. آنجا بيابان هم دارد. جايي كه بتواني آن گوشة خالي دلت را پر كني. جايي كه كمي از آن آدم‌هاي رنگ به رنگ دور شوي. هر وقت كه طاقتم تمام مي‌شود، معطل نمي‌كنم. سر بي‌سامانم را بر مي‌دارم و مي‌برم آنجا.<br />
مي‌آيي يك بار با هم برويم؟ بيا جلو. دستانت را به من بده. هر دو دستت را. چشمانت را هم ببند. آرام، آرام زمزمه كن: «السلام عليك يا صاحب‌الزمان»<br />
<br />
چراغ‌هاي شهر، كم‌كم چشمك مي‌زنند. مردم اين شهر انگار از صبح تا به حال از خانه‌هايشان زده‌اند بيرون.<br />
تا به حال دور خودشان و گاهي ديگران چرخيده‌اند و الآن برمي‌گردند به سمت همان خانه‌ها؛ بي‌آنكه چيزي را كه به دنبالش بوده‌اند پيدا كرده باشند.<br />
گرة ترافيك قدري شل مي‌شود و تاكسي مي‌خزد جلو ترمينال. انگار فرستاده‌اند دنبالمان. يكي داد مي‌زند: «قم، دو نفر فوري». همين كه سوار مي‌شويم، زود راه مي‌افتد.<br />
اتوبوس كه بالاي پل مي‌رسد، مي‌تواني نيمي از اين شهر مه گرفته را ببيني. با آن ساختمان‌هاي بلندش كه انگار مي‌خواهند توي آسمان چيزي را نشان بدهند. امّا با اين همه غبار و آلودگي، مگر چيزي پيداست...<br />
از شهر كه خارج مي‌شويم، ديگر آن قدر هوا تاريك شده كه آن طرف شيشه‌ها چيزي پيدا نيست، مگر عكسي كم‌رنگ از خودمان.<br />
تا قم راه زيادي نيست. همين كه سر به سر هم بگذاريم، رسيده‌ايم. گل‌دسته‌هاي حرم دختر موسي بن جعفر(ع) خوش‌آمد مي‌گويند. دست بر سينه مقابل صحن مي‌ايستي: «السلام عليك يا فاطمة المعصومه(س)»1<br />
نمي‌دانم چرا هر بار كه اينجا مي‌آيم، بيشتر از هر كسي، بيشتر از هر چيزي، ياد امام رضا(ع) مي‌افتم. نمي‌دانم چرا وقتي به گنبد و بارگاه نگاه مي‌كنم، بي‌اختيار مي‌گويم:<br />
«قربون كبوتراي حرمت امام رضا» و تو نهيبم مي‌زني: «آخه بي‌سواد، لااقل اون بالا را بخون». و بالاي آستان را نشانم مي‌دهي. من هم سلام مي‌دهم عمه‌ام معصومه را. بلند هم سلام مي‌دهم كه فكر نكني وقتي توي اتوبوس خوابم برد، همه چيز را قاطي كرده‌ام.<br />
نماز مي‌خواني و زيارت مي‌كني، حيف كه دير مي‌شود، اگر نه بيشتر مي‌مانديم. عذر مي‌خواهيم و خداحافظي مي‌كنيم، آخر يك قرار ديگر هم داريم. نزديك ميدان حرم، ماشين‌هايي ايستاده‌اند:<br />
جمكران دو نفر.<br />
زود سوار مي‌شويم و راه مي‌افتد.<br />
پنجرة كنار تو باز است. هواي سرد مي‌ريزد توي ماشين. مسافري كه عقب نشسته مي‌گويد: «آقا! اگه مي‌شه شيشه رو بديد بالا». حواست كجاست، صداي من را هم نمي‌شنوي. راننده بلند مي‌گويد: «با شما هستن آقا!» به خودت مي‌آيي: «بله چي شده؟»<br />
همه مي‌خنديم، تو هم وسط خنده‌ات اشارة دستم را مي‌بيني. داخل ماشين گرم‌تر مي‌شود. ماشين از شهر خارج مي‌شود. كنار جاده را مي‌كاوم، جمكران 2 كيلومتر. هزار بار هم كه اين راه را بروم، باز هم همين حال را دارم. فكر مي‌كنم مي‌روم پيش بزرگي كه حساب پس بدهم يا كارهايم را گزارش كنم. چه مي‌گويم؟ مگر او خودش نمي‌داند؟<br />
كم‌كم از دور نوري سوسو مي‌زند، بزرگ‌تر مي‌شود و شكل پيدا مي‌كند. نوري گرد كه دو ميلة نوراني كنار خود دارد. جلوتر، نماي مسجدي با گنبدي فيروزه‌اي به چشم مي‌آيد و ماشين به جادة فرعي مي‌پيچد. سرازير مي‌شويم به طرف مسجد. چند نفر از كنار جاده پياده مي‌آيند. دوست دارم پياده شويم و ما هم اين چند قدم را پياده برويم.<br />
«فاخلع نعليك إنّك بالواد المقدّس طوي»2<br />
«آقا مي‌شه اين كنار نگه داريد!» اين را تو مي‌گويي. از كجا مي‌دانستي كه از دل من چه گذشته؟ راننده نگاهي مي‌كند و ترمز مي‌گيرد. پياده مي‌شويم و كرايه‌اش را مي‌دهيم.<br />
حواس تو اصلاً نيست، من هم مثلاً حواسم به تو نيست. نمي‌دانم چه حالي داري، ترجيح مي‌دهم راحتت بگذارم و تنها. كمي كه مي‌رويم، تازه مي‌فهمم هوا چه سرد است. به تو و ديگران كه نگاه مي‌كنم، انگار سردتان نيست. لابد گرماي عشق، گرمتان كرده. امّا من هر چه مي‌كنم باز سردم مي‌شود. شايد آن چيزي كه اصلاً ندارم، همين عشق است!<br />
نزديك مسجد عده‌اي دست فروشي مي‌كنند. نوشابه، چاي، لبو، باقالي، كتاب دعا، نوار، اسباب بازي و خيلي چيزهاي ديگر. فكر مي‌كنم خودمان را گرم كنيم.<br />
صدايت مي‌زنم:<br />
بيا لبو بخوريم.<br />
مي‌خوريم. گرم مي‌شويم و دوباره راه مي‌افتيم. چقدر شلوغ است! اين مردم مگر سردشان نيست؟<br />
تمام محوطة اطراف مسجد مملو از آدم است. كوچك و بزرگ، زن و مرد و بچه‌هايي كه با هم آمده‌اند؛ شايد با اردوي مدرسه. دستم را مي‌كشي به طرف وضوخانه. باد تندي مي‌وزد. بعضي مردم در اين هوا بيرون مسجد روي زيراندازي از جنس خاك نماز مي‌خوانند.<br />
در كفشداري دو نفر، يكي پير و ديگري جوان، كفش‌هاي مردم را مي‌گيرند و شماره مي‌دهند. هرچند دقيقه يكي صلوات طلب مي‌كند: «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمد»<br />
داخل مسجد به زحمت جايي به قدر دو نفر پيدا مي‌كنيم. هشت ستون بزرگ هشت ضلعي وسط مسجد هست. تو مي‌ايستي و با دستوري كه روي تابلوهاي دو طرف مسجد نوشته، مشغول نماز مي‌شوي. من هم محو تماشاي مردم مي‌شوم و مسجد. تركيبي از كاشي‌كاري و آجر نما، داخل مسجد را زيباتر كرده. مردم هم آنقدر كاشي كاري فيروزه‌اي دلشان زيباست كه كسي از تماشايشان خسته نمي‌شود.<br />
من هم نماز مي‌خوانم، با همان دستوري كه روي تابلوهاي دو طرف مسجد نوشته، بعد از نماز مي‌رويم بيرون. كنار مسجد سالن بزرگي هست كه مردم داخل و خارج آن نشسته‌اند و دعا مي‌خوانند. صداي بلندگو سؤال هر دويمان را جواب مي‌دهد، دعاي توسل مي‌خوانند. ما هم كناري مي‌ايستيم تا دعا تمام شود. بعد از دعا، نيمي از مردم مي‌روند. عده‌اي كه دسته جمعي آمده‌اند، دنبال هم مي‌گردند. چند دقيقه بلندگوهاي بيرون مسجد به كار مي‌افتد تا اعضاي كاروان‌ها را به هم برساند.<br />
كمي كه خلوت مي‌شود، كتاب فروشي بزرگ كنار مسجد توجهمان را جلب مي‌كند.<br />
اينجا خيلي چيزها مي‌فروشند. كتاب، پوستر، عكس، نوار، فيلم، رحل، جانماز و... چند كتاب مي‌خريم و خارج مي‌شويم. پشت مسجد چاهي هست كه عده‌اي دور آن جمع‌اند. عريضه مي‌نويسند براي امام عصر(ع) و داخل چاه مي‌اندازند.<br />
كاغذي از كيفم درمي‌آورم تا چيزي بنويسم. از اين فكر كه عصارة شجرة ولايت، آنچه مي‌نويسم مي‌خواند، تمام تنم مورمور مي‌كند، بعد، از خودم خجالت مي‌كشم؛ خيلي زياد. نوشته كه هيچ، او همه چيزمان را مي‌شنود، مي‌بيند و مي‌خواند. از سر كاغذ مي‌نويسم:‌<br />
بسمه تعالي. خدمت امام عزيز و حيّ و حاضر، امام مهدي(ع) سلام عليكم.<br />
خنده‌ام مي‌گيرد، شايد باورم نمي‌شود. ادامه مي‌دهم: سال‌هاي پيش، از بزرگي شنيده بودم كه بزرگان و علما، هرگاه به دردي و مصيبتي گرفتار مي‌شدند، رقعه‌اي به حضور حضرت موعود(ع) مي‌نوشتند يا كتاب و رساله‌اي با نام حضرت مي‌نگاشتند. همان بزرگ مي‌گفت كه آنان، همين كه كتاب يا جزوه‌شان را آغاز مي‌كردند، مشكل كارشان مرتفع مي‌شد و اين، در ميان نويسندگان شيعه، يك رمز بود و شايد رمز نوشتن عريضه به امام زمان(ع) همين باشد. والسلام.<br />
حس مي‌كنم دلم روشن شده، انگار خبر خيلي خوبي شنيده، يا عزيزي را ديده باشم، نگاهت مي‌كنم. اشك از گوشه‌هاي چشمت آمده تا وسط صورتت، نقطه‌اي دور را نگاه مي‌كني. مي‌آيم بالاي سرت. «وقت ملاقات شما تمام شد!» صدايم را كه مي‌شنوي، زود اشك‌هايت را پاك مي‌كني و بلند مي‌شوي، به چاه نزديك‌تر مي‌شويم. عده‌اي دور آن جمعند و عريضه مي‌نويسند. آنچه را نوشته‌ايم، داخل چاه مي‌اندازيم. راستي، سرّ اين عريضه نوشتن چيست؟<br />
به «اطلاعات» مي‌روم. صدايت مي‌كنند، امّا نمي‌آيي. دورتر، پسري 10ـ12 ساله، سجاده‌اي انداخته و توي همين هوا نماز مي‌خواند. نزديك مي‌روم. وقتي به سجده رفته، با احتياط يك عكس از او مي‌گيرم. آن قدر جثه‌اش كوچك است كه از سنّش كمتر نشان مي‌دهد. صبر مي‌كنم، نمازش تمام مي‌شود. سلام مي‌كنم، جواب مي‌دهد، اسمش احمد است. مي‌گويم: «چرا توي مسجد نماز نمي‌خوني، گرم‌تره؟!»<br />
مي‌خندد و سرش را پايين مي‌اندازد: «از كجا معلوم الآن آقا جاي گرمي باشه؟» لهجة اصفهاني دارد، دستش را مي‌گيرم: «حالا تو بايد هميشه توي سرما بموني كه شايد آقا جاي گرم نباشه؟» باز مي‌خندد: «يه شب كه هزار شب نمي‌شه. حالا ما يه شب اومديم جمكران!»<br />
هر كار مي‌كنم، حريفش نيستم. مي‌گويد: آقا، بابامون هم حريف نشد، آخر خودش رفت تو مسجد. شما هم برو». بايد اعتراف كنم كه شكست خورده‌ام. خداحافظي مي‌كنم. از پشت سر صدايم مي‌كند: «ما را هم دعا كنيد». دست تكان مي‌دهم و راه مي‌افتم. بلندگوهاي مسجد روشن مي‌شود، صداي اذان در تاريكي و سرماي خيابان مي‌پيچد، همان اذان صبح دوست‌داشتني:<br />
«انّ الله و ملائكته يصلّون علي النّبي، يا ايّها الّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما»3 الله اكبر... الله اكبر...<br />
دوباره به سمت مسجد مي‌رويم. كفش‌هايمان را مي‌دهيم كه شماره بگيريم. مردم توي كفش‌داري ايستاده‌اند. كسي صلوات طلب نمي‌كند. مؤذن رسالت پيامبر را شهادت مي‌دهد. همه صلوات مي‌فرستند: «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمد».<br />
مردم به صف نشسته‌اند براي نماز صبح، كسي تكبير مي‌گويد. جمعيت نماز صبح را به جماعت مي‌خوانند. بعد از نماز راه مي‌افتيم كه برگرديم. از جلو شبستان تا بيرون محوطه، چشم از گنبد برنمي‌داري. من هم نمي‌پرسم چرا. مي‌بينم اگر بخواهي جواب ندهي، نپرسم بهتر است. چند اتوبوس بيرون ايستاده‌اند. انگار آمده‌اند دنبالمان. راننده داد مي‌زند: «تهران دو نفر» سوار مي‌شويم. اتوبوس زود راه مي‌افتد. حس مي‌كنم دلم باز شده، انگار خبر خيلي خوبي را شنيده يا عزيزي را ديده باشم.<br />
كم‌كم از مسجد دور مي‌شويم. گنبد فيروزه‌اي و دو گل‌دستة كنارش در نظر ما كوچك‌تر مي‌شود. يك دفعه احساس غربت مي‌كنم. اين از چسبيدنم به شيشه پيداست، نه؟ طوري بيرون را نگاه مي‌كنم كه انگار همه كس من، آن سوي پنجره وسط اين بيابان‌ها است. غالب مسافرها به خواب مي‌روند، لابد اكثرشان ديشب را نخوابيده‌اند. تو زبان گرفته‌اي و آرام كسي را صدا مي‌زني كه من هم نشناختمش؛ يعني اين‌طور فكر مي‌كنم.<br />
هوا گرگ و ميش شده و غير از عكس كم‌نرگ خودمان روي شيشه، چيزهاي ديگري هم پيداست.<br />
جابه‌جا مي‌شوم كه يك ساعتي بخوابم. آخر صبح بايد بروم سركار. طوري با مظلوميت صدايم مي‌كني كه دلم مي‌سوزد خودم را به خواب بزنم و جواب ندهم: «حسين»! مي‌گويم: «چيه؟» آرام مي‌گويي: «مي‌آيي هفتة بعد هم بياييم؟» سرم را بلند مي‌كنم، اشك چشمت آمده تا وسط صورتت. مي‌خواهم بپرسم چرا گريه مي‌كني؟ مي‌بينم اگر نخواهي جواب بدهي، نپرسم بهتر است.<br />
<br />
محمد حسين بدري<br />
ماهنامه موعود شماره 100]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حكايت ديدار جعفر نعل‌بند اهل اصفهان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-479.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:32:05 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-479.html</guid>
			<description><![CDATA[وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه مي‌كند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بوده‌ام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نمي‌دانستم چه كنم. او همين طور كه اشك مي‌ريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر مي‌ميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن.<br />
<br />
<br />
سيد ابوالحسن مهدوي<br />
نقل داستان‌ها و حكايت‌هاي انسان‌هاي صالح، گاه مواجه با تشكيك و يا انكار بعضي از نااهلان مي‌شود و همين انكار و تكذيب، يكي از دلايل سكوت و كتمان صاحبان حكايات است. چنانچه پرهيز از مريد پيدا كردن و اعلام ارتباط و ملاقات با امام عصر(ع) را از اسرار باطني خويش دانستن، از ديگر دلايل اين سكوت است. البتّه اين سخن به معناي قبول هر گفته و داستان نيست، بلكه همان‌گونه كه مرحوم والدي مي‌فرمودند علّت اينكه ما به صحّت بعضي از اين قضايا اطمينان داريم و آنها را نقل مي‌كنيم، آن است كه گاهي كساني همچون شيخ اعظم انصاري كه در گفتار و رفتار خويش كمال احتياط را داشتند، نيز چنين مطالبي را نقل كرده‌اند. ما هم در اين مجموعه سعي بر اجراي همين روش داشته‌ايم و تا اطمينان بر صحّت سرگذشتي از ناحية ناقل و يا قرائن موجود ديگر نداشتيم، آن را نقل نكرديم. امّا آنچه در اينجا ذكر مي‌نماييم، آن است كه نبايد بدون دليل و برهان، مطلبي را كه به ذهن ما بعيد به نظر مي‌رسد رد كنيم بلكه همان‌گونه كه ابوعلي سينا گفته است: آنچه كه به گوش تو رسيد، آن را در جايگاه امكان قرار بده تا وقتي كه دليل قاطعي بر رد آن پيدا نكرده‌اي. به خصوص اگر شنونده، تخصّصي در پيرامون آن مطلبي كه شنيده است، داشته باشد.<br />
<br />
حضرت امام(ره) همين توصيه را به فرزندشان مرحوم حجّت‌الاسلام حاج احمد آقا داشتند. مرحوم جعفر نعل‌بند از همان كساني است كه مدّتي داستان تشرّف خويش را به علّت تكذيب و انكار نااهلان، كتمان مي‌كرد تا آنكه مجدداً در تشرّف ديگري كه خدمت امام زمان(ع) مي‌رسد، امام به او دستور مي‌دهند داستان تشرّف را بيان كند. آن هم به دليل تأكيد بر مصلحتي كه در پايان حكايت او خواهيد خواند. سرگذشت جالب و تكان‌دهندة جعفر را مرحوم آيت‌الله حاج ميرزا محمّد علي گلستانه اصفهاني در زماني كه ساكن مشهد بودند، براي يكي از علماي بزرگ مشهد، اين‌گونه نقل فرموده بودند كه عموي من مرحوم آقاي سيّد محمّدعلي كه از مردان صالح و بزرگوار بود نقل مي‌كرد: در اصفهان شخصي بود به نام جعفر نعل‌بند كه سخنان غير متعارفي از قبيل آنكه من خدمت امام زمان(ع) رسيده‌ام و طيّ‌الارض كرده‌ام، مي‌زد. طبعاً با مردم هم كمتر تماس مي‌گرفت و گاهي مردم هم پشت سر او به خاطر آنكه «چون نديدند، حقيقت ره افسانه زدند» حرف مي‌زدند. روزي به تخت فولاد اصفهان براي زيارت اهل قبور مي‌رفتم. در راه ديدم آقا جعفر هم به آن طرف مي‌رود. من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست داري با هم راه برويم؟ گفت: مانعي ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم مردم دربارة شما حرف‌هايي مي‌زنند. آيا راست مي‌گويند كه شما خدمت امام زمان(ع) رسيده‌اي؟ اوّل نمي‌خواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرف‌ها بگذريم و با هم مسائل ديگري را مطرح كنيم. من اصرار كردم و گفتم: من ان‌شاءالله اهلم.<br />
<br />
گفت: بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شده بودم تا آنكه در سفر بيست‌وپنجم، شخصي كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد. چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كم‌كم مرضش شدّت گرفت. تا رسيديم به منزلي كه قافله به خاطر ناامن بودن راه، دو روز در آن منزل ماند تا قافلة ديگري رسيد. دو قافله با هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض رو به سختي گذاشته بود. وقتي قافله مي‌خواست حركت كند، من ديدم به هيچ وجه نمي‌توان او را حركت داد. لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مي‌روم و براي تو دعا مي‌كنم كه شفا پيدا كني. وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه مي‌كند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بوده‌ام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نمي‌دانستم چه كنم. او همين طور كه اشك مي‌ريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر مي‌ميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن. من با اينكه كه به گفتار او اطمينان نداشتم، ولي به خاطر اجابت دعوت مؤمن و حفظ جان او، هر طور بود كنار او ماندم تا آنكه او از دنيا رفت، قافله هم براي من صبر نكرد و حركت نمود. من جنازة او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثري نبود و من تصوّر مي‌كردم اگر كمي با سرعت بروم، امكان دارد به آنها برسم. حدود يك فرسخ كه رفتم، خوف مرا گرفت. از طرفي جنازه را كه به الاغ بسته بودم افتاد. پس از آنكه مقداري معطل شدم و جنازه را دومرتبه محكم بر الاغ بستم، حركت كردم. ولي باز پس از آنكه مقداري از راه را رفتم، جنازه از روي الاغ افتاد. به هيچ وجه آن جنازه روي الاغ قرار نمي‌گرفت. پس از معطلي فراواني كه پيدا كردم، مطمئن شدم امكان ندارد به قافله برسم و از طرفي بيابان هم وحشت‌زا بود و چنانچه كسي هم مرا با آن جنازه مي‌ديد، امكان اتهام قتل هم وجود داشت. بالاخره وقتي مضطر شدم و ديدم نمي‌توانم او را ببرم، خيلي پريشان شدم. ايستادم و به حضرت سيّدالشّهدا(ع) سلامي عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم مي‌بينيد كه نمي‌توانم، درمانده و بي‌چاره شده‌ام. ناگهان ديدم چهار سوار كه يكي از آنها شخصيت و ابهّت بيشتري داشت، پيدا شدند. آن بزرگوار به من فرمود: جعفر با زائر ما چه مي‌كني؟! عرض كردم: آقا چه كنم؟ در راه زيارت كربلا از دنيا رفته است و به من وصيت كرده كه جنازه‌اش را به كربلا ببرم و دفن كنم. ولي نمي‌توانم، قافله هم رفته است و من درمانده شده‌ام نمي‌دانم چه بكنم؟ در اين بين، آن سه نفر پياده شدند يكي از آنها نيزه‌اي در دست داشت. با آن نيزه به زمين زد، چشمه آبي ظاهر شد. آن ميّت را غسل دادند و كفن كرده، آماده رو به قبله براي اقامة نماز ميّت گذاشتند. آن آقا جلو ايستادند و بقيّه پشت سر او نماز خواندند و بعد او را سه نفري برداشتند و محكم به الاغ بستند و سپس ناگهان ناپديد شدند. من حركت كردم. ولي اين مرتبه احساس كردم با سرعت زيادي زمين را طي مي‌كنم. در حالي كه راه مي‌رفتم، ديدم به قافله‌اي رسيدم و از آنها عبور كردم. پس از چند لحظه، باز قافلة ديگري را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند. از آنها هم عبور كردم. من آنها را مي‌ديدم، ولي گويا آنها من را نمي‌ديدند. بعد از چند لحظه به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجّب مي‌كردم. بالاخره او را بردم و در وادي‌ ايمن (قبرستان كربلا) دفن كردم و در كربلا ماندم تا پس از بيست روز رفقايي كه در قافلة ما بودند به كربلا رسيدند. در ابتدا فكر مي‌كردند من كنار آن يزدي در همان منزلي كه از هم جدا شديم مانده‌ام، ولي با كمال تعجّب و ناباوري ديدند كه من بيست روز قبل از آنها به كربلا رسيده‌ام. به همين خاطر از من سوال مي‌كردند و كه تو كي آمدي و چگونه آمدي؟ من هم براي آنها به اجمال مطالبي را مي‌گفتم و آنها تعجّب مي‌كردند از همان جا كم‌كم پشت سر من صحبت‌ها شروع شد و بعضي به ديد انكار نگاه مي‌كردند، بعضي هم تمسخر مي‌نمودند. تا آنكه روز عرفه شد. وقتي به حرم رفتيم، ديدم بعضي از مردم را به صورت حيوانات مختلف مي‌بينم. از شدّت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم مردم را به صورت حيوانات مختلف ديدم. عجيب‌تر اين بود كه بعد از آن سفر، چند سال ديگر هم ايّام عرفه به كربلا مشرّف شده‌ام و فهميدم تنها روز عرفه بعضي از مردم را به صورت حيوانات مي‌بينم. ولي در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نمي‌شود. لذا تصميم گرفته‌ام كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم. وقتي اين مطالب را براي مردم در اصفهان مي‌گفتم، آنها باور نمي‌كردند و پشت سر من حرف مي‌زدند. تصميم گرفتم ديگر با كسي از اين مقوله حرف نزنم و مدّتي هم چيزي براي كسي نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا مي‌خوردم. صداي در حياط بلند شد. رفتم در را باز كردم. ديدم شخصي مي‌گويد: جعفر! حضرت صاحب‌الزّمان(ع) تو را مي‌خواهند. من لباس پوشيدم و همراه با او رفتم. او مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد. ديدم آن حضرت در صفه‌اي‌كه منبر بسيار بلندي در آن هست، نشسته‌اند و جمع زيادي هم خدمتشان بودند. من با خودم مي‌گفتم در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگاه ديدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا. من به خدمتشان مشرّف شدم. فرمودند: چرا آنچه در راه كربلا ديده‌اي، براي مردم نقل نمي‌كني؟ عرض كردم اي آقاي من! آنها را براي مردم نقل مي‌كردم، ولي از بس پشت سرم بدگويي كردند، ديگر سخني نگفتم. حضرت فرمودند: تو كاري به حرف مردم نداشته باش، تو قضيه را براي آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفي به زوّار جدّمان حضرت ابي‌عبدالله الحسين(ع) داريم.<br />
<br />
در دل كِشدم آتش هجر تو زبانه<br />
آخر كُشدم از غمت اين آه شبانه<br />
خونم چكد از ديده به سوداي تو تا كي<br />
تا چند روم در طلبت خانه به خانه<br />
هر سو نگرم مهر دلاراي تو جويم<br />
هر جا گذرم مي‌طلبم از تو نشانه<br />
دل بر سر آن شد كه به پاي تو دهد جان<br />
گر دست دهد وصل تو اي درّ يگانه<br />
آيا رسد آن طالع فيروز كه روزي<br />
روزي شودم دولت ديدار تو يا نه<br />
سخت است به هر جمع پريشان تو بيند<br />
حاضر همه ياران و تو غايب ز ميانه<br />
برخيز و بساط ستم و جور، تو بر چين<br />
برهان همه ياران خود از جور زمانه<br />
حيران به اميد است كه ديدار تو بيند<br />
روزي كه زني تكيه به او رنگ شهانه<br />
<br />
پيام‌ها و برداشت‌ها:<br />
1. تأكيدات فراوان بر رفتن به سرزمين كربلا و زيارت سيّدالشّهداء(ع) شده است، به گونه‌اي كه گاه تعبير وجوب و لزوم از آن شده و اين حاكي از شدّت استحباب و تأكيد بر لزوم عملي آن است؛ علّامه مجلسي در جلد 101 بحارالانوار باب اوّل را اين‌گونه مطرح مي‌فرمايد: «باب انّ زيارته صلوات‌الله عليه واجب مفترضةٌ مأمورٌبها» علّامه مجلسي در اين باب چهل روايت را بيان نموده است. روايت چهاردهم اين باب از اين قرار است: امام صادق(ع) مي‌فرمايند: «كسي كه به زيارت قبر امام حسين(ع) نرود تا از دنيا برود، ناقص الايمان خواهد بود و اگر داخل بهشت برود، درجه او پايين‌تر از مؤمنين در بهشت است».1<br />
<br />
البتّه واضح است كه اين همه تأكيد بر رفتن به زيارت آن بزرگوار، با حفظ شرايط سفر و عدم حرمت آن و نيز عدم موانع است، به گونه‌اي كه وقتي انسان اهميّت فوق‌العاده اين سفر و آثار آن را ديد، سعي بر ايجاد شرايط و رفع موانع مي‌كند تا بتواند از آن فضاي معنوي، به خصوص تحت قبّة آن حضرت كه دعا مستجاب است، استفادة كامل ببرد.<br />
<br />
2. از پيام‌هايي كه از اين داستان مي‌گيريم، خدمت به هم سفران است. در سفري پيامبر گرامي اسلام(ص) به اصحاب خود فرمان به ذبح گوسفندي و طبخ آن را دادند. هريك از اصحاب قسمتي از كار را به عهده گرفتند. پيامبر خدا(ص) فرمودند: من هم براي شما هيزم آتش را جمع مي‌كنم. هر چه اصحاب خواستند مانع عمل پيامبر شوند، نتوانستند. پيامبر(ص) فرمودند: «مي‌دانم شما انجام مي‌دهيد و لكن خداي عزّوجلّ كراهت دارد كه بندة او در كنار اصحابش، امّا جداي از آنها باشد». سپس بلند شدند و براي آنها هيزم جمع نمودند. از ديگر آداب و حقوق همسفران است كه اگر همسفر مريض شد، برادران او سه روز سفر خود را تأخير بيندازند و در كنار او بمانند.<br />
<br />
3. سلام و درود به اهل بيت(ع)، لازم است هم مؤدّبانه باشد و هم خالصانه تا مورد لطف و عنايت آن خاندان قرار گيريم. قرآن كريم مي‌فرمايد: اعمال شما را خداي سبحان و رسول او و مؤمنان (اهل بيت(ع)) مي‌بينند.2 و هر گاه كه مصلحت باشد، اين خاندان وساطت مي‌كنند و ارادة الهي را نسبت به خواستة انسان جلب مي‌نمايند. اباصلت بعد از شهادت امام رضا(ع)، به دستور مأمون به زندان افتاد و يك سال در حبس ماند تا آنكه دلتنگ شد. شبي بيدار ماند و به عبادت و دعا مشغول گشت و انوار مقدّسه محمّد و آل محمّد(ص) را شفيع گردانيد و به حقّ ايشان از خداوند منّان درخواست كرد كه نجات يابد. هنوز دعاي او تمام نشده بود كه ديد حضرت امام محمّد تقي(ع) در زندان نزد او حاضر شده و فرمودند: اي اباصلت: سينه‌ات تنگ شده است؟ عرض كرد: بلي. فرمودند: برخيز. و زنجير از پاي او جدا شد. دست او را گرفتند و از زندان بيرون آوردند و فرمودند كه، تو در امان خدايي، ديگر هرگز مأمون را نخواهي ديد و او تو را نخواهد ديد. چنان شد كه فرمود.3<br />
<br />
4. هرچه انسان موفّق شود دل خود را از محبّت به دنيا منقطع كند، آمادگي بيشتري براي سفر آخرت پيدا مي‌كند ولي كساني كه به تعبير قرآن كريم چسبيده بر زمين و سنگين بر روي زمين شده‌اند، حاضر به جان‌فشاني في‌سبيل‌الله نيستند.<br />
<br />
يا أيهاالّذين ءامنوا ما لكم إذا قيل لكم انفروا في سبيل‌الله اثّاقلتم إلي‌الارض أرضيتم بالحياة الدّنيا من الأخرة.4<br />
5. كساني كه در راه زيارت اهل بيت عصمت و طهارت(ع) از دار دنيا رفته‌اند، گاه مشمول عنايت ويژة آن خاندان گشته و خود آنها عهده‌دار غسل و كفن و نماز و دفن آنها شده‌اند.<br />
<br />
عالم رباني مرحوم حاج ميرزا حسن لواساني در كتاب خويش، داستاني را از عنايات حضرت رضا(ع) به يكي از زائران خويش آورده است: سه نفر از جوانان ثروتمند نجف به محضر يكي از علماي بزرگ كه در همسايگي آنان بود، رفتند و گفتند: حضرت آيت‌الله! پدر ما اينك حدود چهل سال است كه به زيارت حضرت رضا(ع) مي‌رود و هر بار، مسافرت او ماه‌ها به طول مي‌انجامد. اينك كه بسيار پير و ناتوان شده، ما با مسافرت او موافق نيستيم. امّا او آمادة حركت است و ما نگرانيم كه در راه از دنيا برود. ما از شما تقاضا مي‌كنيم او را نصيحت كنيد تا شايد منصرف شود. آن عالم بزرگوار مي‌پذيرد و به خانة آنان مي‌رود. امّا نصيحت او سودي نمي‌بخشد و مرد سالخورده به حركت خويش اصرار مي‌ورزد. عالم مي‌پرسد. اين همه اصرار براي چيست؟ پيرمرد پاسخ مي‌دهد: حدود سي سال پيش دوستي داشتم كه همراه او، اين سفر را هر ساله انجام مي‌دادم. امّا در سفري او بيمار شد و در راه از دنيا رفت. نه آبي براي غسل دادن او داشتم و نه پارچه‌اي براي كفن كردنش و نه امكاني براي تجهيز و خاك‌سپاري او. به ناچار پيكر او را براي اينكه طعمة درندگان نشود، در نقطه‌اي پنهان كردم و به سوي روستايي شتافتم تا كمك بگيرم. شب را در آنجا ماندم. روز بعد به همراه چند نفر براي خاك‌سپاري او آمدم. امّا اثري از جسد او نيافتم. در اوج تحيّر و سرگرداني بودم كه ديدم شخصيت گران‌قدري از راه رسيد. نفهميدم از كجا آمد؟ آسمان يا زمين؟ او فرمود: من جسد دوستت را شب گذشته، تجهيز كردم و به خاك سپردم. آنگاه خطاب به من فرمود: تو هم اينك كه به هدف خويش رسيدي، باز گرد. گفتم: چگونه به هدف خويش رسيدم با اينكه من عازم زيارت حضرت رضا(ع) هستم؟ فرمود: اگر زيارت صاحب قبر را در مشهد مي‌خواهي كه نايل شدي و اگر قبر و حرم را مي‌خواهي برو. سپس فرمود: به شيعيان ما پيام ده كه هر كس در راه زيارت ما از دنيا برود، ما خود او را تجهيز مي‌كنيم و به خاك مي‌سپاريم.<br />
<br />
خود را روي پاي مباركش افكندم كه ببوسم. دريغا كه كسي را نديدم. و اينك از آن تاريخ، تاكنون هر سال مشرّف مي‌شوم تا به فيض عظيمي كه دوستم نايل شد برسم. اين داستان من است با اين بيان، اگر باز هم شما مرا از رفتن به زيارت حضرت رضا(ع) منع مي‌كنيد، مي‌پذيرم آنگاه آن عالم بزرگوار فرمود: هرگز! نه تنها شما را باز نمي‌دارم بلكه خود نيز از اين پس همه ساله همسفر تو خواهم بود. هر دو همه ساله به زيارت آن حضرت شتافتند، تا خداوند متعال اين دو را نيز در راه زيارت هشتمين امام نور به بارگاه خود پذيرفت.5<br />
<br />
6. طيّ‌الارض يكي از كارهاي خارق‌العاده‌اي است كه گاه نفوس مستعدّه‌اي كه در اثر رياضت‌هاي خاصي، داراي قدرت روحي وباطني گشته‌اند، انجام مي‌پذيرد. انجام طيّ‌الارض گاه به واسطه قرائت آياتي از قرآن به كيفيت خاص خودش و گاه به گفتن ذكري يا اسمي از اسماء اعظم الهي و با به ارادة همان نفسِ تقويت شده انجام مي‌گيرد. قرآن كريم اشاره مي‌نمايد كه قرآن مي‌توانست كتابي باشد كه به واسطة او كوه‌ها به حركت درآمده يا زمين به واسطة آن قطعه قطعه شده يا مردگان به واسطة او به سخن در مي‌آمدند.6 پس به طور مسلم وقتي به واسطة قرآن مي‌توان كارهاي اين‌چنين خارق‌العاده‌اي انجام داد، به طريق اولي طيّ‌الارض هم به واسطة آن ممكن خواهد بود.<br />
طيّ‌الارض داراي اقسامي است:<br />
الف) ساده‌ترين آن اين است كه شخص در مكان خودش ناپديد و در مقصد معيّن ظاهر مي‌گردد بدون فاصلة زماني و يا با فاصلة زماني اندك.<br />
<br />
ب) گاه شخص روي زمين حركت مي‌كند ولي با سرعت، گويا هر قدمي كه شخص برمي‌دارد، زمين زير پاي او چرخش مي‌كند. نمونه‌اي از اين‌گونه طيّ‌الارض را در حكايت ششم ملاحظه فرموديد كه امام(ع) به طور متعارف حركت مي‌كردند، ولي آيت‌الله العظمي اراكي(ره) هر چه مي‌دويدند به آن حضرت نمي‌رسيدند.<br />
<br />
ج) گاهي هم طيّ‌الارض به شكل پرواز در آسمان است. چنانچه مرحوم آيت‌الله لنگرودي مي‌فرمودند: شخصي به منزل ما آمد و بعد از صحبت‌هاي زياد متوجّه شدم كه طي‌السماء دارد. به اين نحو كه در همان اتاق روي زمين خوابيد و سپس به سمت طاق به پرواز درآمد و مي‌خواست خداحافظي كند كه از او درخواست كردم برگردد وقتي برگشت، گفت ما چهل نفر روي كره زمين هستيم، كه داراي طي‌السماء هستيم و در اطراف زمين پراكنده هستيم، ولي وعدة همه ما شب‌هاي جمعه، صحن مقدّس ابي‌عبدالله الحسين(ع) در كربلا مي‌باشد.<br />
<br />
د) گاهي هم طيّ‌الارض به واسطة موجود ديگري همچون بُراق در شب معراج پيغمبر اكرم(ص) تحقّق مي‌پذيرد. در داستان جعفر نعل‌بند هم چنين بوده است.<br />
<br />
ه‍ ) گاه شخص ديگري كه داراي طيّ‌الارض است، دست انسان را مي‌گيرد و او را به مقصد مي‌رساند و به اصطلاح دو پشته يا چند پشته طيّ‌الارض مي‌كنند.<br />
<br />
و) نوعي از طيّ‌الارض هم اين‌گونه است كه خود شخص، حركت معمولي خودش را انجام مي‌دهد؛ ولي بدون آنكه بفهمد زودتر از زمان متعارف به مقصد مي‌رسد. گويا بخشي از مسير راه از جلو برداشته است. بعد مي‌فهمد كه قسمتي از مسير راه را اصلاً طي نكرده، ولي بقيّه راه را معمولي رفته است.<br />
<br />
ز) يك قسم از طيّ‌الارض هم مثل احضار است، يعني ديگري كه در مقصد ايستاده است، او را از مبدأ بلند مي‌كند و به مقصد مي‌گذارد. نمونه‌اي كه در قرآن كريم آمده است، احضار كردن جناب آصف بن برخيا است كه بلقيس را همراه با تخت او از شهر سبا به نزد حضرت سليمان احضار نمود.<br />
<br />
7. تأكيد فراواني بر زيارت امام حسين(ع) در روز عرفه شده است، به گونه‌اي كه امام صادق(ع) مي‌فرمايند: خداي تبارك و تعالي قبل از حاجيان در عرفات، براي زوار امام حسين(ع) تجلّي مي‌نمايد و حوائج آنها را عطا مي‌نمايد و گناهانشان را مي‌آمرزد. سپس اهل عرفات را تمجيد و سپاس مي‌گويد و همان رفتار را با آنها انجام مي‌دهد.7<br />
<br />
8. سيرت و باطن افراد گاهي همچون صورت آنها به شكل انسان است و گاهي هم در اثر انحرافات فكري و اخلاق‌هاي رذيله يا رفتارهاي ناپسند به صورت حيوان مشخّص يا تركيبي از چند حيوان و يا به صورت يك موجود وحشتناك غير متعارف است. در قضايا و حكايات فراواني، از ديدن اين سيرت سخن به ميان آمده است.<br />
<br />
ابوبصير مي‌گويد: با امام صادق(ع) حج انجام مي‌داديم. وقتي در طواف بوديم به امام عرض كردم: قربانتان شوم اي پسررسول خدا! آيا خداوند اين خلق را مي‌آمرزد؟ فرمودند اي ابابصير! اكثر كساني كه مي‌بيني، ميمون و خوك هستند.<br />
<br />
گفتم: به من نشان دهيد. پس حضرت سخناني را آهسته فرمودند و دست مبارك خويش را بر چشمان من ماليدند. در آن لحظه، آنها را به شكل ميمون‌ها وخوك‌ها ديدم. پس وحشت مرا گرفت، آن بزرگوار دست خويش را بر چشمم ماليدند تا آنها را همان‌گونه كه قبلاً بودند، ديدم.8<br />
<br />
مرحوم آيت‌الله ميرجهاني مي‌فرمودند: در ايّام جواني كه مشغول به تحصيل و رياضات شرعيه در مدرسه صدر بازار اصفهان بودم، زماني به مدّت چهل روز اصلاً از مدرسه بيرون نيامدم. زيرا همة دروسي كه مي‌خواندم در همان مدرسه بود و غذاي من هم از همان نان خشك مخصوص و خورشت حاضري بود كه از روستاي جرقويه تهيه ديده بودم و نيازي به رفتن به بيرون مدرسه براي تهيه طعام نداشتم.<br />
<br />
تا اينكه يك روز براي كاري كه در ميدان امام پيدا كردم، ناچار به خروج از اين مدرسه شدم كه ناگاه متوجّه شدم اكثر افرادي كه در بازار مي‌بينم، به شكل حيوانات مختلف بودند. وحشت عجيبي مرا گرفت. عبا را بر سر كشيدم كه آنها را نبينم. فقط جلوي پاي خود را نگاه مي‌كردم. در عين حال وقتي حيواني از كنارم رد مي‌شد، مي‌ترسيدم. با اينكه مي‌دانستم اينها همان انسان‌هاي قبلي هستند. تا نزديك حمام شيخ كه در انتهاي بازار قرار دارد، آمدم؛ ولي از بس ترسيده بودم كارم را نتوانستم انجام دهم. برگشتم و سراسيمه وارد مدرسه شدم. استادم وقتي مرا ديد كه چهره‌ام سفيد شده و رنگ خود را باخته‌ام، پرسيد: چه شده، آيا با كسي درگيري داشته‌اي؟ گفتم: نه. اصرار كرد كه قضيه چيست. من وقتي جريان را براي او گفتم، فهميد اين حالت در اثر اين است كه مدّت زيادي از غذاي حلال خصوصي خودم امرار معاش كرده‌ام. بلافاصله يك نفر را فرستاد تا از بازار غذايي تهيه كند و بياورد و به من اصرار كرد كه بخور! امتناع كردم. بالاخره گفت من استاد تو هستم و به تو دستور مي‌دهم كه بخوري. به ناچار مقداري ميل كردم. بعد از خوردن غذا، چشمانم برگشت سر جايش.<br />
9. گرچه اصل بر كتمان قضايا است، همان گونه كه در مقدّمة حكايت دوم به چهار نكته در اين باره اشاره نموديم، امّا گاهي هم مصلحت در ترويج اين قضايا است تا افرادي ازخواب غفلت بيدار شده و حركت معنوي خود را آغاز كنند. در نقل اين قضايا، اگر بدون گفتن اسم شخص باشد و رعايت آن چهار نكته در بحث كتمان اسرار شده و هم مصلحت ترويج حق و هدايت ديگران نيز در آن منظور گشته است.<br />
<br />
البتّه به ندرت به قضايايي برمي‌خوريم كه به دستور خداي سبحان يا خود امام(ع)، بازگو شده است، همچون همين حكايت آقا جعر نعل‌بند اصفهاني.<br />
<br />
امام صادق(ع) مي‌فرمايند: مردي خدمت رسول خدا(ص) آمد و از حقّ علم سؤال كرد. فرمودند: سكوت. پرسيد ديگر چه؟ فرمودند: گوش دادن به آن. عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: حفظ آن. پرسيد: ديگر چه؟ فرمودند عمل به آن، عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: نشر و ترويج آن.9<br />
<br />
10. از اين قضيه و حكايت، نظر لطف و عنايت ويژه حضرت بقيّـ［الله(ع) را به زوار قبر جدشان حضرت ابي‌عبدالله الحسين المظلوم مي‌فهميم.<br />
اي بهشت روي تو رؤياي من<br />
گر نبينم چهره‌ات را واي من<br />
چهرة تو منتظر حسن خداست<br />
حسن تو از هر چه زيبايي جداست<br />
اي گل نرگس گل عشق همه<br />
يوسف زيباي آل فاطمه<br />
حسن يوسف وامدار حسن توست<br />
يوسف آغاز بهار حسن توست<br />
منـتي بر مردم گريان بنه<br />
پاي در خاك ره كنعان بنه<br />
يوسف زهرا گل نرگس تويي<br />
بي كسان خاك را مونس تويي<br />
ذوالفقار حيدري در دست توست<br />
اشك شوق شيعه ناز شست توست<br />
ياد تو بر درد مرهم مي‌نهد<br />
روي چشم لاله شبنم مي‌نهد<br />
يوسف زهرا اميد قافله<br />
از غم هجران تو دارم گله<br />
اي ز هجرت سرو طاقت خم شده<br />
روي خورشيد از غمت در هم شده<br />
نيست از ما در جهان دلتنگ‌تر<br />
لاله‌اي از اشك‌ها گل رنگ‌تر<br />
شوق ديدار تو ما را زنده كرد<br />
اين دل شيدا تو را جان خنده‌ كرد<br />
سيّد محمدباقر ميرفندرسنكي<br />
 <br />
 ماهنامه موعود شماره 108<br />
 <br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. بحارالانوار، ج 71، ص 4.<br />
2. سورة توبه، آية 105.<br />
3. متهي‌الآمال: فصل ششم، در اخبار شهادت حضرت رضا(ع).<br />
4. سورة توبه (9)، آية 38.<br />
5. كتاب كرامات صالحين، ص 212.<br />
6. سورة رعد (13)، آية 31.<br />
7. كامل الزيارات، ص 165؛ بحارالانوار، ج 101، ص 37.<br />
8. بحارالانوار، ج 47، ص 79.<br />
9. اصول كافي، ج 1، ص 48.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه مي‌كند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بوده‌ام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نمي‌دانستم چه كنم. او همين طور كه اشك مي‌ريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر مي‌ميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن.<br />
<br />
<br />
سيد ابوالحسن مهدوي<br />
نقل داستان‌ها و حكايت‌هاي انسان‌هاي صالح، گاه مواجه با تشكيك و يا انكار بعضي از نااهلان مي‌شود و همين انكار و تكذيب، يكي از دلايل سكوت و كتمان صاحبان حكايات است. چنانچه پرهيز از مريد پيدا كردن و اعلام ارتباط و ملاقات با امام عصر(ع) را از اسرار باطني خويش دانستن، از ديگر دلايل اين سكوت است. البتّه اين سخن به معناي قبول هر گفته و داستان نيست، بلكه همان‌گونه كه مرحوم والدي مي‌فرمودند علّت اينكه ما به صحّت بعضي از اين قضايا اطمينان داريم و آنها را نقل مي‌كنيم، آن است كه گاهي كساني همچون شيخ اعظم انصاري كه در گفتار و رفتار خويش كمال احتياط را داشتند، نيز چنين مطالبي را نقل كرده‌اند. ما هم در اين مجموعه سعي بر اجراي همين روش داشته‌ايم و تا اطمينان بر صحّت سرگذشتي از ناحية ناقل و يا قرائن موجود ديگر نداشتيم، آن را نقل نكرديم. امّا آنچه در اينجا ذكر مي‌نماييم، آن است كه نبايد بدون دليل و برهان، مطلبي را كه به ذهن ما بعيد به نظر مي‌رسد رد كنيم بلكه همان‌گونه كه ابوعلي سينا گفته است: آنچه كه به گوش تو رسيد، آن را در جايگاه امكان قرار بده تا وقتي كه دليل قاطعي بر رد آن پيدا نكرده‌اي. به خصوص اگر شنونده، تخصّصي در پيرامون آن مطلبي كه شنيده است، داشته باشد.<br />
<br />
حضرت امام(ره) همين توصيه را به فرزندشان مرحوم حجّت‌الاسلام حاج احمد آقا داشتند. مرحوم جعفر نعل‌بند از همان كساني است كه مدّتي داستان تشرّف خويش را به علّت تكذيب و انكار نااهلان، كتمان مي‌كرد تا آنكه مجدداً در تشرّف ديگري كه خدمت امام زمان(ع) مي‌رسد، امام به او دستور مي‌دهند داستان تشرّف را بيان كند. آن هم به دليل تأكيد بر مصلحتي كه در پايان حكايت او خواهيد خواند. سرگذشت جالب و تكان‌دهندة جعفر را مرحوم آيت‌الله حاج ميرزا محمّد علي گلستانه اصفهاني در زماني كه ساكن مشهد بودند، براي يكي از علماي بزرگ مشهد، اين‌گونه نقل فرموده بودند كه عموي من مرحوم آقاي سيّد محمّدعلي كه از مردان صالح و بزرگوار بود نقل مي‌كرد: در اصفهان شخصي بود به نام جعفر نعل‌بند كه سخنان غير متعارفي از قبيل آنكه من خدمت امام زمان(ع) رسيده‌ام و طيّ‌الارض كرده‌ام، مي‌زد. طبعاً با مردم هم كمتر تماس مي‌گرفت و گاهي مردم هم پشت سر او به خاطر آنكه «چون نديدند، حقيقت ره افسانه زدند» حرف مي‌زدند. روزي به تخت فولاد اصفهان براي زيارت اهل قبور مي‌رفتم. در راه ديدم آقا جعفر هم به آن طرف مي‌رود. من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست داري با هم راه برويم؟ گفت: مانعي ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم مردم دربارة شما حرف‌هايي مي‌زنند. آيا راست مي‌گويند كه شما خدمت امام زمان(ع) رسيده‌اي؟ اوّل نمي‌خواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرف‌ها بگذريم و با هم مسائل ديگري را مطرح كنيم. من اصرار كردم و گفتم: من ان‌شاءالله اهلم.<br />
<br />
گفت: بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شده بودم تا آنكه در سفر بيست‌وپنجم، شخصي كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد. چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كم‌كم مرضش شدّت گرفت. تا رسيديم به منزلي كه قافله به خاطر ناامن بودن راه، دو روز در آن منزل ماند تا قافلة ديگري رسيد. دو قافله با هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض رو به سختي گذاشته بود. وقتي قافله مي‌خواست حركت كند، من ديدم به هيچ وجه نمي‌توان او را حركت داد. لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مي‌روم و براي تو دعا مي‌كنم كه شفا پيدا كني. وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه مي‌كند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بوده‌ام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نمي‌دانستم چه كنم. او همين طور كه اشك مي‌ريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر مي‌ميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن. من با اينكه كه به گفتار او اطمينان نداشتم، ولي به خاطر اجابت دعوت مؤمن و حفظ جان او، هر طور بود كنار او ماندم تا آنكه او از دنيا رفت، قافله هم براي من صبر نكرد و حركت نمود. من جنازة او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثري نبود و من تصوّر مي‌كردم اگر كمي با سرعت بروم، امكان دارد به آنها برسم. حدود يك فرسخ كه رفتم، خوف مرا گرفت. از طرفي جنازه را كه به الاغ بسته بودم افتاد. پس از آنكه مقداري معطل شدم و جنازه را دومرتبه محكم بر الاغ بستم، حركت كردم. ولي باز پس از آنكه مقداري از راه را رفتم، جنازه از روي الاغ افتاد. به هيچ وجه آن جنازه روي الاغ قرار نمي‌گرفت. پس از معطلي فراواني كه پيدا كردم، مطمئن شدم امكان ندارد به قافله برسم و از طرفي بيابان هم وحشت‌زا بود و چنانچه كسي هم مرا با آن جنازه مي‌ديد، امكان اتهام قتل هم وجود داشت. بالاخره وقتي مضطر شدم و ديدم نمي‌توانم او را ببرم، خيلي پريشان شدم. ايستادم و به حضرت سيّدالشّهدا(ع) سلامي عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم مي‌بينيد كه نمي‌توانم، درمانده و بي‌چاره شده‌ام. ناگهان ديدم چهار سوار كه يكي از آنها شخصيت و ابهّت بيشتري داشت، پيدا شدند. آن بزرگوار به من فرمود: جعفر با زائر ما چه مي‌كني؟! عرض كردم: آقا چه كنم؟ در راه زيارت كربلا از دنيا رفته است و به من وصيت كرده كه جنازه‌اش را به كربلا ببرم و دفن كنم. ولي نمي‌توانم، قافله هم رفته است و من درمانده شده‌ام نمي‌دانم چه بكنم؟ در اين بين، آن سه نفر پياده شدند يكي از آنها نيزه‌اي در دست داشت. با آن نيزه به زمين زد، چشمه آبي ظاهر شد. آن ميّت را غسل دادند و كفن كرده، آماده رو به قبله براي اقامة نماز ميّت گذاشتند. آن آقا جلو ايستادند و بقيّه پشت سر او نماز خواندند و بعد او را سه نفري برداشتند و محكم به الاغ بستند و سپس ناگهان ناپديد شدند. من حركت كردم. ولي اين مرتبه احساس كردم با سرعت زيادي زمين را طي مي‌كنم. در حالي كه راه مي‌رفتم، ديدم به قافله‌اي رسيدم و از آنها عبور كردم. پس از چند لحظه، باز قافلة ديگري را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند. از آنها هم عبور كردم. من آنها را مي‌ديدم، ولي گويا آنها من را نمي‌ديدند. بعد از چند لحظه به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجّب مي‌كردم. بالاخره او را بردم و در وادي‌ ايمن (قبرستان كربلا) دفن كردم و در كربلا ماندم تا پس از بيست روز رفقايي كه در قافلة ما بودند به كربلا رسيدند. در ابتدا فكر مي‌كردند من كنار آن يزدي در همان منزلي كه از هم جدا شديم مانده‌ام، ولي با كمال تعجّب و ناباوري ديدند كه من بيست روز قبل از آنها به كربلا رسيده‌ام. به همين خاطر از من سوال مي‌كردند و كه تو كي آمدي و چگونه آمدي؟ من هم براي آنها به اجمال مطالبي را مي‌گفتم و آنها تعجّب مي‌كردند از همان جا كم‌كم پشت سر من صحبت‌ها شروع شد و بعضي به ديد انكار نگاه مي‌كردند، بعضي هم تمسخر مي‌نمودند. تا آنكه روز عرفه شد. وقتي به حرم رفتيم، ديدم بعضي از مردم را به صورت حيوانات مختلف مي‌بينم. از شدّت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم مردم را به صورت حيوانات مختلف ديدم. عجيب‌تر اين بود كه بعد از آن سفر، چند سال ديگر هم ايّام عرفه به كربلا مشرّف شده‌ام و فهميدم تنها روز عرفه بعضي از مردم را به صورت حيوانات مي‌بينم. ولي در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نمي‌شود. لذا تصميم گرفته‌ام كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم. وقتي اين مطالب را براي مردم در اصفهان مي‌گفتم، آنها باور نمي‌كردند و پشت سر من حرف مي‌زدند. تصميم گرفتم ديگر با كسي از اين مقوله حرف نزنم و مدّتي هم چيزي براي كسي نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا مي‌خوردم. صداي در حياط بلند شد. رفتم در را باز كردم. ديدم شخصي مي‌گويد: جعفر! حضرت صاحب‌الزّمان(ع) تو را مي‌خواهند. من لباس پوشيدم و همراه با او رفتم. او مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد. ديدم آن حضرت در صفه‌اي‌كه منبر بسيار بلندي در آن هست، نشسته‌اند و جمع زيادي هم خدمتشان بودند. من با خودم مي‌گفتم در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگاه ديدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا. من به خدمتشان مشرّف شدم. فرمودند: چرا آنچه در راه كربلا ديده‌اي، براي مردم نقل نمي‌كني؟ عرض كردم اي آقاي من! آنها را براي مردم نقل مي‌كردم، ولي از بس پشت سرم بدگويي كردند، ديگر سخني نگفتم. حضرت فرمودند: تو كاري به حرف مردم نداشته باش، تو قضيه را براي آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفي به زوّار جدّمان حضرت ابي‌عبدالله الحسين(ع) داريم.<br />
<br />
در دل كِشدم آتش هجر تو زبانه<br />
آخر كُشدم از غمت اين آه شبانه<br />
خونم چكد از ديده به سوداي تو تا كي<br />
تا چند روم در طلبت خانه به خانه<br />
هر سو نگرم مهر دلاراي تو جويم<br />
هر جا گذرم مي‌طلبم از تو نشانه<br />
دل بر سر آن شد كه به پاي تو دهد جان<br />
گر دست دهد وصل تو اي درّ يگانه<br />
آيا رسد آن طالع فيروز كه روزي<br />
روزي شودم دولت ديدار تو يا نه<br />
سخت است به هر جمع پريشان تو بيند<br />
حاضر همه ياران و تو غايب ز ميانه<br />
برخيز و بساط ستم و جور، تو بر چين<br />
برهان همه ياران خود از جور زمانه<br />
حيران به اميد است كه ديدار تو بيند<br />
روزي كه زني تكيه به او رنگ شهانه<br />
<br />
پيام‌ها و برداشت‌ها:<br />
1. تأكيدات فراوان بر رفتن به سرزمين كربلا و زيارت سيّدالشّهداء(ع) شده است، به گونه‌اي كه گاه تعبير وجوب و لزوم از آن شده و اين حاكي از شدّت استحباب و تأكيد بر لزوم عملي آن است؛ علّامه مجلسي در جلد 101 بحارالانوار باب اوّل را اين‌گونه مطرح مي‌فرمايد: «باب انّ زيارته صلوات‌الله عليه واجب مفترضةٌ مأمورٌبها» علّامه مجلسي در اين باب چهل روايت را بيان نموده است. روايت چهاردهم اين باب از اين قرار است: امام صادق(ع) مي‌فرمايند: «كسي كه به زيارت قبر امام حسين(ع) نرود تا از دنيا برود، ناقص الايمان خواهد بود و اگر داخل بهشت برود، درجه او پايين‌تر از مؤمنين در بهشت است».1<br />
<br />
البتّه واضح است كه اين همه تأكيد بر رفتن به زيارت آن بزرگوار، با حفظ شرايط سفر و عدم حرمت آن و نيز عدم موانع است، به گونه‌اي كه وقتي انسان اهميّت فوق‌العاده اين سفر و آثار آن را ديد، سعي بر ايجاد شرايط و رفع موانع مي‌كند تا بتواند از آن فضاي معنوي، به خصوص تحت قبّة آن حضرت كه دعا مستجاب است، استفادة كامل ببرد.<br />
<br />
2. از پيام‌هايي كه از اين داستان مي‌گيريم، خدمت به هم سفران است. در سفري پيامبر گرامي اسلام(ص) به اصحاب خود فرمان به ذبح گوسفندي و طبخ آن را دادند. هريك از اصحاب قسمتي از كار را به عهده گرفتند. پيامبر خدا(ص) فرمودند: من هم براي شما هيزم آتش را جمع مي‌كنم. هر چه اصحاب خواستند مانع عمل پيامبر شوند، نتوانستند. پيامبر(ص) فرمودند: «مي‌دانم شما انجام مي‌دهيد و لكن خداي عزّوجلّ كراهت دارد كه بندة او در كنار اصحابش، امّا جداي از آنها باشد». سپس بلند شدند و براي آنها هيزم جمع نمودند. از ديگر آداب و حقوق همسفران است كه اگر همسفر مريض شد، برادران او سه روز سفر خود را تأخير بيندازند و در كنار او بمانند.<br />
<br />
3. سلام و درود به اهل بيت(ع)، لازم است هم مؤدّبانه باشد و هم خالصانه تا مورد لطف و عنايت آن خاندان قرار گيريم. قرآن كريم مي‌فرمايد: اعمال شما را خداي سبحان و رسول او و مؤمنان (اهل بيت(ع)) مي‌بينند.2 و هر گاه كه مصلحت باشد، اين خاندان وساطت مي‌كنند و ارادة الهي را نسبت به خواستة انسان جلب مي‌نمايند. اباصلت بعد از شهادت امام رضا(ع)، به دستور مأمون به زندان افتاد و يك سال در حبس ماند تا آنكه دلتنگ شد. شبي بيدار ماند و به عبادت و دعا مشغول گشت و انوار مقدّسه محمّد و آل محمّد(ص) را شفيع گردانيد و به حقّ ايشان از خداوند منّان درخواست كرد كه نجات يابد. هنوز دعاي او تمام نشده بود كه ديد حضرت امام محمّد تقي(ع) در زندان نزد او حاضر شده و فرمودند: اي اباصلت: سينه‌ات تنگ شده است؟ عرض كرد: بلي. فرمودند: برخيز. و زنجير از پاي او جدا شد. دست او را گرفتند و از زندان بيرون آوردند و فرمودند كه، تو در امان خدايي، ديگر هرگز مأمون را نخواهي ديد و او تو را نخواهد ديد. چنان شد كه فرمود.3<br />
<br />
4. هرچه انسان موفّق شود دل خود را از محبّت به دنيا منقطع كند، آمادگي بيشتري براي سفر آخرت پيدا مي‌كند ولي كساني كه به تعبير قرآن كريم چسبيده بر زمين و سنگين بر روي زمين شده‌اند، حاضر به جان‌فشاني في‌سبيل‌الله نيستند.<br />
<br />
يا أيهاالّذين ءامنوا ما لكم إذا قيل لكم انفروا في سبيل‌الله اثّاقلتم إلي‌الارض أرضيتم بالحياة الدّنيا من الأخرة.4<br />
5. كساني كه در راه زيارت اهل بيت عصمت و طهارت(ع) از دار دنيا رفته‌اند، گاه مشمول عنايت ويژة آن خاندان گشته و خود آنها عهده‌دار غسل و كفن و نماز و دفن آنها شده‌اند.<br />
<br />
عالم رباني مرحوم حاج ميرزا حسن لواساني در كتاب خويش، داستاني را از عنايات حضرت رضا(ع) به يكي از زائران خويش آورده است: سه نفر از جوانان ثروتمند نجف به محضر يكي از علماي بزرگ كه در همسايگي آنان بود، رفتند و گفتند: حضرت آيت‌الله! پدر ما اينك حدود چهل سال است كه به زيارت حضرت رضا(ع) مي‌رود و هر بار، مسافرت او ماه‌ها به طول مي‌انجامد. اينك كه بسيار پير و ناتوان شده، ما با مسافرت او موافق نيستيم. امّا او آمادة حركت است و ما نگرانيم كه در راه از دنيا برود. ما از شما تقاضا مي‌كنيم او را نصيحت كنيد تا شايد منصرف شود. آن عالم بزرگوار مي‌پذيرد و به خانة آنان مي‌رود. امّا نصيحت او سودي نمي‌بخشد و مرد سالخورده به حركت خويش اصرار مي‌ورزد. عالم مي‌پرسد. اين همه اصرار براي چيست؟ پيرمرد پاسخ مي‌دهد: حدود سي سال پيش دوستي داشتم كه همراه او، اين سفر را هر ساله انجام مي‌دادم. امّا در سفري او بيمار شد و در راه از دنيا رفت. نه آبي براي غسل دادن او داشتم و نه پارچه‌اي براي كفن كردنش و نه امكاني براي تجهيز و خاك‌سپاري او. به ناچار پيكر او را براي اينكه طعمة درندگان نشود، در نقطه‌اي پنهان كردم و به سوي روستايي شتافتم تا كمك بگيرم. شب را در آنجا ماندم. روز بعد به همراه چند نفر براي خاك‌سپاري او آمدم. امّا اثري از جسد او نيافتم. در اوج تحيّر و سرگرداني بودم كه ديدم شخصيت گران‌قدري از راه رسيد. نفهميدم از كجا آمد؟ آسمان يا زمين؟ او فرمود: من جسد دوستت را شب گذشته، تجهيز كردم و به خاك سپردم. آنگاه خطاب به من فرمود: تو هم اينك كه به هدف خويش رسيدي، باز گرد. گفتم: چگونه به هدف خويش رسيدم با اينكه من عازم زيارت حضرت رضا(ع) هستم؟ فرمود: اگر زيارت صاحب قبر را در مشهد مي‌خواهي كه نايل شدي و اگر قبر و حرم را مي‌خواهي برو. سپس فرمود: به شيعيان ما پيام ده كه هر كس در راه زيارت ما از دنيا برود، ما خود او را تجهيز مي‌كنيم و به خاك مي‌سپاريم.<br />
<br />
خود را روي پاي مباركش افكندم كه ببوسم. دريغا كه كسي را نديدم. و اينك از آن تاريخ، تاكنون هر سال مشرّف مي‌شوم تا به فيض عظيمي كه دوستم نايل شد برسم. اين داستان من است با اين بيان، اگر باز هم شما مرا از رفتن به زيارت حضرت رضا(ع) منع مي‌كنيد، مي‌پذيرم آنگاه آن عالم بزرگوار فرمود: هرگز! نه تنها شما را باز نمي‌دارم بلكه خود نيز از اين پس همه ساله همسفر تو خواهم بود. هر دو همه ساله به زيارت آن حضرت شتافتند، تا خداوند متعال اين دو را نيز در راه زيارت هشتمين امام نور به بارگاه خود پذيرفت.5<br />
<br />
6. طيّ‌الارض يكي از كارهاي خارق‌العاده‌اي است كه گاه نفوس مستعدّه‌اي كه در اثر رياضت‌هاي خاصي، داراي قدرت روحي وباطني گشته‌اند، انجام مي‌پذيرد. انجام طيّ‌الارض گاه به واسطه قرائت آياتي از قرآن به كيفيت خاص خودش و گاه به گفتن ذكري يا اسمي از اسماء اعظم الهي و با به ارادة همان نفسِ تقويت شده انجام مي‌گيرد. قرآن كريم اشاره مي‌نمايد كه قرآن مي‌توانست كتابي باشد كه به واسطة او كوه‌ها به حركت درآمده يا زمين به واسطة آن قطعه قطعه شده يا مردگان به واسطة او به سخن در مي‌آمدند.6 پس به طور مسلم وقتي به واسطة قرآن مي‌توان كارهاي اين‌چنين خارق‌العاده‌اي انجام داد، به طريق اولي طيّ‌الارض هم به واسطة آن ممكن خواهد بود.<br />
طيّ‌الارض داراي اقسامي است:<br />
الف) ساده‌ترين آن اين است كه شخص در مكان خودش ناپديد و در مقصد معيّن ظاهر مي‌گردد بدون فاصلة زماني و يا با فاصلة زماني اندك.<br />
<br />
ب) گاه شخص روي زمين حركت مي‌كند ولي با سرعت، گويا هر قدمي كه شخص برمي‌دارد، زمين زير پاي او چرخش مي‌كند. نمونه‌اي از اين‌گونه طيّ‌الارض را در حكايت ششم ملاحظه فرموديد كه امام(ع) به طور متعارف حركت مي‌كردند، ولي آيت‌الله العظمي اراكي(ره) هر چه مي‌دويدند به آن حضرت نمي‌رسيدند.<br />
<br />
ج) گاهي هم طيّ‌الارض به شكل پرواز در آسمان است. چنانچه مرحوم آيت‌الله لنگرودي مي‌فرمودند: شخصي به منزل ما آمد و بعد از صحبت‌هاي زياد متوجّه شدم كه طي‌السماء دارد. به اين نحو كه در همان اتاق روي زمين خوابيد و سپس به سمت طاق به پرواز درآمد و مي‌خواست خداحافظي كند كه از او درخواست كردم برگردد وقتي برگشت، گفت ما چهل نفر روي كره زمين هستيم، كه داراي طي‌السماء هستيم و در اطراف زمين پراكنده هستيم، ولي وعدة همه ما شب‌هاي جمعه، صحن مقدّس ابي‌عبدالله الحسين(ع) در كربلا مي‌باشد.<br />
<br />
د) گاهي هم طيّ‌الارض به واسطة موجود ديگري همچون بُراق در شب معراج پيغمبر اكرم(ص) تحقّق مي‌پذيرد. در داستان جعفر نعل‌بند هم چنين بوده است.<br />
<br />
ه‍ ) گاه شخص ديگري كه داراي طيّ‌الارض است، دست انسان را مي‌گيرد و او را به مقصد مي‌رساند و به اصطلاح دو پشته يا چند پشته طيّ‌الارض مي‌كنند.<br />
<br />
و) نوعي از طيّ‌الارض هم اين‌گونه است كه خود شخص، حركت معمولي خودش را انجام مي‌دهد؛ ولي بدون آنكه بفهمد زودتر از زمان متعارف به مقصد مي‌رسد. گويا بخشي از مسير راه از جلو برداشته است. بعد مي‌فهمد كه قسمتي از مسير راه را اصلاً طي نكرده، ولي بقيّه راه را معمولي رفته است.<br />
<br />
ز) يك قسم از طيّ‌الارض هم مثل احضار است، يعني ديگري كه در مقصد ايستاده است، او را از مبدأ بلند مي‌كند و به مقصد مي‌گذارد. نمونه‌اي كه در قرآن كريم آمده است، احضار كردن جناب آصف بن برخيا است كه بلقيس را همراه با تخت او از شهر سبا به نزد حضرت سليمان احضار نمود.<br />
<br />
7. تأكيد فراواني بر زيارت امام حسين(ع) در روز عرفه شده است، به گونه‌اي كه امام صادق(ع) مي‌فرمايند: خداي تبارك و تعالي قبل از حاجيان در عرفات، براي زوار امام حسين(ع) تجلّي مي‌نمايد و حوائج آنها را عطا مي‌نمايد و گناهانشان را مي‌آمرزد. سپس اهل عرفات را تمجيد و سپاس مي‌گويد و همان رفتار را با آنها انجام مي‌دهد.7<br />
<br />
8. سيرت و باطن افراد گاهي همچون صورت آنها به شكل انسان است و گاهي هم در اثر انحرافات فكري و اخلاق‌هاي رذيله يا رفتارهاي ناپسند به صورت حيوان مشخّص يا تركيبي از چند حيوان و يا به صورت يك موجود وحشتناك غير متعارف است. در قضايا و حكايات فراواني، از ديدن اين سيرت سخن به ميان آمده است.<br />
<br />
ابوبصير مي‌گويد: با امام صادق(ع) حج انجام مي‌داديم. وقتي در طواف بوديم به امام عرض كردم: قربانتان شوم اي پسررسول خدا! آيا خداوند اين خلق را مي‌آمرزد؟ فرمودند اي ابابصير! اكثر كساني كه مي‌بيني، ميمون و خوك هستند.<br />
<br />
گفتم: به من نشان دهيد. پس حضرت سخناني را آهسته فرمودند و دست مبارك خويش را بر چشمان من ماليدند. در آن لحظه، آنها را به شكل ميمون‌ها وخوك‌ها ديدم. پس وحشت مرا گرفت، آن بزرگوار دست خويش را بر چشمم ماليدند تا آنها را همان‌گونه كه قبلاً بودند، ديدم.8<br />
<br />
مرحوم آيت‌الله ميرجهاني مي‌فرمودند: در ايّام جواني كه مشغول به تحصيل و رياضات شرعيه در مدرسه صدر بازار اصفهان بودم، زماني به مدّت چهل روز اصلاً از مدرسه بيرون نيامدم. زيرا همة دروسي كه مي‌خواندم در همان مدرسه بود و غذاي من هم از همان نان خشك مخصوص و خورشت حاضري بود كه از روستاي جرقويه تهيه ديده بودم و نيازي به رفتن به بيرون مدرسه براي تهيه طعام نداشتم.<br />
<br />
تا اينكه يك روز براي كاري كه در ميدان امام پيدا كردم، ناچار به خروج از اين مدرسه شدم كه ناگاه متوجّه شدم اكثر افرادي كه در بازار مي‌بينم، به شكل حيوانات مختلف بودند. وحشت عجيبي مرا گرفت. عبا را بر سر كشيدم كه آنها را نبينم. فقط جلوي پاي خود را نگاه مي‌كردم. در عين حال وقتي حيواني از كنارم رد مي‌شد، مي‌ترسيدم. با اينكه مي‌دانستم اينها همان انسان‌هاي قبلي هستند. تا نزديك حمام شيخ كه در انتهاي بازار قرار دارد، آمدم؛ ولي از بس ترسيده بودم كارم را نتوانستم انجام دهم. برگشتم و سراسيمه وارد مدرسه شدم. استادم وقتي مرا ديد كه چهره‌ام سفيد شده و رنگ خود را باخته‌ام، پرسيد: چه شده، آيا با كسي درگيري داشته‌اي؟ گفتم: نه. اصرار كرد كه قضيه چيست. من وقتي جريان را براي او گفتم، فهميد اين حالت در اثر اين است كه مدّت زيادي از غذاي حلال خصوصي خودم امرار معاش كرده‌ام. بلافاصله يك نفر را فرستاد تا از بازار غذايي تهيه كند و بياورد و به من اصرار كرد كه بخور! امتناع كردم. بالاخره گفت من استاد تو هستم و به تو دستور مي‌دهم كه بخوري. به ناچار مقداري ميل كردم. بعد از خوردن غذا، چشمانم برگشت سر جايش.<br />
9. گرچه اصل بر كتمان قضايا است، همان گونه كه در مقدّمة حكايت دوم به چهار نكته در اين باره اشاره نموديم، امّا گاهي هم مصلحت در ترويج اين قضايا است تا افرادي ازخواب غفلت بيدار شده و حركت معنوي خود را آغاز كنند. در نقل اين قضايا، اگر بدون گفتن اسم شخص باشد و رعايت آن چهار نكته در بحث كتمان اسرار شده و هم مصلحت ترويج حق و هدايت ديگران نيز در آن منظور گشته است.<br />
<br />
البتّه به ندرت به قضايايي برمي‌خوريم كه به دستور خداي سبحان يا خود امام(ع)، بازگو شده است، همچون همين حكايت آقا جعر نعل‌بند اصفهاني.<br />
<br />
امام صادق(ع) مي‌فرمايند: مردي خدمت رسول خدا(ص) آمد و از حقّ علم سؤال كرد. فرمودند: سكوت. پرسيد ديگر چه؟ فرمودند: گوش دادن به آن. عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: حفظ آن. پرسيد: ديگر چه؟ فرمودند عمل به آن، عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: نشر و ترويج آن.9<br />
<br />
10. از اين قضيه و حكايت، نظر لطف و عنايت ويژه حضرت بقيّـ［الله(ع) را به زوار قبر جدشان حضرت ابي‌عبدالله الحسين المظلوم مي‌فهميم.<br />
اي بهشت روي تو رؤياي من<br />
گر نبينم چهره‌ات را واي من<br />
چهرة تو منتظر حسن خداست<br />
حسن تو از هر چه زيبايي جداست<br />
اي گل نرگس گل عشق همه<br />
يوسف زيباي آل فاطمه<br />
حسن يوسف وامدار حسن توست<br />
يوسف آغاز بهار حسن توست<br />
منـتي بر مردم گريان بنه<br />
پاي در خاك ره كنعان بنه<br />
يوسف زهرا گل نرگس تويي<br />
بي كسان خاك را مونس تويي<br />
ذوالفقار حيدري در دست توست<br />
اشك شوق شيعه ناز شست توست<br />
ياد تو بر درد مرهم مي‌نهد<br />
روي چشم لاله شبنم مي‌نهد<br />
يوسف زهرا اميد قافله<br />
از غم هجران تو دارم گله<br />
اي ز هجرت سرو طاقت خم شده<br />
روي خورشيد از غمت در هم شده<br />
نيست از ما در جهان دلتنگ‌تر<br />
لاله‌اي از اشك‌ها گل رنگ‌تر<br />
شوق ديدار تو ما را زنده كرد<br />
اين دل شيدا تو را جان خنده‌ كرد<br />
سيّد محمدباقر ميرفندرسنكي<br />
 <br />
 ماهنامه موعود شماره 108<br />
 <br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. بحارالانوار، ج 71، ص 4.<br />
2. سورة توبه، آية 105.<br />
3. متهي‌الآمال: فصل ششم، در اخبار شهادت حضرت رضا(ع).<br />
4. سورة توبه (9)، آية 38.<br />
5. كتاب كرامات صالحين، ص 212.<br />
6. سورة رعد (13)، آية 31.<br />
7. كامل الزيارات، ص 165؛ بحارالانوار، ج 101، ص 37.<br />
8. بحارالانوار، ج 47، ص 79.<br />
9. اصول كافي، ج 1، ص 48.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دروازة لُد، محل فرود مسيح]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-478.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:30:30 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-478.html</guid>
			<description><![CDATA[در شماري از روايت‌هاي ابن حماد آمده است که محلّ فرود آمدن عيسي(ع) در قدس خواهد بود و در برخي ديگر آمده که در محلّ پل سفيد بر دروازة دمشق و در بعضي ديگر، در کنار مناره‌اي در محلّ دروازة شرقي دمشق، بر طبق پاره‌اي از روايات در دروازة لد در فلسطين مي‌باشد. امّا نظر مشهور اين است که آن حضرت نخست در قدس فرود مي‌آيد و سپس رهسپار شام و ديگر نقاط مي‌شود.<br />
<br />
<br />
«لد»، روستايي در نزديکي بيت‌المقدّس، در سرزمين فلسطين است.1<br />
دروازة لد که با نام «باب لد» نيز شناخته مي‌شود، در برخي روايات و احاديث محلّ فرود آمدن حضرت عيسي(ع) معرفي شده است، امّا علّت عمدة شهرتش بدين جهت است که با توجه به احاديث، محلّ به هلاکت رسيدن دجّال مي‌باشد.2<br />
<br />
در شماري از روايت‌هاي ابن حماد آمده است که محلّ فرود آمدن عيسي(ع) در قدس خواهد بود و در برخي ديگر آمده که در محلّ پل سفيد بر دروازة دمشق و در بعضي ديگر، در کنار مناره‌اي در محلّ دروازة شرقي دمشق، بر طبق پاره‌اي از روايات در دروازة لد در فلسطين مي‌باشد. امّا نظر مشهور اين است که آن حضرت نخست در قدس فرود مي‌آيد و سپس رهسپار شام و ديگر نقاط مي‌شود.3<br />
<br />
در زمينة فرود آمدن حضرت عيسي(ع) احتمال قوي اين است که با توجه به گفتار خداوند متعال در قرآن کريم: «هيچ کس از اهل کتاب نيست مگر اينکه به او ايمان مي‌آورد».<br />
<br />
مي‌توان گفت همة ملل مسيحي و يهودي به او ايمان مي‌آورند. فلسفة عروج او به آسمان و طولاني شدن عمر آن حضرت اين است که خداوند او را براي ايفاي نقش بزرگ وي در مرحلة حساس تاريخي که امام مهدي(ع) ظهور مي‌کند و مسيحيان بزرگ‌ترين قدرت جهاني را تشکيل مي‌دهند، ذخيره نموده است.4<br />
<br />
در روايات آمده است که حضرت مسيح، دجّال را در دروازة لد مي‌کشد. هر چند برخي احاديث گوياي اين مطلب‌اند که حضرت مهدي(ع)، خود، اين کار را انجام مي‌دهد، به طور مثال:<br />
<br />
در حديث نوروز از معلي بن خنيس از حضرت صادق(ع) فرمود: «نوروز آن روزي است که قائم ما در آن روز ظاهر مي‏شود و خداوند او را بر دجّال ظفر خواهد داد، پس او را در کناسة کوفه به دار آويزد».<br />
<br />
با اين حال، اين حديث چون در کتب قديمي نيامده است چندان اعتباري ندارد و حديثي که بيانگر اين است که دجّال به دست حضرت عيسي به هلاکت مي‌رسد قوي‌تر است. 5<br />
<br />
توضيح دربارة شخصيت دجّال و اينکه آيا او نمادين است يا مصداق خارجي دارد، يا ويژگي‌هاي ظاهري او در اين مقال نمي‌گنجد امّا آنچه مسلّم است اينکه دجّال در آخرالزّمان ظهور مي‌کند و ابزار‌هاي پيچيده‌اي براي مقابله با حقيقت اسلام دارد.<br />
<br />
در مورد دجّال از پيامبر اکرم(ص) نقل شده است: «چون دجّال خروج کند، طوفاني چون قوم عاد و بانگي چون بانگ قوم صالح و مسخي چون مسخ اصحاب رس واقع شود. وي از مشرق، از دهکده‌اي به نام « دارس» خروج مي‌کند، بر مرکبي نابينا و سُم شکسته سوار مي‌شود که تا سينه‌اش در آب فرو مي‌رود، به هر شهري وارد شود جز چهار شهر: مکّه، مدينه، قدس و طرسوس. آنگاه حضرت عيسي(ع) نازل مي‌شود و دجّال به دست او کشته مي‌شود، با وسيله‌اي که با خود موقع نزول مي‌آورد. دجّال چهل روز در زمين مي‌گردد که يک روز آن چون يک سال و يک روزش چون يک ماه و ديگر روزهايش چون روزهاي معمولي است. حضرت عيسي(ع) او را در باب لد مي‌کشد».6<br />
<br />
مریم پاك‌آيين<br />
ماهنامه موعود شماره 101<br />
<br />
<br />
پي نوشت‌ها:<br />
1. مراصد الاطلاع، ج 3، ص 1202، به نقل از: مجتبي تونه‌اي، موعود نامه، ص 152.<br />
2. منتخب الاثر، صص 316 و 318، به نقل از: موعود نامه، ص 152.<br />
3. کوراني، علي، عصر ظهور، ص 342.<br />
4. همان.<br />
5. خراساني، محمّد جواد و مير شفيعي خوانساري، سيّد جواد، مهدي منتظر، ص 278.<br />
6. ينابيع المودة، ج 3، ص 136؛ الزام الناصب، ص 228؛ بشار＼ الاسلام، ص 274، به نقل از روزگار رهايي، ج1، ص 552.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در شماري از روايت‌هاي ابن حماد آمده است که محلّ فرود آمدن عيسي(ع) در قدس خواهد بود و در برخي ديگر آمده که در محلّ پل سفيد بر دروازة دمشق و در بعضي ديگر، در کنار مناره‌اي در محلّ دروازة شرقي دمشق، بر طبق پاره‌اي از روايات در دروازة لد در فلسطين مي‌باشد. امّا نظر مشهور اين است که آن حضرت نخست در قدس فرود مي‌آيد و سپس رهسپار شام و ديگر نقاط مي‌شود.<br />
<br />
<br />
«لد»، روستايي در نزديکي بيت‌المقدّس، در سرزمين فلسطين است.1<br />
دروازة لد که با نام «باب لد» نيز شناخته مي‌شود، در برخي روايات و احاديث محلّ فرود آمدن حضرت عيسي(ع) معرفي شده است، امّا علّت عمدة شهرتش بدين جهت است که با توجه به احاديث، محلّ به هلاکت رسيدن دجّال مي‌باشد.2<br />
<br />
در شماري از روايت‌هاي ابن حماد آمده است که محلّ فرود آمدن عيسي(ع) در قدس خواهد بود و در برخي ديگر آمده که در محلّ پل سفيد بر دروازة دمشق و در بعضي ديگر، در کنار مناره‌اي در محلّ دروازة شرقي دمشق، بر طبق پاره‌اي از روايات در دروازة لد در فلسطين مي‌باشد. امّا نظر مشهور اين است که آن حضرت نخست در قدس فرود مي‌آيد و سپس رهسپار شام و ديگر نقاط مي‌شود.3<br />
<br />
در زمينة فرود آمدن حضرت عيسي(ع) احتمال قوي اين است که با توجه به گفتار خداوند متعال در قرآن کريم: «هيچ کس از اهل کتاب نيست مگر اينکه به او ايمان مي‌آورد».<br />
<br />
مي‌توان گفت همة ملل مسيحي و يهودي به او ايمان مي‌آورند. فلسفة عروج او به آسمان و طولاني شدن عمر آن حضرت اين است که خداوند او را براي ايفاي نقش بزرگ وي در مرحلة حساس تاريخي که امام مهدي(ع) ظهور مي‌کند و مسيحيان بزرگ‌ترين قدرت جهاني را تشکيل مي‌دهند، ذخيره نموده است.4<br />
<br />
در روايات آمده است که حضرت مسيح، دجّال را در دروازة لد مي‌کشد. هر چند برخي احاديث گوياي اين مطلب‌اند که حضرت مهدي(ع)، خود، اين کار را انجام مي‌دهد، به طور مثال:<br />
<br />
در حديث نوروز از معلي بن خنيس از حضرت صادق(ع) فرمود: «نوروز آن روزي است که قائم ما در آن روز ظاهر مي‏شود و خداوند او را بر دجّال ظفر خواهد داد، پس او را در کناسة کوفه به دار آويزد».<br />
<br />
با اين حال، اين حديث چون در کتب قديمي نيامده است چندان اعتباري ندارد و حديثي که بيانگر اين است که دجّال به دست حضرت عيسي به هلاکت مي‌رسد قوي‌تر است. 5<br />
<br />
توضيح دربارة شخصيت دجّال و اينکه آيا او نمادين است يا مصداق خارجي دارد، يا ويژگي‌هاي ظاهري او در اين مقال نمي‌گنجد امّا آنچه مسلّم است اينکه دجّال در آخرالزّمان ظهور مي‌کند و ابزار‌هاي پيچيده‌اي براي مقابله با حقيقت اسلام دارد.<br />
<br />
در مورد دجّال از پيامبر اکرم(ص) نقل شده است: «چون دجّال خروج کند، طوفاني چون قوم عاد و بانگي چون بانگ قوم صالح و مسخي چون مسخ اصحاب رس واقع شود. وي از مشرق، از دهکده‌اي به نام « دارس» خروج مي‌کند، بر مرکبي نابينا و سُم شکسته سوار مي‌شود که تا سينه‌اش در آب فرو مي‌رود، به هر شهري وارد شود جز چهار شهر: مکّه، مدينه، قدس و طرسوس. آنگاه حضرت عيسي(ع) نازل مي‌شود و دجّال به دست او کشته مي‌شود، با وسيله‌اي که با خود موقع نزول مي‌آورد. دجّال چهل روز در زمين مي‌گردد که يک روز آن چون يک سال و يک روزش چون يک ماه و ديگر روزهايش چون روزهاي معمولي است. حضرت عيسي(ع) او را در باب لد مي‌کشد».6<br />
<br />
مریم پاك‌آيين<br />
ماهنامه موعود شماره 101<br />
<br />
<br />
پي نوشت‌ها:<br />
1. مراصد الاطلاع، ج 3، ص 1202، به نقل از: مجتبي تونه‌اي، موعود نامه، ص 152.<br />
2. منتخب الاثر، صص 316 و 318، به نقل از: موعود نامه، ص 152.<br />
3. کوراني، علي، عصر ظهور، ص 342.<br />
4. همان.<br />
5. خراساني، محمّد جواد و مير شفيعي خوانساري، سيّد جواد، مهدي منتظر، ص 278.<br />
6. ينابيع المودة، ج 3، ص 136؛ الزام الناصب، ص 228؛ بشار＼ الاسلام، ص 274، به نقل از روزگار رهايي، ج1، ص 552.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آخرين جنايت آل ابوسفيان]]></title>
			<link>http://mahdiyaran.com/thread-477.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:29:28 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://mahdiyaran.com/thread-477.html</guid>
			<description><![CDATA[در طول تاريخ بيشترين، گسترده‌ترين و فاجعه‌آميزترين تهاجم به سرزمين وحي توسّط آل ابي‌سفيان تحقّق يافته است. خاندان ابوسفيان كه درآيات نوراني قرآن از آن به «شجرة معلونه»1 تعبير شده، حضرت امام صادق(ع) بسنده مي‌كنيم كه فرمود:‌ «ما و آل ابي سفيان براي خدا با يكديگر دشمني ورزيدم، ما گفتيم: خدا راست گفته، آنها گفتند: خدا دروغ گفته. ابوسفيان با رسول خدا(ص) جنگيد؛ معاويه با اميرمؤمنان(ع) جنگيد؛ يزيد با امام حسين(ع) جنگيد؛ و سفياني با قائم(ع) مي‌جنگد».<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
اشاره: در طول تاريخ بيشترين، گسترده‌ترين و فاجعه‌آميزترين تهاجم به سرزمين وحي توسّط آل ابي‌سفيان تحقّق يافته است. خاندان ابوسفيان كه درآيات نوراني قرآن از آن به «شجرة معلونه»1 تعبير شده، پليدترين خاندان در تاريخ اسلام است كه براي بررسي جنايت‌هاي آنها به تدوين دايرت المعارف بزرگي در ده‌ها مجلّد نياز است. در اين نوشتار فقط به يك حديث از رئيس مذهب، حضرت امام صادق(ع) بسنده مي‌كنيم كه فرمود:‌ «ما و آل ابي سفيان براي خدا با يكديگر دشمني ورزيدم، ما گفتيم: خدا راست گفته، آنها گفتند: خدا دروغ گفته. ابوسفيان با رسول خدا(ص) جنگيد؛ معاويه با اميرمؤمنان(ع) جنگيد؛ يزيد با امام حسين(ع) جنگيد؛ و سفياني با قائم(ع) مي‌جنگد».2<br />
<br />
و اينك در آغاز به سپاهياني كه از سوي خاندان ابي سفيان به سوي سرزمين وحي گسيل خواهند شد، اشاره‌اي مي‌كنيم و سپس به كارنامة سياه سپاه سفياني مي‌پردازيم.<br />
<br />
1. پيشينة مقابله آل ابوسفيان با اسلام<br />
الف) جنگ بدر<br />
نخستين سپاهي كه با رسول اكرم(ص) رسماً وارد جنگ شد، سپاه قريش است كه ابوسفيان آن را رهبري كرد. اين سپاه  از مكّة معظّمه براي نبرد با پيامبر اكرم(ص) حركت كرد، در سرزمين بدر با مسلمانان جنگيد و متحمّل هفتاد كشته و هفتاد اسير شد و به مكّه بازگشت.3<br />
<br />
ب) جنگ احد<br />
دومين سپاه را نيز ابوسفيان رهبري كرده است. اين سپاه در سرزمين احد نبرد سختي با مسلمانان نمود كه طيّ آن حضرت حمزة سيّدالشهدا به شهادت رسيد و هند (همسر ابوسفيان) پيكر پاكش را مثله كرد، جگرش را در آورد، به دندان گرفت و به اين سبب به هند جگرخواره شهرت يافت.4<br />
<br />
ج) جنگ احزاب<br />
رهبري سومين سپاه نيز به دست ابوسفيان بود. وي با يك سپاه ده هزار نفري از مكّه حركت كرد، با يهود هم‌پيمان شد و جنگ احزاب را به وجود آورد. آيات نوراني سورة احزاب در همين زمينه نازل گرديد. اين جنگ به جهت حفر خندق به فرمان پيامبر، در اطراف مدينه، به «جنگ خندق» مشهور شد.5 در فتح مكّه ابوسفيان علي الظّاهر اسلام را پذيرفت ولي همواره سخنان كفرآميز بر زبانش جاري مي‌شد و همواره بت‌هايش را در جعبه‌اي محافظت مي‌كرد.6<br />
اينها سپاهياني بودند كه ابوسفيان شخصاً آنها را رهبري كرده، امّا از سپاهياني كه فرزندش معاويه رهبري نمود، نيز يك نمونه ذكر مي‌كنيم.<br />
<br />
د) تهاجم گستردة بسربن اَرطات به سرزمين وحي<br />
گذشته از جنگ صفيّن كه بيش از 70 هزار نفر از مسلمانان در آن كشته شدند، معاويه، بسربن ارطات را با سپاه خون‌آشامي به سوي مكّه و مدينه گسيل كرد و به او فرمان داد كه به مكّه، مدينه و يمن برود، هر كس را كه پيرو امير مؤمنان(ع) باشد از دم تيغ بگذراند. به ويژه در مورد اهالي مكّه و مدينه توصيه كرد كه آنها را به شدّت بترساند. پس او وارد مدينه شد، خانه‌ها را طعمة حريق نمود، به نسل‌كشي شيعيان پرداخت و بيش از 30 هزار نفر از مسلمانان و اهل ذمّه را در اين مسير از دم شمشير گذرانيد.7<br />
 <br />
ه‍) فاجعة حَرّه<br />
بعد از معاويه، پسرش يزيد نيز راه پدر را در پيش گرفت. وي مرد خون‌آشامي چون مسلم بن عقبه را در رأس يك سپاه دوازده هزار نفري به سوي مدينه گسيل داشت و به او فرمان داد كه به كسي رحم نكند و سه روز مدينه را قتل عام كند.8 در اين فاجعة جانگداز كه به «واقعة حرّه» معروف است، 44 تن از بزرگان اصحاب9 و 700 تن از حاملان قرآن كشته شدند و به حريم هزار دوشيزه تجاوز گرديد.10<br />
<br />
و) تهاجم به حريم كعبه<br />
سپاهيان يزيد كه براي دستگير كردن عبدالله بن زبير به مكّه اعزام شده بودند، با منجنيق كعبه را سنگباران كردند، در اين هنگام كعبه آتش گرفت و آنچه در كعبه بود طمعة حريق شد.11<br />
ز) سپاه سفياني<br />
آخرين تهاجم به سرزمين وحي به فرمان «عثمان بن عنبسه»، خون‌آشام‌ترين انسان روي زمين، از تبار ابوسفيان،‌ در هنگامة ظهور حضرت ولي عصر(ع) انجام مي‌شود، و آن يكي از نشانه‌هاي حتمي ظهور مي‌باشد. و اينك شرحي فشرده پيرامون اين جنايت هولناك.<br />
<br />
2. فرجام سفياني در حجاز<br />
واقعة حرّه كه يك سال پس از حادثة كربلا به فرمان يزيد در «حرّه» ـ يكي از محلّات مدينه ـ رخ داد‌، به قدري فجيع و شرم‌آور است كه هيچ مورّخي به خود اجازه نداده كه مشروح آن را به تصوير بكشد. فاجعه‌اي كه توسّط سپاه سفياني در مدينة منوّره رخ خواهد داد، با واقعة حرّه مقايسه شده و چنين آمده است:<br />
«در اين فاجعه جناياتي رخ مي‌دهد كه واقعة حرّه در مقايسه با آن، جز يك ضربة شلّاق به شمار نمي‌آيد».12<br />
سفياني به فرماندة اين سپاه دستور مي‌دهد كه هر فردي از بني‌هاشم را پيدا كند از دم شمشير بگذراند، حتّي كودكان و زنان باردار را.13<br />
سپاه سفياني سه شبانه روز مدينه را قتل و غارت مي‌كنند، حتّي يك نفر از خاندان پيامبر را زنده نمي‌گذارند، آنگاه براي كشتن حجّت خدا مدينه را به قصد مكّه ترك مي‌كنند.14 آنها از مدينه بيرون مي‌روند و به وادي «بيدا» مي‌رسند، در آنجا به قدرت پروردگار زمين دهان باز مي‌كند، همة آنها را در كام خود فرو مي‌برد. اين حادثه در احاديث به: «خسفِ سرزمين بيدا» شهرت يافته و به همين دليل عنوان يكي از علايم حتمي ظهور به شمار آمده است.<br />
<br />
الف) واقعة خَسفِ بَيداء<br />
خسف در لغت به معناي فرو ريختن چيزي در زمين مي‌باشد، اگر چيزي در زمين فرود رود و در آن ناپديد شود، از آن به عنوان خسف تعبير مي‌كنند.15 اگر چاهي فرو ريزد و آبش ناپديد شود، به آن نيز خسف گويند.16 قرآن كريم در مورد قارون و گنج او كه به فرمان خدا در زمين فرو رفت، واژة «خسف» را به كار برده است.17 اگر چيزي در اثر زلزله، سيل، طوفان، موشك، بمباران و مانند آنها در زمين فرو رود، يا زير آوار بماند، به آن نيز خسف گويند.18<br />
بيداء نيز در لغت به معناي دشت هموار، بي‌آب و علف و خالي از سكنه است و نام محلّي در ميان مكّه و مدينه است.19 در حديثي از رسول اكرم(ص) آمده است: «چون به سرزمين بيدا، در «ذوالحُلَيفه» رسيدند، در كام زمين فرو مي‌روند».20 ذوالحليفه بيشتر به نام «مسجد شجره» يا «آبار علي(ع)» مشهور است.<br />
از ابن مسعود نقل شده كه سپاه سفياني در ميان «جَمّاوَين» خسف مي‌شوند.21 ياقوت گفته: «جمّاوين» دو رشته كوه كم ارتفاع در سمت راست رهگذري است كه از مدينه عازم مكّة معظّمه مي‌باشد و فاصلة آنها تا مدينه سه ميل است.22 هنگامي كه حاجيان از مدينة منوّره به سوي مسجد شجره حركت مي‌كنند، در مسير خود با تابلوي «البيداء» روبه‌رو مي‌شوند و از اينجا معلوم مي‌شود كه اين منطقه در طول زمان به همين نام معروف بوده است.<br />
<br />
ب) زمان وقوع خسف <br />
از نكات مهمي كه كمتر به آن توجّه مي‌شود فرق ظهور با قيام است، به اين معني: بر اساس روايات فراوان در شب 23 رمضان نداي آسماني از ظهور موفور السرور حضرت بقيّـت الله(ع) خبر مي‌دهد و در روز دهم محرّم قيام جهاني آن حضرت آغاز مي‌شود.23 بنابراين، بين ظهور و قيام حضرت سه ماه و هفده روز فاصله است كه در اين فاصله حضرت دست به شمشير نمي‌برد، بلكه فقط اطّلاع‌رساني مي‌كند.<br />
بر اساس روايات فراوان، خروج سفياني پيش از ظهور است، هنگامي كه او بر سه كشور سوريه، اردن و فلسطين سيطره پيدا مي‌كند، دقيقاً هشت‌ماه بعد، حضرت ظهور مي‌كند ولي مدّت حكومت او را در احاديث نه ماه بيان فرموده‌اند.24 از بررسي روايات به اين نتيجه مي‌رسيم كه خسف بيدا حدوداً يك ماه بعد از ظهور اتّفاق خواهد افتاد.<br />
<br />
بر اين اساس، خروج سفياني و قيام يماني پيش از ظهور؛ بانگ آسماني در شب ظهور؛ خسف بيدا و قتل نفس زكيّه بعد از ظهور، پيش از قيام جهاني آن حضرت رخ خواهد داد. بنابراين، سه نشانة نخستين از نشانه‌هاي ظهور و دو نشانة آخري از نشانه‌هاي قيام مي‌باشد.<br />
<br />
ج) حتمي بودن خسف بيدا<br />
مرحوم كليني با سند معتبر از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود: «پيش از قيام قائم(ع) پنج نشانه است:‌ بانگ آسماني، خروج سفياني، خسف بيدا، قتل نفس زكيه و قيام يماني». عمربن حنظله پرسيد: اگر پيش از پديدار شدن اين نشانه‌ها، يكي از اهل‌بيت شما خروج كند، آيا ما نيز همراه او خروج كنيم؟ امام(ع) فرمود:‌ «نه».25 شيخ صدوق با سند صحيح اين پنج مورد را از امام صادق(ع) روايت كرده كه بر حتمي بودن آنها تأكيد فرموده است. 26 شيخ مفيد علاوه بر خسف بيدا، از دو خسف ديگر در شرق و غرب سخن گفته27 جز اينكه تنها خسف بيدا از نشانه‌هاي حتمي مي‌باشد.<br />
<br />
د) جايگاه خسف بيدا در قرآن<br />
در قرآن كريم در دو مورد از خسف بيدا گفت‌وگو شده:<br />
1. «يا ايّها الذّين اُوتو الكتاب آمنوا بما نزّلنا مصدّقاً لما معكم من قبل أن نطمس وجوهاً فنردّها علي أدبارها؛ اي كساني كه كتاب داده شده‌ايد، به آنچه فرو فرستاديم و خود تصديق كنندة‌ كتابي است كه در نزد شماست ايمان بياوريد، پيش از آنكه بر چهره‌هايي بزنيم و آنها را به پشت سرشان برگردانيم».28 در احاديث فراوان در ذيل اين آية شريفه آمده است كه: چون سپاه سفياني به سرزمين بيدا برسند، منادي آسماني ندا سر مي‌دهد: «يا بيدا! أبيدي بالقوم؛ اي سرزمين بيدا اين گروه را در كام خود فرو ببر». پس زمين دهان باز كرده، آنها را در كام خود فرو مي‌برد، به جز سه تن، كه از قبيلة‌ كلب هستند و خداوند صورت آنها را به پشت سرشان بر مي‌گرداند. و اين است معناي آية شريفه «يا أيّها الذّين اُوتوا الكتاب...».29 اين حديث به همين تعبير در كتب عامّه نيز آمده است.30<br />
<br />
ثعلبي از مبرّد نقل كرده كه گفت:‌ «اين تهديد الهي تا كنون واقع نشده؛ ولي به حال خود باقي است، پيش از رستاخيز، با مسخ شدن افرادي و برگشتن صورتشان به پشت سرشان تحقّق پيدا مي‌كند».31<br />
<br />
2. «و لو تري إذ فزعوا فلا فوت و اُخذوا من مكانٍ قريبٍ؛ اگر آنان را مشاهده كني كه دچار وحشت شده و رهايي نيابند، بلكه از مكان نزديك گرفتار مي‌شوند».32 پيامبر اكرم(ص) در تفسير اين آيه فرمود: «آنگاه به قصد مكّه حركت مي‌كنند، چون به سرزمين بيدا برسند، خداوند جبرئيل را مي‌فرستد، جبرئيل با پاي خود بر زمين مي‌زند، خداوند آنها را در كام زمين فرو مي‌برد، دو تن از قبيلة جُهَينه براي بشارت و هشدار زنده مي‌مانند».33<br />
<br />
امير مؤمنان(ع) در همين زمينه فرمود: «آنگاه لشكري جرّار به مدينه گسيل مي‌دارد، چون به سرزمين بيدا مي‌رسند، خداوند آنها را در كام زمين فرو مي‌برد».34<br />
<br />
امام باقر(ع) در تفسير «فزعوا» فرمود: «وحشت آنها از بانگ آسماني است» و در تفسير «اُخذوا من مكانٍ قريبٍ» فرمود: «از زير پاهايشان در كام زمين فرو مي‌روند».35 امام سجّاد(ع) نيز در همين رابطه فرمود: «منظور سپاه بيدا است كه از زير پاهايشان گرفته مي‌شوند».36<br />
<br />
ه‍) ويژگي‌هاي سپاه سفياني<br />
شمار سپاه سفياني به اختلاف نقل شده: در حديثي 80 هزار نفر،37 در حديثي 70 هزار نفر38 و در حديثي 30 هزار نفر نقل شده است. 39<br />
<br />
در غالب روايات هدف از اين لشكركشي را پيكار با حجّت پروردگار بيان فرموده‌اند،40 ولي در حديثي از ابن عباس تخريب خانة خدا روايت شده است.41<br />
<br />
تعداد كساني كه در اين حادثه زنده مي‌مانند و گزارش مي‌دهند، در احاديث يك نفر،42 دو نفر43 و سه نفر ذكر شده است.44 و اسامي آنها: بشير و نذير،45 وتر و وتَير،46 وبر و وبير آمده است.47 به هر تقدير صورتشان به پشت سرشان برمي‌گردد و گزارش اين صحنة تاريخي را به همگان مي‌رسانند.48<br />
<br />
از بررسي روايات به اين نتيجه مي‌رسيم كه اين رويداد تاريخي به فرمان حق تعالي و به صورت اعجازآميز تحقق مي‌يابد، ولي اگر كسي بگويد كه اين حادثه در اثر زلزله، طوفان، رانش زمين، بمباران و موشك‌باران رخ مي‌دهد، باز هم اين ويژگي كه گزارشگران آن صورتشان به پشت سرشان برمي‌گردد، آن را از همة حوادث طبيعي ممتاز مي‌كند و آن را بشارت ظهور قريب الوقوع حضرت بقيـ［ الله ـ ارواحنا فداه ـ قرار مي‌دهد، چنانكه در حديث شريف آمده است: «إذا خسف بجيش البيداء فهو علامة خروج المهدي؛ هنگامي كه سپاه بيدا در زمين فرو روند، آن نشانة خروج حضرت مهدي(ع) است».49<br />
<br />
در پايان يادآوري اين نكته لازم است كه داستان خسف سپاه سفياني ريشة قرآني دارد، احاديث صحيحه بر آن دلالت مي‌كند و احاديث مربوط به آن به حدّ تواتر مي‌رسد، چنانكه برخي از محدّثان عامّه نيز به آن تصريح كرده‌اند. 50<br />
<br />
<br />
علي‌اكبر مهدي‌پور<br />
ماهنامه موعود شماره 106<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. سورة اسراء(17)، آية 60.<br />
2. شيخ صدوق، معاني الأخبار، ص 346.<br />
3. واقدي، المغازي، ج 1، صص 19 و 172.<br />
4. همان، صص 199 و 334.<br />
5. همان، ج 2، صص 440 و 531.<br />
6. ابن هشام، السّيرة النبويّـة، ج 5، ص 112.<br />
7. ثقفي، الغارات، ج 2، صص 591 و 663.<br />
8. ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 5، ص 25.<br />
9. عصفري، تاريخ خليفـة بن خياط، ص 192.<br />
10. ذهبي، همان.<br />
11. همان، ص 34.<br />
12. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 326، ح 932.<br />
13. همان، ح 931.<br />
14. حاكم، مستدرك الصحيحين، ج 4، ص 429.<br />
15. ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 91.<br />
16. ابن فارس، معجم مقاييس اللّغـ［ ج 2، ص 180.<br />
17. سورة قصص(28)، آية 81.<br />
18. نگارنده، روزگار رهايي، ج 2، ص 854.<br />
19.ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 548.<br />
20. متقي هندي، البرهان، ص 116، ح 17.<br />
21. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 229، ح 940.<br />
22. ياقوت، معجم البلدان، ج 2، ص 158.<br />
23. شيخ طوسي، الغيبة، ص 452.<br />
24. نعماني، الغيبـة، صص 299 و 306.<br />
25. كليني، الكافي، ج 8، ص 258.<br />
26. شيخ صدوق، كمال الدين، ج 2، ص 650، ب 57، ح 7.<br />
27. شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 368.<br />
28. سورة نساء (4)، آية 48.<br />
29. عياشي، التفسير، ج 1، ص 402، ح 990.<br />
30. سلمي، عقد الدرر، ص 89.<br />
31. ثعلبي، الكشف و البيان، ج 3، ص 324.<br />
32. سورة سبا (34)، آية 51.<br />
33. طبري، جامع البيان، ج 22، ص 73.<br />
34. نعماني، الغيبـة، ص 305، ب 18، ح 14.<br />
35. علي بن ابراهيم، تفسير قمي، ج 2، ص 205.<br />
36. ابوحمزة ثمالي، تفسير القرآن كريم، ص 274.<br />
37. زمخشري، تفسير كشاف، ج 3، ص 592.<br />
38. سلمي، عقدالدرر، ص 79.<br />
39. همان، ص 81.<br />
40. حاكم، مستدرك الصحيحين، ج 4، ص 429.<br />
41. زمخشري، همان.<br />
42. سليم بن قيس، كتاب سليم، ص 159.<br />
43. عياشي، التفسير، ج 2، ص 195.<br />
44. نعماني، الغيبـة، ص 280.<br />
45. سيوطي، الحادي للفتاوي، ج 2، ص 67.<br />
46. عياشي، همان.<br />
47. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 329، ح 941.<br />
48. همان، صص 329، 331، ح 941 و 949.<br />
49. سيد ابن طاووس، التشريف بالمنن، ص 161، ح 210.<br />
50. متقي هندي، البرهان، ص 112.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در طول تاريخ بيشترين، گسترده‌ترين و فاجعه‌آميزترين تهاجم به سرزمين وحي توسّط آل ابي‌سفيان تحقّق يافته است. خاندان ابوسفيان كه درآيات نوراني قرآن از آن به «شجرة معلونه»1 تعبير شده، حضرت امام صادق(ع) بسنده مي‌كنيم كه فرمود:‌ «ما و آل ابي سفيان براي خدا با يكديگر دشمني ورزيدم، ما گفتيم: خدا راست گفته، آنها گفتند: خدا دروغ گفته. ابوسفيان با رسول خدا(ص) جنگيد؛ معاويه با اميرمؤمنان(ع) جنگيد؛ يزيد با امام حسين(ع) جنگيد؛ و سفياني با قائم(ع) مي‌جنگد».<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
اشاره: در طول تاريخ بيشترين، گسترده‌ترين و فاجعه‌آميزترين تهاجم به سرزمين وحي توسّط آل ابي‌سفيان تحقّق يافته است. خاندان ابوسفيان كه درآيات نوراني قرآن از آن به «شجرة معلونه»1 تعبير شده، پليدترين خاندان در تاريخ اسلام است كه براي بررسي جنايت‌هاي آنها به تدوين دايرت المعارف بزرگي در ده‌ها مجلّد نياز است. در اين نوشتار فقط به يك حديث از رئيس مذهب، حضرت امام صادق(ع) بسنده مي‌كنيم كه فرمود:‌ «ما و آل ابي سفيان براي خدا با يكديگر دشمني ورزيدم، ما گفتيم: خدا راست گفته، آنها گفتند: خدا دروغ گفته. ابوسفيان با رسول خدا(ص) جنگيد؛ معاويه با اميرمؤمنان(ع) جنگيد؛ يزيد با امام حسين(ع) جنگيد؛ و سفياني با قائم(ع) مي‌جنگد».2<br />
<br />
و اينك در آغاز به سپاهياني كه از سوي خاندان ابي سفيان به سوي سرزمين وحي گسيل خواهند شد، اشاره‌اي مي‌كنيم و سپس به كارنامة سياه سپاه سفياني مي‌پردازيم.<br />
<br />
1. پيشينة مقابله آل ابوسفيان با اسلام<br />
الف) جنگ بدر<br />
نخستين سپاهي كه با رسول اكرم(ص) رسماً وارد جنگ شد، سپاه قريش است كه ابوسفيان آن را رهبري كرد. اين سپاه  از مكّة معظّمه براي نبرد با پيامبر اكرم(ص) حركت كرد، در سرزمين بدر با مسلمانان جنگيد و متحمّل هفتاد كشته و هفتاد اسير شد و به مكّه بازگشت.3<br />
<br />
ب) جنگ احد<br />
دومين سپاه را نيز ابوسفيان رهبري كرده است. اين سپاه در سرزمين احد نبرد سختي با مسلمانان نمود كه طيّ آن حضرت حمزة سيّدالشهدا به شهادت رسيد و هند (همسر ابوسفيان) پيكر پاكش را مثله كرد، جگرش را در آورد، به دندان گرفت و به اين سبب به هند جگرخواره شهرت يافت.4<br />
<br />
ج) جنگ احزاب<br />
رهبري سومين سپاه نيز به دست ابوسفيان بود. وي با يك سپاه ده هزار نفري از مكّه حركت كرد، با يهود هم‌پيمان شد و جنگ احزاب را به وجود آورد. آيات نوراني سورة احزاب در همين زمينه نازل گرديد. اين جنگ به جهت حفر خندق به فرمان پيامبر، در اطراف مدينه، به «جنگ خندق» مشهور شد.5 در فتح مكّه ابوسفيان علي الظّاهر اسلام را پذيرفت ولي همواره سخنان كفرآميز بر زبانش جاري مي‌شد و همواره بت‌هايش را در جعبه‌اي محافظت مي‌كرد.6<br />
اينها سپاهياني بودند كه ابوسفيان شخصاً آنها را رهبري كرده، امّا از سپاهياني كه فرزندش معاويه رهبري نمود، نيز يك نمونه ذكر مي‌كنيم.<br />
<br />
د) تهاجم گستردة بسربن اَرطات به سرزمين وحي<br />
گذشته از جنگ صفيّن كه بيش از 70 هزار نفر از مسلمانان در آن كشته شدند، معاويه، بسربن ارطات را با سپاه خون‌آشامي به سوي مكّه و مدينه گسيل كرد و به او فرمان داد كه به مكّه، مدينه و يمن برود، هر كس را كه پيرو امير مؤمنان(ع) باشد از دم تيغ بگذراند. به ويژه در مورد اهالي مكّه و مدينه توصيه كرد كه آنها را به شدّت بترساند. پس او وارد مدينه شد، خانه‌ها را طعمة حريق نمود، به نسل‌كشي شيعيان پرداخت و بيش از 30 هزار نفر از مسلمانان و اهل ذمّه را در اين مسير از دم شمشير گذرانيد.7<br />
 <br />
ه‍) فاجعة حَرّه<br />
بعد از معاويه، پسرش يزيد نيز راه پدر را در پيش گرفت. وي مرد خون‌آشامي چون مسلم بن عقبه را در رأس يك سپاه دوازده هزار نفري به سوي مدينه گسيل داشت و به او فرمان داد كه به كسي رحم نكند و سه روز مدينه را قتل عام كند.8 در اين فاجعة جانگداز كه به «واقعة حرّه» معروف است، 44 تن از بزرگان اصحاب9 و 700 تن از حاملان قرآن كشته شدند و به حريم هزار دوشيزه تجاوز گرديد.10<br />
<br />
و) تهاجم به حريم كعبه<br />
سپاهيان يزيد كه براي دستگير كردن عبدالله بن زبير به مكّه اعزام شده بودند، با منجنيق كعبه را سنگباران كردند، در اين هنگام كعبه آتش گرفت و آنچه در كعبه بود طمعة حريق شد.11<br />
ز) سپاه سفياني<br />
آخرين تهاجم به سرزمين وحي به فرمان «عثمان بن عنبسه»، خون‌آشام‌ترين انسان روي زمين، از تبار ابوسفيان،‌ در هنگامة ظهور حضرت ولي عصر(ع) انجام مي‌شود، و آن يكي از نشانه‌هاي حتمي ظهور مي‌باشد. و اينك شرحي فشرده پيرامون اين جنايت هولناك.<br />
<br />
2. فرجام سفياني در حجاز<br />
واقعة حرّه كه يك سال پس از حادثة كربلا به فرمان يزيد در «حرّه» ـ يكي از محلّات مدينه ـ رخ داد‌، به قدري فجيع و شرم‌آور است كه هيچ مورّخي به خود اجازه نداده كه مشروح آن را به تصوير بكشد. فاجعه‌اي كه توسّط سپاه سفياني در مدينة منوّره رخ خواهد داد، با واقعة حرّه مقايسه شده و چنين آمده است:<br />
«در اين فاجعه جناياتي رخ مي‌دهد كه واقعة حرّه در مقايسه با آن، جز يك ضربة شلّاق به شمار نمي‌آيد».12<br />
سفياني به فرماندة اين سپاه دستور مي‌دهد كه هر فردي از بني‌هاشم را پيدا كند از دم شمشير بگذراند، حتّي كودكان و زنان باردار را.13<br />
سپاه سفياني سه شبانه روز مدينه را قتل و غارت مي‌كنند، حتّي يك نفر از خاندان پيامبر را زنده نمي‌گذارند، آنگاه براي كشتن حجّت خدا مدينه را به قصد مكّه ترك مي‌كنند.14 آنها از مدينه بيرون مي‌روند و به وادي «بيدا» مي‌رسند، در آنجا به قدرت پروردگار زمين دهان باز مي‌كند، همة آنها را در كام خود فرو مي‌برد. اين حادثه در احاديث به: «خسفِ سرزمين بيدا» شهرت يافته و به همين دليل عنوان يكي از علايم حتمي ظهور به شمار آمده است.<br />
<br />
الف) واقعة خَسفِ بَيداء<br />
خسف در لغت به معناي فرو ريختن چيزي در زمين مي‌باشد، اگر چيزي در زمين فرود رود و در آن ناپديد شود، از آن به عنوان خسف تعبير مي‌كنند.15 اگر چاهي فرو ريزد و آبش ناپديد شود، به آن نيز خسف گويند.16 قرآن كريم در مورد قارون و گنج او كه به فرمان خدا در زمين فرو رفت، واژة «خسف» را به كار برده است.17 اگر چيزي در اثر زلزله، سيل، طوفان، موشك، بمباران و مانند آنها در زمين فرو رود، يا زير آوار بماند، به آن نيز خسف گويند.18<br />
بيداء نيز در لغت به معناي دشت هموار، بي‌آب و علف و خالي از سكنه است و نام محلّي در ميان مكّه و مدينه است.19 در حديثي از رسول اكرم(ص) آمده است: «چون به سرزمين بيدا، در «ذوالحُلَيفه» رسيدند، در كام زمين فرو مي‌روند».20 ذوالحليفه بيشتر به نام «مسجد شجره» يا «آبار علي(ع)» مشهور است.<br />
از ابن مسعود نقل شده كه سپاه سفياني در ميان «جَمّاوَين» خسف مي‌شوند.21 ياقوت گفته: «جمّاوين» دو رشته كوه كم ارتفاع در سمت راست رهگذري است كه از مدينه عازم مكّة معظّمه مي‌باشد و فاصلة آنها تا مدينه سه ميل است.22 هنگامي كه حاجيان از مدينة منوّره به سوي مسجد شجره حركت مي‌كنند، در مسير خود با تابلوي «البيداء» روبه‌رو مي‌شوند و از اينجا معلوم مي‌شود كه اين منطقه در طول زمان به همين نام معروف بوده است.<br />
<br />
ب) زمان وقوع خسف <br />
از نكات مهمي كه كمتر به آن توجّه مي‌شود فرق ظهور با قيام است، به اين معني: بر اساس روايات فراوان در شب 23 رمضان نداي آسماني از ظهور موفور السرور حضرت بقيّـت الله(ع) خبر مي‌دهد و در روز دهم محرّم قيام جهاني آن حضرت آغاز مي‌شود.23 بنابراين، بين ظهور و قيام حضرت سه ماه و هفده روز فاصله است كه در اين فاصله حضرت دست به شمشير نمي‌برد، بلكه فقط اطّلاع‌رساني مي‌كند.<br />
بر اساس روايات فراوان، خروج سفياني پيش از ظهور است، هنگامي كه او بر سه كشور سوريه، اردن و فلسطين سيطره پيدا مي‌كند، دقيقاً هشت‌ماه بعد، حضرت ظهور مي‌كند ولي مدّت حكومت او را در احاديث نه ماه بيان فرموده‌اند.24 از بررسي روايات به اين نتيجه مي‌رسيم كه خسف بيدا حدوداً يك ماه بعد از ظهور اتّفاق خواهد افتاد.<br />
<br />
بر اين اساس، خروج سفياني و قيام يماني پيش از ظهور؛ بانگ آسماني در شب ظهور؛ خسف بيدا و قتل نفس زكيّه بعد از ظهور، پيش از قيام جهاني آن حضرت رخ خواهد داد. بنابراين، سه نشانة نخستين از نشانه‌هاي ظهور و دو نشانة آخري از نشانه‌هاي قيام مي‌باشد.<br />
<br />
ج) حتمي بودن خسف بيدا<br />
مرحوم كليني با سند معتبر از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود: «پيش از قيام قائم(ع) پنج نشانه است:‌ بانگ آسماني، خروج سفياني، خسف بيدا، قتل نفس زكيه و قيام يماني». عمربن حنظله پرسيد: اگر پيش از پديدار شدن اين نشانه‌ها، يكي از اهل‌بيت شما خروج كند، آيا ما نيز همراه او خروج كنيم؟ امام(ع) فرمود:‌ «نه».25 شيخ صدوق با سند صحيح اين پنج مورد را از امام صادق(ع) روايت كرده كه بر حتمي بودن آنها تأكيد فرموده است. 26 شيخ مفيد علاوه بر خسف بيدا، از دو خسف ديگر در شرق و غرب سخن گفته27 جز اينكه تنها خسف بيدا از نشانه‌هاي حتمي مي‌باشد.<br />
<br />
د) جايگاه خسف بيدا در قرآن<br />
در قرآن كريم در دو مورد از خسف بيدا گفت‌وگو شده:<br />
1. «يا ايّها الذّين اُوتو الكتاب آمنوا بما نزّلنا مصدّقاً لما معكم من قبل أن نطمس وجوهاً فنردّها علي أدبارها؛ اي كساني كه كتاب داده شده‌ايد، به آنچه فرو فرستاديم و خود تصديق كنندة‌ كتابي است كه در نزد شماست ايمان بياوريد، پيش از آنكه بر چهره‌هايي بزنيم و آنها را به پشت سرشان برگردانيم».28 در احاديث فراوان در ذيل اين آية شريفه آمده است كه: چون سپاه سفياني به سرزمين بيدا برسند، منادي آسماني ندا سر مي‌دهد: «يا بيدا! أبيدي بالقوم؛ اي سرزمين بيدا اين گروه را در كام خود فرو ببر». پس زمين دهان باز كرده، آنها را در كام خود فرو مي‌برد، به جز سه تن، كه از قبيلة‌ كلب هستند و خداوند صورت آنها را به پشت سرشان بر مي‌گرداند. و اين است معناي آية شريفه «يا أيّها الذّين اُوتوا الكتاب...».29 اين حديث به همين تعبير در كتب عامّه نيز آمده است.30<br />
<br />
ثعلبي از مبرّد نقل كرده كه گفت:‌ «اين تهديد الهي تا كنون واقع نشده؛ ولي به حال خود باقي است، پيش از رستاخيز، با مسخ شدن افرادي و برگشتن صورتشان به پشت سرشان تحقّق پيدا مي‌كند».31<br />
<br />
2. «و لو تري إذ فزعوا فلا فوت و اُخذوا من مكانٍ قريبٍ؛ اگر آنان را مشاهده كني كه دچار وحشت شده و رهايي نيابند، بلكه از مكان نزديك گرفتار مي‌شوند».32 پيامبر اكرم(ص) در تفسير اين آيه فرمود: «آنگاه به قصد مكّه حركت مي‌كنند، چون به سرزمين بيدا برسند، خداوند جبرئيل را مي‌فرستد، جبرئيل با پاي خود بر زمين مي‌زند، خداوند آنها را در كام زمين فرو مي‌برد، دو تن از قبيلة جُهَينه براي بشارت و هشدار زنده مي‌مانند».33<br />
<br />
امير مؤمنان(ع) در همين زمينه فرمود: «آنگاه لشكري جرّار به مدينه گسيل مي‌دارد، چون به سرزمين بيدا مي‌رسند، خداوند آنها را در كام زمين فرو مي‌برد».34<br />
<br />
امام باقر(ع) در تفسير «فزعوا» فرمود: «وحشت آنها از بانگ آسماني است» و در تفسير «اُخذوا من مكانٍ قريبٍ» فرمود: «از زير پاهايشان در كام زمين فرو مي‌روند».35 امام سجّاد(ع) نيز در همين رابطه فرمود: «منظور سپاه بيدا است كه از زير پاهايشان گرفته مي‌شوند».36<br />
<br />
ه‍) ويژگي‌هاي سپاه سفياني<br />
شمار سپاه سفياني به اختلاف نقل شده: در حديثي 80 هزار نفر،37 در حديثي 70 هزار نفر38 و در حديثي 30 هزار نفر نقل شده است. 39<br />
<br />
در غالب روايات هدف از اين لشكركشي را پيكار با حجّت پروردگار بيان فرموده‌اند،40 ولي در حديثي از ابن عباس تخريب خانة خدا روايت شده است.41<br />
<br />
تعداد كساني كه در اين حادثه زنده مي‌مانند و گزارش مي‌دهند، در احاديث يك نفر،42 دو نفر43 و سه نفر ذكر شده است.44 و اسامي آنها: بشير و نذير،45 وتر و وتَير،46 وبر و وبير آمده است.47 به هر تقدير صورتشان به پشت سرشان برمي‌گردد و گزارش اين صحنة تاريخي را به همگان مي‌رسانند.48<br />
<br />
از بررسي روايات به اين نتيجه مي‌رسيم كه اين رويداد تاريخي به فرمان حق تعالي و به صورت اعجازآميز تحقق مي‌يابد، ولي اگر كسي بگويد كه اين حادثه در اثر زلزله، طوفان، رانش زمين، بمباران و موشك‌باران رخ مي‌دهد، باز هم اين ويژگي كه گزارشگران آن صورتشان به پشت سرشان برمي‌گردد، آن را از همة حوادث طبيعي ممتاز مي‌كند و آن را بشارت ظهور قريب الوقوع حضرت بقيـ［ الله ـ ارواحنا فداه ـ قرار مي‌دهد، چنانكه در حديث شريف آمده است: «إذا خسف بجيش البيداء فهو علامة خروج المهدي؛ هنگامي كه سپاه بيدا در زمين فرو روند، آن نشانة خروج حضرت مهدي(ع) است».49<br />
<br />
در پايان يادآوري اين نكته لازم است كه داستان خسف سپاه سفياني ريشة قرآني دارد، احاديث صحيحه بر آن دلالت مي‌كند و احاديث مربوط به آن به حدّ تواتر مي‌رسد، چنانكه برخي از محدّثان عامّه نيز به آن تصريح كرده‌اند. 50<br />
<br />
<br />
علي‌اكبر مهدي‌پور<br />
ماهنامه موعود شماره 106<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1. سورة اسراء(17)، آية 60.<br />
2. شيخ صدوق، معاني الأخبار، ص 346.<br />
3. واقدي، المغازي، ج 1، صص 19 و 172.<br />
4. همان، صص 199 و 334.<br />
5. همان، ج 2، صص 440 و 531.<br />
6. ابن هشام، السّيرة النبويّـة، ج 5، ص 112.<br />
7. ثقفي، الغارات، ج 2، صص 591 و 663.<br />
8. ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 5، ص 25.<br />
9. عصفري، تاريخ خليفـة بن خياط، ص 192.<br />
10. ذهبي، همان.<br />
11. همان، ص 34.<br />
12. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 326، ح 932.<br />
13. همان، ح 931.<br />
14. حاكم، مستدرك الصحيحين، ج 4، ص 429.<br />
15. ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 91.<br />
16. ابن فارس، معجم مقاييس اللّغـ［ ج 2، ص 180.<br />
17. سورة قصص(28)، آية 81.<br />
18. نگارنده، روزگار رهايي، ج 2، ص 854.<br />
19.ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 548.<br />
20. متقي هندي، البرهان، ص 116، ح 17.<br />
21. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 229، ح 940.<br />
22. ياقوت، معجم البلدان، ج 2، ص 158.<br />
23. شيخ طوسي، الغيبة، ص 452.<br />
24. نعماني، الغيبـة، صص 299 و 306.<br />
25. كليني، الكافي، ج 8، ص 258.<br />
26. شيخ صدوق، كمال الدين، ج 2، ص 650، ب 57، ح 7.<br />
27. شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 368.<br />
28. سورة نساء (4)، آية 48.<br />
29. عياشي، التفسير، ج 1، ص 402، ح 990.<br />
30. سلمي، عقد الدرر، ص 89.<br />
31. ثعلبي، الكشف و البيان، ج 3، ص 324.<br />
32. سورة سبا (34)، آية 51.<br />
33. طبري، جامع البيان، ج 22، ص 73.<br />
34. نعماني، الغيبـة، ص 305، ب 18، ح 14.<br />
35. علي بن ابراهيم، تفسير قمي، ج 2، ص 205.<br />
36. ابوحمزة ثمالي، تفسير القرآن كريم، ص 274.<br />
37. زمخشري، تفسير كشاف، ج 3، ص 592.<br />
38. سلمي، عقدالدرر، ص 79.<br />
39. همان، ص 81.<br />
40. حاكم، مستدرك الصحيحين، ج 4، ص 429.<br />
41. زمخشري، همان.<br />
42. سليم بن قيس، كتاب سليم، ص 159.<br />
43. عياشي، التفسير، ج 2، ص 195.<br />
44. نعماني، الغيبـة، ص 280.<br />
45. سيوطي، الحادي للفتاوي، ج 2، ص 67.<br />
46. عياشي، همان.<br />
47. نعيم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 329، ح 941.<br />
48. همان، صص 329، 331، ح 941 و 949.<br />
49. سيد ابن طاووس، التشريف بالمنن، ص 161، ح 210.<br />
50. متقي هندي، البرهان، ص 112.]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>